چند وقته حواسم هست، وقتی از اینجا رد میشیم، حواس پسرک رو پرت کنم که این ویرانه رو نبینه و یادش نیفته که یه روزی، خیلی وقت قبل، اینجا ماشین پلیس دید و مثل همیشه که عاشق پلیسهاست، ذوق کرد و من زدم کنار و پیاده شدم و پسرک رو با خودم بردم پیش پلیسها و ماشینشون. یه افسر بزرگتر و یه سرباز بسیار جوان بودن که با نهایت مهربانی دست پسرک رو گرفتن و سوار ماشین پلیس کردن و بعد از دوسه دقیقه محبت بهش، این نقطه از شهر رو براش تبدیل کردن به جایی که یکی از قشنگترین خاطرات عمرش رقم خورده. حواسم هست که نبینه چی به سر "اداره پلیسا" اومده و دلش یهو از اضطراب نترکه که اون افسر و اون سرباز چی به سرشون اومده و الان کجان. اما یه روزی این عکسها رو نشونش میدم و بقیه قصه اون پلیسها رو براش میگم که دشمن در حمله به مملکتمون و زدن زیرساختها، زیرساختهای امنیت شهریمون رو هم زد و پلیسهایی که شهید نشدن، توی ماشینها آواره شهر بودن تا بتونن به وظیفهشون عمل کنن. اون روز بهش میگم که حتی اگر با بعضی از پلیسها یا نظامیها مشکل داشتی یا فکر کردی بعضیهاشون وظیفهشون رو درست انجام نمیدن، حق نداری به از بینرفتن نهاد پلیس یا نهادها و نیروهای دفاعی مملکتت راضی بشی، چه برسه که بخوای دشمن خارجی حمله کنه و اونها رو بزنه. اون روز بهش میگم که بزرگترین مهارت عقل اجتماعیت باید هنر تفکیک باشه که بلد باشی حساب هر جور دلخوری داخلی رو از خیانتِ راضیشدن به بیدفاعشدن کشورت تفکیک کنی. بهش میگم حتی اگه پات گاهی راه نادرستی رفت یا دستت بعضیوقتها کار نادرستی کرد، برای جبرانش نباید دست یا پات رو قطع کنی!بهش میگم حواسش باشه یه روزی نگه "فقط نظامی میزنن!" و متوجه باشه که زدن نظامی، همونقدر برای مملکت درد و آسیبه که زدن مردم عادی. بهش میگم حتی اگه یه روزی دلش با بعضی از اجزاء مملکتش صاف نبود، حواسش باشه دلش با هیچ نوع زدنی علیه هیچ جزئی از مملکتش به دست دشمن، نباید صاف بشه.
۱۱:۳۸
در سنجش روحیه جامعه ایران در حال حاضر توجه به یک نکته ضروری است: حوادث ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، تقریبا با توزیع یکنواخت در سراسر کشور رخ داد و تقریبا تمام مردم تجربه و درک مستقیمی از آن وقایع داشتند. اما جنگ رمضان، فقط شهرهای خاصی را درگیر تجربه مستقیم کرد و در بقیه کشور صرفا اخبار و تصاویرش دیده شد و دامنه تبعاتش به آن شهرها رسید.برداشت شخصی من پس از صحبت با چند نفر از ساکنان شهرهای متفاوت این بود که در شهرهای درگیر تجربه مستقیم جنگ، عبور حسی از وقایع دی ماه بسیار بیشتر رخ داده و تجربه حس جنگ، در درک ساکنان این شهرها از اوضاع کلی، دخیل شده.اما در گفتوگو با معدودی از ساکنان شهرهای دور از تجربه مستقیم جنگ، بهنظر میرسید هنوز از جهت حسی، مهمترین واقعهای که به درک آنان از اوضاع کلی شکل میدهد، وقایع دیماه است نه جنگ رمضان. باید فعالان و تولیدکنندگان محتوای اجتماعی این تفاوت درک مستقیم را در محتواهای خود در نظر بگیرند و سهم بیشتری برای پرداختن به حوادث دیماه قائل شوند. چرا که بیشتر مردم ایران، هنوز در تجربه حسی آن وقایع توقف کردهاند و باید تلاش کرد ابعاد مختلف اجتماعی، روانی، حسی و سیاسی آن واقعه بیشتر در معرض موشکافی و بیانگری قرار گیرد تا بتوانند از آن عبور کرده و در درک حس جنگ، به ساکنان شهرهای درگیر مستقیم جنگ ملحق شوند.
" />
سمیه سادات حسینی
۷:۴۹
بازارسال شده از پایگاه خبری خیر ایران
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳۷/سمیه سادات حسینی
تصویر آن زن مسن آشنای دور آمد جلوی چشمم. همان که در جوانی، بیآنکه همراهی عملی با منافقین داشته باشد، چنان مشتاق و موافق عقایدشان بود که تا پای ترک وطن رفته بود. اما وقتی مادرش پای ماندنش ایستاد و دوباره به زندگی وصلش کرد، کمکم عقایدش نسبت به منافقین عوض شد، همپای جریان زندگی در ایران زندگی کرد. در جامعه نقش ایفا کرد و در حد خودش مفید بود. ماند و همراه شد. دشمن نماند. ماند و کنارش زندگی کردیم و کمکم فراموش کردیم او هم زمانی به کشتهشدن تعدادی از ما راضی بوده. کنارمان بود و دوستمان داشت و خودش هم کمکم فراموش کرد زمانی میخواسته سر به تن بعضی از ما نباشد.
متن کامل این تجربهنگاری را اینجا بخوانید
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت
۹:۰۴
این روزها همه در حال تجربهی مراتبی از ترس و نومیدی و نگرانی هستیم که البته طبیعیست و اصلا در طبیعتمان تعبیه شده که هنگام خطر، گوشبهزنگ و آماده باشیم و بتوانیم سریع و حداقلی تصمیمهایی برای نجات خود بگیریم. اگر ترس از وقوع آسیب و اضطراب از وجود زمینههای خطر و نومیدی از رسیدن نجاتهای بیرون از خود نبود، هیچ حیوانی، بهشمول انسان، برای نجات خود کاری نمیکرد و از بین میرفت.آن عبارتِ "حیوان، بهشمول انسان" را در پاراگراف اول آوردم که تاکید کنم این راهکار طبیعت برای نجات جانداران است؛ همان که ما بهنام غریزهی بقا میشناسیم. پدیدهای که تقریبا بهطور کامل فردی و تکواحدی عمل میکند و متمرکز بر نجات خود است.اما درباره انسان، پدیده دیگری پیرامون او وجود دارد بهنام جامعه که تغییرات کلانی در عملکرد فرد و شناخت و تصمیمات او رقم میزند. این تفاوتها گرچه همیشه ضدغرایز نیستند، اما حتما همواره نیاز به پیوستی اجتماعی دارند تا مناسب کاربرد در جامعه شوند. با این دو مقدمه، باید گفت گرچه هر انسان متعادلی در شرایط فعلی کشور ایران، حق دارد و باید برای نجات خود و حلقه نزدیکان خود، مسلح به مراتبی از ترس و نومیدی و اضطراب باشد، در همان حال از جهت اجتماعی وظیفه دارد واقعگرا باشد و اجازه ندهد ترسش در مقام غریزه، یا شجاعتش در مقام دفاع، او را از دو سو به ورطه دوری از واقعیت براند، به این معنا که از شدت ترس، چنان وضعیت را وخیم ببیند که صرفا برای نجات خود دست به اعمال ضداجتماعی بزند، با این تصور که در آینده نزدیک، دیگر جامعهای وجود نخواهد داشت که او در نیاز به حفظ پیوندهایش با آن، ملزم به رعایت قواعدش باشد. یا از شدت شجاعت و نبود ترس، چنان صحنه را سفید و امن ببیند که منکر خطرات شده و با کاهش آمادگی، زمینهساز وقوع آنها شود.انسان طبیعی با انسان اجتماعی، تفاوت دیگری نیز دارد و آن یافتن یا طراحی راهحل برای رفع یا عبور از بحرانها است. این مهم است که هرلحظه با خود فکر کنیم "چه میشود کرد؟" نه بدان معنا که حتما راهحلی در همان لحظه پیدا کنیم و بهکار گیریم. به این معنا که ذهن اجتماعیمان هرلحظه تمرین کند و آگاه شود که وظیفهاش تلاش برای یافتن راهحل و گذر از نقطهی اکنون و نفی توقف در بنبست است. ذهنِ راهحلیاب، لزوما هرلحظه ایدهای در چنته ندارد؛ اما هرلحظه در حال تصور این فرایند است که راهی یافته و از کنجِ گیرافتادن در معضل، خارج شده. انسان طبیعی، در لحظه خطر، صرفا به "نجات و بقا" میاندیشد؛ اما انسان اجتماعی باید مسلح به مهارت واقعبینی و راهحلیابی و ساختن مسیر عبور از یا رفع خطر باشد. در این صورت است که بالاخره در معدود نقاطی از جامعه، افرادی موفق به یافتن یا ساختن راهحلهای کوچک عبور از بخشهایی از بحران خواهند شد و اگر ذهن بقیه جامعه نیز به تصور این تصویر عادت داشته باشد، بلافاصله آن راهحلها تبدیل به جریانهای اجتماعی موثر خواهند شد.
