زهرا خواهر زادهام هشت سالشه. از پنج شش سالگی داره برای جشن تکلیفش نقشه میکشه.صبحی که خبر شهادت آقا اعلام شد زنگ زدم به خواهرم. زهرا هنوز بیدار نشده بود. خواهرم گفت:« روزی که خبر شهادت آقای رییسی اومد، زهرا گریه کرد گفت من می خواستم پیش این آقا برم برای جشن تکلیف، اون روز آرومش کردم و گفتم نه اون آقایی که دخترها پیشش جشن گرفتن امام خامنهایه و هنوز هست، اون روز زهرا آرومگرفت، موندم امروز چطور بهش بگم امام خامنهای هم رفت...»
آقا جان دهه نودی ها با عشق شما نفس گرفتند و قد کشیدند، مطمئن باشید پرچم شما را زمین نخواهند گذاشت
#شهید_رمضان#سلام_فرمانده#دهه_نودیها
https://ble.ir/shoruq
آقا جان دهه نودی ها با عشق شما نفس گرفتند و قد کشیدند، مطمئن باشید پرچم شما را زمین نخواهند گذاشت
#شهید_رمضان#سلام_فرمانده#دهه_نودیها
https://ble.ir/shoruq
۱۸:۱۹
توی مصاحبه ها، توی متنها، توی سخنرانی ها و حتی شعرها این دو جمله را زیاد می شنویم:«ما ملت شهادتیم، ما ملت امام حسین.» دارم فکر می کنم اگر آن سال سردار شهیدان با صدا و لحن نورانی این جملات را نگفته بود، تاریخ ما چه بخش بزرگی از حماسه را از دست می داد. عباراتی که فقط ترکیبی از چند کلمه هستند اما در دل آدمها طوفانی به پا کرده اند و بخش بزرگی از حرکت ملت انقلابی ملت را در این سالهای عجیب رقم زده اند.و اینها اولین کلماتی نیستند که این شور را به پا کرده اند، پیش از این هم ما شاهد انقلاب کلمات بودهایم. آن جمله معروف حضرت آقا که در بزنگاه های سخت به کار خیلی هامان آمد:« بروید سراغ کارهای سخت، بروید سراغ کارهای نشدنی تا بشود، تصمیم بگیرید برای کارهای سنگین تا برداشته شود. ولایخشون احدا الا الله»با کلمات امامبزرگوارمان که سالها نور به قلب ما تاباند:« بکشید ما را ، ملت ما بیدارتر می شود»و کلمات زندگی آفرین امام حسین وسط ملحمه عاشورا:«الا و ان الدعی ابن الدعی قد ترکنی (قد رکز) بین السلة والذلة وهیهات له ذلک منی! هیهات منا الذلة»
کلمه کار می کند، کلمه شور می آفریند، کلمه انسان مرده را زنده می کند، حق مطلب کلمه را آن نویسنده مصری از زبان امام شهیدان به خوبی بیان کرد:«شرف الرجل هی الکلمة، شرف الله هی الکلمة و لا رد لی لمن لایعرف ما هی الکلمة»
https://ble.ir/shoruq
کلمه کار می کند، کلمه شور می آفریند، کلمه انسان مرده را زنده می کند، حق مطلب کلمه را آن نویسنده مصری از زبان امام شهیدان به خوبی بیان کرد:«شرف الرجل هی الکلمة، شرف الله هی الکلمة و لا رد لی لمن لایعرف ما هی الکلمة»
https://ble.ir/shoruq
۱۸:۲۴
دیروز یکی از دوستانم می گفت کاش کمی پرده کنار برود و بهمان یک چیزهایی را نشان بدهند تا دلمان آرام بگیرد...
راستش من فکر می کنم قرآن کریم خیلی جاها این پرده را کنار زده و چشم ما را به نور حقایق روشن کرده.
امروز سوره اعراف را می خواندم به این آیات رسیدم. انگار وصف حال دقیق ما و آن کج رفتارهایست که این روزها خون به دل ما می کنند، در سرای قیامت:
وَنَادَىٰ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابَ النَّارِ أَن قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا فَهَلْ وَجَدتُّم مَّا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قَالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَن لَّعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ
ﻭ ﺑﻬﺸﺘﻴﺎﻥ ، ﺩﻭﺯﺧﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻭﻋﺪﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺣﻖ ﻳﺎﻓﺘﻴﻢ ، ﺁﻳﺎ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺗﺎﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺣﻖ ﻳﺎﻓﺘﻴﺪ ؟ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﺁﺭﻱ ; ﭘﺲ ﺁﻭﺍﺯ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺁﻭﺍﺯ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻟﻌﻨﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺘﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺩ .(٤٤)
الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا وَهُم بِالْآخِرَةِ كَافِرُونَ
ﻫﻢ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﺮﺩم ﺭﺍ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯﻣﻰ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ [ ﺑﺎ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﻭ ﺍﻏﻮﺍﮔﺮﻱ ] ﻛﺞ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ ، ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﻛﺎﻓﺮﻧﺪ .(٤٥)
من از این آیات اینطور می فهمم که حقانیت مسیر حق برای خیلی ها فقط وقتی روشن میشود که کار از کار گذشته است و مسیر برگشتی وجود ندارد.پس دیگر جایی برای حرص خوردن و جوش آوردن نیست. ما فقط باید هم و غممان را بگذاریم برای اینکه جز اصحاب الجنة باشیم و باقی را بگذاریم به عهده موذنی که در آن لحظه بی برگشت لعنت خدا را بر این قوم الظالمین فرا می خواند ...
https://ble.ir/shoruq
راستش من فکر می کنم قرآن کریم خیلی جاها این پرده را کنار زده و چشم ما را به نور حقایق روشن کرده.
