#حکایتبشنویم از مولانا که چگونه در قالب داستانی کوتاه سعی دارد ما را از قضاوت زود هنگام بازدارد و اهمیت عالمان را در حل اختلافات به تصویر کشید روزی یک ترک، یک عرب، یک فارس و یک رومی به شهری وارد شدند و رهگذری درحال عبور دید که آن ها غریب و خسته شده اند و درهمی از سر لطف به آن ها داد. فارس گفت« با این پول، انگور بخریم.» عرب گفت« عنب بخریم.» ترک همگفت« اُزُم بخریم.» و رومی اصرار داشت که« استافیل بخریم.» سرانجام با هم به توافق نرسیدند و از این رو به جان هم افتادند. دانشمندی به آن ها نزدیک شد که به هر چهار زبان آشنایی داشت. او به حرف هایشان گوش کرد و متوجه شد که هر چهار میخواهند یک چیز بخرند، به همین خاطر پولشان را گرفت و خودش برای آن ها انگور خرید.
۲۲:۱۸
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
— فروغی بسطامی
#شعر_روز
— فروغی بسطامی
#شعر_روز
۸:۰۳
نگو که قصهی عشق تمام شدهنوز ماندهست ناتمامیهاهنوز از شاخسار خاطراتبری خواهد ریخت و نامیها
— هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)
#شعر_روز
— هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)
#شعر_روز
۶:۵۷
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
هوشنگ ابتهاج.#شعر_روز
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
هوشنگ ابتهاج.#شعر_روز
۲۲:۵۶
#حکایت
رقص صوفي بر سفرة خالييك صوفي, سفرهاي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است. صوفي شروع به رقص كرد و از عشق نان و غذاي سفره شادي ميكرد و جامه خود را ميدريد و شعر ميخواند: «نانِ بينان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان ميكند». شور و شادي او زياد شد.
صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو ميزدند و از شدت شور و شادی چند نفر مست و بيهوش افتادند. مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما ميكنيد؟
رقص و شادي براي سفره بينان و غذا چه معني دارد؟ صوفي گفت: مرد حق در فكر «هستي» نيست. عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند. آنان بي سرمايه, سود ميبرند. آنها , «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را. آنها مرداني هستند كه بيبال دور جهان پرواز ميكنند. عاشقان در عدم ساكناند. و مانند عدم يك رنگ هستند و جانِ واحد دارند.
مولانا.
رقص صوفي بر سفرة خالييك صوفي, سفرهاي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است. صوفي شروع به رقص كرد و از عشق نان و غذاي سفره شادي ميكرد و جامه خود را ميدريد و شعر ميخواند: «نانِ بينان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان ميكند». شور و شادي او زياد شد.
صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو ميزدند و از شدت شور و شادی چند نفر مست و بيهوش افتادند. مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما ميكنيد؟
رقص و شادي براي سفره بينان و غذا چه معني دارد؟ صوفي گفت: مرد حق در فكر «هستي» نيست. عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند. آنان بي سرمايه, سود ميبرند. آنها , «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را. آنها مرداني هستند كه بيبال دور جهان پرواز ميكنند. عاشقان در عدم ساكناند. و مانند عدم يك رنگ هستند و جانِ واحد دارند.
مولانا.
۲۲:۵۷
بر گلستان ولایت تاختن، غنچه را با لاله پرپر ساختن، غنچه زیر خار و خس افتاده بود، باغبان هم از نفس افتاده بود، کاش از قلبم به قبرش راه داشت، کاش زهرا هم زیارتگاه داشت.
۲۳:۰۱
در فراقِ تو، ای دختِ پیامبر، آسمان خاکسترگون شد.بر درگاهِ خانهات، فرشتگان به سوگ نشستند و عرش، از هجومِ اندوه، به لرزه افتاد.
ای فداییِ راحتِ دلِ پدر!ای که با سکوتی آکنده از حزن،فریادِ تاریخ را در سینه نهفتی…شب،وقتی که تیغِ غربت، پیکرِ نورانیات را شکافت،ستارهها یک به یک گریستند و ماه،در حجابِ ابر رفت.