بدون این دو مهارت، ممکن است بقا اتفاق بیفتد؛ اما جامعه آسیب خواهد دید.
" />
سمیه سادات حسینی
بدون این دو مهارت، ممکن است بقا اتفاق بیفتد؛ اما جامعه آسیب خواهد دید.
۹:۲۹
این روزها در سطح جمعی اتحاد بین افراد رخ داده؛ اما تجربه فردی آدمها حاکی از تنهاشدن است.چطور ممکن است هردوی این گزارهها درست باشد؟ یا وحدت رخ نداده یا تنهایی.اما واقعیت آن است که هر دو در مراتب جداگانهای رخ داده:بسیاری از آدمها، زیر تیغ جنگ، ناگهان پی بردهاند که باید حول محور وطن کنار هم بایستند. در همین حال تعدادی هم قبل از جنگ و تحت تاثیر نگاهشان به وقایع دیماه، از نگاهی که قبلا به مفهوم وطن داشتند، فاصله گرفتند.در این سطح، نوعی وحدت اجتماعی بین افرادی شکل گرفته که پیش از این از هم فاصله داشتند. افرادی دورتر بودند و نزدیک شدند. عدهای نزدیک بودند و نزدیکتر شدند. و عدهای هم دور شدند.
تمام این افراد بهدلیل همین جابهجاییها، از موقعیت قبلی خویش و از دایره افراد همفکر پیشین خود جدا افتادند و عمیقا در حال تجربه تنهایی هستند.تنهایی بهاییست که فرد برای ایستادگی بر عقایدی میپردازد که دوروبریها دیگر باورش ندارند یا بهایی که فرد برای تغییر عقایدش میپردازد، در حالی که دیگران در حوالیاش هنوز بر عقاید پیشین هستند. تحمل هر دو نوع تنهایی بسیار سخت است. و این تنهایی، در حالی که همهمان در حال تجربه ترس و اضطراب و ... هم هستیم، برای بسیاری، طاقتفرساست.
زمان خواهد برد تا حلقههای کوچک همفکری مجددا شکل بگیرد و این وحدت، اتحادی از تنهاییهای متعدد نباشد. در چنین جامعهای با این همه تغییر عقاید و جابهجایی در حلقههای کوچک آشنایی، کار بسیاری در پیش است تا مجددا همه جای درست خود را بیابند و در آن به آرامش و استقرار برسند.باید همگی به نوعی از مراقبت اجتماعی همت کنیم تا تنهاییهای تازه به انزواها و مخالفتهای تازه به دشمنی ختم نشود.
" />
سمیه سادات حسینی
تمام این افراد بهدلیل همین جابهجاییها، از موقعیت قبلی خویش و از دایره افراد همفکر پیشین خود جدا افتادند و عمیقا در حال تجربه تنهایی هستند.تنهایی بهاییست که فرد برای ایستادگی بر عقایدی میپردازد که دوروبریها دیگر باورش ندارند یا بهایی که فرد برای تغییر عقایدش میپردازد، در حالی که دیگران در حوالیاش هنوز بر عقاید پیشین هستند. تحمل هر دو نوع تنهایی بسیار سخت است. و این تنهایی، در حالی که همهمان در حال تجربه ترس و اضطراب و ... هم هستیم، برای بسیاری، طاقتفرساست.
زمان خواهد برد تا حلقههای کوچک همفکری مجددا شکل بگیرد و این وحدت، اتحادی از تنهاییهای متعدد نباشد. در چنین جامعهای با این همه تغییر عقاید و جابهجایی در حلقههای کوچک آشنایی، کار بسیاری در پیش است تا مجددا همه جای درست خود را بیابند و در آن به آرامش و استقرار برسند.باید همگی به نوعی از مراقبت اجتماعی همت کنیم تا تنهاییهای تازه به انزواها و مخالفتهای تازه به دشمنی ختم نشود.
۱۷:۰۲
بازارسال شده از ویدئو نوشتها
هادی معصومی زارع:
جنگ رمضان: نوشته بیستوششم: اعدامها، منطق موقعیت و عفو از موضع قدرت
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
این روزها در کنار مسائلی مانند آینده جنگ و مذاکرات و تورم افسارگسیخته، بخشی از افکار عمومی #ایران کمابیش درگیر مساله إعدامهای اخیر نیز شده است.
بر اساس آنچه تاکنون در رسانهها انتشار یافته، محکومین به اعدام در سه دسته طبقهبندی میشوند:
۱. افرادی که به صورت سازمانیافته درگیر جاسوسی، تخریب و ناامنسازی محیط عمومی بودهاند. صدور هر حکمی برای این عده مادام که مطابق قانون و البته با تبیین ادله اثبات جرم در افکار عمومی باشد، کمتر چالش ایجاد خواهد کرد.
۲. آنها که در اتفاقات دیماه دستشان به خون آلوده شده است. داستان اینها طبیعتا با اولیای دم است. در این موارد کار باید به ولی دم واگذاشته شود و اگر دستگاه قضایی تسهیلگر عفو نیست میبایست لااقل مشوق قصاص نباشد. که در سنّت دینی، گذشت بر قصاص اولویت دارد.
۳. جوانانی که از سر احساسات و عواطف و هیجانات یا خشم و نفرت (و نه سازمانیافته) به خیابان آمده و جرمشان نهایتا در حد تخریب اموال عمومی است. نوشته از اینجا به بعد صرفا در خصوص این دسته صحبت میکند.
در خصوص این دسته عاقلانه و اقرب به صواب آن است که یا حکم غیرقابل بازگشتِ اعدام صادر نشود یا اگر صادر شده به احکام دیگری تخفیف یابد یا لااقل فعلا در اجرای آن عجله نشود. کمی تعلل شود تا بلکه فرجی شود؛ حتی اگر صدور این احکام، حدّی نیز باشد باز حاکم شرع این اختیار را دارد که برای رعایت مصلحت جامعه، آن را لغو کند. که جانِ رفته از بدن چونان آب رفته به جوی، بازنمیگردد. جبرانناپذیر است. کما آنکه آن ۳۰۰۰ هزار جان، دیگر به تن بازنخواهند گشت.شرط اول حکمرانی بهرهگیری هوشمندانه و حداقلی از قدرت در داخل است. باید فرق باشد میان حکمرانی مدبرانه و بلندنظر و سیاستورزی واکنشی و عاطفی.