امروز سوره اعراف را می خواندم به این آیات رسیدم. انگار وصف حال دقیق ما و آن کج رفتارهایست که این روزها خون به دل ما می کنند، در سرای قیامت:
وَنَادَىٰ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابَ النَّارِ أَن قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا فَهَلْ وَجَدتُّم مَّا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قَالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَن لَّعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ
ﻭ ﺑﻬﺸﺘﻴﺎﻥ ، ﺩﻭﺯﺧﻴﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻭﻋﺪﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺣﻖ ﻳﺎﻓﺘﻴﻢ ، ﺁﻳﺎ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺗﺎﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺣﻖ ﻳﺎﻓﺘﻴﺪ ؟ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﺁﺭﻱ ; ﭘﺲ ﺁﻭﺍﺯ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺁﻭﺍﺯ ﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻟﻌﻨﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺘﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺩ .(٤٤)
الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا وَهُم بِالْآخِرَةِ كَافِرُونَ
ﻫﻢ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﺮﺩم ﺭﺍ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯﻣﻰ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ [ ﺑﺎ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﻭ ﺍﻏﻮﺍﮔﺮﻱ ] ﻛﺞ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪ ، ﻭ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﻛﺎﻓﺮﻧﺪ .(٤٥)
من از این آیات اینطور می فهمم که حقانیت مسیر حق برای خیلی ها فقط وقتی روشن میشود که کار از کار گذشته است و مسیر برگشتی وجود ندارد.پس دیگر جایی برای حرص خوردن و جوش آوردن نیست. ما فقط باید هم و غممان را بگذاریم برای اینکه جز اصحاب الجنة باشیم و باقی را بگذاریم به عهده موذنی که در آن لحظه بی برگشت لعنت خدا را بر این قوم الظالمین فرا می خواند ...
https://ble.ir/shoruq
۱۸:۲۶
آقا جانحافظه گوشیهایمان پر شده از تصویر نورانی شما، می خواهیم صورت روحانیتان تا ابد بر روی حافظههایمان حک شود...
#شهید_رمضانhttps://ble.ir/shoruq
#شهید_رمضانhttps://ble.ir/shoruq
۹:۳۹
ما در نعمتی هستیم که حس میکنم هنوز آنطور که باید درکش نکردهایم.من لحظهای که خبر شهادت آقا را شنیدم،ناخودآگاه روی مبل نشستم و یخ زدم.آنقدر یخ زدم که اشکهایم هم مجال راه افتادن پیدا نکرد. یخ زدگی را از سرانگشتانم حس می کردم که ذره ذره تا فرق سرم بالا میآمد.توی آن لحظه فقط چیزهایی که راجع به هلهلههای شب قبلش خوانده بودم توی سرم چرخ می خورد و فقط یک تصویر جلوی چشمم بود که باید خودمان را برای روزهای خیلی سختی آماده کنیم...نمی دانم در آن لحظه های سخت آیا کسی هم بود که این شبهای پر شوری را که داریم تجربه می کنیم تصور کند؟من حس می کنم نظر لطف حضرت آقا به ماست، آقا نخواست غصه رفتنشان ما را بیچاره کند، نمی دانم به درگاه خدای بزرگ چه دعایی کردند که ما شاهد این روزها و شبها هستیم...امشب از خدای بزرگ و مهربان بخواهیم که لیاقت این نظر لطف را تا ابد به ما بدهد
https://ble.ir/shoruq
https://ble.ir/shoruq
۱۷:۳۸
همچنان دست خدا بر سرماستهمچنان خامنهای رهبر ماست
الحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمین
https://ble.ir/shoruq
الحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمینالحمدلله رب العالمین
https://ble.ir/shoruq
۲۱:۴۷
من با آیت الله سید مجتبی خامنه ای بیعت میکنم
۲۲:۲۶
آسمان تهران در اولین صبح رهبری فرزند خلف رهبر شهیدمان
هیچ اثری از دود و سیاهی نیست، هوا خودِ خودِ خودِ بهشت است
https://ble.ir/shoruq
هیچ اثری از دود و سیاهی نیست، هوا خودِ خودِ خودِ بهشت است
https://ble.ir/shoruq
۸:۲۲
سالها پیش که کتاب من زنده ام معصومه آباد را میخواندم، اینکه بین خودش و برادرش رمز گذاشت بود تا زنده بودنش را اعلام کند، برایم عجیب بود.آن روزها هیچ درکی از زندگی در شرایط مرگ و زندگی نداشتم.امروز خیابان محل کار مادرم را زدند. مادرم خانه بود. گروه خانوادگی را که باز کردم دیدم همه دارند از حال مادرم می پرسند، آخرین پیام پیام مادرم بود:من زنده ام و یک اسمایلی عینک دودی.یاد نامه معصومه آباد افتادم بعد از اسارت و جملهای که برای اعتبار نامهاش نوشته بود: «من زنده ام»رمزی که قبل از اسارت بین خودش و برادرش گذاشته بود.روزهای گذشته دارد تکرار می شود، نمی دانم شاید ما هم باید دنبال یک رمز خانوادگی بگردیم، امضایی که بعدها به نامه ها وپیامهایمان اعتبار دهد.
