ظرف رطب را از یخچال در آوردم مقداری را در بشقاب چینی با سلیقه چیدم ،دوباره صدای جیغ و سوت و هلهله می آید... دستم را هراسان از ظرف رطب بیرون می آورم و سرم را برمیگردانم نه صدای سوت کتری روی اجاق است
ما افطار را با چای گلاب و رطب باز میکنیم خیلی می چسبه!
چای را در دو لیوان بزرگ میریزم . بوی عطر گلاب در آشپزخانه مستطیلی کوچک می پیچید
بعد کوکو سبزی ها را در ماهیتابه برمیگردانم
نان گرم و تازه و کاهو هم داریم
چند دقیقه ای تا افطار مانده
از صدای پدافند ها دوباره دلشوره میگیرم
روسری ام را روی سرم می اندازم و به سمت پنجره میروم ،ساکنین آپارتمان روبرویی هم پشت پنجره ها به آسمان نگاه میکنند و به اینطرف و آنطرف سر میچرخانند
به غیر از دسته ای پرنده سرخوش و مست در آسمان نیمه ابری چیزی نمی بینم
تلویزیون را روشن میکنم ،
باز میز و نیمکت های خونی باز خون دل خوردن های ایرانی ! باز رژیم کودک کش شیطانی
میخواهی کنی ما را روانی اما کور خواندی !چای سرد شده با رطب دیگر صفایی ندارد افطار را با نمک باز میکنم
با نمک اشک های گرم و پیوسته .
نویسنده :#فاطمه_عبداللهی===================================
لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:بله https://ble.ir/shavaladpub
ما افطار را با چای گلاب و رطب باز میکنیم خیلی می چسبه!
چای را در دو لیوان بزرگ میریزم . بوی عطر گلاب در آشپزخانه مستطیلی کوچک می پیچید
بعد کوکو سبزی ها را در ماهیتابه برمیگردانم
نان گرم و تازه و کاهو هم داریم
چند دقیقه ای تا افطار مانده
از صدای پدافند ها دوباره دلشوره میگیرم
روسری ام را روی سرم می اندازم و به سمت پنجره میروم ،ساکنین آپارتمان روبرویی هم پشت پنجره ها به آسمان نگاه میکنند و به اینطرف و آنطرف سر میچرخانند
به غیر از دسته ای پرنده سرخوش و مست در آسمان نیمه ابری چیزی نمی بینم
تلویزیون را روشن میکنم ،
باز میز و نیمکت های خونی باز خون دل خوردن های ایرانی ! باز رژیم کودک کش شیطانی
میخواهی کنی ما را روانی اما کور خواندی !چای سرد شده با رطب دیگر صفایی ندارد افطار را با نمک باز میکنم
با نمک اشک های گرم و پیوسته .
نویسنده :#فاطمه_عبداللهی===================================
۱۷:۳۵
لحظه تحویل سال ۱۴۰۵ شمسی
ساعت ۱۸ و ۱۵ دقیقه و ۵۹ ثانیه روز جمعه ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ شمسی۲۰ مارس (مارچ) ۲۰۲۶ میلادی۳۰ رمضان ۱۴۴۷ قمری.
سال ۱۴۰۵ سال اسبه اسب نماد قدرت و حرکت رو به جلو است. 🤍
پیشاپیش عیدتون مبارک

بله https://ble.ir/shavaladpub
ساعت ۱۸ و ۱۵ دقیقه و ۵۹ ثانیه روز جمعه ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ شمسی۲۰ مارس (مارچ) ۲۰۲۶ میلادی۳۰ رمضان ۱۴۴۷ قمری.
سال ۱۴۰۵ سال اسبه اسب نماد قدرت و حرکت رو به جلو است. 🤍
پیشاپیش عیدتون مبارک
بله https://ble.ir/shavaladpub
۱۹:۳۷
به استقبال بهار ۱۴۰۵ میرویم؛ بهاری که با همزمانی نوروز و عید فطر، نویدبخش پایان دشواریها و آغاز رحمت است.
️ نماد امسال، اسب، یادآور قدرت گذر از موانع و حرکت به سوی آیندهای روشنتر.
آرزو میکنم روزهایتان، با وجود تمام آنچه گذشت، سرشار از نوری باشد که راه را روشن کند و امیدی که انگیزهی ادامه باشد. باشد که این بهار، طراوت دوباره به جانهایتان بازگرداند.
سال نو و عید فطر را خدمت شما و خانواده محترم تبریک عرض میکنم
امیدوارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روز هایی باشد که آرزو دارید
نوروزتان مبارک باد.
#انتشارات_شاولد💕
♡ | https://ble.ir/shavaladpub
آرزو میکنم روزهایتان، با وجود تمام آنچه گذشت، سرشار از نوری باشد که راه را روشن کند و امیدی که انگیزهی ادامه باشد. باشد که این بهار، طراوت دوباره به جانهایتان بازگرداند.
سال نو و عید فطر را خدمت شما و خانواده محترم تبریک عرض میکنم
امیدوارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روز هایی باشد که آرزو دارید
♡ | https://ble.ir/shavaladpub
۱۶:۳۶
فروردین 1405
چالش نویسندگی: «شاهراهی که جهان را نگه میدارد»
تنگهای باریک در نقشه جهان، اما گرهخورده با سرنوشت اقتصاد، سیاست و قدرتهای بزرگ. جایی که عبور نفت، عبور قدرت است؛ و هر تصمیمی میتواند نبض جهان را تندتر یا کندتر کند.
فرض کنید شما نویسندهای هستید که باید لحظهای حساس از آینده یا حالِ تنگه هرمز را روایت کنید؛ لحظهای که نگاه جهان به این گذرگاه دوخته شده است.