در چنین مواردی که پای جان در میان است، باید حتیالامکان شرایط مخفّفه جرم را درنظر گرفت. تفسیر مضیق از قانون برای چنین مواردی لحاظ شده است دیگر.وضعیت معیشتی و اقتصادی کشور در سالهای اخیر و قصور یا تقصیر جبهه خودی در پدافند ادراکی و اقناعی در برابر تحریکات رسانههای جبهه مقابل، نقشی اساسی در شکلگیری فرایند روحی و روانی مشوق حضور اکثریت این جوانان در خیابان داشته است. بد نیست یکبار انگیزه و عملکرد این دسته از جوانان (و نه اقلیت سازمانیافته مسلح) را با منطق موقعیت (Situational Logic) بازخوانی کرد.اینگونه شاید بسیاری از این جوانان را قربانی سیاستها یا سوءحکمرانی خود یافتیم. شاید خشم و ناراحتی آنها را بهتر درک کردیم. و اگر اینگونه دیدیم شاید پذیرفتیم که گاه نباید با قربانی از موضع انتقام که از موضع رأفت و بازپروری رفتار کرد.
واقعیت آن است که افراد در شرایط سیاسی و اجتماعی مختلف و در حالتهای روحی و روانی متفاوت، رفتارهای متضادی از خود نشان میدهند. قاضی این را باید در صدور هر حکمی درنظر داشته باشد.نشان به آن نشان که کم ندیدیم جوانهایی که در شب و روزهای جنگ چهلروزه در کف خیابان پای کار کشور بودند اما در آن دو روز سیاه و لعنتی هم کف خیابان حاضر بودند و شعار دادند و حتی اینجا و آنجا را به آتش کشیدند.
گذشت از موضع قدرت چیزی است و از موضع ضعف چیزی دیگر. آنچیزی که نتیجه عکس دارد این دومی است نه اولی.بماند که بدون توجه به ریشه خلق و استمرار چنین خشم و نفرتی، هیچ اعدامی بازدارنده که نخواهد بود برعکس تحریککنندهتر نیز خواهد بود. به گمانم بهتر است نظام تصمیم بگیرد تا به شکرانه انسجام اجتماعی پدیدآمده پس از جنگ اخیر و تا پیش از آنکه ترامپ و رسانههای ترامپلیس این پرونده را دستمایه فشار مذاکراتی کرده و آزادی آنها را به نام خود سند بزنند، برای افرادی که جرمشان فراتر از تخریب مادی نبوده و نیز برای زندانیان سیاسی که در این سالها کارشان چیزی فراتر از انتقاد صرف نبوده عفو عمومی صادر شود.
با این وضعیت اقتصادی و حکمرانی معلق و نصفونیمه، دور نخواهد بود که موج جدیدی از شورشهای خیابانی معیشتپایه در کشور با قربانیانی چندبرابر موج قبلی روی دستمان باشد. چنان اعدامهایی جدای از بُعد شرعی و قانونیشان از حیث سیاسی و ادراکی نیز میتواند حکم بنزین روی آتش این اتفاقات را داشته باشد. ممانعت از درگرفتن شورشهای جدید بخشیاش منوط به تدابیر اقتصادی حمایتگرانه دولت است و بخش دیگر مشروط به تدابیر سیاسی و اجتماعی. برای مثال با اعلان عفو عمومی از این عده و یا الغای سیاستهای مخالفپروری مانند قطع یا طبقهبندی اینترنت بینالملل که بیش از ۶۰ روز است بیهیچ منطقی ادامه دارد.
@Monbathat
۱. افرادی که به صورت سازمانیافته درگیر جاسوسی، تخریب و ناامنسازی محیط عمومی بودهاند. صدور هر حکمی برای این عده مادام که مطابق قانون و البته با تبیین ادله اثبات جرم در افکار عمومی باشد، کمتر چالش ایجاد خواهد کرد.
۲. آنها که در اتفاقات دیماه دستشان به خون آلوده شده است. داستان اینها طبیعتا با اولیای دم است. در این موارد کار باید به ولی دم واگذاشته شود و اگر دستگاه قضایی تسهیلگر عفو نیست میبایست لااقل مشوق قصاص نباشد. که در سنّت دینی، گذشت بر قصاص اولویت دارد.
۳. جوانانی که از سر احساسات و عواطف و هیجانات یا خشم و نفرت (و نه سازمانیافته) به خیابان آمده و جرمشان نهایتا در حد تخریب اموال عمومی است. نوشته از اینجا به بعد صرفا در خصوص این دسته صحبت میکند.
@Monbathat
۴:۰۹
اگر این درست باشد که معیار موفقیت در این جنگ، "تابآوری"ست، باید بسیار عمیقتر و چندوجهیتر پدیده تابآوری را در دل جامعه محقق کرد.درست است که تجمعات خیابان نشان قابل استنادی از تابآوری گروه مهمی از جامعه است؛ اما برای موفقیت در جنگ، و بعد عبور با کمترین آسیب از تبعات ویرانگر و مهیب جنگ که هماکنون نیز در جامعه بهشکل تورم شدید و بیکاری گسترده و مشکلات روحی شهروندان آشکار شده، باید تمام جامعه از "تابآوری" بهرهمند شوند.اگر در وجه اقتصادی کارهایی نظیر کالابرگ، بیمه بیکاری، وامهای بازسازی منازل ویرانشده و ... را اقدامات خوبی برای افزایش تابآوری اقتصادی فرض کنیم، جامعه در بخش روحیه اجتماعی نیز نیاز به مشوقهای جمعی برای تابآوری دارد.دیگر مثل روز روشن است که در جامعه ایران گروههایی زندگی میکنند که تفاوتهای بسیار زیادی از جهت عقاید سیاسی و مذهبی و سبک زندگی دارند. تجمعات خیابان، مشوق اجتماعی خوبی برای گروهی است که از جهت سیاسی و مذهبی به حکومت نزدیکتر هستند. اما ویژگی مهم این تجمعات که به تابآوری اجتماعی این گروه کمک میکند، حس "دیدهشدن" و "موثربودن" در معادلات است.چیزی که گروه دیگر متفاوت با این گروه، درباره خود حس نمیکنند. وقتی فشار جنگ، اعم از بخش نظامی روزهای جنگ یا فشار اقتصادی و روانی روزهای موسوم به آتشبس، به یکسان بر همه جامعه وارد میشود، ضروری است برای همه نیز محملی برای برونریزی روانی فراهم شود.به هر دلیلی بخش عمدهای از مردم تجمعات را مناسب حال خود نمیدانند. باید نحوی از حضور خیابانی و دلجویی جمعی برای این گروه نیز فراهم شود. مثلا پروژههایی مانند شبهای موسیقی یا تئاتر یا شاهنامهخوانی یا... آخرهفتهها در ساعاتی غیر از ساعات تجمع، در سراسر شهرها برگزار شود که مردمِ غیرازحضار تجمع بتوانند حضور جمعی امن خیابانی را تجربه کنند.بهقول دیالوگ معروفی که از یک فیلم سینمایی بر سر زبانهاست، گروه مهمی از مردم نیاز اجتماعی دارند که "چه میدونم! مثلا یه جشنواره گرافیتی روی دیوارای شهر برگزار کن، بگو برای تو کردم!"