https://ble.ir/shoruq
https://ble.ir/shoruq
۱۰:۲۲
بیچارهها به غلط کردن افتادهاند. تا همین یک ماه پیش در شیپور جنگ می دمیدند، حالا از روی بدبختی مجبور شدهاند به فکر مصادره همدلی و اتحاد مردم بیافتند.اما با همه دغل کاری و جادوی رسانه ایشان باز هم نتوانستهاند آن جمله طلایی پایین کاغذ چسبیده پشت شیشه مغازه را سانسور کنند:«تعجیل فرج امام زمان صلوات»
https://ble.ir/shoruq
https://ble.ir/shoruq
۳:۰۵
مادربزرگها
دور میدان فلکه دوم، بین جمعیت شکاف افتاده بود. قرار بود تا قبل از شروع مراسم دنبال ماشینِ شعار تا فلکه دوم راهپیمایی کنیم و دور بزنیم برگردیم فلکه اول. وسط شکاف بین جمعیت، پیرزن مثل یک ماده شیر عصای سه پایه اش را زمین میزد و می دوید.قدش کمی خمیده بود، اما از صلابت قدمهایش چیزی کم نمی شد. آنقدر پایه های عصایش را محکم زمین می زد که کسی جرات نمی کرد جلو برود و بخواهد که کمکش کند.پیرزن یک تنه شکاف بین جمعیت را پر کرده بود.
از مسجد که بیرون زدیم، باران گرفت، آن هم چه بارانی. زیر باران رسیدیم به مرکز اصلی تجمع. دوستم را بعد از چندین روز دیدم. فرصتی پیش آمد که برنامه های این چند وقت را با هم ببندیم.هیچ کداممان چتر نداشتیم. دوستم کاپشن پسرش را روی سرش گرفته بود، من هم پرچم ایران را. دعای توسل که شروع شد، دوستم رفت بساط چایی موکب توی میدان را هماهنگ کند. من ماندم و پرچمی که حالا دیگر حسابی خیس شده بود و چکه می کرد. یک دفعه چتر سیاهی بالای سرم آمد. یکی از مادربزرگهای تجمع بود. صورتش پر از چروک بود و با صدای خش دارش گفت بیا زیر چتر.قدش از من کوتاهتر بود. چتر را از دستش گرفتم که زحمتش نشود. یک صندلی تاشوی پارچهای هم دستش بود، صندلی را باز کرد و گذاشت روی سرش و لبخند زد و گفت: کار از محکم کاری عیب نمی کنه. لبخند زدم و بعد دیگر مشغول دعا شد.بند به بند دعا را اشک ریخت و معصومین را یکی یکی صدا زد. دستهای لرزانش را رو به آسمان گرفته بود و دعاهایش را توی گوش قطرههای باران می گفت.
این بار چتر برده بودم. هوا تقریبا صاف بود. با خودم گفتم حالا که چتر هست احتمالا دیگر خبری از باران نیست. دعای توسل که شروع شد باد عجیبی وزیدن گرفت و قطرههای درشت باران روی سرمان فرود آمد. چتر را باز کردم و گرفتم بالای سر خودم و دو سه نفری که دور و برم بودند. مثل مادربزرگ دیروزی. توی آدمهای دور و برم یک مادربزرگ اراکی هم بود. تمام دعای توسل را از حفظ بود. بند به بندش را با صدایی بلندتر از بلندگو خواند و اشک ریخت. دعا که تمام شد مداحیش شروع شد. شعر سوزناکی برای امام زمان خواند.باید می رفتم منتظرم بودند، اما سوز مداحیش نمی گذاشت که بروم.
دیشب خواب بیبی را دیدم. مادربزرگ خودم. داشتیم می رفتیم تجمع.عقب ماشین که نشستم دیدم بی بی بین من و مامان نشسته. توی خواب نمیدانستم که بیبی از این دنیا رفته اما حس می کردم چیزی میزان نیست. مثل آن وقتها چادر عربی و فوطه سرش بود و همان پیراهن سفید با برگهای یاسی. دستم را گرفت. دستش گرم بود با همان رگهای چروک خورده و انگشترهای قشنگش.بیدار شدم. چقدر وقت بود که بیبی را توی خواب ندیده بودم. دلم هزار بار دیگر برایش تنگ شد.https://ble.ir/shoruq
دور میدان فلکه دوم، بین جمعیت شکاف افتاده بود. قرار بود تا قبل از شروع مراسم دنبال ماشینِ شعار تا فلکه دوم راهپیمایی کنیم و دور بزنیم برگردیم فلکه اول. وسط شکاف بین جمعیت، پیرزن مثل یک ماده شیر عصای سه پایه اش را زمین میزد و می دوید.قدش کمی خمیده بود، اما از صلابت قدمهایش چیزی کم نمی شد. آنقدر پایه های عصایش را محکم زمین می زد که کسی جرات نمی کرد جلو برود و بخواهد که کمکش کند.پیرزن یک تنه شکاف بین جمعیت را پر کرده بود.
از مسجد که بیرون زدیم، باران گرفت، آن هم چه بارانی. زیر باران رسیدیم به مرکز اصلی تجمع. دوستم را بعد از چندین روز دیدم. فرصتی پیش آمد که برنامه های این چند وقت را با هم ببندیم.هیچ کداممان چتر نداشتیم. دوستم کاپشن پسرش را روی سرش گرفته بود، من هم پرچم ایران را. دعای توسل که شروع شد، دوستم رفت بساط چایی موکب توی میدان را هماهنگ کند. من ماندم و پرچمی که حالا دیگر حسابی خیس شده بود و چکه می کرد. یک دفعه چتر سیاهی بالای سرم آمد. یکی از مادربزرگهای تجمع بود. صورتش پر از چروک بود و با صدای خش دارش گفت بیا زیر چتر.قدش از من کوتاهتر بود. چتر را از دستش گرفتم که زحمتش نشود. یک صندلی تاشوی پارچهای هم دستش بود، صندلی را باز کرد و گذاشت روی سرش و لبخند زد و گفت: کار از محکم کاری عیب نمی کنه. لبخند زدم و بعد دیگر مشغول دعا شد.بند به بند دعا را اشک ریخت و معصومین را یکی یکی صدا زد. دستهای لرزانش را رو به آسمان گرفته بود و دعاهایش را توی گوش قطرههای باران می گفت.
