اقتصاد و جنگ
سمیه توحیدلو:
در روزهای آخر بمباران و قبل از آتشبس، گفتگویی با «آتیه آنلاین» درباره آثار اقتصادی جنگ داشتم. از گفتگو و انتشار آن زیاد میگذرد؛ اما روز به روز بر ماهیت این بحران افزوده شده است.
در این گفتگو بر این موضوع تأکید کردم که فقر را نباید صرفاً در قالب آمارهای ارقامی و شکاف درآمدی محدود کرد؛ چرا که فقر پیش از هر چیز، فرساینده کرامت انسانی و تخریبگر «بهزیستی اجتماعی» است. وقتی تورم و بیثباتی مزمن بر معیشت سایه میاندازد، جامعه دچار نوعی «اقتصاد ترس» میشود. در این وضعیت، پهنای باند شناختی افراد به جای خلاقیت و برنامهریزی برای آینده، صرفاً درگیر حل بحرانهای آنی بقا میگردد که نتیجهای جز تحلیل رفتن سرمایه اجتماعی و تضعیف مشارکتهای مدنی نخواهد داشت.
بخش مهمی از این چالش به حذف اجباری هزینههای غیرمعیشتی از سبد خانوار بازمیگردد. زمانی که خانوادهها برای جبران هزینههای اولیه درمان و تغذیه، ناچار به حذف هزینههای فرهنگی، آموزشی و تفریحی میشوند، در واقع در حال پرداخت هزینهای سنگینتر در حوزه سلامت روان هستند. این فرآیند منجر به انزوای اجتماعی و افزایش خشونتهای پنهان شده و نشاط جمعی را به نفع نوعی افسردگی ساختاری مصادره میکند. در واقع، فقر در اینجا نه فقط به معنای نداشتن پول، بلکه به معنای محرومیت از فرصتهای رشد روانی و اجتماعی تعریف میشود.
در نهایت، بازخوانی وضعیت فعلی نشان میدهد که سلامت روان جامعه به شدت با ثبات سیاستگذاریهای اقتصادی گره خورده است. سیاستهای حمایتی نباید تنها بر جنبههای صدقهای و کوتاهمدت متمرکز باشند، بلکه باید با هدف بازگرداندن "عقلانیت و پیشبینیپذیری" به زندگی روزمره طراحی شوند. شکستن تله فقر نیازمند بازسازی پیوندهای اجتماعی و ایجاد بستری است که در آن فرد احساس نکند برای بقا ناچار به تکروی یا عبور از اصول اخلاقی است.
متن کامل این گفتگو و جزئیات تحلیلهای ارائه شده را میتوانید از طریق لینک زیر در سایت آتیه آنلاین مطالعه کنید
@v_ouriran
سمیه توحیدلو:
در روزهای آخر بمباران و قبل از آتشبس، گفتگویی با «آتیه آنلاین» درباره آثار اقتصادی جنگ داشتم. از گفتگو و انتشار آن زیاد میگذرد؛ اما روز به روز بر ماهیت این بحران افزوده شده است.
در این گفتگو بر این موضوع تأکید کردم که فقر را نباید صرفاً در قالب آمارهای ارقامی و شکاف درآمدی محدود کرد؛ چرا که فقر پیش از هر چیز، فرساینده کرامت انسانی و تخریبگر «بهزیستی اجتماعی» است. وقتی تورم و بیثباتی مزمن بر معیشت سایه میاندازد، جامعه دچار نوعی «اقتصاد ترس» میشود. در این وضعیت، پهنای باند شناختی افراد به جای خلاقیت و برنامهریزی برای آینده، صرفاً درگیر حل بحرانهای آنی بقا میگردد که نتیجهای جز تحلیل رفتن سرمایه اجتماعی و تضعیف مشارکتهای مدنی نخواهد داشت.
بخش مهمی از این چالش به حذف اجباری هزینههای غیرمعیشتی از سبد خانوار بازمیگردد. زمانی که خانوادهها برای جبران هزینههای اولیه درمان و تغذیه، ناچار به حذف هزینههای فرهنگی، آموزشی و تفریحی میشوند، در واقع در حال پرداخت هزینهای سنگینتر در حوزه سلامت روان هستند. این فرآیند منجر به انزوای اجتماعی و افزایش خشونتهای پنهان شده و نشاط جمعی را به نفع نوعی افسردگی ساختاری مصادره میکند. در واقع، فقر در اینجا نه فقط به معنای نداشتن پول، بلکه به معنای محرومیت از فرصتهای رشد روانی و اجتماعی تعریف میشود.
در نهایت، بازخوانی وضعیت فعلی نشان میدهد که سلامت روان جامعه به شدت با ثبات سیاستگذاریهای اقتصادی گره خورده است. سیاستهای حمایتی نباید تنها بر جنبههای صدقهای و کوتاهمدت متمرکز باشند، بلکه باید با هدف بازگرداندن "عقلانیت و پیشبینیپذیری" به زندگی روزمره طراحی شوند. شکستن تله فقر نیازمند بازسازی پیوندهای اجتماعی و ایجاد بستری است که در آن فرد احساس نکند برای بقا ناچار به تکروی یا عبور از اصول اخلاقی است.