" />
سمیه سادات حسینی
۵:۵۴
من، اولِ راهِ جامعه
#به_نام_ایران #مراقبت_از_ایران @benameiran04
کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم. 
۶:۵۸
دیروز پسرک توی ماشین از چیزی بهشدت ناراحت شد و زد زیر گریه. تلاش کردم تا با حرفزدن از تجربهای بزرگسالانه و ناراحتی مشابهی که تجربه کرده بودم و نهایتا نحوه کنارآمدن با آن مسئله، کمی آرامش کنم. گفت: "مامان! من اینجوری حالم خوب نمیشه که بهم بگی توام قبلا حالت بد بوده! این چیزا رو به من نگو!" گفتم: "گرسنهت نیست؟ شاید برای همین اینقدر عصبانی هستی." عصبانیتر شد و گفت: "نه! من از فلان چیز ناراحتم. برای چی میگی گرسنهته؟ مگه اون چیز ناراحتکننده نیست که فکر میکنی براش ناراحت نیستم و گرسنهمه؟!" فلسفهبافیاش را با خنده یواشکیای پاسخ دادم که اگر میشنید، واویلا میکرد. بعد از چندثانیه گفتم: "میخوای اون آهنگ فوتبالیه که دوست داری بذارم؟"داد زد: "نه! گریهم با اون آهنگم تموم نمیشه!"آهنگ را قطع کردم و طبق عادت ناخودآگاهم، شروع کردم به زمزمه آهنگی دیگر که آن را هم پسرک خیلی دوست داشت و قبلا زیاد گوش کرده بودیم. این کار دیگر حکم انفجار پسرک بود. گریهاش شدیدتر شد و فریاد زد: "مامان! چرا همهش میخوای یهکاری بکنی که من آروم بشم؟ نه باهام حرف بزن، نه آهنگ بذار. آهنگم نخون! فقط ساکت باش! صبر کن من یهکم خودم گریه کنم. خودم کمکم حالم خوب میشه! نمیخواد تو کاری بکنی!"
ساکت شدم و در سکوت به راندن ادامه دادم و ذهنِ جامعهنگرم، طبق عادت، این تجربه را تعمیم داد به جامعه. واقعا گاهی چه لزومی دارد خیلی زود تلاش کنیم گروههای ناکام جامعه را آرام کنیم؟ شاید گاهی همین سکوت و توقف تلاشهای مصنوعی و مضاعف برای آرامکردنشان، در فرایند تشخیص موقعیت و بروز حس واقعی و فهم سهم خودشان در موقعیتی که باعث ناکامیشان شده، کمککنندهتر باشد تا اینکه تلاش کنیم بلافاصله بعد از وقوع ناکامی و شکست، وادارشان کنیم حرف بزنند یا بپذیرند که راهحل چیست و به مرحله بعدی سوگشان تن بدهند. اصلا چه کسی گفته حال ما از فلان گروه اجتماعی یا حال آنها از ما بهتر است که وظیفه صحبت با دیگریها با ما یا آنها باشد؟ این روزها کیست که تحت فشار نباشد و خود را در بخشی از احساسش حامل غم و مراتبی از ناکامی نبیند؟ اصلا وظیفه صحبتکردن با کیست؟ و زمان صحبتکردن چه موقع است که طرف مقابل خودش بخواهد و بتواند با آمادگی صحبت کند؟ که ما نخواهیم مدام خواستههایش را درست و غلط حدس بزنیم و حرف توی دهانش بگذاریم؟
در همین افکار بودم و داشتم دودوتا چهارتا میکردم که چندتا از جروبحثهای اخیری که این روزها همهمان تجربهاش را داریم، میتوانسته مصداق همین نیاز به سکوت، بهجای گفتوگو باشد که پسرک گفت: "الان بهتر شدم. خوراکی تو کیفت داری بدی بخورم؟"
" />
سمیه سادات حسینی
ساکت شدم و در سکوت به راندن ادامه دادم و ذهنِ جامعهنگرم، طبق عادت، این تجربه را تعمیم داد به جامعه. واقعا گاهی چه لزومی دارد خیلی زود تلاش کنیم گروههای ناکام جامعه را آرام کنیم؟ شاید گاهی همین سکوت و توقف تلاشهای مصنوعی و مضاعف برای آرامکردنشان، در فرایند تشخیص موقعیت و بروز حس واقعی و فهم سهم خودشان در موقعیتی که باعث ناکامیشان شده، کمککنندهتر باشد تا اینکه تلاش کنیم بلافاصله بعد از وقوع ناکامی و شکست، وادارشان کنیم حرف بزنند یا بپذیرند که راهحل چیست و به مرحله بعدی سوگشان تن بدهند. اصلا چه کسی گفته حال ما از فلان گروه اجتماعی یا حال آنها از ما بهتر است که وظیفه صحبت با دیگریها با ما یا آنها باشد؟ این روزها کیست که تحت فشار نباشد و خود را در بخشی از احساسش حامل غم و مراتبی از ناکامی نبیند؟ اصلا وظیفه صحبتکردن با کیست؟ و زمان صحبتکردن چه موقع است که طرف مقابل خودش بخواهد و بتواند با آمادگی صحبت کند؟ که ما نخواهیم مدام خواستههایش را درست و غلط حدس بزنیم و حرف توی دهانش بگذاریم؟
در همین افکار بودم و داشتم دودوتا چهارتا میکردم که چندتا از جروبحثهای اخیری که این روزها همهمان تجربهاش را داریم، میتوانسته مصداق همین نیاز به سکوت، بهجای گفتوگو باشد که پسرک گفت: "الان بهتر شدم. خوراکی تو کیفت داری بدی بخورم؟"
۷:۱۹
بازارسال شده از پرچمت بالا ایران
این تصویر به ماکان نصیری تعلق دارد، به روز تولدِ سال پیشش، و لابد متعلق به لحظهای است که او را با هدیهای غافلگیر کردهاند. به نیابت از همه پرچمدارها، حالِ خوب هزار ساعت پرچمداری را تقدیم میکنیم به این شوقِ ماکان دوستداشتنی، پسرِ ایران.
#شهید_ماکان_نصیری◇◇◇◇◇◇◇◇●●◇◇◇◇◇◇◇◇پرچمت بالا ایران@parcham_bala
#شهید_ماکان_نصیری◇◇◇◇◇◇◇◇●●◇◇◇◇◇◇◇◇پرچمت بالا ایران@parcham_bala
۱۴:۱۳
بیشتر وقتها، آدمها، تازه اگه اهل محاسبه و سنجش هزینهفایده باشن، اتفاقاتی که "افتاده" رو در اون فرمول آسیب و سود در نظر میگیرن. معمولا حواسشون به اتفاقاتی که "نیفتاد"، ولی خیلی نزدیک بود بیفته، نیست. ممکنه خطر خیلی بزرگی از بیخ گوششون رد بشه، اما اصلا متوجهش نشن، یا کامل نفهمن چه بلایی داشته سرشون میاومده که بهخیر گذشته. برای همین وقتی دارن نقشه راه آیندهشونو براساس تجربیات گذشته میچینن، خیلی محتمله در اثر بیتوجهی به "رسیده بود بلایی ولی بهخیر گذشت"، از فراهمشدن مجدد شرایطی که به بروز اون خطر منجر شد، غافل بشن.چنین اتفاقی برای جامعه ما هم افتاد: این جنگ، اگر آمریکا در نقشههاش موفق شده بود، میتونست یه فاجعه تاریخی و کمسابقه برای مملکت و مردم رقم بزنه.اگر اون اهداف محقق شده بود، بعید نبود در تاریخ بعدها درباره کشورهایی که آمریکا نقشه نابودیشونو کشید، بنویسن: لیبی، عراق، سوریه و ایران...اما بهلطف خدا و مجموعهای از علل و عوامل قابل توجه، در اون تاریخ خواهند نوشت، لیبی، عراق، سوریه، اما ایران!حالا نکتهش دقیقا همینه که چون بهخیر گذشت، خیلیها متوجه نشدن ممکن بود الان در چه وضعی باشن. خیلیها حس نکردن ضربه از بیخ رگ گردن مملکت رد شد، برای همین ممکنه دوباره مجال بدن که خطر تکرار بشه. باید زیاد حرف بزنیم از اول، چیستی اتفاقی که داشت میافتاد و نگذاشتیم بیفته. دوم، مجموعه شرایط و مراحلی که طراحی شده بود تا به این ضربه آخر برسه. سوم، مجموعه دلایلی که چرا نتونستیم مانع اون مراحل و درنتیجه مانع وقوع ضربه آخر بشیم.و چهارم، مجموعه عواملی که باعث شد موفق بشیم نگذاریم ضربه آخر موفق بشه.