این بار چتر برده بودم. هوا تقریبا صاف بود. با خودم گفتم حالا که چتر هست احتمالا دیگر خبری از باران نیست. دعای توسل که شروع شد باد عجیبی وزیدن گرفت و قطرههای درشت باران روی سرمان فرود آمد. چتر را باز کردم و گرفتم بالای سر خودم و دو سه نفری که دور و برم بودند. مثل مادربزرگ دیروزی. توی آدمهای دور و برم یک مادربزرگ اراکی هم بود. تمام دعای توسل را از حفظ بود. بند به بندش را با صدایی بلندتر از بلندگو خواند و اشک ریخت. دعا که تمام شد مداحیش شروع شد. شعر سوزناکی برای امام زمان خواند.باید می رفتم منتظرم بودند، اما سوز مداحیش نمی گذاشت که بروم.
دیشب خواب بیبی را دیدم. مادربزرگ خودم. داشتیم می رفتیم تجمع.عقب ماشین که نشستم دیدم بی بی بین من و مامان نشسته. توی خواب نمیدانستم که بیبی از این دنیا رفته اما حس می کردم چیزی میزان نیست. مثل آن وقتها چادر عربی و فوطه سرش بود و همان پیراهن سفید با برگهای یاسی. دستم را گرفت. دستش گرم بود با همان رگهای چروک خورده و انگشترهای قشنگش.بیدار شدم. چقدر وقت بود که بیبی را توی خواب ندیده بودم. دلم هزار بار دیگر برایش تنگ شد.https://ble.ir/shoruq
۱۰:۴۱
گلبرنامه هر شبمان این است که با اذان مغرب راه می افتیم سمت مسجدهایمان. پدرم با ماشین میرود مسجد خودش که دورتر است. من و مادرم هم پیاده می رویم مسجدی که نزدیکتر است. بعد از نماز هم یک ساعتی در مسجد می مانیم تا زمان راه افتادن دسته برسد. بعد من و مادرم با دسته راه می افتیم سمت میدان اصلی تجمع. پدرم هم جایی میان راه ماشین را میگذارد و با پرچم و تجهیزات به ما می پیوندد. دیشب پدرم بعد از نماز درگیر کاری شد و نتوانست پرچم را برساند. من مانده بودم و یک چتر و یک چفیه مشکی دور گردنم.طبق معمول آقایان راه افتادند جلو، بعدش ماشین بلندگوها و آخر سر هم ما خانم ها با پرچمهایی که سیاهی آسمان شب را رنگی کرده بود. سبز و سفید و سرخ.آقای شعارمان عوض شده بود. مراسم خیلی منظم تر و پرشورتر شده بود. آقای شعارمان فقط الله اکبر و مرگ بر امریکا، مرگ بر اسراییل نمی گفت. قشنگ با همسایه ها، با عابران پیاده، با کسبه محل حرف می زد. برایشان از اتحاد ملی می گفت، از همدلی، قربان صدقه شان می رفت، از سیاهی دشمن می گفت و سفیدی این حضور خیابانی. وسط صحبت هایش هم شعار می داد، پس زمینه صدایش هم کریمی و رسولی و حسین طاهری می خواندند و همه را به شور می آوردند.غرق در این فضا بودم که یکهو یک گل ریز زرد جلوی صورتم ظاهر شد. شبیه همین گلهای زرد خودرویی که وسط چمنها می روید.دست یک پسر دوازده سیزده ساله عینکی. شبیه همان پسر خواننده آذری که یک زمانی ستاره عصر جدید شد. گل را از کیسه پارچه ای توی دستش درآورده بود و گرفته بود جلوی صورتم و در حالی که سرش را پایین انداخته بود با لحن خیلی مودبی گفت: خدا قوت، سال نوتون مبارک باشه، به امید پیروزی. ناخودآگاه گل را که گرفتم، قبل از آنکه بتوانم حرفی بزنم، غیبش زد. خندهام گرفت. توی این شبها همه کاری کرده بودم، پرچم بزرگ دست گرفته بودم، مشت به سوی آسمان پرت کرده بودم. وسط خیابان های محلمان چفیه دور گردنم انداخته بودم. فقط مانده بود از یک پسر گل بگیرم.همزمان چشمهایم هم پر از اشک شد.لین گل با همه گلهای عالم فرق می کرد.پر از نجابت بود.چند قدمی که جلوتر رفتیم دیدم دارد به همه خانم ها گل می دهد. گلهای ریز زرد و یاسی و صورتی. اما رویش نمی شد به دختر کوچولوها بدهد. همه را می داد به ماها که همسن مادر و خواهر بزرگترش هستیم.به جای پرچم، گل ریز زرد را توی دستم گرفتم و به راهم ادامه دادم. با خودم گفتم گل را می برم خانه و به یادگار امروز خشک می کنم. میگذارم کنار همان برگ نارونی که توی نماز جمعه جنگ قبلی افتاد روی جانمازم و بردم خانه خشک کردم.هر دو را توی یک قاب می گذارم و آویزان می کنم روی دیوار اتاقم کنار عکس حاج قاسم و سید حسن و امام خمینی.توی همین فکرها بودم که چشمم افتاد به چشمهای تیلهای نوه هفت هشت ساله دوستم که دست در دست مادربزرگش کنار من راه می رفتند.چادر و روسری خوشگلش کمی عقب رفته بود و یک رشته از موهای سیاه لختش روی پیشانیاش افتاده بود.خیره شده بود به گل توی دستم. معصومیت توی چشمهایش دلم را برد. بی خیال تابلو شدم و گل را سمتش دراز کردم. گل را با خوشحالی گرفت و بلندتر از قبل همراه جمعیت فریاد زد بزن که خوب می زنی.اما توی سر من سلام فرمانده داشت پلی می شد آنجا که می خواند: سید علی دهه نودی ها رو فراخوانده.