متن کامل این گفتگو و جزئیات تحلیلهای ارائه شده را میتوانید از طریق لینک زیر در سایت آتیه آنلاین مطالعه کنید
@v_ouriran
۱۳:۳۸
به گزارش مرکز رسانه قوه قضائیه، حجتالاسلام والمسلمین محسنی اژهای، در نشست اعضای شورای عالی قوه قضائیه، طی سخنانی با اشاره به مقولهی احیای حقوق عامه، اظهار کرد: اکنون در شرایط جنگی به سر میبریم و این شرایط، اقتضائات و اولویتهای خاص خود را دارد، لکن ما در قوه قضائیه علاوه بر اهتمام ویژه در باب رسیدگی به پرونده عناصر ضدامنیتی، اولویتهای مهم کاری خود را نیز طبق روال مدنظر داریم و آنان را مغفول نمیگذاریم؛ از جمله این اولویتها، مقولهی احیای حقوق عامه است.
رئیس قوه قضائیه در ادامه این نشست، به برخی از موضوعات روز نیز گریزی زد و با اشاره به موضوع موسوم به خطهای سفید و اینترنت پرو، گفت:وفق گزارشات واصله، در قضیهی موسوم به اینترنت خط های سفید یا اینترنت پرو، اتفاقاتی حادث شده که ضروری است دادستانی کل و سازمان بازرسی کل کشور، با جدیت به این موضوع ورود کنند. قابل قبول نخواهد بود که افرادی فاقد صلاحیت و یا عناصری سودجو از این بستر برای سوءاستفادههای مالی و…، بهرهبرداری کنند و ما در راستای حقوق عامه، به این مقوله ورود خواهیم داشت.
[منبع](https://www.asriran.com/fa/news/1158725/دستور-مهم-محسنی-اژه-ای-درباره-اینترنت-سفید-و-پرو)
@v_ouriran
۱۴:۴۷
تیم جلیلی و پایداری در مجلس حاضر به امضای بیانیه در حمایت از تیم مذاکره کننده به ریاست قالیباف نشد، این درحالیست که ۲۶۱ نماینده این بیانیه را امضا کرده اند
هفت نماینده زیر که از چهره های نزدیک به سعید جلیلی و جبهه پایداری هستند، جزو اندک افرادی هستند که این بیانیه را امضا نکرده اند و نامشان در لیستی که خبرگزاری خانه ملت منتشر کرده، دیده نمی شود:
۱ . محمود نبویان
۲. محمدتقی نقدعلی
۳. مرتضی آقاتهرانی
۴.امیرحسین ثابتی
۵.حمید رسایی
۶.روح الله ایزخواه
۷.میثم ظهوریان
لازم به ذکر است که جریان مذکور در روزهای اخیر بارها به سیاست کشور در مذاکرات حملات تند کردهاند، تا جایی که بسیاری از اصولگرایان و مداحان نیز نسبت به اظهارات «وحدتشکنانه» آنها انتقاد کردهاند/انتخاب
@v_ouriran
هفت نماینده زیر که از چهره های نزدیک به سعید جلیلی و جبهه پایداری هستند، جزو اندک افرادی هستند که این بیانیه را امضا نکرده اند و نامشان در لیستی که خبرگزاری خانه ملت منتشر کرده، دیده نمی شود:
۱ . محمود نبویان
۲. محمدتقی نقدعلی
۳. مرتضی آقاتهرانی
۴.امیرحسین ثابتی
۵.حمید رسایی
۶.روح الله ایزخواه
۷.میثم ظهوریان
لازم به ذکر است که جریان مذکور در روزهای اخیر بارها به سیاست کشور در مذاکرات حملات تند کردهاند، تا جایی که بسیاری از اصولگرایان و مداحان نیز نسبت به اظهارات «وحدتشکنانه» آنها انتقاد کردهاند/انتخاب
@v_ouriran
۱۵:۱۵
تلاقی معیشت و امنیت؛ ضرورت بازنگری در سیاستهای محدودکننده اینترنت
احمد یغما
سخنی صمیمانه و تخصصی با متولیان، سیاستگذاران و نهادهای تصمیمگیر:رابطه میان حاکمیت و ملت، همواره بر پایهی یک قرارداد اخلاقی و اجتماعی دوطرفه بنا شده است. مردم شریف ایران در تمامی مقاطع حساس، وفاداری خود را به اثبات رساندهاند؛ چه با حضور در میادین و چه با صبوری و سکوت نجیبانه در برابر تورم افسارگسیخته و فشارهای خردکنندهی اقتصادی. در چنین شرایطی، وظیفه ذاتی و شرعی حاکمیت، «دستگیری» از این مردم و تسهیل مسیر زندگی آنان است، نه ایجاد مانع در مسیر رزق حلال و بستن دربهای درآمدی به واسطه محدودیتهای اینترنتی.باید بپذیریم که «ملاحظات امنیتی نباید موجب ایجاد مشکل برای زندگی روزمره و معیشت مردم گردد.» نگاه تکبعدی به امنیت، بدون در نظر گرفتن پیوستهای اقتصادی، میتواند نتایجی معکوس داشته باشد.در بحث جایگزینی پلتفرمها، واقعیتهای کف بازار نشان میدهد که اپلیکیشنهای داخلی – علیرغم تلاشهای صورت گرفته – هنوز توان و ظرفیت جایگزینی بستری مانند اینستاگرام را ندارند. دلایل این مدعا تخصصی و عینی است:
۱. قطع زنجیره تأمین بینالمللی: بسیاری از کسبوکارهای خرد، از مزونها گرفته تا فروشندگان قطعات، مواد اولیه یا کالاهای خود را از طریق ارتباطات جهانی در این فضا تأمین میکردند. اینستاگرام یک پل ارتباطی با بازارهای خارج از مرز بود که اپلیکیشنهای داخلی هنوز راهی به آن ندارند.
