بله | کانال شریفا
عکس پروفایل شریفاش

شریفا

۴۱ عضو
این عیدها مبارک، به بچه‌های پای لانچرها که شاید لحظه تحویل را هم نفهمیدند و توی تونل بودند، به پاکبان‌ها که بین این همه تجمع و راهپیمایی و تشییع، شهر را تمیز نگه داشتند و روی نیمکت کنار خیابان چند دقیقه‌ای چرت زدند، به خانواده‌هایی که از افطار تا سحر سنگر خیابان را حفظ کردند، به امدادگرانی که با وجود بمباران‌های دوزمانه باز هم جانشان را سر دست گرفتند و مردم را از زیر آوار درآوردند، به بچه‌های ایست بازرسی که ۲۴ ساعته مراقب شهر هستند، به همه رزمند‌ه‌های نیروی زمینی، دریایی و هوایی، به خانواده‌های شهدا، آن‌هایی که به هر صورت پایشان به بیمارستان بازشده و فعلا خانه نیستند، به آن‌هایی که از خانه‌هایشان رانده شده‌اند و دیگر صاحبِ خانه‌یشان نیستند، به کادر درمان، به هرکسی که گوشه‌ای از کار را گرفته، بزرگ و کوچک با اینکه در خطریم، سنگر را خالی نکرده، مشت گره کرده و با سلاح الله‌اکبر به جنگ دشمن رفته. برایتان تمام قد می‌ایستم و دست تک‌تکتان را می‌بوسم، شما را اجری هست که در شمار و اندازه نیاید. می‌دانم این روزها سخت می‌گذرد، اما این را هم می‌دانم که خدا شما را محکم در آغوش گرفته و مراقبتان هست. اگر شد، بین دعاهایتان برای فرزندانِ وطن، من را هم دعا کنید.
- شریفا@Sharifa72

۱۹:۳۴

مدام بخوانید: وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ
تا چند روز پیش هر خبر دستاوردی می‌شنیدم ته دلم ذوق میکردم ولی حالم با این ذوق کردن خوب نبود. از وقتی شروع کردم مدام این آیه را می‌خوانم فهمیدم همین ظفرها را هم باید تبدیل به درسِ تذهیب کرد، یک وقت به خودمان غرّه نشویم، یک وقت هوا برمان ندارد، همه این‌ها منشا و مجری‌اش خداست.

۲۲:۱۱

از موقعی که از بهشت زهرا برگشته‌ایم تا همین الان که این را می‌نویسم، ضعفی بر بدنم مستولی شده و هر چه حساب کتاب فیزیکی میکنم دلیلی برایش پیدا نمی‌کنم. هرچه دلیل و منطق می‌چینم فقط میرسم به قطعه شهدای ۱۴۰۴.بعد از زیارت مزار ۷۲ تن و درد دل مفصل با سیدالشهدای شهیدان انقلاب، سری به قطعه شلوغ روبروی مزار زدیم. از ردیف اول دسته‌گلهایمان را خاک کرده بودند، از خرداد به تیر، از تیر به دی، از دی به همین چند روز پیش، از چند روز پیش به همین صبح، عکس‌های جوان‌های رعنا که برای دفاع از همین مردم رفتند، عکس‌های بچه‌های زیباروی معصوم، یک عکس خانوادگی بالای سر یک سنگ قبر خانوادگی...رسیدیم به ردیف آخر، آرمیتا، شهیدِ اسفند... خواهرش رسید بالای سرش و شروع به بی‌تابی کرد، هیچ کاری غیر از اینکه بهت‌زده با صورت خیس کنارشان بایستم نتوانستم بکنم. قلبم به اندازه دردِ تمام آدم‌های حاضر در آن قطعه درد می‌کند، هر کدام از این عکس‌ها خانواده‌ی منند، بچه‌ی من، برادر من، خواهر من، جان و وجودم تکه تکه شده و در هر قبری آرام خوابیده. جرئت نکردم سر به آسمان بلند کنم، ترسیدم از زبانم، از نگاهم، از افکارم که خدارا برای گناهانِ مخلوقاتش مواخذه کند. سرم را پایین انداختم و فقط توانستم به یک نفر تسلیت بگویم، هر کسی را نگاه می‌کردم فقط خجل می‌شدم از اینکه کاری بیش از فاتحه خواندن از دستم برنمی‌آید. سرم را پایین انداختم و بی‌سروصدا از قطعه بیرون آمدم، تمام غم‌هایشان را هم بغل کردم و با خودم آوردم. این همه کاری‌ست که می‌توانم بکنم. به جای اینکه دور از همه‌چیز و همه‌کس سعی کنم این برهه‌ی تاریخی را فقط بگذارنم، وسطش بایستم و با تمام وجود حسش کنم، حتی اگر قلبم درد بگیرد و بدنم ضعیف و ناتوان شود.خداوندا، همه مارا با تمام غم‌ها و ترس‌هایمان در آغوش بگیر و به سینه بفشار، ما خیلی برای این روزها کوچکیم و تو بزرگترینی.
- شریفا@Sharifa72