https://ble.ir/shoruq
https://ble.ir/shoruq
۹:۲۷
بهارهوا گرگ و میش غروب بود. باران تازه بند آمده بود و بوی خاک خیس همه جا را پر کرده بود. صدای قرآن مسجد از جایی دور با پس زمینه صدای تق تق پدافند و تِپ تِپ های بعدش توی کوچه می پیچید. کوچه خلوت بود. من بودم و مادر و دختری که چند قدم جلوتر از من راه می رفتند و حواسشان به من نبود. از پرچم توی دست دختر معلوم بود که آنها هم راهی مسجد محل هستند. از صدای بس بسشان معلوم بود که دارند ذکر می گویند. یکدفعه مادر آهی کشید و گفت هر سال از قبل از عید لحظه لحظه اومدن بهار رو زندگی می کردیم. امسال از بهار هیچی نفهمیدیم.سرم را بالا گرفتم. سبزی ملایم برگهای جوانه زده شاخه های درخت بالای سرم توی خاکستری نیلی آسمان دلم را برد.دختر جواب داد، عوضش بهار ملت ایران رو لحظه به لحظه درک کردیم. به قول آقا بعث مردم.صدای اذان از مسجد محل بلند شد، قطرههای ریز باران هم دوباره باریدن گرفت.https://ble.ir/shoruq
۲:۰۲
آن قسمت های اول تنها مسیر آقای پناهیان یک بخشی هست که نگاه من را به زندگی عوض کرد.آقای پناهیان از کبدی که در آن خلق شدیم صحبت می کند، کبدی که سختیش باعث می شود ارزش افزوده تولید کنیم و برای ادامه حیات در آن دنیا، دستمان خالی نباشد. این را همه می دانیم که دنیا جای سختی است. اما چیزی که تصویر آقای پناهیان را از این استعاره متفاوت می کند، مفهوم زنگ تفریح های خداست. اینکه خداوند آنقدر آدمها را دوست دارد که نمی گذارد همهاش بهشان سخت بگذرد،وسط این سختی ها زنگ تفریح می دهد تا شاد شوند انرژی جمع کنند و آماده شوند برای رفتن به استقبال سختی بعدی.آدمهای عاقل از این زنگ تفریح ها کمال استفاده را می برند. یک ثانیهاش را هم هدر نمی دهند. اما آدمهای نادان همان یک ذره زنگ تفریح را هم به نق می گذرانند: چرا قبلش نبود؟ از کجا معلوم بعدش هم باشد؟ چرا تفریحش کم است، چرا زنگش زیاد است و ... آنقدر نق می زنند که فرصت بر باد می رود و خسته از سختی قبل باید به استقبال سختی بعد بروند.راستش من این اتفاق دیشب را که نمی دانم باید اسمش را چه بگذاریم یکی از همین زنگ تفریح ها می بینم.نه اینکه مثلا خوشبین باشم که شروطمان را ترامپ پذیرفته و از فردا همه چیز گل و بلبل می شود. نه اصلا. پیش بینی خودم این است که کار به دو هفته هم نمی کشد و بلاخره یک طوری جنگ را از سر می گیریم.اما این دلیل نمی شود فرصت پیش آمده را بی خیال شویم.یادمان برود چه بلایی سر فرعونهای دنیا آوردیم.چطور با اتحاد و اقتدارمان مجبورشان کردیم خودشان را با تناقض گویی مضحکه خاص و عام دنیا کنند.چطور با پای حرفمان ایستادن، دل آزاده های دنیا را گرم کردیم. چطور با توی خیابان ماندنمان امید دشمن را برای سرنگونی جمهوری اسلامی ناامید کردیم.نه. بی اعتمادیم به دشمن مکار و بی ریشه، باعث نمی شود سربازهای وطنم را خائن بنامم. به آدمهایی که اسمشان توی لیست ترور بود و شبانه روز پای کار انقلاب ماندند، توهین کنم و با اصرار هلشان بدهم بیرون تا روز به روز دایره آدمهای انقلابی کوچکتر شود.من از زنگ تفریحی که نه ترامپ، نه دولت و نه شعام، بلکه خدای بزرگ برایمان فراهم کرده کمال استفاده را می برم تا با افتخار به هموطنی با آدمحسابی ترین مردم جهان بر خودمان ببالم و آماده شوم که به پشتوانه همین مردم، همین مسئولین و همین نیروی نظامی به مقابله با خوان بعدی نابودی اسرائیل بروم.