۲. اتلاف سرمایه دیجیتال:بیش از ۲۰ میلیون مسیر شغلی در این فضا ایجاد شده بود. کاسبانی که سالها خوندل خورده و با صرف زمان و هزینه، اعتماد هزاران مشتری را جلب کرده بودند، امروز با قطع این ارتباط، دارایی و اعتبار چندینساله خود را از دست رفته میبینند. کوچ دادن اجباری یک کاسب از یک بازار پررونق جهانی به یک بنبست محلی، عملاً به معنای بیکار کردن اوست.
۳. تنوع ذینفعان:از بانوی خانهداری که در دورترین روستاها با هنر بافندگی خود از طریق اینستاگرام به بازارهای پایتخت متصل میشد، تا فروشگاههای بزرگ خانگی؛ همه و همه امروز درگیر یک بیکاری تحمیلی شدهاند.باید توجه داشت که «پاک کردن صورتمسئله»، راهکار امنیتساز نیست. اگر عدهای از فضایی علیه امنیت فعالیت میکنند، وظیفه ذاتی دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی، شناسایی، رهگیری و خنثیسازی همان عوامل است، نه مسدود سازی کل معبر برای میلیونها شهروند قانونمدار.در نهایت، بازگشت به شرایط عادی اینترنت، قدرتمندترین ابزار برای بازسازی «امنیت روانی» جامعه است. باز شدن دسترسیها، این پیام روشن را به افکار عمومی صادر میکند که شرایط کشور پایدار و عادی است. امنیت واقعی زمانی پایدار میماند که با رضایت اجتماعی و ثبات اقتصادی گره بخورد.
@v_ouriran
سخنی صمیمانه و تخصصی با متولیان، سیاستگذاران و نهادهای تصمیمگیر:رابطه میان حاکمیت و ملت، همواره بر پایهی یک قرارداد اخلاقی و اجتماعی دوطرفه بنا شده است. مردم شریف ایران در تمامی مقاطع حساس، وفاداری خود را به اثبات رساندهاند؛ چه با حضور در میادین و چه با صبوری و سکوت نجیبانه در برابر تورم افسارگسیخته و فشارهای خردکنندهی اقتصادی. در چنین شرایطی، وظیفه ذاتی و شرعی حاکمیت، «دستگیری» از این مردم و تسهیل مسیر زندگی آنان است، نه ایجاد مانع در مسیر رزق حلال و بستن دربهای درآمدی به واسطه محدودیتهای اینترنتی.باید بپذیریم که «ملاحظات امنیتی نباید موجب ایجاد مشکل برای زندگی روزمره و معیشت مردم گردد.» نگاه تکبعدی به امنیت، بدون در نظر گرفتن پیوستهای اقتصادی، میتواند نتایجی معکوس داشته باشد.در بحث جایگزینی پلتفرمها، واقعیتهای کف بازار نشان میدهد که اپلیکیشنهای داخلی – علیرغم تلاشهای صورت گرفته – هنوز توان و ظرفیت جایگزینی بستری مانند اینستاگرام را ندارند. دلایل این مدعا تخصصی و عینی است:
۱. قطع زنجیره تأمین بینالمللی: بسیاری از کسبوکارهای خرد، از مزونها گرفته تا فروشندگان قطعات، مواد اولیه یا کالاهای خود را از طریق ارتباطات جهانی در این فضا تأمین میکردند. اینستاگرام یک پل ارتباطی با بازارهای خارج از مرز بود که اپلیکیشنهای داخلی هنوز راهی به آن ندارند.
