بله | کانال شناشیر
عکس پروفایل شناشیرش

شناشیر

۳۹۴ عضو
thumbnail
undefinedچرا فرار نکردی؟ ببینید و بشنوید جواب مردم بوشهر به این سؤال را
undefined بوشهر - میدان امام خمینی
undefined تصویر از فریبا عریضاوی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۲۷)
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۸:۰۷

thumbnail
undefined این خبر را به زبان عبری ترجمه کنید
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۲۸)
undefined مسیر ورود و خروج بوشهر را نبسته‌اند. مدارس غیر حضوریست و اکثر ادارات هم دورکاری دارند.
undefined دوستم می‌گفت که خانم همسایه‌شان دو روز است برای قرص ید می‌رود بهداشت و نوبتش نمی‌شود. آن یکی همسایه‌شان هم ساعت هفت و نیم صبح رفته و نفر صد و نود و پنجمی بوده.طبق اطلاعاتی که داده‌اند کافیست تا برازجان برویم تا تقریباً در محدوده‌ی امن بمانیم، یا اصلاً شیراز. ما بوشهری‌ها که عادت داریم برای راحت‌ترین آزمایش و درمان برویم شیراز. آن مسیر، هم باز است و هم هموار.
undefined وقتی خواهان چیزی باشی یعنی باورش داری. وقتی دو روز توی صف می‌ایستی که قرص ید بگیری یعنی باور داری که ممکن است نیروگاه اتمی شهرت را طوری با موشک بزنند که آلودگی رادیواکتیو ایجاد شود. این در بهترین حالت یعنی پذیرش سرطان خون با احتمالی نزدیک به صددرصد.
undefined آن وقت با این احتمال و شرایط در این شهر می‌مانند و دنبال قرص ید می‌گردند.کسی را می‌شناسید این خبر را به زبان عبری به همان‌هایی که در سوراخ موش بتنی قایم می‌شوند برساند؟
undefined صدیقه شفیعی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۹:۰۸

thumbnail
undefined حسینیه سیار
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۲۹)
undefined همیشه جنگ و جدال سیاسی داشتیم.دیدگاهمان نسبت به حضرت‌آقا از همان اول متفاوت بود. من اسم خودم را گذشته بودم ولایی و طرفدار پروپاقرص آقا و او هم از روشن‌فکرهای مخالف‌.
undefined یک روز عکس آقا را آوردم خانه، با ذوق گفتم: «می‌خوام بچسبونم دیوار خونه!»گفت: «می‌خوای بزنی، می‌تونی توی اتاق خودت بزنی! روی دیوار خونه اجازه نداری‌.»من هم به تلافی در و دیوار اتاقم را پر کردم از عکس حضرت آقا و حضرت امام.
undefined وقتی آقا شهید شد‌، خیلی حرف نمی‌زد توی خودش بود و فقط می‌گفت: «حیف شد...»بابا به خاطر کارش ماند بوشهر و من رفتم شهرمان پیش بقیه خانواده.
undefined هر شب زنگ می‌زد و آمار تجمعات مردمی را می‌داد. می‌گفت: «می‌خوام حرص بخوری که رفتی و الان بین این بچه‌های موکب نیستی! ما هر شب بیرونیم و تجمع‌ها رو شرکت می‌کنیم.»
undefined فضا را که مهیا دیدم، گفتم: «می‌شه بری یه تعداد عکس هم برام تحویل بگیری و بدی دست بچه ها؟ لازمش دارن!»۲۵۰ تا عکس از حضرت آقا و سیدمجتبی بود.بهم زنگ زد و گفت: «رفتم تحویل گرفتم، راستی یه عکس هم گرفتم بزنم شیشه ماشین.»
undefined حالا او که حتی قبول نداشت عکس رهبر را بچسبانیم روی دیوار خانه، پشت شیشه ماشینش عکس آقا و پرچم ایران گذاشته، در شهر می‌چرخد. شده حسینیه سیار.
undefined زهرا حسینی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۲:۴۰

thumbnail
undefined سینه زنی بوشهری در چهلمین عزای سیدالشهدای ایران
undefined بوشهر - میدان امام خمینی
undefined تصویر از سیده مطهره هاشمی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۰)
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۲۱:۱۲

thumbnail
undefined ایستاده بود لبه‌ی میدان، همان‌جایی که ماشین‌ها رد می‌شوند. به سختی پرچمی که سه چهار برابر قدش ارتفاع داشت را می‌چرخاند.
undefined چشمم پی پدر و مادرش می‌گشت؛ پیداشان نمی‌کردم. می‌ترسیدم چوب بلندش تعادش را به هم بزند و خدای نکرده بیفتد توی خیابان. توی دلم از بی خیالی‌شان تعجب کرده بودم.
undefined نگاهم دوباره به دختر افتاد، چه خوب چوب را با دو پایش کنترل می‌کرد و پرچم را می‌چرخاند. میدان پر بود از بچه‌های قد و نیم‌قد. به جمعیت پشت سرشان نگاه کردم.
undefined بیشتر از یک ماه است، میدان امام غلغله‌ست. وقتی زیر بمب و موشک این همه آدم با بچه‌هاشان این‌جا هستند و نمی‌ترسند؛ معلوم است که از احتمال عدم تعادل یک چوب هم نمی‌ترسند.
undefined صدیقه شفیعی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۱)
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۲۱:۲۲