۱۲:۵۷

این روزها کند و همزمان روی دور تند میگذرد، روز ۲۴‌ام جنگ حتی گفتنش هم عجیب است، هر روز کانال‌ها را مدام چک می‌کنم که از اخبار عقب نیفتم. برای شخصِ من این هم عجیب است، من که تا قبل از این عضو هیچ کانال خبری نمی‌شدم چون برایم استرس‌آور بود. گزارش موج‌ها را می‌خوانم و خیلی هم سردرنمیاورم که چرا اینجا و آنجا هدف ما بوده، در همین حد کفایت می‌کند که می‌دانم کار دست کاردان است و خودش بهتر می‌داند. ویدیو گزارش‌های سپاه را می‌گذارم کنار دستم و مثل رادیو گوش می‌دهم و آخرش هم دعایی برای همه‌یشان میفرستم. می‌دانم هفته‌ها و ماه‌هاست خانواده‌هایشان را ندیده‌اند و مدام در خطر هستند، ولی باز هم برای ما پیام می‌نویسند که ما دوست داشتیم یک لحظه جای شما کفِ خیابان باشیم، انگار نه انگار که هر روز جان‌بر‌کف برای دفاع از وطن به آغوش مرگ می‌روند. خانه را مرتب می‌کنم، با عزیزانم حرف می‌زنم و با هم تحلیل‌های خیلی عمیق(!) و راهبردی از جنگ می‌کنیم. صدای پدافند هم دیگر ترسناک نیست، انگار یکی هست این نزدیکی که حواسش هست و مراقب. جلوی کوچکترها کمتر صحبت از جنگ می‌کنم و سعی می‌کنم صحبت را به شوخی ببرم. وقتی خیلی ساکت است نگران می‌شوم و وقتی سروصدا هست هم نگران‌تر. ولی تهِ ته دلم می‌دانم این روزها چقدر همه‌ی ما به خدا نزدیک‌تریم، و چقدر دارد محبت‌آمیز و عاشقانه جمعِ این ملّتِ شگفت را نظاره می‌کند. ویدیوی یک خانم ایرانی را می‌بینم که از دل خیابان‌های آلمان برای وطنش گریه می‌کند و میگوید دلش برای ما تنگ شده، نمی‌شناسمش ولی من هم دلم برایش تنگ شده، کاش اینجا بود تا محکم بغلش می‌کردم و با هم در میدان پرچم می‌چرخاندیم و به موج موجِ پرچم‌ها خیره می‌شدیم و با ذکر الله‌اکبر دلهایمان قرص می‌شد.امشب این پرچمِ بالای سرم عجیب زیباست، ما واقعا و بی‌تعارف برای این پرچم می‌میریم، و چه خوب است که آدم، هم در زندگی و هم در مرگ، چیزی ارزشمندتر از خودش داشته باشد. مطمئنم امشب جمع‌مان غرقِ این پرچم‌ها از آسمان بالا دیدنی‌ست.
- شریفا@Sharifa72

۲۱:۴۰

امروز پرچم‌های ایران در سراسر اروپا و آمریکا به اهتزاز درآمده‌اند، همین پرچم زیبای ما با نام خدا در میانش، مزین به ۲۲ الله‌اکبر به نیت ۲۲ بهمن، با سبزی سروهایش، سپیدی صداقتش و خون شهیدانش. این جماعتِ بی‌فکر فکر می‌کردند حق و حقیقت با آتش زدن از بین می‌رود، با عوض کردن اموجیِ پرچم شکل واقعی‌اش عوض می‌شود، فکر می‌کردند خودشان عزت و ذلتِ چیزی، جایی یا کسی را تعیین می‌کنند.امروز همه جا آیات خدا را می‌بینم. که عزت فقط و فقط دستِ اوست، و حقیقت را خودش آشکار می‌کند، و خودش بهترین انتقام‌گیرنده است و اوست که پرچم‌ها را بلند می‌کند و صدای آزادگان جهان را از هر رنگ و مسلک و نژادی که هستند به گوش همه می‌رساند.امروز هر کسی هر جا در خیابان زیر این پرچم است، مستضعف است و مستکبری زندگی را آنقدر برایش سخت کرده که سکوت دیگر جایز نیست.برخیزید، بشکنید این قصر شیشه‌ای را. دنیای دیگری در حال تولد است.
- شریفا@Sharifa72

۱۰:۴۸

undefined بخش اول:

صحنه اول - یک روز بعد از رسیدن به انگلیس - خیابان پشت خوابگاه:
هنوز هیچ جا را درست بلد نیستم، اشتباهی به جای خیابان اصلی که خوابگاه را به دانشگاه وصل میکند، دارم از خیابان پشتی خوابگاه میگذرم. پرچم فلسطین آن طرف خیابان به در یکی از خانه‌ها وصل شده، با ذوق عکس می‌گیرم که یکی هم در مملکت غریب حواسش به غزه هست.
صحنه دوم - جلوی ساختمان دانشجویی - غرفه غزه:بچه‌های عرب‌زبان و مسلمان دانشگاه هر روز این غرفه را برای فلسطین از ساعت ۹ صبح تا ۳ بعد‌از‌ظهر برپا میکنند، بیشتر از این حق ندارند بمانند. بی‌سروصدا توی غرفه می‌نشینند و در مورد اتفاقات جنگ غزه بروشور و پوستر پخش می‌کنند. جرئت نمی‌کنم بروم و سر صحبت را باز کنم، هنوز آنقدر به اینکه حرفهایشان را کامل متوجه بشوم اطمینان ندارم. از دور تحسینشان می‌کنم و ته دلم غبطه می‌خورم که مردم عرب‌زبان خودشان را یک امت می‌دانند و پشت هم درمی‌آیند و هم با دین و هم با زبان به هم گره خورده‌اند. به چهل سال و خورده‌ای سخنرانی‌های امام و آقا فکر میکنم که وقتی هیچکس به فکر غزه نبود، حواسشان را به درد و رنج غزه می‌دادند. به بابا فکر میکنم که تا آخرین روزهای عمرش موقع پخش خبرهای فلسطین نزدیک‌تر به تلویزیون می‌ایستاد که با دقت بیشتری گوش بدهد و من خیلی ضرورت و اهمیتِ موضوع برایم واضح نبود و آن موقع این اضطرار و نگرانیِ بابا را نمی‌فهمیدم. دلم می‌خواهد بروم پیش‌شان و بگویم ما هم سالهاست در ایران نگران فلسطین‌ایم و برایشان راهپیمایی می‌کنیم، ولی خجالتی بودنم بازی را می‌برد و می‌روم سمت ساختمان بغلی که به کلاسم برسم.
صحنه سوم - ورودی ساختمان دانشجویی - قبل از تجمع برای غزه:
از قبل از ظهر تمام خیابان دانشگاه از بالا تا پایین هر چند متر ماشین پلیس و نیرو ایستاده، چندتا پلیس با اسب هم هستند که دیدنشان اینجای شهر عجیب است، دانشجوها با هماهنگی دانشگاه می‌خواهند برای اولین سالگرد شروع جنگ غزه در ۷ اکتبر تجمع مسالمت‌آمیز کنند و همین تضادش با این حجم از نیرو خیلی توی چشم می‌زند. به ایران فکر می‌کنم که کسی قدرِ این راهپیمایی‌های آزادانه‌ای که ما برای فلسطین می‌کنیم را نمی‌داند. نمی‌داند آن سر دنیا دانشجوها برای حق‌خواهیِ کودکان غزه باید حواس به این همه پلیس هم بدهند که می‌توانند به اشارتی همه‌یشان را کت‌بسته ببرند.سرگروه‌هایشان دم درِ ورودیِ ساختمان جمع شده‌اند، اکثرا صورتهایشان را با چفیه پوشانده‌اند. یکی‌شان که پسر سفیدپوست به نسبت قد کوتاهی‌ست دارد با یکی از افسرهای پلیس صحبت می‌کند. از چند متر دورتر نگاهشان می‌کنم و ترسِ از به دردسر افتادن نمی‌گذارد جلو بروم. چشم می‌گردانم در جمعی که جلوی در ایستاده‌اند، بچه‌های محجبه و عرب هستند ولی چیزی که توجهم را جلب می‌کند تعداد بچه‌های به وضوح بریتیش سفیدپوست است. یک جایی از ذهنم دارد تکان می‌خورد و جابه‌جا می‌شود. مجبورم از ساختمان بیرون بروم تا به دوتا کلاسی که دارم برسم و تا برگردم بیرون، هم هوا تاریک شده، هم جمعیت متفرق شده و هم از آن همه نیرو تک و توک کنار خیابان مانده‌اند. اتوبوس‌ها هم همه رفته‌اند و تا خوابگاه را پیاده می‌روم. توی راه فکر می‌کنم به دغدغه‌های یک جوان بریتیش، به اینکه اینجا هرچه بخواهد را دارد، هوای خوب، شهر زیبا، شهروند درجه یک نه فقط اینجا که خیلی جاهای دیگر دنیا، هیچ غمی از نظر من نباید داشته باشد. ولی سر و صورتش را چفیه بسته و بدون ترس دارد برای غزه تجمع برگزار می‌کند. برایش هم هیچ کاری ندارد که اخبار غرب آسیا را دنبال نکند و در دنیای رنگاوارنگش بماند و ککش هم نگزد. تا خوابگاه حرف‌هایی که از بچگی شنیده‌ام جلوی چشمم رژه می‌روند. مسئله غزه، مسئله‌ی همه ماست. چقدر این جمله ساده‌است و آن بچه‌ی بریتیش زودتر از من این را فهمیده، در اوج دارایی و بی‌نیازی. چقدر اصل موضوع به من نزدیک بوده و من واضحات را به خاطر گردوغباری که دشمن اصلی به پا کرده بود نمی‌دیدم.
- ادامه در بخش دوم@Sharifa72

۲۳:۲۷

undefined بخش دوم:

صحنه آخر - جشن فارغ‌التحصیلی:
روال مراسم اینطور است که وقتی نوبت رشته‌ات می‌رسد کنار سن به ترتیب اسم صف می‌بندی و وقتی اسمت را خواندند بالا می‌روی، مدرکت را می‌گیری با رئیس دانشگاه یا دانشکده دست می‌دهی و از وسط سن پایین می‌آیی تا بروی بشینی سر جایت. اگر نخواهی دست بدهی هم دست راستت را به نشانه احترام روی سینه می‌گذاری و کسی هم ناراحت نمی‌شود، پروتکل خودشان است.تقریبا اواخر مراسم است و نوبت به چهار ردیف ته سالن رسیده‌. چند تا از بچه‌ها که مشخصا از قصد سفیدپوست انتخاب شده‌اند، موقعی که روی سن هستند پوسترهای دست‌نویس به سمت جمعیت می‌گیرند. روی همه‌شان مطالباتی در مورد فلسطین از دانشگاه است. "حمایت مالی از اسرائیل را متوقف کنید." "ارتباط آکادمیک دانشگاه را با دانشگاه تل آویو قطع کنید." و روی آخری هم نوشته "آزاد باد فلسطین". هیچ کدامشان چهره‌هایشان خوشحال نیست، جدی و کمی خشمیگنند و می‌دانند مطالباتشان مثل تمام دو سال جنگ نادیده گرفته می‌شود.
دیگر از دیدن بچه بریتیش‌های سفیدپوست در خط مقدم اعتراضات به نفع فلسطین تعجب نمی‌کنم. به شجاعتشان افتخار می‌کنم و می‌دانم از قصد از جایگاه اجتماعیِ امن‌ترشان در انگلیس استفاده می‌کنند تا صدای غزه را به گوش بقیه برسانند. از آن اولین تجمع تا این آخرین مراسم، همه‌ی جاهای مغزم جابه‌جا شده و از نو چیده شده. دیگر فلسطین و غزه برایم یک موضعِ مداوم سیاسی از طرف مسئولین کشور نیست، برایم یک مسئله‌ی حیاتی است. همینقدری که برای این بچه‌ها واضح است، برای من هم واضح شده. برایم اضطرارِ بابا، حرفهای آقا، سخنرانی‌های امام مثل روز روشن شده.
و حالا وسط دنیایی هستیم که مثل امام به اسرائیل می‌گوید سرطان. حالا وسط دنیایی هستیم که می‌داند کدام طرف حق ایستاده و کدام طرف شیطانِ مطلق. هر کسی که از قصد چشم و گوشش را نبسته و دارد اوضاع دنیا را نظاره می‌کند می‌داند باید کجا بایستد، همین جا کنار بچه‌ها، از غزه تا لبنان، تا سوریه، تا میناب، تا همه جای ایران. این افتخارِ درغم‌آمیخته برای همه کسانی‌ست که این‌جا، درست همین طرف ایستاده‌اند و جان‌فدا شده‌اند که فردا روزی دیگر هیچ کودکی هیچ جا با صدای پهپاد به خواب نرود و با زوزه موشک بیدار نشود.
- شریفا@Sharifa72

۲۳:۲۷

ما عجب ملت بزن بزنی شدیم
چند هفته‌ایست توی حرفهایمان بزن بزن زیاد شده، جواب این، آن را بزنیم، اینطور که شد حالا دیگر آنجا را بزنیم، کمتر نزنیم بیشتر بزنیم و...دارم به این فکر میکنم این حرفها اصلا حرفهای رایج این ملت نیست.ایران و ایرانی‌جماعت خیلی نجیب و صبورند. هرچه اذیت‌شان کنی خودشان را جمع‌وجورتر می‌کنند و به هر منوال زندگی را سر می‌کنند. ۴۷ سال خیلی زیاد است. این همه تحریم، این همه تخریب رسانه‌ای، این همه ترور آدم‌های خوب و مفید علمی و نظامی. و ما مدام نجابت به خرج دادیم. استغفار کردیم و به خدا پناه بردیم، خشممان را قورت دادیم و کظم غیظ کردیم. صبوری کردیم و صبوری کردیم و صبوری کردیم. الان نگاهمان نکنید که بزن بزن شده‌ایم، وقاحت از حد گذشت و صبرمان لبریز شد. وگرنه ما ملت هفت‌هزار سال پیشینه و فرهنگ و تاریخیم. ما را بین صفحه‌های دیوان حافظ و شاهنامه فردوسی بزرگ کرده‌اند. ما را با ادبِ سفره و بزرگتر بار آورده‌اند. ما را با صبوری موقع سختی پرورانده‌اند.نگاه میکنم حتی در همین اوضاع بزن بزن هم نجابت خرج می‌دهیم. آنقدر که صدای شهروندهای غربی‌اش هم درآمده که انقدر محترمانه نجنگید، فقط بزنید.اینکه اسمش کنترل روایت جنگ هست یا نه را نمی‌دانم، ولی حتی جنگیدنمان هم از دلِ نجابت ایرانی میگذرد، وگرنه ما اصلا همچین ملت بزن بزنی نبودیم و نیستیم. فقط یاد گرفته‌ایم بی‌ادبی را تحمل کردن حدی دارد. بعضی وقت‌ها دیگر باید با پشتِ دست-لااله‌الا‌الله، بگذریم...
- شریفا@Sharifa72

۸:۴۲

دارم "حوالیِ احمد" را می‌خوانم، تبریک خانم غفارحدادی، چه خوش موقع منتشر شده!چهار ماه پیش اگر خوانده بودمش نصف حرف‌های راویانش را باور نمی‌کردم. می‌گفتم حتما دارند اغراق می‌کنند یا شاید چیزی بیشتر از این‌هایی که این‌جا گفته و تو جنگ ۱۲ روزه دیدیم را نداریم. الان تک تک کلماتش دارد زنده جلویم اجرا می‌شود. حتی بعضی چیزهایی که در لفافه گفته شده را تشخیص می‌دهم احتمالا به کدام فناوریِ تازه روشده مرتبط است.
تا اینجای کتاب، زنده‌ترین روایت، روایت شهید طهرانی‌مقدم است. روایت یک شهید از یک شهید دیگر مثل هوای پاک و تمیز می‌ماند. نفس آدم را تازه می‌کند. یکی‌شان مغز عملیاتی است و دیگری فرمانده عملیات، تمیز و بی‌نقص و عالی چیدند و اجرا کردند و حالا دارید نتیجه‌اش را می‌بینید. آدم حظ می‌کند.شک ندارم خودشان دوتا بالای سر تک تکِ موج‌های این روزها هستند. حاج احمد که دقیق پیگیر است. احتمالا به خواب چندین نفر رفته و ریز مسائل را پرسیده.
هر چه می‌خوانم بیشتر برایم بدیهی می‌شود که آدم‌هایی بی‌نهایت خاکی مراقب این مملکت بوده و هستند و بی‌سروصدا طرح و پروژه‌های عظیمی اجرا کرده‌اند که همه را، هم ما را و هم اجنبی‌ها را، به حیرت انداخته. این روایت‌ها را که می‌خوانم هم از اینکه تا چند وقت پیش به بیماریِ جمعیِ "توسرخودزنی" ایرانی‌جماعت مبتلا بوده‌ام ناراحت می‌شوم و هم خدا را هزار بار شکر می‌کنم که در پروسه معالجه قرار دارم.حاج احمد کاظمی را بخوانید. افتخار کنید که با او هم‌وطن و هم‌زبان و هم‌مسلک هستید و سرتان بالا بگیرید. حاج احمد نسخه‌ی واجب است برای درمان.
- شریفا@Sharifa72
کانال فائضه غفارحدادی:@dimzan