۲. اتلاف سرمایه دیجیتال:بیش از ۲۰ میلیون مسیر شغلی در این فضا ایجاد شده بود. کاسبانی که سالها خوندل خورده و با صرف زمان و هزینه، اعتماد هزاران مشتری را جلب کرده بودند، امروز با قطع این ارتباط، دارایی و اعتبار چندینساله خود را از دست رفته میبینند. کوچ دادن اجباری یک کاسب از یک بازار پررونق جهانی به یک بنبست محلی، عملاً به معنای بیکار کردن اوست.
۳. تنوع ذینفعان:از بانوی خانهداری که در دورترین روستاها با هنر بافندگی خود از طریق اینستاگرام به بازارهای پایتخت متصل میشد، تا فروشگاههای بزرگ خانگی؛ همه و همه امروز درگیر یک بیکاری تحمیلی شدهاند.باید توجه داشت که «پاک کردن صورتمسئله»، راهکار امنیتساز نیست. اگر عدهای از فضایی علیه امنیت فعالیت میکنند، وظیفه ذاتی دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی، شناسایی، رهگیری و خنثیسازی همان عوامل است، نه مسدود سازی کل معبر برای میلیونها شهروند قانونمدار.در نهایت، بازگشت به شرایط عادی اینترنت، قدرتمندترین ابزار برای بازسازی «امنیت روانی» جامعه است. باز شدن دسترسیها، این پیام روشن را به افکار عمومی صادر میکند که شرایط کشور پایدار و عادی است. امنیت واقعی زمانی پایدار میماند که با رضایت اجتماعی و ثبات اقتصادی گره بخورد.
@v_ouriran
۱۵:۳۴
حسین قتیب:
دوستی پرسید: «شما فکر میکنین رضا پهلوی بازیچهی اسراییل و FDD هست یا خودش بده؟»
به نظرم سیاست در این سطح معمولاً پیچیدهتر است. او را بهتر میتوان در قالب یک شخصیت تراژیک فهمید؛ کسی شبیه مکبث در نمایشنامه شکسپیر: نه کاملاً بیاختیار، نه کاملاً بیگناه، و نه از همان ابتدا غرق در شر.
فاجعه از جایی آغاز میشود که تردید، جاهطلبی و وسوسه قدرت به هم میرسند و انسان، به جای ایستادن در برابر تاریکی، آرامآرام با آن سازش میکند.امیدوارم داریوش آشوری نسخهای از ترجمهاش را به او هدیه داده باشد.
مکبث در آغاز نمایشنامه یک هیولا نیست. او سرداری موفق و شجاع است؛ کسی که برای کشورش جنگیده، احترام دارد و هنوز وجدانش زنده است. اما در مسیر بازگشت از میدان جنگ، با سه جادوگر روبهرو میشود. آنها به او نمیگویند «برو و جنایت کن». فقط آیندهای وسوسهانگیز را جلوی چشمش میگذارند: تو روزی پادشاه خواهی شد. همین جمله کافی است. جادوگران چیزی را از بیرون در او خلق نمیکنند؛ آنها میل پنهانی را که از پیش درون او هست بیدار میکنند. مکبث از همان لحظه وارد قلمروی خطرناک میشود: قلمرویی که در آن انسان هنوز میداند چه کاری غلط است، اما شروع میکند به توجیه کردن آن.
رضا پهلوی را هم میتوان در چنین موقعیتی دید. او شاید در ابتدا خیال میکند که از اسرائیل، از لابیهای تندرو در واشنگتن، از FDD، و از فضای ضدایرانی پس از جنگ استفاده میکند تا جمهوری اسلامی را تضعیف کند و خود را به عنوان بدیل قدرت نشان دهد. در این مرحله، احتمالاً خودش را بازیگر میبیند، نه بازیچه. فکر میکند میتواند بر موج قدرت خارجی سوار شود و آن را به سود خود هدایت کند.
اما تراژدی دقیقاً از همینجا شروع میشود: انسانی که تصور میکند از نیروهای تاریک استفاده میکند، دیر یا زود درمییابد که خودش هم به بخشی از همان تاریکی تبدیل شده است.
در مکبث، بعد از پیشگویی جادوگران، همسر مکبث او را تحریک میکند. به او میگوید اگر واقعاً مرد قدرتی، باید تردید را کنار بگذاری. مکبث هنوز میترسد، هنوز میفهمد قتل پادشاه خیانت است، هنوز میداند راهی که پیش پای اوست آلوده است. اما وسوسه تاج بزرگتر از صدای وجدان میشود. او نخستین جنایت را انجام میدهد. پادشاه را میکشد تا خودش پادشاه شود.
از این لحظه به بعد، دیگر مسئله فقط یک خطا نیست. هر جنایت تازه برای پوشاندن جنایت قبلی لازم میشود. تاجی که قرار بود او را به عظمت برساند، به زنجیری تبدیل میشود که او را بیشتر و بیشتر در خون و ترس فرو میبرد.