undefined مکن ای صبح طلوع
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۲)
undefined سر جایم دراز کشیده بودم که با صدای اهل خانه از جا پریدم. برادرم سراسیمه و حیران کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کرد و فریاد می‌زد: «زدنش نامردا... زدنش»
undefined وحشت زده از جا پریدم، شکه شده بودم. زل زدم به قاب تلویزیون، صورت مثل ماهش لبخند زنان پیش رویم بود. نمی‌خواستم باور کنم. هی بخودم نهیب می‌زدم: «نه دروغه مگه میشه؟» ولی نوار مشکی تلویزیون، صدای مجری، هق هق گریه‌های مادرم و حال برادرم چیز دیگری می‌گفت.
undefined بغضم ترکید. برادرم همچنان گریه می‌کرد و به سر می‌زد. مرتب از در خانه بیرون می‌رفت و می‌آمد داخل. چه نیمه شب غریبی بود! همه می‌باریدیم.
undefined پدر، شب را پیش ننه خوابیده بود. خانه‌اش دیوار به دیوار خانه‌مان‌ است. از در که وارد شد در سکوتی سنگین نشست و زل زد به تلویزیون. فقط دستان پر ابهتش را دیدم که یک دستمال از روی میز برداشت، برایش سنگین بود، خیلی سنگین. خوب می دانستم چند قطره اشکِ گوشه‌ی چشم او سیل خروشان است.
undefined سر سجاده بودم که ننه هم مویه کنان آمد. با قدی خمیده و جسمی نحیف در سر می‌زد و می‌گفت: «آغی مظلُومُم آغی عزیزوم»آتشِ درون ما دوباره شعله کشید، او می‌گفت و ما زار می‌زدیم.
undefined یاد صبحِ دَمِ عاشورا افتادم. طنین نوحه‌ی معروف صبح دم در گوشم می‌پیچید و دلم بیشتر می‌سوخت: «ای صبح دم یک دم مدم، یک امشبی بهر خدا»طلوع صبح را دوست نداشتم، دوست داشتم تمام ساعت‌هایِ جهان از حرکت بایستد. زمان به پایان رسد و من به صورت مثل ماهش زل بزنم.
undefined سیما رئیسی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۶:۵۸

thumbnail
undefined روسری عاقبت‌به‌خیر
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۳)
undefined بوی عود فضای خانه را پر کرده بود. پرده‌ای سفید با گل‌های کم رنگ صورتی از وسط هال به دیوار آویزان بود و هال را دو نیم می‌کرد. سمت راست آقایان، سمت چپ خانم‌ها.
undefined قسمت خانم‌ها به آشپزخانه منتهی می‌شد. کتری بزرگ مسی روی گاز قُل قُل می‌کرد. دو بشقاب رنگینک با خط‌های نازک دارچین کنار صف استکان‌ها دریف شده بودند. طاهره خانم زیر قابلمه‌ی بزرگ آب گوشت را کم و زیاد می‌کرد. همه چیز آماده‌ی مراسم بود.
undefined آقای خانه مرتب توی خانه گلاب پخش می‌کرد. آن را ریخته بود توی شیشه پاک کنی که مایعش تمام شده بود. صدای طاهره خانم به آرامی بلند شد: «آقا اینقدر گلاب‌ها رو حروم نکن بذار مهمون‌ها برسن بعد.»
undefined عکس آقا روی طاقچه محکم و مقتدر ایستاده بود. جای یک شمع و قرآن برای چهلمش خالی بود.ساعت را نگاه کردم یک ربع دیگر مراسم شروع می‌شد. به طاهره خانم گفتم: «می‌خواین یه شمع و قرآن بذاریم کنار عکس آقا؟» چادرش را روی سرش مرتب کرد: «آره، تازه گلدون هم داریم.»آقای خانه صدایمان را شنید و اشاره کرد به طاقچه‌ی کنج خانه که متصل به ورودی در بود: «اینجا بذارین که همه ببین.»
undefined طاهره خانم گلدان سبز منقش به اسم امام حسین و دو شمعدان بلوری مربع شکل جلویم گذاشت و حسن ده ساله‌اش را فرستاد پی رومیزی مشکی. آقای خانه رفت که از کتاب خانه‌ی مفصلش پرچم ایران بیاورد. در آستانه‌ی در رو به طاهره خانم کرد: «خانوم پرچم چه اندازه ای بیارم؟!»
undefined حسن بدون رو میزی برگشت. پیدایش نکرده بود. سراسیمه به ساعت نگاه کرد. مادر با آرامش جوابش را داد: «حسن! کاپشنت رو بپوش، برو گل و شمع بگیر. رومیزی رو ما درست می‌کنیم.»حسن رفت و طاهره خانم به کمد لباس‌هایش پناه برد.
undefined ساعت، نزدیک رسیدن مهمان‌ها بود. من و حسن روسری مشکی خانم خانه را کنج طاقچه پهن کردیم. عکس آقا درست وسطش ایستاد، شمع‌های مشکی دورش روشن شدند. گل‌های سفید داوودی رفتند در دل گلدان سبز امام حسینی‌ و پرچم ایران رفت آن بالای بالا.
undefined فاطمه رئیسی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۸:۵۳

