حوالی پنج بعد از ظهر دیروزمجیدیه شمالیمسافرم جوانی بود حدودا بیست سالهوقت سوار شدن دو تا کیسه بزرگ مشکی گذاشت صندلی عقب ماشینو خودش نشست جلو میرفت میدان پالیزی
یکم که جاگیر شدگفت دو روزه دخل نزدمبعد توضیح داد دخل نزدم منظورم این نیست یک تومن فروخته باشم هاااهیچصفرِ صفرپرسیدم بساط میکنی دم (پاساژ)اندیشه؟_اره+چی میفروشی؟_لوازم اشپزخونه
گفت پارسال یک جمعه ای تو ایام عید هفت تومن دخل زدم
گفتم اینا رو چند خریدی؟گفت من خودم صالح آباد کار میکنماجناسی که تک هستند رو با قیمت کم میخرم میارم اینجاخیلی ارزون خریدم اینا روولی خب فروش نداره دیگه
هر کار میکرد رمز دوم نمیومد براشنه تو اسنپنه کارت به کارترسیده بودیم بالای پل سیدخندانخروجی سهروردی رو رفتم و قبل از رسیدن به پالیزی گفتم از پایین برم یا همینو برم جلوی اندیشهگفت برو پایین بیزحمترفتم پایین دور برنمتوی دور زدنیکی از کیسه ها رو صندلی عقب از حالت عمودی به افقی تبدیل شد و صدای برخورد چند ظرف سفالی به هم خوردهمزمان با نیم نگاه من به عقب گفت نگران نباشطوری نشددرست دم میدون پیاده شد
شماره کارتمو گرفتیه تک زنگ هم به گوشیم زدپیاده شد
گذشتکار کردمدیدن یه دوستی رفتمنماز خوندمبرگشتم خونهدوباره داشتم میومدم بیرون که محمد بابت کار دیگه ای زنگ زدساعت حدودا یازده بوددر اثنای صحبت گفت پالیزی رو هم زدن ظاهرامنم حواسم به مسافرم نبودگفتم میرم ببینمبا یه دوست دیگه رفتیم سیدخندانشریعتی رو ورودممنوع رفتیم پایین تا برسیم روبروی مخابرات و سر شهید قندیخیابون پر از خاک و نخاله و پارهسنگ و خرده شیشه بودبسته بودن از سر قندیپارک کردیمداشتیم میرفتیم که یاد مسافرم افتادمرفتم اس ام اس واریز رو نگاه کردمدیدم ساعت هفت پول رو برام زدهبعد با شمارش تماس گرفتمگفتم کی هستمگفت من میخواستم ده جمع کنم برمیک ربع به ده یهو اونور میدون رفت هواهمه جا گرد و غبار و دود شدمنم وسایلم رو گذاشتم تو ساندویچی رفیقم و اومدمگفتم خودت سالمی؟_اره سالمم+بند و بساطت؟_یکم از اون سفالها شکست فدا سرم مهم نیست اونا
تشکر کرد که زنگ زدم و خداحافظی کرد
نزدیک محل اصابت شدیموسط خیابان سهروردی گود شده بودولی انگار یه ساختمانی هم هدف اصابت بوده
نیروهای امدادی و اتش انشانی همه مشغول بودنددو تا از بچه های جهادی هم با کاور یه هیئت داشتند یه توپ نایلون رو میبردند سمت مغازه هایی که شیشههاشون شکسته بود
من و رفیقمم که اهل کار کردن نبودیم و با توجیه کافی بودن نیروها، محل رو ترک کردیم تا بریم کاپوچینو بخوریم!
و اینگونه اسنپیست مسافرانش را به دل حادثه میفرستد:))
#سفر ۲
۱۴۰۵/۱/۸
یکم که جاگیر شدگفت دو روزه دخل نزدمبعد توضیح داد دخل نزدم منظورم این نیست یک تومن فروخته باشم هاااهیچصفرِ صفرپرسیدم بساط میکنی دم (پاساژ)اندیشه؟_اره+چی میفروشی؟_لوازم اشپزخونه
گفت پارسال یک جمعه ای تو ایام عید هفت تومن دخل زدم
گفتم اینا رو چند خریدی؟گفت من خودم صالح آباد کار میکنماجناسی که تک هستند رو با قیمت کم میخرم میارم اینجاخیلی ارزون خریدم اینا روولی خب فروش نداره دیگه
هر کار میکرد رمز دوم نمیومد براشنه تو اسنپنه کارت به کارترسیده بودیم بالای پل سیدخندانخروجی سهروردی رو رفتم و قبل از رسیدن به پالیزی گفتم از پایین برم یا همینو برم جلوی اندیشهگفت برو پایین بیزحمترفتم پایین دور برنمتوی دور زدنیکی از کیسه ها رو صندلی عقب از حالت عمودی به افقی تبدیل شد و صدای برخورد چند ظرف سفالی به هم خوردهمزمان با نیم نگاه من به عقب گفت نگران نباشطوری نشددرست دم میدون پیاده شد
شماره کارتمو گرفتیه تک زنگ هم به گوشیم زدپیاده شد
گذشتکار کردمدیدن یه دوستی رفتمنماز خوندمبرگشتم خونهدوباره داشتم میومدم بیرون که محمد بابت کار دیگه ای زنگ زدساعت حدودا یازده بوددر اثنای صحبت گفت پالیزی رو هم زدن ظاهرامنم حواسم به مسافرم نبودگفتم میرم ببینمبا یه دوست دیگه رفتیم سیدخندانشریعتی رو ورودممنوع رفتیم پایین تا برسیم روبروی مخابرات و سر شهید قندیخیابون پر از خاک و نخاله و پارهسنگ و خرده شیشه بودبسته بودن از سر قندیپارک کردیمداشتیم میرفتیم که یاد مسافرم افتادمرفتم اس ام اس واریز رو نگاه کردمدیدم ساعت هفت پول رو برام زدهبعد با شمارش تماس گرفتمگفتم کی هستمگفت من میخواستم ده جمع کنم برمیک ربع به ده یهو اونور میدون رفت هواهمه جا گرد و غبار و دود شدمنم وسایلم رو گذاشتم تو ساندویچی رفیقم و اومدمگفتم خودت سالمی؟_اره سالمم+بند و بساطت؟_یکم از اون سفالها شکست فدا سرم مهم نیست اونا
تشکر کرد که زنگ زدم و خداحافظی کرد
نزدیک محل اصابت شدیموسط خیابان سهروردی گود شده بودولی انگار یه ساختمانی هم هدف اصابت بوده
نیروهای امدادی و اتش انشانی همه مشغول بودنددو تا از بچه های جهادی هم با کاور یه هیئت داشتند یه توپ نایلون رو میبردند سمت مغازه هایی که شیشههاشون شکسته بود
من و رفیقمم که اهل کار کردن نبودیم و با توجیه کافی بودن نیروها، محل رو ترک کردیم تا بریم کاپوچینو بخوریم!
و اینگونه اسنپیست مسافرانش را به دل حادثه میفرستد:))
#سفر ۲
۱۴۰۵/۱/۸
۳۴۸
۲۲:۵۸