https://ble.ir/shoruq
۱۲:۰۶
چند شب است کاروان ده بیست نفرمان که از مسجد به سمت میدان بزرگ محل راه می افتد، کار را با دعای نادعلی شروع می کند و بعد از صد و ده بار ذکر شریف یاعلی و واکسینه کردن کوچه ها و خیابانهای محل، شعار دادن را شروع می کند.این وسط هم از گوشه و کنار کوچهها و مغازهها، اهالی محل به جمعمان اضافه می شوند و تا به میدان برسیم، شصت هفتاد نفری می شویم.دیشب مشغول ذکر یاعلی بودیم که آقای شعار دسته مان یکهو ذکر را قطع کرد و با حرارت خاصی شروع کرد به گفتن: اهلا و سهلا بأخواننا، اهلا و سهلا بلأخوه العراقیین، بأخواننا من الحشد الشعبی.رویم را بر گرداندم، دیدم درِ یکی از خانه های کوچه باز شده و سه مرد هیکلی عراقی با پرچم های عراق دم در ایستادهاند و برایمان سلام نظامی گرفته اند. مردم با آغوش باز بینمان راهشان دادند و آنها هم با ذکر یاعلی مان دم گرفتند. من راه می رفتم و با نوای آسمانی یاعلی جمعیت لب می جنباندم و با چشمانی که از اشک همه جا را تار می دید، چشم دوخته بودم به الله اکبرهای پرچم ایران و عراق که جایی بالاتر از سر همه ما همدیگر را در آغوش می گرفتند.
https://ble.ir/shoruq
۱۲:۲۱
گنجشکهای وطن
دیشب با خودم زیرانداز نبرده بودم. دیر رسیده بودم و فکر کردم شاید مجالی برای نشستن نباشد. اما وقتی دیدم چمنها بر خلاف هر روز خشک است تصمیمم عوض شد.
کنار مادری که زیرانداز انداخته بود نشستم. دختر سهچهار سالهاش مدام در حال رفت و آمد بود. به خاطر زانو درد یکی از پاهایم را دراز کردم و با کله رفتم توی گوشی.طبق معمول هیچ کس پای دراز شدهام را نمی دید و دائم یا یکی سکندری می خورد یا پایم را لگد می کرد.سعی کردم هیچ واکنشی نشان ندهم. خاصه اینکه اکثر نابینایان نوجوان و کودک بودند و نمی خواستم با واکنشم خجالت زدهشان کنم.دختر بچه خانم کناری خیلی بامزه بود.بدون آنکه حرف بزند، می آمد روی زیرانداز با چشمهای براقش نگاهی می انداخت و دوباره می دوید یک سمت دیگر. مادر بنده خدایش هم که اسیر طفل شیر خوار دیگری بود، هر از گاهی بلند صدایش می کرد تا برگردد.یک آن دیدم دختر کوچولو روی پایم سکندری خورد و با صورت روی زمین فرود آمد. دیگر نمی شد بی خیالی طی کنم. سرم را بلند کردم و کمکش کردم بلند شود. دستش را گرفتم و گفتم:« عزیزم چیزیت نشد؟» حرف نمیزد. مات شده بود توی صورتم.اما قشنگ معلوم بود توی صورتش بغضی در حال فرآوری است. دل دل کردم که گریهاش نگیرد. دستش را کمی مالیدم، دلم می خواست بغلش کنم ولی ویروسی که هنوز ته ماندهاش توی تنم بود مانع می شد. درگیر بغض صورتش بودم که سخنرانی تمام شد و صدای طبل و دمام سرود از بلندگوها بلند شد. یکهو بغض توی صورت دختر کوچولو محو شد و جایش را به یک عزم جدی داد و دختر بی آنکه حتی لبخند بزند، دوید سمت زیراندازشان و بی یک کلمه حرف پرچم پیچ خورده را که دو برابر قدش بود از مادرش گرفت و تند تند با دستهای کوچولویش مشغول باز کردنش شد و بعد با مهارت تمام بلندش کرد و بالای سرش چرخاند.قند توی دلم آب شد.از مادرش اجازه گرفتم و یک عکس از صورت معصومش گرفتم. بعدش دیگر بلند شدم که کم کم بروم خانه. میدان پر از پرچم بود که با نوای الله الله الله آقای شعار به اهتزاز در می آمد. بخش زیادی از پرچمدار ها هم همین دختر و پسر کوچولوهایی بودند که تا چند دقیقه قبل مثل گنجشک وسط جمعیت این طرف و آن طرف می رفتند. گنجشک کوچولوهایی که دارند یک شبه قد می کشند و با تنفس هوای ملت بزرگ می شوند.
https://ble.ir/shoruq
دیشب با خودم زیرانداز نبرده بودم. دیر رسیده بودم و فکر کردم شاید مجالی برای نشستن نباشد. اما وقتی دیدم چمنها بر خلاف هر روز خشک است تصمیمم عوض شد.