thumbnail
undefined بچه‌های خوش غیرت محله شیخ سعدون، حتی وقتی شنیدند رژه خودرویی از آنجا نمی‌گذرد، موکب را ترک نکردند.
undefined بوشهر - محله شیخ سعدون
undefined تصویر از فریبا عریضاوی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۴)
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۵:۱۱

undefined کرده بی‌تاب و توانم
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۵)
undefined همراه مامان و خاله، رسیدیم میدان امام. صدای سنج و دمام می‌آمد. روی سکوهای دور میدان، جای سوزن انداختن نبود. پایین سکوها، حصیرمان را پهن کردیم. مامان تعارف کرد به چند تا از خانم‌هایی که اطراف ایستاده بودند. کمی جمع و جورتر نشستیم تا جایشان شود. با کمک چند جوانِ بسیجی، موکت‌های بیشتری اطرافمان پهن شد.
undefined از لابه‌لای جمعیت روبه‌رویم، حرکت سنج و دمام زن‌ها را دیدم. برقِ زنجیرِ گردن یکی از جوان‌های دمام زن، از دور پیدا بود. خانم بغل دستم مانتو مشکی پوشیده بود. موهایش از روسری کمی زده بود بیرون، گفت: «سحر فهمیدم، نیم‌ساعتی قبلِ اذون.» سرش را تکان داد و گفت: «هنوز باورم نمیشه.» با بغض، آهی کشیدم و گفتم: «منم همینطور.»
undefined چشم‌های خیسم را دوختم به جمعیت. خانمی را دیدم که پرچم ایران را مثل چادر، دورش پیچیده بود. چهره اشک آلود آقا و خانم جوانی توجهم را جلب کرد. تیپ و قیافه‌شان، بیشتر به کافه رفتن می‌خورد تا آمدن به چنین مراسمی. بعضی خانم‌ها با قرآن‌هایشان آمده بودند. بعضی روی چادرشان، چفیه انداخته بودند و بعضی دخترها، روسریشان چفیه بود.
undefined نزدیکِ میدان، چند موکب زده بودند؛ مثل ایام اربعین. بعضی‌ها گلاب می‌ریختند رویِ دستِ مردم. چند نفر هم سینی به دست، در حال پخش خرما و لقمه‌های نان و پنیر بودند.
undefined پرچم‌های ايران و جبهه مقاومت، بین مردم دیده می‌شد همراه با صدای تکبیر و شعار لبیک یا حسین و مرگ بر آمریکا. هر چند دقیقه یکبار، صدای گریه سوزناک بود که از دِل جمعیت می‌زد بیرون. حس و حال مردم، آمیخته‌ای بود از سوگ و حماسه.
undefined بعد از پایانِ دمام زنی، صدای آقایی آمد که گفت: «می‌خوایم مراسم سینه زنی برگزار کنیم. امشو سینه زنی بوشهری، باید جهانی بشه.»رمضان، محرم شده بود.
undefined همینطور که نشسته بودم، یاد حرف خاله افتادم که گفته بود:« تا فهمیدم، هَمی جور ضجه زدم ... بِچِه ها اومدن آب بهم بدن، گفتُم نه... نخواستم روزه‌ام خراب شِه. اِقَد گریه کردم که دیگه بیهوش شدم.»اشکِ چشمم را پاک کردم و سینه‌زنان گوشم را دادم به صدای نوحه خوان: «خامنه ای آرامِ جانم ... ای شِهید کربِلاخامنه ای روح و رِوانَم ... ای شِهید کربِلا
رهبرا، بُرده قِرارم ... ای شِهید کربِلاکرده بی تاب و تِوانم ... ای شِهید کربِلا»
undefined فاطمه بهی‌پور
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۷:۴۱