۲۳:۴۲

اولین باری که فهمیدم کلمه خاورمیانه متعلق به زبانِ استعماری انگلیس‌هاست که خودشان را مرکز دنیا می‌دانند و به بقیه مناطق دنیا به نسبت خودشان نام می‌دهند، چند سال پیش بود. نداشتنِ جایگزین مناسب برایش کلافه‌ام کرده بود. می‌خواستم از منطقه و ایران با بقیه صحبت کنم و مجبور بودم از این کلمه استفاده کنم و هربار روی زبانم مثل گریس می‌ماسید. حس می‌کردم دارم زبان استعمار را سرجایش مستحکم‌تر می‌کنم. اینقدر که ترجیح می‌دادم اسمِ نصف کشورهای منطقه را پشت سر هم ردیف کنم به جای اینکه این کلمه را استفاده کنم.
درگیری‌ام با این مسئله ادامه داشت تا همین چند وقت پیش که آقا در یکی از سخنرانی‌هایشان، همین موضوع را مطرح کردند و عبارت "غربِ آسیا" را جایگزین کردند. به عنوانِ یک زبان‌شناس داشتم از خوشحالی پر درمی‌آوردم. کافی است دو واحد 'جامعه‌شناسیِ زبان' پاس کرده باشید تا بدانید اِلِمان‌های اجتماعی در تغییر و تحول و ایجادِ کلمات و اصطلاحاتِ جدید بسیار موثرند. رسانه‌های یک کشور، فرهنگستان‌های یک کشور و موثرترین عنصر، یعنی کسی که بالاترین مقام یک کشور را برعهده دارد زبان و ادبیات آن کشور را راحت‌تر از بقیه هدایت می‌کنند. ذوق کرده بودم که حالا با افتخار کلمه مناسب را برای این منطقه پرفراز و نشیب می‌دانم و خدا را شکر که رهبری دارم که از اهمیتِ زبان و کلمات مناسب در جای مناسب بسیار آگاه است.پدرِ عالم و فرزانه و تیزبینِ ما الان بین ما نیست، ولی این عبارت، یکی از هزار هزار میراث ارزشمندی‌ست که برای ما به جا گذاشته‌.در این حدودا چهل روز گذشته، اینقدر مسئولین دولتی و نظامی از این عبارت به انگلیسی استفاده کرده‌اند که حالا کاربران خارجی هم شروع کرده‌اند در توییت‌هایشان به جای "middle east" می‌نویسند "West Asia".خیلی افتخار کنید. ریشه‌کن کردنِ استعماری که چند صد سال است در جانِ دنیا ریشه دوانده کار راحتی نیست. ولی با همین تغییراتِ زبانیِ به ظاهر بی‌اهمیت شروع می‌شود. از طرف یک زبان‌شناس به شما، این تغییراتِ زبانی از همه‌چیز مهم‌ترند و آقای کتاب‌خوان و فیلم‌بین و اهل ادبیات و شعرِ ما این را خیلی خیلی خوب می‌دانست.
@Sharifa72