آیا این روایت از نگاه یک ملوان است که در دل دریا شاهد تنشهاست؟ از دید یک تحلیلگر که پشت میز نقشهها را بررسی میکند؟ یا شاید از زبان خودِ تنگه هرمز که قرنهاست عبور قدرتها را دیده است؟
در قالب یک متن کوتاه (روایت، داستانک، یادداشت ادبی یا تحلیلی) بنویسید:اگر روزی سرنوشت جهان به تصمیمی در تنگه هرمز گره بخورد، آن لحظه چگونه خواهد بود؟
حداکثر ۳۰۰ کلمه مهلت ارسال: تا دوشنبه 10 فروردین 1405بهترین آثار در گروه منتشر میشود.
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید
:
09200757039
@Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
تنگهای باریک در نقشه جهان، اما گرهخورده با سرنوشت اقتصاد، سیاست و قدرتهای بزرگ. جایی که عبور نفت، عبور قدرت است؛ و هر تصمیمی میتواند نبض جهان را تندتر یا کندتر کند.
فرض کنید شما نویسندهای هستید که باید لحظهای حساس از آینده یا حالِ تنگه هرمز را روایت کنید؛ لحظهای که نگاه جهان به این گذرگاه دوخته شده است.
آیا این روایت از نگاه یک ملوان است که در دل دریا شاهد تنشهاست؟ از دید یک تحلیلگر که پشت میز نقشهها را بررسی میکند؟ یا شاید از زبان خودِ تنگه هرمز که قرنهاست عبور قدرتها را دیده است؟
در قالب یک متن کوتاه (روایت، داستانک، یادداشت ادبی یا تحلیلی) بنویسید:اگر روزی سرنوشت جهان به تصمیمی در تنگه هرمز گره بخورد، آن لحظه چگونه خواهد بود؟
حداکثر ۳۰۰ کلمه مهلت ارسال: تا دوشنبه 10 فروردین 1405بهترین آثار در گروه منتشر میشود.
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید
============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
۹:۵۷
من زنده ام
هر روز شاهد عبور نفت کش ها وکشتی های تجاری بود.با بعضی دوست شده بود.انهاگاهی هنگام عبور برای او سوت ممتدی می کشیدند.بعضی هم انگار نه انگار که بخاطر او راه طولانی آنها کوتاه می شد.بعضی هم گستاخانه بدون اجازه از او عبور کرده و قدرت نمایی می کردند.بارها دیده بود مردان نامردی را که بر روی ناوها به حریم او تجاوز می کردند.انگار می خواستند بگویند: تو مرده ای!آبی آسمانی کرانه اش را آلوده می کردند.یکبار هم ناوی بد قیافه به نام« وینستن »با دو موشک از خلیج فارس که او همچون گردن بندی بر سینه اش می درخشید،به طرف هواپیمای مسافری کشورش دو موشک شلیک کردند.چه تلخ بودآن روز چقدر گریه کرد وقتی اجساد زنان و کودکان را شناور بر دامانش می دید!اما گویا اتفاقی افتاده است،مدتی از عبور نفت کش ها وناوها خبری نیست.جوانانی را می بیند که مرتب با قایق های کوچک ولی تندرو به او سرکشی می کنند.دیگر کسی بدون اجازه حق عبور از او را ندارد.یکبار وقتی نفتکش یا ناوی بی توجه به اخطار شیر مردان کشورش قصد عبور از او را داشت؛در آتش خشم آنان سوخت!اشک در چشمانش حلقه زدن این بار هم گریه کرد،ولی نه از غصه،گریه اش از شادی واحساس قدرتمندی بود.نفت کش ها به او می گویند:همه جا حرف توست و نامت سرفصل تمام خبرهاست.با او مهربان شده اند،حالا بیشتر احساس اقتدار می کند از اینکه اوتنگه ی هرمز است همان گلوگاه اقتدار خلیج همیشه فارس ایران!
#زهرازرگران============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
هر روز شاهد عبور نفت کش ها وکشتی های تجاری بود.با بعضی دوست شده بود.انهاگاهی هنگام عبور برای او سوت ممتدی می کشیدند.بعضی هم انگار نه انگار که بخاطر او راه طولانی آنها کوتاه می شد.بعضی هم گستاخانه بدون اجازه از او عبور کرده و قدرت نمایی می کردند.بارها دیده بود مردان نامردی را که بر روی ناوها به حریم او تجاوز می کردند.انگار می خواستند بگویند: تو مرده ای!آبی آسمانی کرانه اش را آلوده می کردند.یکبار هم ناوی بد قیافه به نام« وینستن »با دو موشک از خلیج فارس که او همچون گردن بندی بر سینه اش می درخشید،به طرف هواپیمای مسافری کشورش دو موشک شلیک کردند.چه تلخ بودآن روز چقدر گریه کرد وقتی اجساد زنان و کودکان را شناور بر دامانش می دید!اما گویا اتفاقی افتاده است،مدتی از عبور نفت کش ها وناوها خبری نیست.جوانانی را می بیند که مرتب با قایق های کوچک ولی تندرو به او سرکشی می کنند.دیگر کسی بدون اجازه حق عبور از او را ندارد.یکبار وقتی نفتکش یا ناوی بی توجه به اخطار شیر مردان کشورش قصد عبور از او را داشت؛در آتش خشم آنان سوخت!اشک در چشمانش حلقه زدن این بار هم گریه کرد،ولی نه از غصه،گریه اش از شادی واحساس قدرتمندی بود.نفت کش ها به او می گویند:همه جا حرف توست و نامت سرفصل تمام خبرهاست.با او مهربان شده اند،حالا بیشتر احساس اقتدار می کند از اینکه اوتنگه ی هرمز است همان گلوگاه اقتدار خلیج همیشه فارس ایران!