thumbnail
undefined چای آفریقایی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۶)
undefined یکی از دوستانم تماس گرفت و دعوتم کرد به پروژه ای در مورد سفر ناوگروه ایرانی به دور دنیا.
undefined باید با افرادی هم صحبت می شدیم که 8 ماه تمام دریانوردی کرده بودند.با خودم گفتم:دمشون گرم. اما این همه دوری از خانواده حتما سخت بوده.تماس که تمام شد، یادم آمد اولین بار خبر این ماموریت را توی استوری اقوام دیده ام. پیگیر ماجرا شدم و متوجه شدم فرمانده ناو دنا، اهل روستای ماست. کاپیتان امید مغانی.
undefined دیگر مطمئن شدم که می خواهم سهمی توی این پروژه داشته باشم.روز بعد با گروه رفتیم پایگاه دریایی و خودمان را رساندیم به یکی از خانه های ویلایی.مردی میانسال با موهای کوتاه و یونیفرم سفید به استقبال مان آمد. دوربین را روی سه پایه کاشتم و قاب را تنظیم کردم. همه چیز خانه ساده بود، اما راوی که شروع به صحبت کرد، متوجه شدم با آدم های متفاوتی سروکار داریم.
undefined گذشتن از طوفان های اقیانوسی، به کار گرفتن روش هایی منحصربفرد برای سوخت رسانی به ناو دنا بخشی از سفر پر ماجرایشان بود. آقای معتضدیان عضو تیم فنی پرواز بود و بالگرد را چند بار برفراز اقیانوس به پرواز درآورده بودند.
undefined بعد نوبت مصاحبه با همسرش رسید. خانم خانه 8 ماه تمام، بار زندگی را به دوش کشیده بود و زمان مأموریت چیزی از سختی ها را به همسرش بروز نداده بود. حتی دردسرهای شکستن پای تنها پسرشان را.
undefined قصه به جاهای جذاب تری هم رسید. آن مردان آهنین گاهی اوقات ، چهره ی زمینی ترشان را نشان می دادند.مثلا از هند ادویه و ساری* سوغات می خریدند و از برزیل قهوه. صحبت به آفریقای جنوبی که رسید، با ابهت اشاره کرد که تصویربرداری را قطع کنم.
undefined رفت توی اتاق و با یک جعبه چای برگشت._این هم سهم شما، سوغات شهر کیپ تاونِ.تا مدت ها توی دفترکار به بقیه پُز چای آفریقای مان را می دادم.حالا دوباره می توانم پُز بدهم. بگویم من شهید ابوذر معتضدیان، شهید ناو دنا را می شناسم.حتی خانه شان رفته ام و با هم چای آفریقایی خورده ایم.
ساری: نوعی لباس سنتی هندی زنانه
undefined روایتی از سیدمحمود هاشمی به قلم محدثه بلندهمت
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۸:۵۲

undefined با شرف و بی شرف
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۷)
undefined این شب‌ها توی میدان امام، حسابی شلوغ می‌شود و به سختی می‌توانی جایی برای نشستن پیدا کنی.زیر اندازمان را زیر بغل زده‌ایم و دربه در دنبال جایی برای نشستن می‌گردیم که دوست و همکارم را می‌بینم. از وقتی ماجراهای همدیگر را در بله دیده‌ایم بیش تر باهم رفیق شدیم.
undefined تا قبل از آن هر وقت همدیگر را می‌دیدیم فقط سلام و علیکی می‌کردیم و بعد از سه چهار دقیقه صحبت‌های معمولی خداحافظی می‌کردیم.اما سر ماجراهای بله باب گفتگو بینمان باز شد و فهمیدم علی رغم ظاهرش که چادری نیست خیلی خیلی معتقد است. اینطوری شد که لحظه شماری می کردیم همدیگر را ببینیم.
undefined پرچم بزرگی با خودش آورده بود و به محض دیدن همدیگر از همسرهایمان جدا شدیم و رفتیم جایی که خیلی نزدیک به سن باشد.صحبت هایمان از زن زندگی آزادی شروع شد تا رسیدیم به جنگ تحمیلی سوم.
undefined از اینکه چگونه یه عده با آگاهی کشور را به اینجا کشاندن حسابی تحلیل‌هایمان اوج گرفته بود.ازش پرسیدم: «همسرت بیعت‌نامه را امضا کرد؟!». همسرش استاد فیزیک است و خودش دکترای ریاضی داشت و معلم.
undefined و ناراحتی خودم را ابراز کردم که چرا یه عده با وجود مذهبی بودن هنوز موقعیت را درک نکرده اند.گفت: «دیگه الان مذهبی و غیرمذهبی مطرح نیست.باید بگوئیم: باشرف و بی شرف».
undefined طاهره کشاورز بهرغانی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۱:۴۱