۱۴:۵۰

undefined این چرخه سوگواری عوض نمی‌شود، فقط تکرار می‌شود...
حالا که به آستانه چهلم آقا رسیده‌ایم، حال درونی‌ام را چک میکنم و بی‌نهایت آشناست. روز چهلم بابا هم همین‌جا بودم، عزاداری نکرده، سوگواری نکرده، در انکار، در شوک...
الان هم همان جا هستم، انگار چهل روز اول سوگواری به همین منوال می‌گذرد، فرقی ندارد جنگ باشد یا نباشد. می‌دانم گرد و غبار این جنگ که بنشیند، دوباره غم مثل پتک توی سرم می‌خورد. تازه می‌فهمم ای وای، یعنی چی آقا دیگر نیست؟ یعنی امروز بعد از این آتش بس، نمی‌آید در تلویزیون برایمان حرف بزند؟ یعنی دیگر یکهو بی‌هوا توی حسینیه پیدایش نمی‌شود؟ یعنی دیگر نمی‌آید بهمان برای این همه مجاهدت و مقاومت، برای حماسه‌ی خیابان تبریک بگوید؟ بهمان آفرین بگوید؟ بگوید به ما افتخار می‌کند؟ بگوید حالا همه را با هم از نو می‌سازیم و بعد دعایمان کند و مارا به پناه حق بسپارد؟
این جای خالی مگر اصلا پر می‌شود؟ این رد گلوله از وسط قلب‌هایمان مگر خونش بند می‌آید؟ از همان روز اول با خودم طی کرده‌ بودم که هیچ چیزی مرهم این زخم نیست، پس خیلی خودم را برای دوا درمانش به در و دیوار نزدم، گذاشتم آرام آرام بسوزد تا شاید یک روزی چند سال دیگر، کم شعله شود.
یادم است بعد از رفتن بابا، از مامان پرسیدم سوگواری چقدر طول می‌کشد؟ گفت سالِ اول، هر روز و هر مرحله یاد سال پیش و سال‌های قبلش میفتی که عزيزت همین جا بود و دوباره غم تازه می‌شود. در سالِ دوم یاد سالِ اول سوگواری میفتی که بدون عزيزت چقدر سخت گذشت. پرسیدم یعنی بعدش خوب می‌شود؟ گفت نه، فقط بی‌سروصداتر می‌شود. یکهو جایی که انتظارش را نداری سروکله‌اش پیدا می‌شود و حال و روحت را به هم می‌ریزد. ولی هیچوقت هیچوقت کامل خوب نمی‌شود.و دقیقا هم به همین ترتیب سال‌های اول و دوم و سوم و... بعد از بابا گذشت.
الان خوب می‌دانم این سالی که پیش روست خیلی سخت است. ولی فقط می‌دانم. برایش آماده نیستم. آدم هیچ‌وقت برای غم آماده نمی‌شود، حتی اگر موقع و مدتش را خوب بداند. تنها کاری که می‌تواند در برابرش انجام دهد، گسترده کردن قلبش است. اینقدر قلبش کش بیاید و پهن شود که این غم نه رویش سنگینی کند و نه جای نفس کشیدن را تنگ کند. بلکه تبدیل شود به یک بخش دائمی که به تپش قلب کمک می‌کند.
می‌دانم دیگر آقا از من جدا نمی‌شود، حرفهایش، تدبیرش و آینده‌ای که تصویر کرده تا ابد با من می‌ماند و تا قلبم می‌تپد او هم در یاد من زنده است.
- دلتنگِ پدرِ بزرگوارِ امت
@Sharifa72

۱۳:۱۶

undefined مسئله بنیادیِ چسب: کندن یا نکندن؟
قبل از عید تنها دلیلی که پنجره‌هارا تمیز کردم این بود که خاکِ رویشان مانعِ چسبیدن چسب‌ها نشود.
خانه‌ی ما شیشه زیاد دارد. غیر از پنجره‌های بیرونی یک سری درِ شیشه‌ای داخلی هم دارد، بالای همه درهای چوبی شیشه دارد، و کلی هم در دارد. روز اول هرجا را نگاه می‌کردم شیشه بود و خنده‌ام گرفته بود که اصلا کجا می‌شود پناه گرفت. الان دارم به حجم عظیم چسب‌هایی که به همه‌جا زده‌ام فکر می‌کنم. کندن یا نکندن برایم بیشتر از اینکه سوالی متوجه داخل کشور باشد، متوجه خارج کشور است.
خیلی پیدا کردن جوابم طول نمی‌کشد.ساعت یازده صبح ایران، کمی بعد هم لبنان.
نه! فعلا چسب‌ها سرجایشان می‌مانند.کندن‌شان بماند. بماند برای وقتی که شرّشان کنده شد.
@Sharifa72

۲۰:۱۴

یک بار بین ما پنج تا هم‌کلاسی که همه کلاس‌ها را پیش هم مینشستیم، صحبت از برنامه بعد گرفتن مدرک شد. من گفتم اگر شد دکتری پذیرش بگیرم که ادامه می‌دهم اگر نشد برمی‌گردم. اتفاقا خیلی هم دلم برای ایران و به‌خصوص مامانم تنگ شده. بعدترها یکی از همان دوستان که از قضا اهل نیویورک بود گفت برای من جالبه که تو اصلا درگیر ماندن اینجا نیستی، اتفاقا دوست داری برگردی. من که اصلا تا وقتی که ترامپ رئیس جمهور است نمی‌خواهم پایم را در آمریکا بگذارم. اینجا خیلی آزادی‌ها و امکانات بیشتری دارم و به عنوان یک زن خیالم اینجا راحت‌تره تا جایی که ترامپ رییس‌جمهورشه و به زن‌ها احترام نمی‌گذاره.
تا آخرین روزی که برگردم و حتی بعدش هم در جریان تلاش‌های بی‌وقفه برای تمدید ویزا و آن‌جا ماندنش بودم. الان خبر ندارم کارهایش چه شد ولی امیدوارم کارهایش درست شده باشد. من هم دوست ندارم حتی نزدیک جایی بروم که ترامپ همه‌کاره‌اش باشد.
یکی از چندین و چند چیزهایی که باعث شد تفاوت فاحش ایران و خارج برایم مشخص شود و خیلی به ماندن آنجا میلی نداشته باشم همین مترو بود. متروی لندن سیستمی متعلق به کمی بعد از عهدِ دقیانوس دارد و واگن‌هایش موقع حرکت طوری می‌لرزند که انگار هر آن ممکن است بند‌بندشان از هم بگسلد و تو را وسط ریل زمین بگذارند. هر حرکت و ترمزی صدایی بی‌نهایت وحشتناک می‌دهد و حرف زدن توی مترو بدون فریاد زدن تقریبا کاری غیر ممکن است.
همان‌جا یاد ایستگاه‌ها و سیستم تر و تمیز متروی تهران افتادم که پیچ تا پیچ زیر پوست شهر تاسیس شده‌اند. ایستگاه‌هایی که هر کدام یک اثر هنری‌اند و آدم از دیدنشان کیف می‌کند. همین الان که این را می‌نویسم دارند توی توییتر وایرال می‌شوند و به هر شهروندِ کشورهای مستعمره‌ی طبقه صهیونیست یادآوری می‌کنند که پول‌هایشان به جای زیرساخت‌های شهر و کشورشان دارد خرج جنگ‌های بیهوده مذهبی‌های افراطی اسرائیل می‌شود.
و چقدر من برای این روزها دعا کردم. اینکه هر کسی که داخل ایران هست هم این چیزهایی که من فهمیدم را بفهمد و به ایرانش افتخار کند. شوخی نمی‌کنم که با سری خموده به مثلا "مرکز دنیا"(!) رفتم و با سری بلند و قامتی راست و با افتخار به کشورم برگشتم. نه کسی برایم سخنرانی کرد و نه کسی مجبورم کرد قبول کنم. خودم دیدم چقدر حرف‌هایشان توخالی است. امیدوارم شما هم الان که دنیا دارد زیر و رو می‌شود، ببینید زیر این روکش طلایی قشنگِ آن‌ورِ آب واقعا هیچ خبری نیست.
@Sharifa72