#زهرازرگران============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
۵:۰۷
خاکش که سرو پرور،گوهر عطاست ایرانمهرش اگر بتابد مس کیمیاست ایران
دنیا مریض و چرکین ،باکی برایمان نیستخاکش دوای دردست ،دارلشفاست ایران
آزادگان ایران، رزمندگان اسلاماینجا زمین شیران، بابالرضاست ایران
در مکتب دلیران پس ترس جا ندارددر راه میهن و دین جانها فداست ایران
ابلیس! اگر چه ایران، شد هم نبردِ سختتاین را بدان ستمگر! دست خداست ایران
هرجا قدمگذاری ، هرجا نظرکنی تو:هم پایدارتر شد، هم در نواست ایران
#آیناز_بویری============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
دنیا مریض و چرکین ،باکی برایمان نیستخاکش دوای دردست ،دارلشفاست ایران
آزادگان ایران، رزمندگان اسلاماینجا زمین شیران، بابالرضاست ایران
در مکتب دلیران پس ترس جا ندارددر راه میهن و دین جانها فداست ایران
ابلیس! اگر چه ایران، شد هم نبردِ سختتاین را بدان ستمگر! دست خداست ایران
هرجا قدمگذاری ، هرجا نظرکنی تو:هم پایدارتر شد، هم در نواست ایران
#آیناز_بویری============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
۵:۰۸
تنگۀ تا ابد تنگ
هرمز، تنها اسمش تنگه بود اما هرگز برای هیچ کشتی و قایقی تنگ نبود. تنگۀ ما، تا همین دیروزها فراخترین بود، امنترین بود اما درست از زمانی که دشمن دهان گشادش را باز کرد و یاوه پشت یاوه برای ایران و ایرانی بافت، تنگ شد. آنقدر تنگ که حتی ماهیهای خلیج فارس هم وقت عبور از تنگه، احتیاط میکنند. ناو و کشتیهای دشمن که دیگر جای خود دارد. اکنون تنگۀ ما هم درست مثل خلق ما تنگ است. خلق ما هم تا دیروزها تنگ نبود. ما ایرانیها، در همه جای جهان معروفیم به روی باز و گشاده. ما حتی اگر دستمان هم تنگ باشد، گشادهدستیم و راه بر کسی نمی بندیم اما همۀ اینها برای همان دیروزها بود. دیروزهایی که هنوز بچههای بیگناه و معصوم ما را پشت نیمکتهای مدرسهها نکشته بودند. دیروزهایی که یگانه رهبر ما را شهید نکرده بودند. دیروزهایی که هموطنان روزه دار ما را سر سفرههای افطار به خاک و خون نکشیده بودند. دیروزهایی که سفرۀ هفتسین ما را سیاهپوش نکرده بودند. آری! امروز خلق ما هم همچون تنگۀ ما تنگ است. نه تنها امروز که فردا و فرداها ... تنگۀ ما برای دشمنان ایران و ایرانی تا ابد تنگ است و دوستی با قاتلین هموطنان بیگناه ما، تا ابد ننگ!
#سهیلاسپهری ============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
هرمز، تنها اسمش تنگه بود اما هرگز برای هیچ کشتی و قایقی تنگ نبود. تنگۀ ما، تا همین دیروزها فراخترین بود، امنترین بود اما درست از زمانی که دشمن دهان گشادش را باز کرد و یاوه پشت یاوه برای ایران و ایرانی بافت، تنگ شد. آنقدر تنگ که حتی ماهیهای خلیج فارس هم وقت عبور از تنگه، احتیاط میکنند. ناو و کشتیهای دشمن که دیگر جای خود دارد. اکنون تنگۀ ما هم درست مثل خلق ما تنگ است. خلق ما هم تا دیروزها تنگ نبود. ما ایرانیها، در همه جای جهان معروفیم به روی باز و گشاده. ما حتی اگر دستمان هم تنگ باشد، گشادهدستیم و راه بر کسی نمی بندیم اما همۀ اینها برای همان دیروزها بود. دیروزهایی که هنوز بچههای بیگناه و معصوم ما را پشت نیمکتهای مدرسهها نکشته بودند. دیروزهایی که یگانه رهبر ما را شهید نکرده بودند. دیروزهایی که هموطنان روزه دار ما را سر سفرههای افطار به خاک و خون نکشیده بودند. دیروزهایی که سفرۀ هفتسین ما را سیاهپوش نکرده بودند. آری! امروز خلق ما هم همچون تنگۀ ما تنگ است. نه تنها امروز که فردا و فرداها ... تنگۀ ما برای دشمنان ایران و ایرانی تا ابد تنگ است و دوستی با قاتلین هموطنان بیگناه ما، تا ابد ننگ!
#سهیلاسپهری ============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
۵:۰۸
در تبوتاب بودم...
درتبوتاب بودم که آخر چه خواهد شد؟ روز و شب، وقت و بیوقت، مستمر، بدون وقفه، خستگی ناپذیر و دائم در حال فعالیت بودم. دریغ از یه پاپاسی. آخه مگه میشه من به این مهمی، چنین با ابهت، با این همه تلاش؟! کار راه انداز همه بودم و اما کسی قدرم را میدانست. مثل طلبکاران میآمدند و با غرور از کنارم رد میشدند. انگار که خودشون همه کاره بودن، اما خبر نداشتن که بابا دولتی ایشون زلفها پریشونه. خلاصه سرتون درد نیارم که همش سکوت کردم و تحمل، اما تا کجا... روزها پی حوادثی که به گوش میشنیدم، خلقم تنگ وتنگتر میشد و در خودم فرو رفته و مچاله میگشتم. حرف از تجاوز بود. زانوی غم بغل گرفتم. آه از نهادم بلند شد. حرف از شهادت حرف از نامردی و حرف از غیرت بود. بابا دست ور دارید از من و این وادی پر صلابت.
خبری آمد خبری در راه است. گفتن که میخوان به تو همسایههات هجوم بیارن، رگ غیرتمان باد کرد. همسایه ها را جمع کردیم و جلسه فوقالعاده گرفتیم که بابا چه کنیم چه نکنیم؟!