undefined شایعه در عراق
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۸)
undefined همسرم و دخترم رفته بودند دیدن خانواده‌اش که جنگ رمضان شروع شد. چند روزی از جنگ گذشته بود که رفتم عراق دنبال‌شان.
undefined تا برسم نجف، نصف شب بود. صبح زود با صدای برادر خانمم بیدار شدم. با تردید سوالی را می پرسید و چشم‌هایش التماس می کرد که، بگو درسته.
undefined چند لحظه گذشت تا بفهمم حسن چه شنیده که خودش را رسانده به من و سین جیمم می کند. از شب قبل توی عراق شایعه شده بود که آقا در سلامت هستند.
undefined دلخوش شده بود به این خبرها. آمده بود تاییدیه خبر را از من بگیرد و زودتر برود دنبال قربانی کردن شتر.مجبور شدم، آب پاکی را بریزم روی دستش.
undefined همسرم گفت: سحری که خبر شهادت آقا اعلام شد، همه پای تلویزیون بودیم. دنیا روی سرمان خراب شد. حتی موقع افطار که سفره را پهن کردم، کسی دست به سفره نبرد.
undefined حالا کار حسن شده احوال گرفتن از ایران. هر روز یک بار قبل از سرکار رفتن و یک بار موقع برگشتن می آید سراغم. ریز به ریز اخبار جنگ را می‌پرسد. انگار می‌خواهد از بابت میراث قائد شهید دلش قرص شود.
undefined روایتی از حسین فقیه به قلم محدثه بلندهمت
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۲:۲۳

thumbnail
undefined مهمانِ انقلابی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۳۹)
undefined مهمان سلطنت‌طلب داشتم. هم حوصله‌ی بحث کردن باهاشان را نداشتم هم نمی‌توانستم که از باورهایم در برابرشان دفاع نکنم.توی داستان نویسی یاد گرفته بودم که گل‌درشت حرف نزنم و از قائده‌ی نگو نشان بده استفاده کنم.سالادها را با خیار و کلم و گوجه به رنگ پرچم ایران تزئین کردم. با دارچین وسط بشقاب‌های رنگینک( یک نوع دسر جنوبی) نوشتم الله؛ مثل اللهِ وسط پرچم.
undefinedقبل از آمدن مهمان‌ها رفتم خانه‌ی جاری‌ها و همسایه‌هایم برای پیدا کردن دیس و بشقاب به رنگ‌های سبز و سفید و قرمز. اکثرا وسطشان سفید بود و اطرافشان طرح‌دار. دقیقا همان چیزی که مد نظرم بود
undefined وسایل را آماده کردم. سر ظهر زنگ در خانه به صدا درآمد. پنج ماشین پر از مهمان آمدند توی خانه. آخرین نفر صادق بود. تعجب کردم از دیدنش. این اواخر زیاد می‌گفت می‌خواهد برود انگلیس. همه‌ی کارهای اقامتش ردیف شده بود، ولی بعد از جنگ دوازده روزه دیگر نرفت. تابستان‌ها کولر تعمیر می‌کرد و زمستان‌ها با خرید و فروش ماشین‌های اسقاطی سر خلق‌الله کلاه می‌گذاشت. هر کسی ازش ماشین می‌خرید کورِ پشیمان می‌شد. به طعنه بهش می‌گفتم: روی اجناس فروشی‌ات بزن یکبار برای همیشه.
undefinedهر بار می‌دیدمش خاطره‌ی خرید پراید جلوی چشمم جان می‌گرفت. پرایدی که بیشتر توی تعمیرگاه بود تا پارکینگ خانه. وقتی وارد خانه شد سلام بدون احوالپرسی کردم و رفتم توی آشپزخانه.. برنج کشیدم توی دیس. یک طرفش خلال پسته وسطش سفیدی برنج و طرف دیگرش را با زرشک تزیین کردم. با زعفران توی قسمت سفیدرنگ نوشتم الله.
undefinedبه دخترها گفتم: بشقابا رو به ترتیب رنگ پرچم بچینید. سبدهای سبزی و دیس‌های برنج هم همینطور.با این چیدمان عده‌ای گفتند: چقدر خز! تو که همیشه سفید استفاده می‌کردیعده‌ای دیگر گفتند: اتفاقا نوستالژیه.عده‌ای هم گفتند: اومده روستا مثل خودشون شده.همگی زدند زیر خنده.گذاشتم حرف‌هایشان که تمام شد آرام و شمرده گفتم: می‌خوام چشاتون به رنگ پرچم جمهوری اسلامی ایران عادت کنه، افتاد؟!
undefinedخنده روی لبهایشان ماسید. در سکوت کامل مشغول خوردن غذا شدند. بعد از غذا سمیه قلیان میوه‌ای‌ را از صندوق عقب ماشین درآورد و چاقش کرد. پک اول را که زد گفت: ان شاالله بعد انقلابمون می‌خوام زمین مسجد همونکه روبرو دریاست رو بریزم پایین قهوه‌خونه بزنم. حیف نیس جا به ای خوبی بشه مسجد؟ کار کدوم خره، نمی‌دونم.دختربزرگم گفت: همه‌ی مرغ‌ها حیله‌گرن اگر نویسنده‌ی داستان یک روباه باشه. فعلا که مسجد سرجاشه.
undefinedنیشخندی زدم و توی دلم گفتم: مرحبا به بابات و نون دادنش.صادق شوهر سمیه رو به همسرم گفت: محل کارتون هم که صاف شده. فقط مستراح‌هاش موندههمسرم گفت: از وقتی بازنشسته شدم اطلاعی ندارم.گفتم: از کجا معلوم.صادق گفت: فیلمشو دارم.
undefined دست برد توی جیبش و گوشی را درآورد. فیلم پادگان را نشانم داد که از روی پشت بام خانه‌ی کُکاش( برادرش) گرفته بود. گفتم: ما هم می‌زنیم. داغونشون کردیم.
undefined توی گالری گشت و فیلم انهدام زاغه مهمات پایگاه هوایی را درآورد. فیلم مشکوک بود. قبل از حمله‌ی جنگنده زوم شده بود روی پایگاه هوایی. فیلم که تمام شد نیشخندی زد و گفت: اینجوری میزنن؟منتظر جواب نماند و سوال دیگری پرسید: اینجا هم می‌زنن؟
undefined گفتم: روستا بغیر از تنباکو چی داره، تنباکو‌ها هم نمیزنن گذاشتن برای قهوه‌خونه‌ی بعدِ انقلاب سمیه.همه پقی زدند زیر خنده. یکدفعه صدای بووم آمد. صادق گفت: اوه، صدا از کجا بود؟ خوردیم یا زدیم؟ گوشی را روشن کرد و رفت توی حیاط که فیلم بگیرد. سریع توی گوش دخترم گفتم: بدو در انباری رو بزن بهم.
undefinedصدای درِ انباری مثل صدای برخورد پدافند و موشک بود. دقیقه‌ای بعد دخترم در انباری را بهم زد. همه شوکه شدند و سر جایشان میخکوب. زدم زیر خنده و گفتم: با همین دل و جیگرهاتون می‌خواستین انقلاب کنین.
undefined سیده مریم گلچمن
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۲۰:۳۶