اگر بناست چنین ضرباتی در آینده تکرار نشه، طراحی مسیر آینده با توجه به هر چهار موضوع بالا ضروریه.
اگر بناست چنین ضرباتی در آینده تکرار نشه، طراحی مسیر آینده با توجه به هر چهار موضوع بالا ضروریه.
۱۸:۲۳
بازارسال شده از ایرانِ ما
«در کتابی که چند وقت پیش ترجمه کردم به اسم "مسائل نظریهی سیاسی" در ویراست پنجم این کتاب (که در ۲۰۲۶ منتشر شده است) از خانم هلن فرو مطلبی در مورد جنگ و مداخله آورده شده است. فرو از بزرگترین مختصصان این حوزههاست. میخواهم از منظر فرو، نگاهی به بحث دیگر بیندارم. این بحث تحت عنوان تقابلِ «حاکمیت ملیِ وستفالیایی» در برابر «مداخلهی بشردوستانه» (Humanitarian Intervention) و مفهوم جدیدترِ «مسئولیتِ حمایت» (Responsibility to Protect - R2P) میگنجد.»
اینکه یک گروه اپوزیسیون یا شهروندان یک کشور بخواهند از نیروی نظامی خارجی برای براندازی حکومت خود دعوت کنند و نام آن را «خیانت» نگذارند، نیازمندِ عبور از یک مسیرِ صعبالعبورِ اخلاقی و فلسفی است. جان استوارت میل، مایکل والزر و نظریهپردازانِ «جنگ عادلانه»، شروطِ بسیار سختگیرانهای برای انحراف از اصلِ «عدم مداخله» وضع کردهاند.
در اینجا هلن فرو به عنوان یکی از بهترین متخصصان مسائل جنگ، ۵ شرطِ بنیادین میگذارد. کسانی که مدافع مداخلهی خارجی هستند باید نشان دهند جمهوری اسلامی این ۵ شرط را دارد:
شرط اول: رسیدن به نقطه «شرِ مطلق» و جنایت علیه بشریت
در فلسفهی سیاسی، بین «حکومت استبدادی/دیکتاتوری» و «حکومتِ نابودگر» تفاوتِ ماهوی وجود دارد. صرفِ وجودِ فساد، سرکوبِ سیاسی، فقدان دموکراسی یا نقضِ حقوقبشر متداول، به هیچ وجه مجوزِ اخلاقی برای دعوت از ارتشِ خارجی نیست. دخالتِ نظامی تنها زمانی قابل توجیهِ فلسفی است که حکومت از مرزِ برخوردِ سیاسی عبور کرده و وارد فازِ «نسلکشی» (Genocide)، «پاکسازی قومی»، «بردهداریِ فراگیر» یا کشتارِ کور و دستهجمعیِ شهروندانِ بیدفاع شده باشد. مثلاً، درخواستِ مداخله نظامی علیه صدام حسین از سوی کردهای حلبچه (که با سلاح شیمیایی قتلعام شدند)، یا مداخله در روآندا، و یا مقاومتِ فرانسه علیه هیتلر (که ماشینِ هولوکاست را اداره میکرد). فرو به این وضعیت «وضعیت اضطرارِ غایی» (Supreme Emergency) میگوید. اگر این آستانهی وحشتناکِ جنایت وجود نداشته باشد، دعوت از نیروی خارجی تقلیل به همان مفهوم سنتیِ «خیانت» پیدا میکند.
شرط دوم: اصلِ «آخرین راهکار»
درخواست مداخلهی خارجی باید مطلقاً آخرین تیری باشد که در ترکش وجود دارد. یعنی شهروندان و اپوزیسیون باید نشان دهند که تمام سازوکارهای داخلی (از جمله مقاومت مدنی، اعتصابات، دیپلماسی، تحریمهای هوشمند و حتی شورشِ مسلحانهی داخلی) به بنبستِ کامل رسیده است. اگر جامعهای توانایی این را داشته باشد که با اتکا به نیروی درونیِ خود تغییر ایجاد کند، هرگونه دعوت از بمبافکنهای بیگانه، سلبِ عاملیتِ ملی (National Agency) و مشروعیتبخشی به استعمارِ پنهان است.
شرط سوم: تفکیکِ دقیق، تناسب و «مصونیتِ زیستبومِ ملی» (Jus in bello)
این همان مسئلهای است که دیروز دربارهاش بحث شد در این بحث کاملاً مردود میشود!. حتی اگر دو شرطِ اول محقق باشد و نیروی خارجی برای «نجات» وارد شود، قواعدِ "عدالت در حین جنگ" (Jus in bello) حاکم است. بر اساس این قواعد، حملات نظامی فقط و فقط باید ماشینِ سرکوبِ حکومت و پایگاههای نظامیِ مرتبط با آن جنایت را هدف قرار دهند. حمایت از نابودیِ زیرساختهای ملی (مثل نیروگاههای برق، پالایشگاهها، سدها، جادهها و صنایعِ بنیادین) که متعلق به «ملت» و نسلهای آینده است، از نظر اخلاقی «جنایت جنگی» است. چرا؟ چون شما نمیتوانید برای نجاتِ جان بیماران، کلِ بیمارستان را روی سر آنها خراب کنید! کسی که از نابودی پایههای حیاتِ اقتصادی و فیزیکیِ یک ملت حمایت میکند، به دنبال «رهایی» نیست، بلکه در حال پیشبردِ استراتژیِ "زمینِ سوخته" به نفعِ بیگانگان است.
شرط چهارم: پاک بودنِ نیتِ نیروی مداخلهگر
به قول فرو، فیلسوفان سیاسی تاکید میکنند نیرویی که برای مداخله فراخوانده میشود، نباید برای فتح، الحاقِ خاک، تسلط بر منابع مادی (مثل چاههای نفت)، یا تبدیل کردنِ آن کشور به یک دولتِ دستنشانده وارد عمل شود. مداخله باید صرفاً به قصدِ متوقف کردنِ جنایت و بازگرداندنِ حقِ حاکمیت به خودِ مردم باشد. اگر کشوری که از او درخواست بمباران میکنید، خودش سابقهی تاریکی در غصبِ ثروتها یا ویرانسازیِ استعماری دارد، نظریهی «ماموریت رهاییبخش» باطل است و فردِ دعوتکننده در واقع به عنوان «پیمانکارِ استعمار» عمل کرده است. این همان شرطی است که شما روی آن تأکید داشتید
ادامه
۵:۰۶
بازارسال شده از ایرانِ ما
شرط پنجم: مشروعیتِ نمایندگی
چه کسی حق دارد از جانبِ آن ملتِ تحتِ ستم، تقاضای بمباران یا مداخلهی خارجی کند؟ در نظریههای سیاسی، یک یا چند فردِ نشسته در خارج از کشور، بدون داشتنِ یک پایگاهِ مشروع، گسترده و اثباتشده در داخلِ کشور، به هیچ عنوان «نمایندهی ارادهی عمومی» (به تعبیر ژان ژاک روسو) محسوب نمیشوند. اگر یک گروهِ حاشیهای یا افراد منفرد چنین درخواستی کنند، آنها در حالِ تحمیلِ ریسکِ مرگ بر میلیونها هموطنی هستند که به آنها وکالتی ندادهاند. این عمل در حقوق و اندیشهی سیاسی، چیزی جز بازیِ خونینِ کسبِ قدرت به کمکِ سرنیزهی دیگران نیست.