در سیاست امروز هم جادوگران همیشه با شنل و عصا نمیآیند. گاهی در قالب اتاقهای فکر، لابیهای امنیتی، دولتهای خارجی، رسانههای جنگطلب، و مشاورانی ظاهر میشوند که به یک چهره تبعیدی میگویند: لحظه تاریخی فرا رسیده است؛ جنگ فرصت است؛ تحریم ابزار نجات است؛ فروپاشی دولت راه آزادی است؛ هر ضربهای که به ایران بخورد، اگر جمهوری اسلامی را تضعیف کند، مفید است. این همان لحظه مکبثی است: لحظهای که جاهطلبی لباس رسالت تاریخی میپوشد و شر با زبان نجات سخن میگوید.
اما نکته اصلی این است: مکبث فقط قربانی جادوگران نیست. آنها وسوسه میکنند، اما او انتخاب میکند. آنها آیندهای را نشان میدهند، اما این مکبث است که خنجر را برمیدارد. همسرش او را تحریک میکند، اما این مکبث است که از اتاق پادشاه با دستهای خونین بیرون میآید. بنابراین نمیشود همه مسئولیت را به نیروهای بیرونی سپرد. تراژدی وقتی کامل میشود که انسان از وسوسه عبور میکند و آن را به تصمیم تبدیل میکند.
درباره رضا پهلوی نیز همین منطق صادق است. اگر او صرفاً در فضایی قرار گرفته باشد که اسرائیل، FDD یا نومحافظهکاران آمریکایی از نام و موقعیتش استفاده میکنند، میتوان گفت بخشی از ماجرا بازیچه شدن است. اما اگر او آگاهانه بپذیرد که راه بازگشت به قدرت از تشدید تحریمها، حمله خارجی، تخریب زیرساختها، زدن ظرفیت حکمرانی ایران، و فرسایش جامعه ایرانی میگذرد، دیگر نمیتوان او را فقط ابزار دانست. آنجا با انتخاب روبهرو هستیم. انتخابی سیاسی و اخلاقی.
این قیاس برای فهم سیاست اپوزیسیون در تبعید مهم است. کسی که کشور را نه به عنوان جامعهای زنده، بلکه به عنوان تخت ازدسترفته میبیند، ممکن است به نقطهای برسد که درد مردم را فقط هزینه بازگشت خود بداند. از آن لحظه، دیگر زبان «نجات»، «آزادی» و «آینده بهتر» کافی نیست. باید دید این آینده قرار است از چه مسیری ساخته شود. اگر مسیر آن از جنگ، تحریم، فروپاشی، و همراستایی با پروژههای امنیتی اسرائیل و نومحافظهکاران آمریکایی عبور کند، نامش نجات نیست؛ نامش همان تراژدی مکبثی است: تاجی که با خون آغاز میشود، در نفرین پایان مییابد.
@v_ouriran
دوستی پرسید: «شما فکر میکنین رضا پهلوی بازیچهی اسراییل و FDD هست یا خودش بده؟»
به نظرم سیاست در این سطح معمولاً پیچیدهتر است. او را بهتر میتوان در قالب یک شخصیت تراژیک فهمید؛ کسی شبیه مکبث در نمایشنامه شکسپیر: نه کاملاً بیاختیار، نه کاملاً بیگناه، و نه از همان ابتدا غرق در شر.
فاجعه از جایی آغاز میشود که تردید، جاهطلبی و وسوسه قدرت به هم میرسند و انسان، به جای ایستادن در برابر تاریکی، آرامآرام با آن سازش میکند.امیدوارم داریوش آشوری نسخهای از ترجمهاش را به او هدیه داده باشد.
مکبث در آغاز نمایشنامه یک هیولا نیست. او سرداری موفق و شجاع است؛ کسی که برای کشورش جنگیده، احترام دارد و هنوز وجدانش زنده است. اما در مسیر بازگشت از میدان جنگ، با سه جادوگر روبهرو میشود. آنها به او نمیگویند «برو و جنایت کن». فقط آیندهای وسوسهانگیز را جلوی چشمش میگذارند: تو روزی پادشاه خواهی شد. همین جمله کافی است. جادوگران چیزی را از بیرون در او خلق نمیکنند؛ آنها میل پنهانی را که از پیش درون او هست بیدار میکنند. مکبث از همان لحظه وارد قلمروی خطرناک میشود: قلمرویی که در آن انسان هنوز میداند چه کاری غلط است، اما شروع میکند به توجیه کردن آن.
رضا پهلوی را هم میتوان در چنین موقعیتی دید. او شاید در ابتدا خیال میکند که از اسرائیل، از لابیهای تندرو در واشنگتن، از FDD، و از فضای ضدایرانی پس از جنگ استفاده میکند تا جمهوری اسلامی را تضعیف کند و خود را به عنوان بدیل قدرت نشان دهد. در این مرحله، احتمالاً خودش را بازیگر میبیند، نه بازیچه. فکر میکند میتواند بر موج قدرت خارجی سوار شود و آن را به سود خود هدایت کند.