thumbnail
undefined بعد از جنگ 12 روزه، ابراز ارادت مردم عراق به امام خامنه‌ای بیشتر به چشم می آمد.
undefined حالا بعد از شهادت شان ، عکس آقا را سر در خانه هایشان نصب می کنند و خودشان را عزادار قائد امت می دانند.توی یکی از محله های نجف قدم می زدم که چشمم افتاد به بنری با عکسی آشنا.
undefined زیر عکس نوشته بود:اگر شکست با سقوط رهبران شهید سنجیده می‌شد، پس نبرد کربلا پایان راه بود.همین چند کلمه، دلم را قرص تر کرد.
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۴۰)
undefined حسین فقیه
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۷:۲۸

thumbnail

۷:۲۸

thumbnail
undefined رفیق روزهای سخت
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۴۱)
undefined ننه مریم بساط آشنایی من و ناهید را راه انداخت‌. دقیقا همان روزی که تنهایی گلوله گلوله اشک شده بود و از چشمانم می‌بارید. مامان سپرده بود خانه‌ی همسایه‌ها نروم. ننه گفت برو و قسم خورد که راضی‌اش کند.
undefined رفتم. از همان روز دوست که نه! رفیق شدیم. او آرام بود. من شلوغ. من توی هارت و هورت‌هایم یک جا کوتاه می‌آمدم. او اما ساکت و آرام روی حرف خودش می‌ایستاد. اما یک چیزمان شبیه به هم بود. مهربان بودیم و دلسوز. همین‌ها چفتمان کرد به هم.
undefined ما با هم بزرگ شدیم. سال‌هایی نزدیک، چندسالی دور از هم.پیش دانشگاهی بودیم که توی بوشهر به هم رسیدیم. با همان روحیات همیشگی. نشسته بودیم کنار هم. من عادت داشتم همزمان هم حرف بزنم و هم به درس گوش بدهم. ناهید عادت نداشت.خانم کیانی از همان وقت که وارد کلاس شد بی‌حوصله بود.
undefined ریاضیات گسسته داشتیم. یک خاطره‌ای برای ناهید تعریف کردم. نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. پقی زد زیر خنده. خانم کیانی درسی که داده بود را ازمان پرسید. من جواب دادم. همزمان حواسم به خانم هم بود. ناهید نتوانست. خانم جلوی چشم من و همه ناهید را از کلاس بیرون کرد.
undefined تقصیر من بود. ناهید ساکت نشسته بود سر جایش. حالا او بود که تنبیه شده بود. تمام خاطرات گذشته آمد جلوی چشمم. چه باید می‌کردم؟ اگر می‌گفتم و خانم من را هم می‌فرستاد دفتر چی؟همین دو روز پیش بود که داشتم یک فرم را کنار معاونمان پر می‌کردم. اول باید نام خانوادگی می‌نوشتم و بعد هم نام خودم.
undefined حواسم نبود، جابه‌جا نوشتم. خانم معاون گفت: «دختر فلانی باید از این اشتباهات کنه؟»حالا چه طور باید می‌رفتم پیش همان خانم معاون و می‌گفتم این بار واقعا اشتباه کرده‌ام.ترس و آشوبی عجیب توی دلم افتاد. چند تا از بچه‌ها ‌که با من لج بودند ریز ریز می‌خندیدند. تمام خاطرات دوستی‌مان جلوی چشمم آمد.
undefined ناهید بود که وقتی سعید پسر همسایه سوزاندن کمد کوچک چوبی در خانه‌شان را انداخت گردنِ من یکهو سر رسید و گفت: تو که صبح خونه‌ی ما بودی.مامان من خونه نبود و همه می‌دانستند مادر سعید چقدر بداخلاق است.
undefined برازجان، دهه‌ی هفتاد که آن عروسک‌های قشنگ را نداشتم، بابای ناهید بود که به سفارش بابا عروسک‌های سخنگویم را برایم از کیش می‌آورد. ناهید بود که وقتی ننه مریم فوت شد تمام تنهایی‌های باقی‌مانده‌ام را پر کرد.