جای درنگ نبود. باید تصمیم را بیان و عملی میکردم. گفتم دگر سکوت جایز نیست. من دیگر کسی را راه نمیدهم کسی دیگر جرات دارد از کنار من رد بشود. اول هزینه بعد عبور. چشمهایشان گشاد شد، بابا چه فکری؟! مرحبا! احسنت به این درایت!گفتم:« بلی من تکهای از این سرزمین پرغرورم.» خلاصه همه دنبال من هستن که دل به دست اورند، اما دلی که شکست قابل اصلاح نیست جای شما دگر نیست کنار ما ای ددمنشان ، خوار و خسان. آری من تنگه هرمزم، هرمز همیشه بیدار و هوشیار. خلقم تنگ است تا ابد برای شما.پابرجا و با صلابت.
#ثریاکریمی============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
درتبوتاب بودم که آخر چه خواهد شد؟ روز و شب، وقت و بیوقت، مستمر، بدون وقفه، خستگی ناپذیر و دائم در حال فعالیت بودم. دریغ از یه پاپاسی. آخه مگه میشه من به این مهمی، چنین با ابهت، با این همه تلاش؟! کار راه انداز همه بودم و اما کسی قدرم را میدانست. مثل طلبکاران میآمدند و با غرور از کنارم رد میشدند. انگار که خودشون همه کاره بودن، اما خبر نداشتن که بابا دولتی ایشون زلفها پریشونه. خلاصه سرتون درد نیارم که همش سکوت کردم و تحمل، اما تا کجا... روزها پی حوادثی که به گوش میشنیدم، خلقم تنگ وتنگتر میشد و در خودم فرو رفته و مچاله میگشتم. حرف از تجاوز بود. زانوی غم بغل گرفتم. آه از نهادم بلند شد. حرف از شهادت حرف از نامردی و حرف از غیرت بود. بابا دست ور دارید از من و این وادی پر صلابت.
خبری آمد خبری در راه است. گفتن که میخوان به تو همسایههات هجوم بیارن، رگ غیرتمان باد کرد. همسایه ها را جمع کردیم و جلسه فوقالعاده گرفتیم که بابا چه کنیم چه نکنیم؟!
جای درنگ نبود. باید تصمیم را بیان و عملی میکردم. گفتم دگر سکوت جایز نیست. من دیگر کسی را راه نمیدهم کسی دیگر جرات دارد از کنار من رد بشود. اول هزینه بعد عبور. چشمهایشان گشاد شد، بابا چه فکری؟! مرحبا! احسنت به این درایت!گفتم:« بلی من تکهای از این سرزمین پرغرورم.» خلاصه همه دنبال من هستن که دل به دست اورند، اما دلی که شکست قابل اصلاح نیست جای شما دگر نیست کنار ما ای ددمنشان ، خوار و خسان. آری من تنگه هرمزم، هرمز همیشه بیدار و هوشیار. خلقم تنگ است تا ابد برای شما.پابرجا و با صلابت.
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
۶:۲۵
تنگه
ایرانیان پیشین پی بردند که در نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند و با این اندیشه فراتر از هزار سال بر خاورمیانه حکم فرمایی کردند. گذشت زمان و دسیسه ها باعث شد که ایرانیان این نکته را از یاد ببرند و محدوده ی حکم فرماییشان کمتر شد و تنگه ی هرمز یک تنگه ی معمولی شد و کسانی که کمتر بر آن تسلط داشتند و بیگانگان نبضش را در دست گرفتند. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. ترامپ و نوچه اش نتانیاهو قصد ضربه زدن به ایران و ایرانی را داشتند غافل از این که ایرانیان را به یاد این نکته ی جغرافیایی و تاریخی انداختند که بر نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند. از این موقعیت استراتژیک و سوق الجیشی و سرکوب دیگر دارند استفاده می کنند که نبض خاورمانه در دستشان باشد و بگو اصلا نبض جهان...
#حسینعلی_ساسانی============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
ایرانیان پیشین پی بردند که در نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند و با این اندیشه فراتر از هزار سال بر خاورمیانه حکم فرمایی کردند. گذشت زمان و دسیسه ها باعث شد که ایرانیان این نکته را از یاد ببرند و محدوده ی حکم فرماییشان کمتر شد و تنگه ی هرمز یک تنگه ی معمولی شد و کسانی که کمتر بر آن تسلط داشتند و بیگانگان نبضش را در دست گرفتند. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. ترامپ و نوچه اش نتانیاهو قصد ضربه زدن به ایران و ایرانی را داشتند غافل از این که ایرانیان را به یاد این نکته ی جغرافیایی و تاریخی انداختند که بر نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند. از این موقعیت استراتژیک و سوق الجیشی و سرکوب دیگر دارند استفاده می کنند که نبض خاورمانه در دستشان باشد و بگو اصلا نبض جهان...
#حسینعلی_ساسانی============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
۶:۲۵
خلیج فارس ناوامریکایی ویکتوریا جرج رو به پیتر کرد گفت :
حواست کجاست نوبت تو جرج یک اسب سیاه وحرکت داد و گفت :گرسنه ام ، حوصله بازی ندارم غذای دیشب دیدی ؟ یه بچه ام سیر نمیشد پیتر که چشم به صفحه شطرنج داشتگفت : خوب غذا و آب جیره بندی شده. ما وسط دریا هستیم ،معلوم نیست تا کی تو این وضعیت باشیم ؟ ایرانیا با بستن تنگه هرمز قدرت برتریجنگ را دست گرفتند سالها کشتیها بدون. هیچ هزینه ای،از این تنگه رد میشدند، خود ما باعث شدیم این وضعیت پیش بیاد جورج از جا بلند شد ،سیگاری از روی میز برداشت و روشن کرد و گفت :پس چرا اینا تسلیم نمیشند،خسته شدیم پیتر گفت : داره ازشون خوشم میاد قبلاً راجب تمدن ایران یه کتاب خونده بودم. ولی الان داریم خودمون قسمتیاز تاریخ ایران میشیم،در خلیج فارس!