اما تراژدی دقیقاً از همینجا شروع میشود: انسانی که تصور میکند از نیروهای تاریک استفاده میکند، دیر یا زود درمییابد که خودش هم به بخشی از همان تاریکی تبدیل شده است.
در مکبث، بعد از پیشگویی جادوگران، همسر مکبث او را تحریک میکند. به او میگوید اگر واقعاً مرد قدرتی، باید تردید را کنار بگذاری. مکبث هنوز میترسد، هنوز میفهمد قتل پادشاه خیانت است، هنوز میداند راهی که پیش پای اوست آلوده است. اما وسوسه تاج بزرگتر از صدای وجدان میشود. او نخستین جنایت را انجام میدهد. پادشاه را میکشد تا خودش پادشاه شود.
از این لحظه به بعد، دیگر مسئله فقط یک خطا نیست. هر جنایت تازه برای پوشاندن جنایت قبلی لازم میشود. تاجی که قرار بود او را به عظمت برساند، به زنجیری تبدیل میشود که او را بیشتر و بیشتر در خون و ترس فرو میبرد.
در سیاست امروز هم جادوگران همیشه با شنل و عصا نمیآیند. گاهی در قالب اتاقهای فکر، لابیهای امنیتی، دولتهای خارجی، رسانههای جنگطلب، و مشاورانی ظاهر میشوند که به یک چهره تبعیدی میگویند: لحظه تاریخی فرا رسیده است؛ جنگ فرصت است؛ تحریم ابزار نجات است؛ فروپاشی دولت راه آزادی است؛ هر ضربهای که به ایران بخورد، اگر جمهوری اسلامی را تضعیف کند، مفید است. این همان لحظه مکبثی است: لحظهای که جاهطلبی لباس رسالت تاریخی میپوشد و شر با زبان نجات سخن میگوید.
اما نکته اصلی این است: مکبث فقط قربانی جادوگران نیست. آنها وسوسه میکنند، اما او انتخاب میکند. آنها آیندهای را نشان میدهند، اما این مکبث است که خنجر را برمیدارد. همسرش او را تحریک میکند، اما این مکبث است که از اتاق پادشاه با دستهای خونین بیرون میآید. بنابراین نمیشود همه مسئولیت را به نیروهای بیرونی سپرد. تراژدی وقتی کامل میشود که انسان از وسوسه عبور میکند و آن را به تصمیم تبدیل میکند.
درباره رضا پهلوی نیز همین منطق صادق است. اگر او صرفاً در فضایی قرار گرفته باشد که اسرائیل، FDD یا نومحافظهکاران آمریکایی از نام و موقعیتش استفاده میکنند، میتوان گفت بخشی از ماجرا بازیچه شدن است. اما اگر او آگاهانه بپذیرد که راه بازگشت به قدرت از تشدید تحریمها، حمله خارجی، تخریب زیرساختها، زدن ظرفیت حکمرانی ایران، و فرسایش جامعه ایرانی میگذرد، دیگر نمیتوان او را فقط ابزار دانست. آنجا با انتخاب روبهرو هستیم. انتخابی سیاسی و اخلاقی.
این قیاس برای فهم سیاست اپوزیسیون در تبعید مهم است. کسی که کشور را نه به عنوان جامعهای زنده، بلکه به عنوان تخت ازدسترفته میبیند، ممکن است به نقطهای برسد که درد مردم را فقط هزینه بازگشت خود بداند. از آن لحظه، دیگر زبان «نجات»، «آزادی» و «آینده بهتر» کافی نیست. باید دید این آینده قرار است از چه مسیری ساخته شود. اگر مسیر آن از جنگ، تحریم، فروپاشی، و همراستایی با پروژههای امنیتی اسرائیل و نومحافظهکاران آمریکایی عبور کند، نامش نجات نیست؛ نامش همان تراژدی مکبثی است: تاجی که با خون آغاز میشود، در نفرین پایان مییابد.
@v_ouriran
۱۵:۵۵
درباره جنگ چهارم
مهدی محمدی
اگر دوباره جنگی آغاز شود، جنگ چهارم خواهد بود نه فاز دوم از جنگ سوم. در این مرحله هدف آمریکا خروج از وضعیت تحقیر و شکست، و هدف رژیم فرصتطلبی برای واردکردن زخمهای ماندگار خواهد بود.
این جنگ بر اساس محاسبات منطقی آغاز نخواهد شد. محاسبات منطقی می گوید آمریکا نباید بیش از این ضعف ارتش خود را آشکارسازی کند، باید راهی برای خروج از بحران بیابد و باید اسراییل را بابت برآوردهای نادرست تنبیه و با آن فاصله گذاری کند.