۱۰:۲۹

زمزمه‌هایی از وصل اینترنت می‌آید، به تجربه بهمن سال پیش، می‌دانم خیلی آرام آرام و با شیب ملایم به حالت عادی برمی‌گردد و چند وقتی طول می‌کشد. از شما چه پنهان، من آدم همیشه آنلاینی بودم، الان هم هستم ولی دوروبر خودمان چرخ می‌زنم.
حرف وصل مجدد که می‌آید، مثل دفعه‌های قبل یک ذوق کوچولو و یک آخیش از پس ذهنم نمی‌گذرد. تقریبا مناسب است اگر بگویم وحشت دارم. می‌دانم وصل که بشود من آنقدر مستحکم نیستم که خودم سراغش نروم و لیز نخورم در لجنزارِ آن طرفِ آب وسط سوشیال مدیا که از بالا تا پایینش برای مسخ کردن آدم‌ها طراحی شده. مثل زنجیرهایی نامرئی که هر طرف بخواهد تورا می‌کشد و هر فکری را بخواهد در سرت می‌کارد.
این را هم کنار بگذاری، دريای بی‌پایان سریال و فیلم‌های آمریکایی، ترکیه‌ای‌، کره‌ای و چینی و... می‌تواند قشنگ تورا در خود غرق کند. همه‌شان فقط وقت تلف کردن است، فقط حواس پرت کردن است، فقط برای این است که وقتِ مفیدت را بریزی دور و اصلا نفهمی چطوری روزت گذشت که حالا بخواهی حواس بدهی به اوضاع احوال دنیا و اینکه کی کجا دارد جرائم جنگی مرتکب می‌شود. نه فکر مثبتی در آن هست، نه فایده‌ای، و مهم‌تر از همه، نه خدایی. مثل یک وظیفه ممتد و الزامی، هر اثری از خدا پایین آورده شده، یا خدا انسان‌سازی شده، یا کاملا پاک شده.
مسخ که می‌شوی دیگر هیچ چیزی غیر از جریان ممتد اینترنت توی رگ‌هایت مهم نیست. تا وقتی بتوانی خودت را در بازی و سریال و سری ریلز بی‌پایان غرق کنی، دیگر دنیای بیرونِ چهارچوبِ قاب اسکرین هیچ اهمیتی ندارد.
الان که همه دوست دارند خطشان سفید باشد، من دوست دارم به یک جایی که نمیدانم کجاست بسپرم خطم را سیاه کنند. که حتی اگر همه هم وصل شدند، من نتوانم وصل شوم. هنوز اینقدر قوی نشده‌ام که یک تنه چشم تو چشم این اَدَوات و ابزارِ بردگی زل بزنم و بگویم نمی‌گذارم و نمی‌توانی اسیرم کنی و زورت به من نمی‌رسد. نه، فکر کنم متاسفانه هنوز زورش به منِ ضعیف می‌رسد. شاید باید یک گوشی دکمه‌ای بگیرم و از بیخ کار را یکسره کنم، نمی‌دانم.
@Sharifa72