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )
============================
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
حواست کجاست نوبت تو جرج یک اسب سیاه وحرکت داد و گفت :گرسنه ام ، حوصله بازی ندارم غذای دیشب دیدی ؟ یه بچه ام سیر نمیشد پیتر که چشم به صفحه شطرنج داشتگفت : خوب غذا و آب جیره بندی شده. ما وسط دریا هستیم ،معلوم نیست تا کی تو این وضعیت باشیم ؟ ایرانیا با بستن تنگه هرمز قدرت برتریجنگ را دست گرفتند سالها کشتیها بدون. هیچ هزینه ای،از این تنگه رد میشدند، خود ما باعث شدیم این وضعیت پیش بیاد جورج از جا بلند شد ،سیگاری از روی میز برداشت و روشن کرد و گفت :پس چرا اینا تسلیم نمیشند،خسته شدیم پیتر گفت : داره ازشون خوشم میاد قبلاً راجب تمدن ایران یه کتاب خونده بودم. ولی الان داریم خودمون قسمتیاز تاریخ ایران میشیم،در خلیج فارس!
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )
کانال باشگاه نویسندگان: بله https://ble.ir/shavaladpub
۸:۰۶
۸:۵۸
۹:۰۱
به نام خداشب، سنگینتر از همیشه روی تنگه افتاده بود. هوا بوی فلز میداد؛ بویی که ماهیگیران قدیمی همیشه میگفتند نشانهٔ رسیدن روزهای سخت است. موجها آرام اما عصبی میخوردند به صخرهها، انگار دریا خودش هم میدانست که چیزی در راه است. مدتها بود که خبرهایی از دور میآمد؛ از دشمنی که چشم به این گذرگاه باریک دوخته بود، گذرگاهی که قرنها مثل قلبی کوچک اما حیاتی میتپید. میگفتند آنها میخواهند از دل آبها عبور کنند، میخواهند به بستر نفتی برسند که زیر سینهٔ دریا پنهان شده است؛ گنجی تاریک و سنگین که سالهاست همه دربارهاش زمزمه میکنند.در ساحل، نور فانوسهای نگهبانها لرزان بود. مردی جوان کنار موجشکن ایستاده و به افقی نگاه میکرد که با هر ثانیه تاریکتر میشد. باد صدای موتورهای دور را میآورد؛ صدایی که انگار از اعماق شب بیرون میخزید. جوان انگشتانش را مشت کرد. قلبش میان سینه میتپید، نه از ترس، که از سنگینی مسئولیتی که روی شانههایش نشسته بود.«اگر آنها وارد تنگه شوند…» جمله را با خودش نیمهتمام گذاشت. نیازی به ادامه نبود. همه میدانستند این آبراه چقدر برای زندگی مردم مهم است؛ چقدر نفسها و چراغهای این سرزمین به آن گره خورده است. دشمن نمیخواست فقط عبور کند؛ میخواست ریشهٔ نفتی دریا را به چنگ بگیرد، انگار میخواست قلبی را از سینه بیرون بکشد.باد شدت گرفت. موجها بلندتر شدند و انگار فریاد میزدند. گویی خودِ دریا داشت به مردم هشدار میداد. نگهبانها یکییکی روی بلندیها رفتند. نورهایی قرمز در دوردست ظاهر شد؛ نقطههایی سرد، نامهربان، و بیهیچ نشانی از زندگی.شب به نیمه نرسیده، صدای اولین برخوردها آمد. لرزشی خفیف در زمین دوید. پرندگان از لانهها پریدند. دریا تیرهتر شد. انگار همهچیز میخواست نفسش را حبس کند. تنگه هرمزاین گذرگاه باریک که همیشه آرامتر از آنچه باید نشان میدادحالا در میان موجها میلرزید.نه از ترس، نه از شکست؛ از غمی که فقط سرزمینهایی حس میکنند که برایشان چشم سوء نیتی دوخته شده.در دل آن تاریکی، نگهبانان در سکوت آماده شدند. هیچکس چیزی نگفت. هیچکس گریه نکرد. فقط چشمهایی که در نور آتشها برق میزد، گواهی میداد که مردم این خاک میدانند گاهی حتی دریا هم تنها میشود و محتاج دستهایی است که کنارش بایستند.آن شب، آسمان ستاره نداشت. تنگه میدانست که شاید سختترین لحظاتش شروع شدهاند؛ اما هنوز موج میزد، هنوز میجنگید، هنوز میدرخشید.مثل قلبی که نمیگذارد خاموش شود، حتی اگر جهان برای تصاحبش صف کشیده باشد.
نویسنده: #آیناز_میرحاصلی مدرسه:عدالتدهم انسانی یک
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت تنگه هرمز
نویسنده: #ستایش_فخربراتیرشته: یازده تجربیدبیرستان: عدالت
منم هرمز نه آن جزیره کوچک که این آبراه پر تلاطم قرنهاست که نبض جهان را در دست گرفتهام گاه آرام و گاه سهمگین شن و ماسهام شاهد عبور امپراتوریها غارتها تجارتها و جنگها بوده است بر شانههایم نفت حیاتی جهان را حمل کردهام و در دل آبیام هراس قدرتهای بزرگ را دیدهام
حالا سال 1405 است دیگر تنها شاهد نیستم بلکه در مرکز درام جهانی قرار گرفتهام خبری در راه است تصمیمی که شاید جهان را زیر و رو کند از فراز آسمان پهپادهای بیصدا گشت میزنند و زیر آب ناوشکنهای غولپیکر چون عقربهای فلزی کمین کردهاند بادبانهای قایقهای کوچک میان غولهای آهنین چون برگهای پاییزی میلرزند
صدای امواج دیگر نجوای آشنای قرون نیست پژواک هشدارها و تهدیدهاست هر کشتی که از من عبور میکند حامل بار نه تنها نفت بلکه اضطراب جهانی است در رگهای من جریان حیات اقتصادی میلیاردها انسان جاری است و کوچکترین تلاطمی قحطی و آشوب را در دورترین نقاط زمین رقم خواهد زد
آن لحظه فرا میرسد خبری بر مانیتورها نقش میبندد جنگ صلح بنبست جهان نفسش را حبس کرده است در تنگه هرمز نه فقط آب که سرنوشت بشریت جریان دارد و من هرمز تنها گواه این لحظهی نفسگیرم آیا این بار نیز جهان از این گذرگاه حیاتی با سربلندی عبور خواهد کرد یا در دل طوفان تصمیمات قدرتمندان غرق خواهد شد.
