#شاهرخ_نوشت
تصویر
دیشب داشتم کامنتهای پست چند روز پیشم درباره «خودکشی دختر جوان همسایه» را میخواندم که چشمم افتاد به «لایک» و نام «استاد علی درستکار» دینپژوه و مجری سالهای نهچندان دور تلویزیون.یکباره پرت شدم به سالها قبلبه شبهایی که تا دیر وقت پای تلویزیون مینشستم و «این شبها» را تماشا میکردم.گرچه برنامهای مذهبی بود، اما برای من جذاب بود شاید بیشتر از هر چیز به خاطر مجری توانمند و دوستداشتنیاش.علی درستکار را دوست داشتم برای چهره آرامش، برای تسلطش، برای طرز حرف زدنش و بیشتر از همه برای اینکه بیشتر شنونده بود تا سخنران.انگار آمده بود آدمها را بشنود، نه اینکه فقط برایشان حرف بزند.و سرانجام آن برنامه معروف پخش شد و پیامهای مردم رنجکشیده خوانده شد و بعد، علی درستکار از تلویزیون کنار گذاشته شد.بعد از آن، من هم قید تلویزیون میلی «جیم.الف» را زدم.دیشب، دیدن دوباره نامش زیر پستم، همه آن شبها و آن چهره آرام را برایم زنده کرد.
پ.ن: بعضی آدمها را باید با انتخابهایشان شناخت.او میتوانست زیر بیرق قدرت بماند، با نان به نرخ روز و سهمی از سفرهای که همیشه برای ماندن پهن است.اما انتخاب دیگری کرد:«شرافت و کنار مردم ماندن.»
#شاهرخ_نوشت
پ.ن: بعضی آدمها را باید با انتخابهایشان شناخت.او میتوانست زیر بیرق قدرت بماند، با نان به نرخ روز و سهمی از سفرهای که همیشه برای ماندن پهن است.اما انتخاب دیگری کرد:«شرافت و کنار مردم ماندن.»
#شاهرخ_نوشت
۱۷۵
۱۰:۳۷