اما در عمل داستان چیز دیگری است. جنگ احتمالا آغاز خواهد شد چون ترامپ از حیث روانشناختی نمیتواند شکست را بپذیرد، مرتبا اطلاعات نادرست دریافت میکند و این اطلاعات را چون خوشایند اوست میپذیرد. ترامپ درصدد پیروزی نیست، انتقام میخواهد. این جنگی مبتنی بر احساسات ترامپ است نه عقلانیت راهبردی و نظامی آمریکا.
جنگ اکنون در نوعی وضعیت بنبست است و از سمت آمریکا عوامل غیرمنطقی آن را هدایت میکند نه محاسبات منطقی مبتنی بر طرحریزی، راهبرد، وضعیت نیرویی و یا تناسب میان امکانات و اهداف. ترامپ میداند که همه فکر میکنند جنگ را باخته و میخواهد قضاوتها را درباره خود تغییر بدهد.اینجاست که روانشناسی بر راهبرد مقدم میشود.
از دید ایران این بار باید پیروزی کامل شود. کامل شدن پیروزی به معنای احیای بازدارندگی و ایجاد یک نظم جدید امنیتی است. بنابراین عملا خط قرمزی وجود نخواهد داشت. درک ایران از واقعیت جنگی این است که باید جنگ را از حیث زمانی و مکانی فراتر از برآورد دشمن ببرد. این روش جواب داده. مشکل اصلی راهبرد ترامپ این است که نمیتواند یک پایانبندی تعریف کند. حتی اگر رهبران ایران باز ترور شوند قطعا کسان دیگری جای آنها را خواهند گرفت. حتی اگر زیرساخت ایران ضربه بخورد، نهایتا بازسازی خواهد شد همچنان که زیر ساخت پتروشیمی همین حالا با سرعتی خیره کننده در حال بازسازی است.
ترور رهبران یا ضربه به زیرساخت، یعنی حداکثر کاری که ترامپ میتواند بکند، باز هم از دید کسانی که معتقدند ترامپ گند زده و جنگ را باخته، او را تبدیل به فرد پیروز نمیکند. آنچه گفته خواهد شد این است که او شکست خورده و در حال انتقامگیری کور است. او بازندهتر خواهد شد.
این جنگ میتوانست یک نقطه تعادل داشته باشد و با آن ختم شود. آن نقطه تعادل می توانست درک این نکته از جانب آمریکا باشد که نباید در مسئله ایران مانند کودکان نابالغ دنبال اسراییل راه بیفتد و اینکه رژیم در حال سوءاستفاده از آمریکاست. اما ترامپ در حال از دست دادن فرصت درک این نقطه تعادل است. وضعیت فعلی، ایران را ریسکپذیرتر خواهد کرد.
تاریخ جنگها میگوید اجتناب از غافلگیری تقریبا غیرممکن است اما آنچه سرنوشت جنگ را معین میکند نه ضربه روزهای اول بلکه روند جنگ در میان مدت و حفظ قدرت ریسک تا پایان آن است. این درسی است که ما از دو جنگ اول آموختهایم.
فهم این موضوع که آغاز جنگ به معنای پیروزی در جنگ نیست احتمالا از سطح فهم ترامپ بسیار بالاتر است. نگاه به تاریخچه جنگها نشان میدهد در واقع هیچ وقت رابطه معناداری بین آغازکنندگان جنگها و طرفهای پیروز وجود نداشته است. همیشه محاسبات غلط نهایتا بر هیجانات اولیه غالب میشود.
درس آخر را میتوان از معمای زندانی در نظریه بازیها گرفت. این معما نهایتا میگوید برخی تصمیمات در ابتدا چندان عقلانی به نظر نمیرسند ولی در ادامه جنگ معلوم می شود از خیلی تصمیمات دیگر بهترند. منطقه ای کردن جنگ توسط ایران یک نمونه واضح است. باز هم از این موارد هست. وقتش باید برسد.
سوال بزرگ این است: در آغاز یا در آستانه جنگ چهارم کدام تصمیمهای ظاهرا غیرعقلانی و ریسکی را باید گرفت که در ادامه نبرد معلوم خواهد شد از همه تصمیمها عقلانیتر است؟ این سوال سختی است اما خوشبختانه جواب دارد. جنگ چهارم نباید با بنبست به پایان برسد.
@v_ouriran
اگر دوباره جنگی آغاز شود، جنگ چهارم خواهد بود نه فاز دوم از جنگ سوم. در این مرحله هدف آمریکا خروج از وضعیت تحقیر و شکست، و هدف رژیم فرصتطلبی برای واردکردن زخمهای ماندگار خواهد بود.
این جنگ بر اساس محاسبات منطقی آغاز نخواهد شد. محاسبات منطقی می گوید آمریکا نباید بیش از این ضعف ارتش خود را آشکارسازی کند، باید راهی برای خروج از بحران بیابد و باید اسراییل را بابت برآوردهای نادرست تنبیه و با آن فاصله گذاری کند.