۱۱:۱۱

"خط مقدم" کتابی‌ست که بسیار حرصم را درآورد.نه از دست بچه‌های زحمت‌کش تیمِ حدید که با کلی سختی و زحمت و حجم عظیمی از عذاب وجدان وسط جنگ و بمباران تازه داشتند دوره آموزشی می‌دیدند و کارها را از صفر یاد می‌گرفتند، نه.از دست جماعتی که برای چند تا دانه موشک دست به دامانشان بودیم و صبح تا شب برای ما قیافه می‌گرفتند و کارشکنی می‌کردند. الحق که آن سیلیِ آخر کتاب بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم چسبید.
نمی‌دانم برای حاج حسن از آن روزی که بدون کمک هیچ کسی اولین موشک را سال ۶۵ هوا کرد تا آن موقعی که گفت روی مزارم بنویسید "اینجا مدفن کسی‌ست که اسرائیل را نابود می‌کند" چه گذشته. ولی هر چه شده، الان جایی ایستاده‌ایم که هشت تا دانه موشک کار یک عدد موج عملیات‌مان هم نیست. آن هم نه فقط یک مدل با خطای یک کیلومتر. نه ماشالله حاج حسن آنقدر این سفره را قبل رفتنش سنگین و رنگین پهن کرده که هر دفعه قشنگ از خجالت مهمان‌های ناخوانده‌ی منطقه در می‌آییم.
کنجکاوی‌ام بی‌نهایت گل کرده و همین الان دارم با دستِ پر (و جیب خالی) از باغِ کتاب برمی‌گردم. می‌خواهم قصه تولد نقطه‌زن‌ها و سجیل‌ها و خرمشهرها را بخوانم. می‌خواهم به آخر این داستان که همین حالا است برسم، چون اولش مثل بغضی فروخورده از خشم است و الانش مثل بغضی برآمده از افتخار. الان نه چشم امیدمان به کسی غیر خودمان است و نه برای لانچ یک عدد موشک باید ماه‌ها به کسی سرویس بدهیم. چقدر همین دل‌های چندین میلیون ایرانی را گرم کرده و عده‌ای از خدابی‌خبر را عصبانی.
دم‌شان گرم، هم آن‌هایی که از روز اول مثل حاج حسن و سید مجید پای کار بودند و هم آن‌هایی که در این چهل سال به این مسیر اضافه شدند و جانشان را برای خاکِ عزیز وطن سر دست گرفتند. خیلی خیلی به همه‌شان بدهکاریم.
@Sharifa72

۹:۱۷

thumbnail
اگر به سر مزار حاج حسن رفتید، از طرف من هم فاتحه‌ای بخوانید و جایم را خالی کنید. حال آن قطعه شهدا، واقعا حال بهشت است.

۹:۱۸

داشتم احوالات ماه رمضان امسال را چک می‌کردم که تاریخ ۹ اسفند از توی تقویم زل زد به من. رویش زدم که ببینم چندم ماه رمضان است...آقاجان، عزیزِ دل، نور چشم ما، شما چقدر قشنگ شهید شدی، چقدر قشنگ شهید شدی که اولین سالگردت افتاده شب قدر، شب ۲۱‌ام، شب شهادت کسی که هم‌نامش هستی. هر چه می‌گذرد بیشتر عیان می‌شود که ما رایت الا جمیلا.
@Sharifa72

۱۱:۱۳

امشب به جای اینکه با ماشین برویم میدان، با خواهرم پیاده از کوچه پس کوچه‌های محله در هوای اردی‌بهشتی راه میفتیم سمت محل تجمع. پرچم را یک کوچه مانده به میدان باز میکنم و روی دوشم می‌گذارم. داریم عرض کوچه را طی میکنیم که چشمم به دوتا نوجوان می‌افتد که دارند این پا و آن پا می‌کنند. شاخک‌هایم تیز می‌شود که شاید چیزی بگویند و مثل همیشه برای دفع این طور برخوردها چشمم را به آسفالت جلوی پایم میدوزم انگار که وجود ندارند. از کنارشان که داریم می گذریم یکی‌شان که تپل‌تر است و صورت گرد و بامزه‌ای دارد چیزی می‌پرسد. با خودم می‌گویم شاید واقعا سوال دارند، برمی‌گردم میپرسم: "بله؟" پسر میگوید: "گاتهام کجاست؟"
سلول‌های خاکستری‌ام با سرعتی بالاتر از نور، قبل از اینکه ذهنم فرصت کند فعل و انفعالات را هضم کند، جوابش را حاضر آماده روی زبانم می‌گذارند. لحنم را عوض می‌کنم و آن طور که با خواهرزاده دو‌ساله‌ام صحبت میکنم، می‌گویم: "چقدره تو بامزه‌ای، موش بخورتت الهی!" پسر شوکه شده، احتمالا از یک چادری 'پرچمی' توقع نداشته منظور تیکه‌اش را اینقدر سریع بفهمد. توقع داشته دو سه بار سوال پیچش کند که منظورت کجاست و بذار سرچ کنم و بعد از سوال و جواب فراوان خودش را جلوی پسربچه ضایع کند.
با خواهرم به راهمان ادامه می‌دهیم و بعد از کمی دور شدن آرام از من می‌پرسد: "چی گفت؟ منظورش چی بود؟" گفتم: "گاتهام شهری بود که بتمن توش بود. به ما گفت بتمن." خواهرم خنده‌اش گرفته بود "عجب جوابی بهش دادی، ایول!" خودم ولی کمی بهم برخورده بود، یعنی چی اصلا کسی به یک خانم محترم تیکه بندازد، آن هم به چادرم. تا از حاشیه میدان به مرکزش برویم، نگاهم به جمعیت می‌افتد که چادری‌هایشان هم کم نیست و دلخوری‌ام خود‌به‌خود برطرف می‌شود. می‌خواهم برگردم به پسربچه بگویم اره عزیزم، همه ما بتمن‌ایم. دو ماه است این میدان را خالی نکرده‌ایم و پای وطن ایستاده‌ایم، ما خیلی خیلی بیشتر از سوپرهیروهای فیکِ خیالی و تولید انبوهِ هالیوود مراقب این شهر و مراقب خود تو بوده‌ایم. امیدوارم یک روزی بزرگ شوی و قدر این همه مجاهدت و همبستگی را جلوی جوکرهای وحشیِ زمانه بدانی.
@Sharifa72

۱۸:۳۳