===================بله https://ble.ir/shavaladpub
۱۶:۱۹
به نام نگهبانِ دریای رازکه بر آب دارد همی ناز و سازز هرمز گذرگاهِ شاهانِ بادکه ایرانِ ما را بود پاس داد
روایت تنگه هرمز
نویسنده: #آیسان_داودیپایه:هشتمدبیرستان:امام حسن عسکری(ع)۲«متوسطه اول»
شبی که «سپاهیانِ سایه» از آن سوی افق برخاستند؛ نه از جنس آب، نه از جنس خاک، بلکه از جنس طمع و تاریکی؛ آمدند تا «دروازهٔ نور» را که دلِ «سرزمینِ موج» بود، در مشتِ سردِ خود بفشارند.
آنها که نور را نمیدیدند، فقط قدرت را میشناختند، چشم دوخته بودند به آن دریچهٔ روشن. ولی سرزمینِ موج، سالها بود که برای این روز آماده میشد؛ نه با ساختنِ سپاه، بلکه با پرورشِ نوری در دلها.
و آن نور در قالبِ «دخترِ روشنی» تجلی یافت؛ کسی که قدم بر شنهای داغ گذاشت، درست در جایی که باد، خبرِ هجومِ سایهها را زمزمه میکرد.
دریا، که پیرتر از هر قصه بود، به نرمی موجی شکست و گفت: «نترس. سایه تنها به نور حمله میکند، چون از تاریکیِ خودش خسته است.»
نگهبانِ کهن، که ریشهاش در سنگها بود، گفت: «هر وقت سایه زیاد شد، یعنی نور کم شده؛ و کم شدن نور یعنی زمانِ ایستادن است.»
و دخترِ روشنی ایستاد. نه با شمشیر، نه با سپر؛ بلکه با سکوتی که از هزاران خورشید حرف میزد. با نگاهی که نهراسید، نه خم شد.
سپاهِ سایه، که جز قدرت، معنایی نمیشناخت، با دیدنِ این نورِ آرام، مردد شد. انگار فهمیدند این نور، بازیچهٔ قدرت نیست؛ از جنسِ دیگری است.
باد، که همیشه حقیقتگو بوده، در گوشِ تاریکیها وزید: «این دختر سرزمینش را با چشم نمیبیند، با جان میبیند؛ نورِ او نه خاموش میشود، نه ربوده.»
آن شب، دروازهٔ نور محفوظ ماند. نه با سلاح، بلکه با ایستادگیِ نوری که هیچ سایهای به آن دست نیافت. چون روشن بود و فهمیده بود که اصلِ نور، تسخیرناپذیر است.
======================بله https://ble.ir/shavaladpub
۱۶:۲۲
من تنگه هرمزم؛
گذرگاهی باریک میان دو ساحل، اما سنگین از تاریخ.
قرنهاست که کشتیها از روی آبهای من میگذرند؛ نفتکشهایی که چراغ شهرهای دور را روشن میکنند و ناوهایی که سایه قدرتشان روی موجها میافتد. در نقشه جهان شاید فقط خطی آبی باشم، اما حقیقت این است که نبض دنیا از میان سینه من میگذرد.
شبهایی را دیدهام که جهان نفسش را حبس کرده است.آنها رفتند، اما راهی را که نگه داشتند هنوز زنده است.
امشب جهان به این گذرگاه نگاه میکند؛ به ناوی که آرام در دل آب پیش میرود، به کشتیهایی که در صف انتظارند، و به تنگهای که اگر لحظهای تپشش کند شود، دنیا صدای آن را خواهد شنید.من تنگه هرمزم.
گلوگاه جهان.
و میان موجهایم، نام دنا و یاد شهدا مثل چراغی روشن است؛
چراغی که میگوید این راه، تنها یک آبراه نیست…
راهی است که با ایستادگی و خون دلیران روشن مانده است.
نویسنده: #سیده_محدثه_حسینی پایگاه هوایی شهید دوران مدرسه عدالت متوسطه دوم
=====================بله https://ble.ir/shavaladpub
گذرگاهی باریک میان دو ساحل، اما سنگین از تاریخ.
قرنهاست که کشتیها از روی آبهای من میگذرند؛ نفتکشهایی که چراغ شهرهای دور را روشن میکنند و ناوهایی که سایه قدرتشان روی موجها میافتد. در نقشه جهان شاید فقط خطی آبی باشم، اما حقیقت این است که نبض دنیا از میان سینه من میگذرد.
شبهایی را دیدهام که جهان نفسش را حبس کرده است.آنها رفتند، اما راهی را که نگه داشتند هنوز زنده است.
امشب جهان به این گذرگاه نگاه میکند؛ به ناوی که آرام در دل آب پیش میرود، به کشتیهایی که در صف انتظارند، و به تنگهای که اگر لحظهای تپشش کند شود، دنیا صدای آن را خواهد شنید.من تنگه هرمزم.
گلوگاه جهان.
و میان موجهایم، نام دنا و یاد شهدا مثل چراغی روشن است؛
چراغی که میگوید این راه، تنها یک آبراه نیست…
راهی است که با ایستادگی و خون دلیران روشن مانده است.
