«فداکاری بیچشمداشت!»شبهای جمعه #با_شهدا - ۱۲۰
همسر شهید کمیل (مصطفی) صفریتبار درباره شخصیت متواضع او میگوید: «تابستان بود و هوا گرم. من هم چون کارهای خانه را کرده بودم، بیشتر گرمم شده بود. پنکهدستی را روشن کردم و گرفتم سمت خودم و از خستگی خوابم برد. یک لحظه چشمهایم را نیمهباز کردم و فهمیدم برق رفتـه! بادِ پنکه به من نمیخورد؛ اما همان لحظه بلافاصله حس کردم خنک شدم. نگاه کردم و دیدم کمیل یک ملحفه را دارد بالای سرم میچرخاند ...
باز خوابم بُرد و حدود یک ساعت بعد دوباره بیدار شدم؛ دیدم کمیل خیس عرق شده و هنوز دارد مرا باد میزند. گفتم: کمیل تو هنوز داری مرا باد میزنی؟! خسته شدی! بس است ...! گفت: آمدم دیدم همهجا را جمعوجور کردی و خوابت برده و برق هم رفته. چون میدانستم به گرما حساسی و خستهای، دلم نیامد بیدار شوی ...!» | عهد کمیل: ۱۱۲ و ۱۱۳ـــــــــــــــــــــــــ*«توحید تشیّع»* ■ @ShiaTowhidایتا ◆ تلگرام ◆ اینستگرام ◆ آپارات
همسر شهید کمیل (مصطفی) صفریتبار درباره شخصیت متواضع او میگوید: «تابستان بود و هوا گرم. من هم چون کارهای خانه را کرده بودم، بیشتر گرمم شده بود. پنکهدستی را روشن کردم و گرفتم سمت خودم و از خستگی خوابم برد. یک لحظه چشمهایم را نیمهباز کردم و فهمیدم برق رفتـه! بادِ پنکه به من نمیخورد؛ اما همان لحظه بلافاصله حس کردم خنک شدم. نگاه کردم و دیدم کمیل یک ملحفه را دارد بالای سرم میچرخاند ...
باز خوابم بُرد و حدود یک ساعت بعد دوباره بیدار شدم؛ دیدم کمیل خیس عرق شده و هنوز دارد مرا باد میزند. گفتم: کمیل تو هنوز داری مرا باد میزنی؟! خسته شدی! بس است ...! گفت: آمدم دیدم همهجا را جمعوجور کردی و خوابت برده و برق هم رفته. چون میدانستم به گرما حساسی و خستهای، دلم نیامد بیدار شوی ...!» | عهد کمیل: ۱۱۲ و ۱۱۳ـــــــــــــــــــــــــ*«توحید تشیّع»* ■ @ShiaTowhidایتا ◆ تلگرام ◆ اینستگرام ◆ آپارات
۷۰
۱۹:۵۳