undefined من بودم که وقتی نوید برادر ناهید دعواهای الکی با ناهید راه می‌انداخت جلویش می‌ایستادم و نمی‌گذاشتم دعوایش کند. یا حتی وقتی توی سن خیلی کم نامزدی‌ ناهید به هم خورد من کنارش بودم و پا به پایش گریه کردم.حالا چه طور تنهایش می‌گذاشتم آن هم وقتی تقصیر من بود.بلند شدم.- خانم اجازه! ناهید مقصر نبود. من باهاش حرف زدم که خندید.
undefined وقتی از کلاس بیرون رفتم سرم بالا بود.حالا توی این دو روز همان حس را دارم.چه طور حزب‌الله را تنها گذاشته‌ایم؟ حزب‌الله برای ما خودش را توی این جنگ انداخت؟ تا کی باید خودش را فدا کند. سید حسن نصرالله که برای غزه رفت، حالا نوبتِ شیخ نعیم قاسم است؟
undefined تمام احساساتی که در بهترین حالت، یک فرد باید توی ده سال تجربه کند، توی این روزها تجربه کرده‌ایم. ترس، غم، اضطراب، بغض، اشک...فریاد.چند شب پیش به دوستم می‌گفتم درست است که اوضاع خیلی سخت شده ولی احساس می‌کنم هنوز آن بهایی که باید برای ظهور بپردازیم سر نرسیده. هنوز بی‌قرار نشده‌ایم.
undefined اما این دو شب خیلی مضطرّ شده‌ایم. اصلا نمی‌دانیم چه کنیم؟ چه بخوانیم؟ کجا برویم؟ تا کی بمانیم؟ به خانه هم که می‌رسیم قرآن را می‌بندیم؛ دعا را باز می‌کنیم و باز آرام نمی‌شویم.
undefined چند روز پیش علیرضا زادبر مطلب جالبی نوشته بود با این مفهوم که ما تواءمان داریم دوران جنگ و انقلاب را با هم حس می‌کنیم.این روزها چه خون‌ها که ریخته نشد. هر کسی یک جور در جهاد بود و چیزی که فکرش را نمی‌کردیم مذاکره‌ی دوباره بود.
undefined شاید اصلا خدا همین مضطر شدن ما را می‌خواسته... همین که دل‌آشوب خودمان که نه، دل آشوب دوستمان شویم. امتحان خیلی بزرگیست، اینکه حتی برای یک لحظه فکر کنیم سایه‌ی جنگ را به خاطر دیگران روی سرمان نگه داشته‌ایم. شاید محسابات ما کمی این ور و آن ور شود. ولی خیالمان راحت است. ایران مشتش گره شده است. ایران سرش بالاست.
undefined صدیقه شفیعی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۷:۱۲

undefined بپر که خوب میپری!
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۴۲)
undefined چه ماه عزا و چه شادی و روزمره، همیشه آهنگ‌های شادشان به راه بود. از کنارش که رد می شدی صدای ترانه‌شان را می شنیدی.پارک نزدیک خانه مان را می گویم.
undefined از این بازی‌ها که بچه ها رویش بتنگ بتنگ می کنند دارد؛ اسمش چه بود؟! آهان! ترامپولین.همیشه صدای آهنگ‌های تندشان بالا بود و بچه ها را هیجان زده می کرد که دست به دامن مامان‌باباهایشان شوند و التماس کنان آنها را راضی کنند که کمی آنجا به بازی مشغول شوند.
undefined چند روز پیش از کنارش رد شدم، صدای نماهنگ معروف «بزن که خوب میزنی» در فضا پیچیده بود. دور و برم را نگاهی کردم و با خودم گفتم شاید صدا از خانه کسی باشد، باورم نمی شد که صدا از پارک بود!
undefined جلوتر رفتم تا مطمئن شوم، بله! صدا از همان اسپیکر ترامپولین بود.مهدی رسولی می‌خواند و بچه ها بالا و پایین می پریدند.گفته بودند این جنگ روی همه چیز تأثیر گذاشته است،اما راستش را بخواهید انتظار این یکی را نداشتم!
undefined بتنگ‌بتنگ: بالا و پایین پریدن
undefined زهرا سلیمانی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۲۱:۲۵