نویسنده: #سیده_محدثه_حسینی پایگاه هوایی شهید دوران مدرسه عدالت متوسطه دوم
=====================بله https://ble.ir/shavaladpub
۱۶:۲۵
"ساختمان خونی"
بچه های حلال احمر تازه به ساختمانمسکونی در خیابان کارگر رسیده بودند.حمید مقابل ساختمان ، مات و مبهوت نشسته بود؛ هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. وفقط خیره شده بود به کل واحد های ساختمان.بچه های حلال احمر دور تا دور ساختمان را احاطه کردند ونگزاشتند همسایه ها و بقیه افراد نزدیک ساختمان بشوند؛ چون هر آنی ممکن بود ساختمان ریزش بکند واحتمال انفجار هم زیاد بود.بچه های حلال احمر هرکاری کردند که حمید رو از اونجا دور کنند نتونستند. حمید اصلا لام تا کام به هیچ کدامشان حرفی نمیزد وفقط خیره شده بود به ساختمان واحد ها حمید در زندگی از خوانواده محروم بود و خدا انتخاب خوانواده را به خودش سپرد و او جز این خوانواده ایی که حالا در انبوهی از آوارها بودند به هیچ کسی فکر نمیکرد.وجودش داشت جزغاله میشد از این خوانواده مظلومی که گناهشان فقط زندگی بوده داشت تمامی واحد ها به خصوص واحد ساختمان را رصد میکرداول از واحد خانم مرعوفی شروع کرددخترش تازه ۱ماهش شده بود به یاد عهدش به آقای معروفی افتاد . دردی که وجودش را آشفته میکرد که قرار بود در نبودش بشه چشم ناموسش و عموی دختر چهار ماه اش ولی حالا چی جوابشو بده؟؟؟بگه زن و بچه اش زیر خروارها آوارها هست؟حمید از آن واحد چشم بر میداره به واحد آقای عباسی خیره میشه آقای عباسی فقط با یگانه پسرش امیر حسین زندگی میکرد که متاسفانه همسرش دوسال پیش درطی یه دوره سخت بیماری سرطان فوت میکند و آقای عباسی مانده با تنها ثمره زندگی اش.حمید ذهنش رو برد به پریروز که شیفتش در ایست بازرسی عوارضی تهران تمام شده بود و با خستگی زیاد از سره کار برگشته بود که امیر حسین جلوی حمید میگیره واصرار میکنه مثل هروز باهم پنالتی بازی کنند واین آخرین بازی اش بود وباز حمید به تک تک واحد های ساختمان نگاه میکنه و یاد تمام ی ساکنان این ساختمان می افتد. او نتوانست حسرت ماندن با این خوانواده تا ابد با خود تحمیل کند .حمید رفت به سوی خوانواده اش. از موانع پشت سرش رد شد. فریاد ها را داشت میشنید همه با دست اورا نشان میدادند ولی حمید هیچ چیز را نمیشنید جز چهره آشنای نوجوانی ۱۳ساله که نارنجکی از جنس پرچم ایران را در دستش داد و فقط اشاره اش به ساختمان بودو انگار به جز این خوانواده کسای دیگر هم منتظرش بودند وچه خوب این صحنه زیبای تاریخی رو باز زنده کرد.
#مرتضی_افتخاری_نیا================
بله https://ble.ir/shavaladpub
بچه های حلال احمر تازه به ساختمانمسکونی در خیابان کارگر رسیده بودند.حمید مقابل ساختمان ، مات و مبهوت نشسته بود؛ هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. وفقط خیره شده بود به کل واحد های ساختمان.بچه های حلال احمر دور تا دور ساختمان را احاطه کردند ونگزاشتند همسایه ها و بقیه افراد نزدیک ساختمان بشوند؛ چون هر آنی ممکن بود ساختمان ریزش بکند واحتمال انفجار هم زیاد بود.بچه های حلال احمر هرکاری کردند که حمید رو از اونجا دور کنند نتونستند. حمید اصلا لام تا کام به هیچ کدامشان حرفی نمیزد وفقط خیره شده بود به ساختمان واحد ها حمید در زندگی از خوانواده محروم بود و خدا انتخاب خوانواده را به خودش سپرد و او جز این خوانواده ایی که حالا در انبوهی از آوارها بودند به هیچ کسی فکر نمیکرد.وجودش داشت جزغاله میشد از این خوانواده مظلومی که گناهشان فقط زندگی بوده داشت تمامی واحد ها به خصوص واحد ساختمان را رصد میکرداول از واحد خانم مرعوفی شروع کرددخترش تازه ۱ماهش شده بود به یاد عهدش به آقای معروفی افتاد . دردی که وجودش را آشفته میکرد که قرار بود در نبودش بشه چشم ناموسش و عموی دختر چهار ماه اش ولی حالا چی جوابشو بده؟؟؟بگه زن و بچه اش زیر خروارها آوارها هست؟حمید از آن واحد چشم بر میداره به واحد آقای عباسی خیره میشه آقای عباسی فقط با یگانه پسرش امیر حسین زندگی میکرد که متاسفانه همسرش دوسال پیش درطی یه دوره سخت بیماری سرطان فوت میکند و آقای عباسی مانده با تنها ثمره زندگی اش.حمید ذهنش رو برد به پریروز که شیفتش در ایست بازرسی عوارضی تهران تمام شده بود و با خستگی زیاد از سره کار برگشته بود که امیر حسین جلوی حمید میگیره واصرار میکنه مثل هروز باهم پنالتی بازی کنند واین آخرین بازی اش بود وباز حمید به تک تک واحد های ساختمان نگاه میکنه و یاد تمام ی ساکنان این ساختمان می افتد. او نتوانست حسرت ماندن با این خوانواده تا ابد با خود تحمیل کند .حمید رفت به سوی خوانواده اش. از موانع پشت سرش رد شد. فریاد ها را داشت میشنید همه با دست اورا نشان میدادند ولی حمید هیچ چیز را نمیشنید جز چهره آشنای نوجوانی ۱۳ساله که نارنجکی از جنس پرچم ایران را در دستش داد و فقط اشاره اش به ساختمان بودو انگار به جز این خوانواده کسای دیگر هم منتظرش بودند وچه خوب این صحنه زیبای تاریخی رو باز زنده کرد.