صحبت از فاطمه سر فصل غزل خوانی ماست گریه در روضه او مسلک عرفانی ماست ما پریشان غم مادرمان فاطمه ایم غربتش علت این گریه طولانی ماست#مناسبت
ای فداییِ راحتِ دلِ پدر!ای که با سکوتی آکنده از حزن،فریادِ تاریخ را در سینه نهفتی…شب،وقتی که تیغِ غربت، پیکرِ نورانیات را شکافت،ستارهها یک به یک گریستند و ماه،در حجابِ ابر رفت.
صحبت از فاطمه سر فصل غزل خوانی ماست گریه در روضه او مسلک عرفانی ماست ما پریشان غم مادرمان فاطمه ایم غربتش علت این گریه طولانی ماست#مناسبت
۵:۰۶
ای آفتابِ تابانِ کوثر!ای شاخسارِ ایمان، همیشهتر!در آینهات، تصویرِ محمدبر چهرهات، نورِ علی اَظهر
— طاهره صفارزاده
#شعر_فاطمی#شعر_روز
— طاهره صفارزاده
#شعر_فاطمی#شعر_روز
۱۳:۴۱
قدم بردم و بر سینهی صبح گذاشتمدلم را به دست پنجرههای شب سپردمو باور کردم سبزترین درخت زمین راکه از خواب بلند میشود و میسراید...
— سهراب سپهری
#شعر_روز
— سهراب سپهری
#شعر_روز
۷:۵۹
شکستهتراز آنساغر بلورینمکهدر میانهی خاراز دست کنیرها
-خاقانی#شعر_روز
-خاقانی#شعر_روز
۶:۲۳
هزاران بار بلندم کردهایولیکن این بار و این سنگین بارمرا میبینی و میدانی که منبیابان را به یک دشت نشاندهام— احمد شاملو
#شعر_روز
#شعر_روز
۱۴:۳۲
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم
— فریدون مشیری
#شعر_روز
— فریدون مشیری
#شعر_روز
۶:۵۴
بیا تا قدر یکدیگر بدانیمکه تا یک چند در جهان بمانیمبنی آدم سرشت از خاک دارداگر خاکی نباشد، کی ممانیم
— خواجوی کرمانی
#شعر_روز
— خواجوی کرمانی
#شعر_روز
۶:۰۵
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
— حافظ
#شعر_روز
— حافظ
#شعر_روز
۴:۴۳
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
_وحشی بافقی#شعر_روز
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
_وحشی بافقی#شعر_روز
۱۹:۴۰
#شعر روز
۲۱:۳۲
در غروب غمگین یک پنجره، باد نامش را بر برگ های بادام می نویسد: "ام البنین". بانوی باغ فداکاری، که نهال های وجودش را به دست بادهای کربلا سپرد و خود، ریشه ای شد در خاک صبر.
او مادرِ چهار شهیدِ یک آفتاب بود. مادری که وقتی نام "عباس" را می شنید، بی اختیار می پرسید: "حسینم سلامت است؟" و این، تمام درسی بود که از عشق می توان آموخت.#مناسبت
او مادرِ چهار شهیدِ یک آفتاب بود. مادری که وقتی نام "عباس" را می شنید، بی اختیار می پرسید: "حسینم سلامت است؟" و این، تمام درسی بود که از عشق می توان آموخت.#مناسبت
۸:۳۹
ای دانشجو-معلمِ عزیز،روزت مبارک!
تو که هم چراغافروز راه دانایی هستیو هم خاکریز بلند امید؛جانت سبز باد و راهت نورانی.
در این مسیر مقدسِ آموختن و آموزاندن،همچون ستارهای بدرخشکه هم راه خود را مییابیو هم راهنمای راه دیگران خواهی شد #مناسبت
تو که هم چراغافروز راه دانایی هستیو هم خاکریز بلند امید؛جانت سبز باد و راهت نورانی.
در این مسیر مقدسِ آموختن و آموزاندن،همچون ستارهای بدرخشکه هم راه خود را مییابیو هم راهنمای راه دیگران خواهی شد #مناسبت
۶:۰۴
روزت مبارک، ای معلم فردا که امروز بر نیمکت دانشجویی میدرخشی.
#مناسبت
۶:۱۷
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیستدر میان این و آن فرصت شمار امروز را
— سعدی شیرازی
#شعر_روز#سعدی
— سعدی شیرازی
#شعر_روز#سعدی
۱۳:۵۴