مخلص کلام:
استثنائاتِ تاریخی (مثل مبارزان لژیون آزاد فرانسه به رهبری شارل دوگل) مشروعیتِ خود را از این میگرفتند که نیروی اشغالگر (نازیها) قصد نابودی و بردگیِ کامل فرانسه را داشت و دوگل هرگز از تخریب اقتصاد و زیرساختهای مدنیِ فرانسه حمایت نمیکرد؛ بلکه نیروی او معطوف به بیرون راندنِ ماشینِ جنگی ورماخت بود. بیرون از این پنج شرطِ بسیار استثنایی، هرگونه دعوت یا توجیهِ بمبارانِ یک کشورِ مستقل، در ادبیات علوم سیاسی «نظریهپردازی برای خیانتِ ملی» نام میگیرد. وقتی فردی از انهدامِ زیرساختهایی که قرار است مردم پس از رفتنِ حکومتِ فعلی نیز با آنها زندگی کنند حمایت میکند، او دیگر یک آزادیخواه نیست؛ او در بهترین حالت دچارِ نابیناییِ استراتژیک، و در بدترین حالت، سربازِ جنگِ روانیِ بیگانه علیه موجودیتِ ملیِ کشور خویش است.
@v_ouriran
چه کسی حق دارد از جانبِ آن ملتِ تحتِ ستم، تقاضای بمباران یا مداخلهی خارجی کند؟ در نظریههای سیاسی، یک یا چند فردِ نشسته در خارج از کشور، بدون داشتنِ یک پایگاهِ مشروع، گسترده و اثباتشده در داخلِ کشور، به هیچ عنوان «نمایندهی ارادهی عمومی» (به تعبیر ژان ژاک روسو) محسوب نمیشوند. اگر یک گروهِ حاشیهای یا افراد منفرد چنین درخواستی کنند، آنها در حالِ تحمیلِ ریسکِ مرگ بر میلیونها هموطنی هستند که به آنها وکالتی ندادهاند. این عمل در حقوق و اندیشهی سیاسی، چیزی جز بازیِ خونینِ کسبِ قدرت به کمکِ سرنیزهی دیگران نیست.
مخلص کلام:
استثنائاتِ تاریخی (مثل مبارزان لژیون آزاد فرانسه به رهبری شارل دوگل) مشروعیتِ خود را از این میگرفتند که نیروی اشغالگر (نازیها) قصد نابودی و بردگیِ کامل فرانسه را داشت و دوگل هرگز از تخریب اقتصاد و زیرساختهای مدنیِ فرانسه حمایت نمیکرد؛ بلکه نیروی او معطوف به بیرون راندنِ ماشینِ جنگی ورماخت بود. بیرون از این پنج شرطِ بسیار استثنایی، هرگونه دعوت یا توجیهِ بمبارانِ یک کشورِ مستقل، در ادبیات علوم سیاسی «نظریهپردازی برای خیانتِ ملی» نام میگیرد. وقتی فردی از انهدامِ زیرساختهایی که قرار است مردم پس از رفتنِ حکومتِ فعلی نیز با آنها زندگی کنند حمایت میکند، او دیگر یک آزادیخواه نیست؛ او در بهترین حالت دچارِ نابیناییِ استراتژیک، و در بدترین حالت، سربازِ جنگِ روانیِ بیگانه علیه موجودیتِ ملیِ کشور خویش است.
@v_ouriran
۵:۰۶
سیاستِ گزینشیِ همبستگی: چرا صدای فمینیسم غربی در برابر جنگ خاموش است؟
سمیه توحیدلو دکتر سحر مرانلو هفته گذشته مقالهای را در الجزیره منتشر کرده که برگردان آن در اخبار روز منتشر شده و فایل ترجمه این مقاله به پیوست است. مرانلو پرسشی بنیادین و تکاندهنده را پیش روی وجدان بیدار جامعه جهانی و بهویژه جریانهای فمینیستی غربی قرار میدهد: «چرا شبکههای حمایتی که در سال ۲۰۲۲ با تمام قوا پشت اعتراضات زنان ایران ایستادند، امروز در برابر کشتار همان زنان و دختران در شعلههای جنگ سکوت کردهاند؟». نقطه عزیمت مرانلو، فاجعه هولناک حمله موشکی به مدرسه دخترانه در «میناب» است؛ جایی که بیش از ۱۶۵ کودک، عمدتاً دختران خردسال، در کلاسهای درس خود زیر آوار مدفون شدند. او با ظرافتی دردناک اشاره میکند که این کودکان نه بر اثر تصادف، بلکه هدف خشونت عریانی قرار گرفتند که آیندهشان را در میان نیمکتها و کتابهایشان دفن کرد. با این حال، این کشتار برخلاف اعتراضات علیه حجاب اجباری، خشم جهانی فمینیستی را برنینگیخت.مرانلو استدلال میکند که این تضاد، تصادفی نیست؛ بلکه نشاندهنده یک «منطق استعماری» در توزیع توجه فمینیستی است. از نظر او، بدن زن ایرانی تنها زمانی برای غرب «خوانشپذیر» و شایسته همبستگی است که در قابِ آشنایِ «رهایی از پدرسالاری دینی» بگنجد. به عبارت دیگر، فمینیسم غربی زمانی بسیج میشود که خشونت را بتوان به «سنت عقبمانده» یا «سرکوب مذهبی» نسبت داد. اما وقتی پای خشونت امپریالیستی و قدرتهای مورد حمایت غرب به میان میآید، این توجه به شکلی الگووار عقبنشینی میکند. نویسنده این سکوت را «تولیدشده» و آمیخته به مصلحتسنجیهای نهادی و سیاسی میداند. بسیاری این خاموشی را با این بهانه توجیه میکنند که مخالفت با جنگ ممکن است به سودِ حکومتِ مستقر تمام شود. مرانلو این استدلال را یک «طفرهروی سیاسی» مینامد و تأکید میکند که وظیفه یک فمینیسم اصولی، ایستادگی همزمان در برابر «خشونت امپریالیستی» و «حاکمیت اقتدارگرا» است. در نهایت، مرانلو هشدار میدهد که اگر فمینیسم نتواند با همان صراحتی که علیه قوانین پوشش سخن میگوید، علیه کشتن دختران در کلاس درس نیز موضع بگیرد، ادعای جهانشمولیاش از هم فرو خواهد پاشید. او یادآوری میکند که جنگ هرگز بیطرف نیست و زنان و کودکان نه قربانیانِ اتفاقی، بلکه اهداف اصلی آن برای پاک کردن یک نسل هستند. این یادداشت، فراخوانی است برای دیدنِ رنجهایی که در سلسلهمراتبِ دیدهشدن، به عمد نادیده گرفته میشوند؛ رنجِ مادری که شبها کنار گورِ دخترش در میناب بیدار میماند، در حالی که جهان نگاهش را از او دزدیده است.