کنار مادری که زیرانداز انداخته بود نشستم. دختر سهچهار سالهاش مدام در حال رفت و آمد بود. به خاطر زانو درد یکی از پاهایم را دراز کردم و با کله رفتم توی گوشی.طبق معمول هیچ کس پای دراز شدهام را نمی دید و دائم یا یکی سکندری می خورد یا پایم را لگد می کرد.سعی کردم هیچ واکنشی نشان ندهم. خاصه اینکه اکثر نابینایان نوجوان و کودک بودند و نمی خواستم با واکنشم خجالت زدهشان کنم.دختر بچه خانم کناری خیلی بامزه بود.بدون آنکه حرف بزند، می آمد روی زیرانداز با چشمهای براقش نگاهی می انداخت و دوباره می دوید یک سمت دیگر. مادر بنده خدایش هم که اسیر طفل شیر خوار دیگری بود، هر از گاهی بلند صدایش می کرد تا برگردد.یک آن دیدم دختر کوچولو روی پایم سکندری خورد و با صورت روی زمین فرود آمد. دیگر نمی شد بی خیالی طی کنم. سرم را بلند کردم و کمکش کردم بلند شود. دستش را گرفتم و گفتم:« عزیزم چیزیت نشد؟» حرف نمیزد. مات شده بود توی صورتم.اما قشنگ معلوم بود توی صورتش بغضی در حال فرآوری است. دل دل کردم که گریهاش نگیرد. دستش را کمی مالیدم، دلم می خواست بغلش کنم ولی ویروسی که هنوز ته ماندهاش توی تنم بود مانع می شد. درگیر بغض صورتش بودم که سخنرانی تمام شد و صدای طبل و دمام سرود از بلندگوها بلند شد. یکهو بغض توی صورت دختر کوچولو محو شد و جایش را به یک عزم جدی داد و دختر بی آنکه حتی لبخند بزند، دوید سمت زیراندازشان و بی یک کلمه حرف پرچم پیچ خورده را که دو برابر قدش بود از مادرش گرفت و تند تند با دستهای کوچولویش مشغول باز کردنش شد و بعد با مهارت تمام بلندش کرد و بالای سرش چرخاند.قند توی دلم آب شد.از مادرش اجازه گرفتم و یک عکس از صورت معصومش گرفتم. بعدش دیگر بلند شدم که کم کم بروم خانه. میدان پر از پرچم بود که با نوای الله الله الله آقای شعار به اهتزاز در می آمد. بخش زیادی از پرچمدار ها هم همین دختر و پسر کوچولوهایی بودند که تا چند دقیقه قبل مثل گنجشک وسط جمعیت این طرف و آن طرف می رفتند. گنجشک کوچولوهایی که دارند یک شبه قد می کشند و با تنفس هوای ملت بزرگ می شوند.
https://ble.ir/shoruq
۷:۵۷
آنقدر سرمان گرم تنگه هرمز و توئیت نوشتن و توئیت ننوشتن مسئولین بود که اصلا نفهمیدم کی روز دختر شد. صبح که گروه حلقه صالحین مسجد را باز کردم دیدم بچه ها می پرسند برای روز دختر برنامهای ندارید.جوابی نداشتم که بدهم گروه را بستم و افتادم دنبال کارهای روزمره خودم، حوالی ظهر دوستم زنگ زد که داریم برای بچه های حلقه کادو درست می کنیم و اگر می توانی شب دم موکب، حلقه خودت را راه بینداز.قبول کردم. ذرهای از عذاب وجدانم حل شد.شب وقتی به میدان رسیدم، دیدم سن را صورتی کردهاند و مجری برنامه بر خلاف شبهای قبل یک خانم است و از همه جای میدان دارند به دخترها گل می دهند. رفتم دم موکب مسجد، بچه ها کم کم آمدند، زیراندازمان را پهن کردیم و نشستیم. چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. با توجه به برنامه پر و پیمان تجمع نمی خواستم خیلی برنامه خودمان را طولانی کنم. بچه های پایگاه برای حلقهها پفیلا بسته بندی کرده بودند و یک کارت تبریک تا شده لایش گذاشته بودند که وقتی باز می شد یک گیف بامزه ظاهر می شد و جمله «دختر برکت خانه است».برنامه را محدود کردم به سوال و جواب. خواستم تک به تک بگویند چند شب در تجمع بودهاند و چرا باز هم آمدهاند.جوابها خیلی جالب بود،هر کس از هر روزی که پایش به خیابان باز شده بود دیگر تجمع را رها نکرده بود.چه آنکه از هفته پیش آمده بود و چه آنکه از همان شب اول.علت ماندنشان هم جالب بود: حس خوبی که از تجمع می گیرند.ازشان خواستم این حس خوب را توضیح دهند. برایشان کار راحتی نبود. اما وقتی خوب به جوابهایشاندقت کردم دیدم تقریبا همه یک چیز می گویند: اینجا کسی دعوایمان نمی کند. همه با هم خوب هستن و هوای هم را دارند.بچه های حلقه ما دختران نوجوان سیزده چهارده ساله پر سر و صدایی هستند که همیشه توی برنامه های مسجد، یکی از دغدغههای برگزار کنندگان آرام کردن این جمع ده پانزده نفریست. دغدغهای که پای بچه ها را از خیلی از برنامههای مسجد بریده است.فضای خیابان طوری است که سروصدایشان برای کسی مزاحمت ایجاد نمی کند و برای همین هم کسی به آنها تذکر نمی دهد.با خودم فکر می کنم چقدر آقای پناهیان تاکید داشتند برنامه های مساجد را به خیابان بیاورید و کسی توجه نمی کرد!حرفهایمان که تمام می شود، به اصرار بچه ها قرار می گذاریم که حلقه را شبهای بعد هم ادامه دهیم.دارم به راه اندازی دوباره همخوانی کتاب توی حلقههای صالحین تجمع فکر می کنم.دوستم درست می گفت. تجمعات دارد وارد فاز جدیدی میشود.