#مرتضی_افتخاری_نیا================
بله https://ble.ir/shavaladpub
۹:۳۲
به نام خدایی که آب و زمین را آفرید
زمزمههای آب، فریاد تاریخآبم، شور و خروشان. از دل زمین جوشیدهام و به آغوش دریا پیوسته ام. قرنهاست این مسیر را طی میکنم، بیآنکه چشمم به رنگ و ملیتِ کشتیهایی که از من میگذرند، دوخته شود. نفت، طلا، جنگ، صلح،عشق ... همه از من عبور کردهاند.اما این روزها، سنگینی نگاهها را حس میکنم. نگاههایی که با تردید و بیم، بر من خیره شدهاند. زمزمههایی در آبهایم میپیچد؛ زمزمههایی از جنگ، از تحریم، از گره خوردن سرنوشت جهان به من. یادم میآید زمانی، بادبانهای کشتیهای چوبی، با غروری خاص در من میرقصیدند. حالا، فولاد غولپیکرها با بیتفاوتی از کنارم میگذرند، گویی من فقط یک مسیرِ عبورِ بیروحم.لحظهای را تصور کن: سکوت. سکوتی سنگینتر از هر طوفانی. ناگهان، صدایی میشکند؛ صدایی که نه از زبان انسان است و نه از غرش دریا. صدایی که از عمق تاریخ میآید. تصمیمی گرفته میشود. تصمیمی که میتواند دریچهای به سوی صلح بگشاید یا آتشی به جان جهان بریزد.من، تنگه هرمز، فقط یک گذرگاه نیستم. من حافظه هستم. من شاهد هستم. من، زمزمههای آب و فریاد تاریخم. و سرنوشت جهان، در این لحظه، به من گره خورده است.
#آریا_محمدی یازده ساله خبرنگار پانا ناحیه چهار شیراز==================
بله https://ble.ir/shavaladpub
زمزمههای آب، فریاد تاریخآبم، شور و خروشان. از دل زمین جوشیدهام و به آغوش دریا پیوسته ام. قرنهاست این مسیر را طی میکنم، بیآنکه چشمم به رنگ و ملیتِ کشتیهایی که از من میگذرند، دوخته شود. نفت، طلا، جنگ، صلح،عشق ... همه از من عبور کردهاند.اما این روزها، سنگینی نگاهها را حس میکنم. نگاههایی که با تردید و بیم، بر من خیره شدهاند. زمزمههایی در آبهایم میپیچد؛ زمزمههایی از جنگ، از تحریم، از گره خوردن سرنوشت جهان به من. یادم میآید زمانی، بادبانهای کشتیهای چوبی، با غروری خاص در من میرقصیدند. حالا، فولاد غولپیکرها با بیتفاوتی از کنارم میگذرند، گویی من فقط یک مسیرِ عبورِ بیروحم.لحظهای را تصور کن: سکوت. سکوتی سنگینتر از هر طوفانی. ناگهان، صدایی میشکند؛ صدایی که نه از زبان انسان است و نه از غرش دریا. صدایی که از عمق تاریخ میآید. تصمیمی گرفته میشود. تصمیمی که میتواند دریچهای به سوی صلح بگشاید یا آتشی به جان جهان بریزد.من، تنگه هرمز، فقط یک گذرگاه نیستم. من حافظه هستم. من شاهد هستم. من، زمزمههای آب و فریاد تاریخم. و سرنوشت جهان، در این لحظه، به من گره خورده است.
#آریا_محمدی یازده ساله خبرنگار پانا ناحیه چهار شیراز==================
بله https://ble.ir/shavaladpub
۹:۳۲
آزاد میخواهی کنی آزادگان را؟آخر تو کی باشی که گویی این بیان را؟
از یاد بردی تو مگر تاریخ ما را؟یادآوری باید کنم آن داستان را؟
آن فتح جانکاهی که روح از تن جداکردیکبار دیگر میستاند روح و جان را
با کشتن و با خوردن خون جنین هااینگونه میخواهی بهدستآری جهان را؟
زورت به کودک میرسد ملعونِ ظالم؟درآورد ایران دمار از جانتان را
خواهیم کرد از صفحه تاریخ ساقطاین نام خونآلودِ ناپاکِ زمان را
در خونمان، خون سیاوش هست جوشانهیهات منا الذله روید ذهنمان را
یک لحظه پیروزی به ذهنت هم نیایدتا هست ایران تو نداری این توان را
#آیناز_بویری===================
بله https://ble.ir/shavaladpub
از یاد بردی تو مگر تاریخ ما را؟یادآوری باید کنم آن داستان را؟
آن فتح جانکاهی که روح از تن جداکردیکبار دیگر میستاند روح و جان را
با کشتن و با خوردن خون جنین هااینگونه میخواهی بهدستآری جهان را؟
زورت به کودک میرسد ملعونِ ظالم؟درآورد ایران دمار از جانتان را
خواهیم کرد از صفحه تاریخ ساقطاین نام خونآلودِ ناپاکِ زمان را
در خونمان، خون سیاوش هست جوشانهیهات منا الذله روید ذهنمان را
یک لحظه پیروزی به ذهنت هم نیایدتا هست ایران تو نداری این توان را
#آیناز_بویری===================
بله https://ble.ir/shavaladpub
۱۰:۲۰
توجه
توجه
🥰
نویسندگان عزیز شاولد؛ضمن تشکر از مشارکت و همکاری شما در چالش های روزانه
از شنبه 15 فروردین 1405،
مسابقات هفتگی شماره 22
مجدد برگزار خواهد شد!!
از شما عزیزان دعوت میشود با نوشتن اثر مرتبط با موضوعات روزانه در مسابقات شرکت کنید!!
به امید روزهای روشن
تیم پشتیبانی انتشارات شاولد
===================
بله https://ble.ir/shavaladpub
🥰
به امید روزهای روشن
===================
بله https://ble.ir/shavaladpub
۱۰:۲۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.