۱۴:۱۰
هرچند در مجموع این جنگ بهلطف خدا بهخیر گذشت و نتونست اون بلای اصلی رو که هدفش بود، «هنوز» سرمون بیاره، اما هرجوری فکر میکنم، دو تا اتفاق، بدترین تبعات این جنگ بود:اول، گستردهتر و عمیقتر شدن بیکاری زنان، اعم از سرپرست خانوار یا غیر از اون، که قطعا به تشدید وخامت اقتصادی و اجتماعی وضعیتشون منجر میشه و تازه تبعات عمدهش از چندماه دیگه بروز پیدا میکنه و آسیبپذیریشون خودش رو در افزایش صدمات و انواع خشونتهای خانگی یا ... نشون میده.دوم، وضعیت تحصیلی بچهها، بهخصوص دبیرستانیها که جدا از وضعیت فیزیکی تحصیلیشون، مثل تعطیلیهای متعدد و ناگهانی و کیفیت نامناسب وضعیت مجازی تحصیل و انقطاعشون از فضای درس و آموزش، ترس و ناامیدی بدی رو هم تجربه کردن و این نومیدی بدتر از بدکیفیتی تحصیلی، بر وضعیت و آیندهشون اثر میگذاره.
۸:۳۰
بازارسال شده از پایِ کارِ ایران | فاطمه بهروزفخر
استیجیکردن، حضور سلبریتیها و آن باندهای بزرگِ پرسروصدا و... مداخلهای غیراخلاقی در یک حرکت خودجوش مردمی بود. مردم داشتند کارشان را میکردند، حواسشان به همسایهها و راهبندان بود، لقمههای کوچک و فلاسکهایی را از خانههایشان به خیابان میآوردند، کاغذنوشتهای توی دستشان اثر خلاقیت و همکاری همهٔ اعضای خانواده بود و... . درواقع، تمام آن چیزهایی که بدون مداخلههای ساختاری، خودبسنده بود و بهشکل ارگانیک و تماماً مردمی با همهٔ کاستیهایش داشت کار خودش را میکرد، حالا تبدیل شده است به چیزی ضدخودش. چیزی که فاکتور میشود و بابتش بودجه صرف میکنند.
حالا جالب است که مثلا شما هر شب میتوانید در استیجها و برنامههای مرکز و شمالِ شهر، چهره و سلبریتی و مداح ببینید، اما در بسیاری از مناطق جنوبِ شهر خبری از این افراد نیست. یعنی حتی طبقه در پایتخت، تعیینکننده میزان امکاناتِ آن تجمع است.
بااینحال خوشحالم که هنوز تجمعهای کوچک مردمی در برخی خیابانها و روستاها و محلههای جنوب تهران، بیگزند از برنامههای ازپیشتعیینشده و شکلهای کارناوالی و استیجی ماندهاند و این ملت است که خودش را همانطور که هست، به میدان میآورد؛ نه آنطور که برایش برنامهریزی میکنند.
#علیه_مداخله#علیه_تبعیض
حالا جالب است که مثلا شما هر شب میتوانید در استیجها و برنامههای مرکز و شمالِ شهر، چهره و سلبریتی و مداح ببینید، اما در بسیاری از مناطق جنوبِ شهر خبری از این افراد نیست. یعنی حتی طبقه در پایتخت، تعیینکننده میزان امکاناتِ آن تجمع است.
بااینحال خوشحالم که هنوز تجمعهای کوچک مردمی در برخی خیابانها و روستاها و محلههای جنوب تهران، بیگزند از برنامههای ازپیشتعیینشده و شکلهای کارناوالی و استیجی ماندهاند و این ملت است که خودش را همانطور که هست، به میدان میآورد؛ نه آنطور که برایش برنامهریزی میکنند.
#علیه_مداخله#علیه_تبعیض
۱۷:۲۰
بازارسال شده از ایرانِ ما
#حرف_شما
شیوا منفرد:
نقدی بر یادداشت «سیاست گزینشی همبستگی»
نویسنده محترم، در یادداشت خود پرسشی بنیادین مطرح میکند: چرا صدای فمینیسم غربی در برابر جنایات جنگی علیه زنان و دختران ایرانی به اندازه اعتراضات ۱۴۰۱ بلند نیست؟
پرسش در جای خود قابل تأمل است. اما اشکال کار در این است که نویسنده برای پاسخ به این پرسش، مرتکب یک مغالطه روششناختی میشود که خود متن را دچار تناقض درونی میکند. این نقد در دو لایه قابل صورتبندی است:
لایه اول: مغالطه «انتظار شرطی» از یک جنبش عدالتخواه
جنبش فمینیسم به عنوان یک ایدئولوژی و جنبش اجتماعی، برای مبارزه با نابرابریهای سیستماتیک مبتنی بر جنسیت متولد شده است، نه برای مبارزه با هر نوع ظلم و خشونتی در جهان. بمباران یک مدرسه، چه دخترانه و چه پسرانه، اول از همه یک جنایت علیه کودکان و یک جنایت جنگی است.
ادعای ضمنی متن این است: «چون مدرسه دخترانه بوده، پس جنبش فمینیستی باید موضعگیری کند». این ادعا به طور ضمنی این سفسطه را جا میاندازد که اگر مدرسه پسرانه بود، اهمیتی نداشت. در حالی که محکوم کردن بمباران یک مدرسه، یک امر انسانی و فراجنسیتی است. چنین انتظاری از فمینیسم، به نوعی «ابزاری کردن» یک جنبش عدالتخواه برای خدمت به یک روایت خاص (قربانی مطلق بودن دختران) است.
لایه دوم: تله «سلسله مراتب قربانی شدن»
متن مذکور ناخواسته وارد دام «سلسله مراتب قربانی شدن» میشود. میگوید: «این آسیب جدیتر است چون به دختران زده شده.» اما منطق اخلاقی میگوید: همه کودکان فارغ از جنسیتشان، بیگناه و مظلوم هستند. کشته شدن علی ۸ ساله و کشته شدن پروانه ۸ ساله از نظر انسانی تفاوتی ندارند.
این نوع برجستهکردن، ممکن است این سوال را ایجاد کند: «پس چرا وقتی مدارس پسرانه در فلان منطقه بمباران شد، صدای فمینیستها درنیامد؟» فمینیسم برای از بین بردن تبعیض است، نه برای ایجاد یک تبعیض جدید تحت عنوان «اهمیت بیشتر دختران».
این توجیه که «چون مدرسه دخترانه است، فمینیستها باید کاری کنند» یا «تنها در این صورت وظیفه دارند» یک استدلال غلط است. اگر بمباران عمدی است، فارغ از جنسیت، هر دو غیراخلاقی است. اگر قصد ارعاب جنسیتی وجود دارد، فمینیستها باید بعد از محکوم کردن اصل جنایت، آن جنبه را پررنگ کنند، نه اینکه اصل محکومیت را منوط به جنسیت قربانی کنند.
@v_ouriran
شیوا منفرد:
نقدی بر یادداشت «سیاست گزینشی همبستگی»
نویسنده محترم، در یادداشت خود پرسشی بنیادین مطرح میکند: چرا صدای فمینیسم غربی در برابر جنایات جنگی علیه زنان و دختران ایرانی به اندازه اعتراضات ۱۴۰۱ بلند نیست؟
پرسش در جای خود قابل تأمل است. اما اشکال کار در این است که نویسنده برای پاسخ به این پرسش، مرتکب یک مغالطه روششناختی میشود که خود متن را دچار تناقض درونی میکند. این نقد در دو لایه قابل صورتبندی است:
لایه اول: مغالطه «انتظار شرطی» از یک جنبش عدالتخواه
جنبش فمینیسم به عنوان یک ایدئولوژی و جنبش اجتماعی، برای مبارزه با نابرابریهای سیستماتیک مبتنی بر جنسیت متولد شده است، نه برای مبارزه با هر نوع ظلم و خشونتی در جهان. بمباران یک مدرسه، چه دخترانه و چه پسرانه، اول از همه یک جنایت علیه کودکان و یک جنایت جنگی است.