https://ble.ir/shoruq
۱۴:۳۶
۱۹:۴۳
بار اول سر انتخاب موضوع فراخوان جدید خط روایت بحثش باز شد. یکی از بچه ها پیشنهاد کرد روی جنگ اقتصادی کار کنیم و همه به فکر مصادیقش افتادیم. تقریبا همه به این نتیجه رسیدیم که همه گیرترین مصادیقش که بیشتر نویسندههای خط روایت بتوانند درباره اش بنویسند بحث صرفه جویی است.حتی این وسط یاد آیه حمداوی و جنبش جذاب پسماند صفر افتادیم، در روزهایی که اینستاگرام هنوز باز بود و آدمهایش با هم مهربانتر بودند.جنبشی که خیلی ها را ولو مقطعی با خود همراه کرد و حداقل در حد ایجاد عذاب وجدان از تولید پسماند خشک، اثرش را روی جامعه گذاشت.چند روز بعد یکی از اساتید دورههای نویسندگی سر کلاس صحبت از جنگ اقتصادی کرد و از زیرنویس های ایران اینترنشنال مثال آورد که نوشته بود سپاه پاسداران مردم ایران را به گروگان گرفته و سفرههایشان را دارد کوچکتر می کند و شاهد مثال از قیمتهای دندانپزشکی آورده که قیمت یک عصب کشی دوازده میلیون تومان شده است.دندانپزشکی را سراغ داشتم که امسال عزمش را جزم کرده بود هر جور شده تعرفه های پارسال را نگه دارد. حتی با وجود چند برابر شدن قیمت مواد دندانپزشکی و تعرفه لابراتوارها. می گفت ما که توی نیروی نظامی کشور کسی را نداریم که با جانمان جهاد کنیم، حداقل بگذار با مالمان جهاد کنیم.با اینکه همیشه مخالف خرید اینترنتی بود، ولی حالا متوجه نقش بزرگ «با سلام» در حذف واسطه ها شده بود و موفق شده بود مواد دندان پزشکی را با هزینههایی کمتر از شهرستان تهیه کند.وقتی ماجرای زیرنویس ایران اینترنشنال را شنیدم، صحتش را از او پرسیدم.گفت خودش برای سختترین عصب کشی که برای دندان عقل است حداکثر هفت و نیم، هشت میلیون می گیرد.دیدم علاوه بر صرفهجویی، یکی دیگر از مصادیق جنگ اقتصادی همین تلاش برای پایین نگه داشتن قیمت هاست.اینکه افراد دنبال راه حلهای خلاقانه پایین آوردن هزینه تولید باشند و تا جای ممکن از حاشیه سودشان بگذرند و تصور کنند این حاشیه سود را خیرات جبهه مقاومت کردهاند. دکترها، مکانیکها، تعمیرکارها، تولید کنندهها و از همه مهمتر صاحب خانهها.چند روز پیش توییتی دیدم که به نظرم خیلی نقطه زن بود. به صاحب خانهها می گفت در این روزها که ملک شما چندبرابر شده است، خرج خانه و زندگی مستاجر شما هم چند برابر شده است. در گرفتن اجاره بها رحم داشته باشید.اینها را سر ناهار برای بچه ها تعریف کردم. خیلی موافق نبودند.می گفتند همه نمی توانند این کار را بکنند. الهام می گفت همسر خواهرش تولیدی کفش دارد و خیلی مقاومت کرده که مثل همکارانش سود را روی حاشیه شصت درصد نبرد، عملا دارد ورشکست می شود. می گفت قیمت مواد اولیه یک کفش خیلی خیلی ساده شده یک میلیون و نیم. بنابر این با احتساب دستمزد کارگر و بقیه هزینهها با یک سود معمولی بیست و پنج درصدی، قیمت یک کفش ساده به سه چهار میلیون تومان می رسد و عملا وسع بیشتر آدمها به خریدن این کفش نمی رسد. شهرزاد گفت راستش من تصمیم گرفته ام تا چند وقت برای بچه هایم کفش و لباس نخرم و هر طور شده با همینها که دارند بسازم. الهام خیلی از این راهبرد راضی نبود و گفت اینطوری تولیدی ها ورشکست می شوند.این حرفها توی ذهنم ماند تا دیروز عصر که سوار اسنپ داشتم بر میگشتم خانه. نزدیک محله که شدیم راننده یک پاساژ به من نشان داد و گفت که خانمش آنجا مغازه دارد و ظرفهای روحی و تفلون و چدن خراب را تعمیر می کند و رویش لایه گرانیت می کشد و تبدیلشان می کند به قابلمه نو.گفتم خدا خیرش دهد که در این روزها دیگر کسی وسعش به خرید قابلمه نو نمی رسد. راننده تأیید کرد و گفت که خانمش می گوید از بعد از عید مشتریهایش بیست برابر شدهاند.دیدم این هم یکی دیگر از مصادیق جهاد اقتصادی است. اینکه رویکرد کل جامعه از سمت تولید برود به سوی تعمیر و بازیافت.شاید کارگاه همسر خواهر الهام هم اگر بخش از کار خود را روی تعمیر کفش های خراب و بازیافت آنها متمرکز کند و مثلا به جای تهیه مواد اولیه نو، از پسماند کفش های کهنه مردم استفاده کند، بتواند مدیریت بهتری روی هزینهها داشته باشد.دیدم دوباره رسیدم به حرفهای آیه حمداوی و چرخه پسماند صفر.حتما برای جهاد اقتصادی مصادیق بیشتری هم هست، کافی است دغدغه اش توی دلها بیافتد، فکرها راهش را پیدا می کنند.من به این مردم مبعوث شده ایمان دارم. به یاری و لطف خدا، با کمک هم این قله را هم هر طور شده فتح می کنیم.حتی اگر مافیا و زالو صفتها پایشان را روی شاهرگ ما بگذارند و دولت و مسئولین هم کفایت مقابله با آنها را نداشته باشند.مردم معجزه می کنند. من مطمئنم.
https://ble.ir/shoruq
۱:۱۷