undefined ایستاده با قامتی لرزان
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۴۳)
undefined با علی که وارد چشم پزشکی شدم اخمش رفت توی هم. فکر کردم برای شلوغی دکتر و جدا شدن از تجمع ناراحت است.تا نشستیم سر کرد توی گوشم: «مامان چرا اومدیم اینجا که همه بی‌حجابن»
undefined راست می‌گفت. اکثراً بدون شال یا روسری بودند. منشی هم فرم آستین‌کوتاهی پوشیده بود همراه با یک دستمال سر ده سانتی.چهل شب تجمع عادتمان داده بود اغلب چادری ببینیم.داشتم تعداد صندلی‌ها را برای علی سوال جوابِ ریاضی می‌کردم که منشی گفت: «میگن دوباره صدای جنگنده اومده».
undefined خانمی که بدون روسری نشسته بود گفت:«دوباره؟»منشی با ناراحتی تمام گفت: «آره. تمام تنم داره می‌لرزه»می‌گفت خانه‌اش کنار فرودگاهست و همه خالی کرده‌ بودند جز او. گفتم: «من تو خبرها چیزی از شروع دوباره‌ی جنگ نشنیدم. احتمالا صدای چیز دیگه‌ای بوده».
undefined نفر بعدی را فرستاد پیش دکتر و گفت: «از اون کله زرد دیوونه هیچی بعید نیست».یک خانم دیگر گفت:«خدا کنم مذاکرات نتیجه بده»منشی که مدام موهای بلندش رو دور دستش می‌پیچاند پوزخندی زد.- دوبار قبلی هم وسط مذاکرات بهمون حمله کردن
undefined یادم به صحبت همسرم افتاد. دور دوم مذاکرات که بود خیلی ناراحت بودم. همسرم گفت خودت رو ناراحت نکن. درسته نتیجه نداره و باز جنگ میشه؛ ولی همه‌ی اینها توی تاریخ ثبت میشه. میشه سند که مقصر واقعی کی هست. مردم هم می‌بینن.اینجا داشتم به چشم تاثیرش را می‌دیدم.
undefined منشی بلندتر از قبل گفت: «من نماز نمی‌خونم. حجاب هم ندارم ولی خدا و ائمه‌اش رو دوست دارم. خیلی از مسئولین رو هم قبول ندارم. ولی ایران رو هم دوست دارم. دلم نمی‌خواد زحمات این همه سال مردم خراب بشه».آقای میانسالی گفت: «همه جا خوب و بد هست».
undefined منشی گفت: «سر مدرسه‌ی میناب و ناو دنا این قدر گریه کردم که حد نداشت. بله، خوب و بد همه جا هست. مثلا تنگسیری که شهید شد رفتم در موردش سرچ کردم. عجب مغزی بوده. واقعا حیف شد».
undefined نام شهید تنگسیری هنوزم آتش به جانم می‌انداخت. گفتم: «آره واقعا... خیلی‌ها شهید شدن. اگر در مورد همه‌ی اون افرادی که ترور شدن مطالعه کنیم به همین نتیجه می‌رسیم».اواخر مراسم بود. صدای شعار دادن‌ها بلندتر شده بود. صدای مردم پیچیده بود توی ساختمان.
undefined منشی چشم انداخت توی چشم‌هام:"دوستم که رفت خارج، گفت کارهاتون رو می‌کنم شما هم بیاید. با این همه مشکلات برا چی ایران موندی؟ منم بهش گفتم با همه چیش می‌سازم. اینجا دنیا اومدم. همین‌جا هم می‌میرم."احساس کردم همین حالا هم توی جمعیت نشسته‌ام. هر کس دارد با زبان خودش از این مملکت دفاع می‌کند. یکی با آمدن یکی با ماندن.
undefined ریحانه شفیعی
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۱:۰۹

thumbnail
undefined از روستاهای کوچک استان بوشهر است. همه اش حدود 20 خانوار. اما برنامه هر شبشان به راه است. هر شب در میدان روستا جمع می‌شوند؛ دعا می‌خوانند و شعار می‌دهند.
undefined شهرستان تنگستان - روستای زیراهک - ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
undefined طاهره کشاورز بهرغانی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۴۴)
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۶:۴۸

thumbnail
undefined با پستونک و چادر رنگی، پرچم به دست، آمده مشتی به دهان آمریکا بزند و برود؛ بچه‌هایی که این شب‌ها در تجمعات قد می‌کشند.
undefined عالیشهر - ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
undefined مهدیس میرزایی
#جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند (۳۴۵)
undefined«شناشیر»؛ رسانه مرکز روایت استان بوشهر@shenashir_bu

۱۸:۵۵