ادعای ضمنی متن این است: «چون مدرسه دخترانه بوده، پس جنبش فمینیستی باید موضعگیری کند». این ادعا به طور ضمنی این سفسطه را جا میاندازد که اگر مدرسه پسرانه بود، اهمیتی نداشت. در حالی که محکوم کردن بمباران یک مدرسه، یک امر انسانی و فراجنسیتی است. چنین انتظاری از فمینیسم، به نوعی «ابزاری کردن» یک جنبش عدالتخواه برای خدمت به یک روایت خاص (قربانی مطلق بودن دختران) است.
لایه دوم: تله «سلسله مراتب قربانی شدن»
متن مذکور ناخواسته وارد دام «سلسله مراتب قربانی شدن» میشود. میگوید: «این آسیب جدیتر است چون به دختران زده شده.» اما منطق اخلاقی میگوید: همه کودکان فارغ از جنسیتشان، بیگناه و مظلوم هستند. کشته شدن علی ۸ ساله و کشته شدن پروانه ۸ ساله از نظر انسانی تفاوتی ندارند.
این نوع برجستهکردن، ممکن است این سوال را ایجاد کند: «پس چرا وقتی مدارس پسرانه در فلان منطقه بمباران شد، صدای فمینیستها درنیامد؟» فمینیسم برای از بین بردن تبعیض است، نه برای ایجاد یک تبعیض جدید تحت عنوان «اهمیت بیشتر دختران».
این توجیه که «چون مدرسه دخترانه است، فمینیستها باید کاری کنند» یا «تنها در این صورت وظیفه دارند» یک استدلال غلط است. اگر بمباران عمدی است، فارغ از جنسیت، هر دو غیراخلاقی است. اگر قصد ارعاب جنسیتی وجود دارد، فمینیستها باید بعد از محکوم کردن اصل جنایت، آن جنبه را پررنگ کنند، نه اینکه اصل محکومیت را منوط به جنسیت قربانی کنند.
@v_ouriran
۱۸:۵۷
من، اولِ راهِ جامعه
#حرف_شما شیوا منفرد: نقدی بر یادداشت «سیاست گزینشی همبستگی» نویسنده محترم، در یادداشت خود پرسشی بنیادین مطرح میکند: چرا صدای فمینیسم غربی در برابر جنایات جنگی علیه زنان و دختران ایرانی به اندازه اعتراضات ۱۴۰۱ بلند نیست؟ پرسش در جای خود قابل تأمل است. اما اشکال کار در این است که نویسنده برای پاسخ به این پرسش، مرتکب یک مغالطه روششناختی میشود که خود متن را دچار تناقض درونی میکند. این نقد در دو لایه قابل صورتبندی است: لایه اول: مغالطه «انتظار شرطی» از یک جنبش عدالتخواه جنبش فمینیسم به عنوان یک ایدئولوژی و جنبش اجتماعی، برای مبارزه با نابرابریهای سیستماتیک مبتنی بر جنسیت متولد شده است، نه برای مبارزه با هر نوع ظلم و خشونتی در جهان. بمباران یک مدرسه، چه دخترانه و چه پسرانه، اول از همه یک جنایت علیه کودکان و یک جنایت جنگی است. ادعای ضمنی متن این است: «چون مدرسه دخترانه بوده، پس جنبش فمینیستی باید موضعگیری کند». این ادعا به طور ضمنی این سفسطه را جا میاندازد که اگر مدرسه پسرانه بود، اهمیتی نداشت. در حالی که محکوم کردن بمباران یک مدرسه، یک امر انسانی و فراجنسیتی است. چنین انتظاری از فمینیسم، به نوعی «ابزاری کردن» یک جنبش عدالتخواه برای خدمت به یک روایت خاص (قربانی مطلق بودن دختران) است. لایه دوم: تله «سلسله مراتب قربانی شدن» متن مذکور ناخواسته وارد دام «سلسله مراتب قربانی شدن» میشود. میگوید: «این آسیب جدیتر است چون به دختران زده شده.» اما منطق اخلاقی میگوید: همه کودکان فارغ از جنسیتشان، بیگناه و مظلوم هستند. کشته شدن علی ۸ ساله و کشته شدن پروانه ۸ ساله از نظر انسانی تفاوتی ندارند. این نوع برجستهکردن، ممکن است این سوال را ایجاد کند: «پس چرا وقتی مدارس پسرانه در فلان منطقه بمباران شد، صدای فمینیستها درنیامد؟» فمینیسم برای از بین بردن تبعیض است، نه برای ایجاد یک تبعیض جدید تحت عنوان «اهمیت بیشتر دختران». این توجیه که «چون مدرسه دخترانه است، فمینیستها باید کاری کنند» یا «تنها در این صورت وظیفه دارند» یک استدلال غلط است. اگر بمباران عمدی است، فارغ از جنسیت، هر دو غیراخلاقی است. اگر قصد ارعاب جنسیتی وجود دارد، فمینیستها باید بعد از محکوم کردن اصل جنایت، آن جنبه را پررنگ کنند، نه اینکه اصل محکومیت را منوط به جنسیت قربانی کنند. @v_ouriran
نقدی بر نقد بالا:نکاتش در مجموع درباره اصل جنبش فمینیسم قابل تامله. اما جوابی که مرانلو برای پرسش مقالهش مطرح کرده رو نادیده میگیره.در واقع مرانلو استدلال نمیکنه که چون اینها دختر بودن، فمینسیم "غربی" باید واکنش نشون میداده. بلکه استدلال میکنه که با وجود اینکه مسئلهای درباره "زن شرقی" رخ داده و فمینیسم غربی معمولا عکسالعمل نشون میداده، اینبار به دلیل زیرساخت استعماری نگاهش به زن شرقی، نمیتونه عکسالعمل نشون بده، چون عکسالعملهای قبلیش هم صرفا براساس زنانهبودنِ مسائل نبوده، بلکه همین نگاه استعماری براش تصمیم میگرفته که به کدوم یکی از مسائلی که زنان در شرق درگیرش هستن، عکسالعمل نشون بده. درواقع نکته محوری مطلب مرانلو، فمینیسم نیست، استعماره.و در ادامه اون نگاه ضدشرقشناسی و انتقادی امثال ادوارد سعید است که معتقده حتی در مطالعات و پژوهشهای ظاهرا علمی که "غرب" درباره "شرق" تهیه میکنه، این نگاه استعماری رواج داره و صرفا مسیری رو طی میکنه که مداخلات استعماری رو توجیه کنه، نه اینکه مداخلات استعماری رو به آسیبرسوندن به شرق متهم کنه.فمینیسم غربی هم با مسائل زنان شرقی، مواجههای شبیه مسائل زنان غربی نداره؛ بلکه مسائل زنان شرقی رو هم جزئی از کل شرق میبینه که باید در برابر مداخلات استعماری غرب، پذیرش پیدا کنه.
۱۸:۵۷
از آرزوها:بتونم برم صدسال بعد، دو سه تا کتاب معتبر تاریخ با خودم بیارم به اکنون که بفهمم بالاخره چی به چی میشه. ما از جنگ و موشک و گرونی و هانتاویروس هم نمیریم، از فضولیِ اینکه آخرِ این قصه چی میشه، قطعا میمیریم. 


۶:۵۱