اما در عمل داستان چیز دیگری است. جنگ احتمالا آغاز خواهد شد چون ترامپ از حیث روانشناختی نمیتواند شکست را بپذیرد، مرتبا اطلاعات نادرست دریافت میکند و این اطلاعات را چون خوشایند اوست میپذیرد. ترامپ درصدد پیروزی نیست، انتقام میخواهد. این جنگی مبتنی بر احساسات ترامپ است نه عقلانیت راهبردی و نظامی آمریکا.
جنگ اکنون در نوعی وضعیت بنبست است و از سمت آمریکا عوامل غیرمنطقی آن را هدایت میکند نه محاسبات منطقی مبتنی بر طرحریزی، راهبرد، وضعیت نیرویی و یا تناسب میان امکانات و اهداف. ترامپ میداند که همه فکر میکنند جنگ را باخته و میخواهد قضاوتها را درباره خود تغییر بدهد.اینجاست که روانشناسی بر راهبرد مقدم میشود.
از دید ایران این بار باید پیروزی کامل شود. کامل شدن پیروزی به معنای احیای بازدارندگی و ایجاد یک نظم جدید امنیتی است. بنابراین عملا خط قرمزی وجود نخواهد داشت. درک ایران از واقعیت جنگی این است که باید جنگ را از حیث زمانی و مکانی فراتر از برآورد دشمن ببرد. این روش جواب داده. مشکل اصلی راهبرد ترامپ این است که نمیتواند یک پایانبندی تعریف کند. حتی اگر رهبران ایران باز ترور شوند قطعا کسان دیگری جای آنها را خواهند گرفت. حتی اگر زیرساخت ایران ضربه بخورد، نهایتا بازسازی خواهد شد همچنان که زیر ساخت پتروشیمی همین حالا با سرعتی خیره کننده در حال بازسازی است.
ترور رهبران یا ضربه به زیرساخت، یعنی حداکثر کاری که ترامپ میتواند بکند، باز هم از دید کسانی که معتقدند ترامپ گند زده و جنگ را باخته، او را تبدیل به فرد پیروز نمیکند. آنچه گفته خواهد شد این است که او شکست خورده و در حال انتقامگیری کور است. او بازندهتر خواهد شد.
این جنگ میتوانست یک نقطه تعادل داشته باشد و با آن ختم شود. آن نقطه تعادل می توانست درک این نکته از جانب آمریکا باشد که نباید در مسئله ایران مانند کودکان نابالغ دنبال اسراییل راه بیفتد و اینکه رژیم در حال سوءاستفاده از آمریکاست. اما ترامپ در حال از دست دادن فرصت درک این نقطه تعادل است. وضعیت فعلی، ایران را ریسکپذیرتر خواهد کرد.
تاریخ جنگها میگوید اجتناب از غافلگیری تقریبا غیرممکن است اما آنچه سرنوشت جنگ را معین میکند نه ضربه روزهای اول بلکه روند جنگ در میان مدت و حفظ قدرت ریسک تا پایان آن است. این درسی است که ما از دو جنگ اول آموختهایم.
فهم این موضوع که آغاز جنگ به معنای پیروزی در جنگ نیست احتمالا از سطح فهم ترامپ بسیار بالاتر است. نگاه به تاریخچه جنگها نشان میدهد در واقع هیچ وقت رابطه معناداری بین آغازکنندگان جنگها و طرفهای پیروز وجود نداشته است. همیشه محاسبات غلط نهایتا بر هیجانات اولیه غالب میشود.
درس آخر را میتوان از معمای زندانی در نظریه بازیها گرفت. این معما نهایتا میگوید برخی تصمیمات در ابتدا چندان عقلانی به نظر نمیرسند ولی در ادامه جنگ معلوم می شود از خیلی تصمیمات دیگر بهترند. منطقه ای کردن جنگ توسط ایران یک نمونه واضح است. باز هم از این موارد هست. وقتش باید برسد.
سوال بزرگ این است: در آغاز یا در آستانه جنگ چهارم کدام تصمیمهای ظاهرا غیرعقلانی و ریسکی را باید گرفت که در ادامه نبرد معلوم خواهد شد از همه تصمیمها عقلانیتر است؟ این سوال سختی است اما خوشبختانه جواب دارد. جنگ چهارم نباید با بنبست به پایان برسد.
@v_ouriran
۱۸:۱۴
ایرانِ ما
درباره جنگ چهارم
مهدی محمدی اگر دوباره جنگی آغاز شود، جنگ چهارم خواهد بود نه فاز دوم از جنگ سوم. در این مرحله هدف آمریکا خروج از وضعیت تحقیر و شکست، و هدف رژیم فرصتطلبی برای واردکردن زخمهای ماندگار خواهد بود. این جنگ بر اساس محاسبات منطقی آغاز نخواهد شد. محاسبات منطقی می گوید آمریکا نباید بیش از این ضعف ارتش خود را آشکارسازی کند، باید راهی برای خروج از بحران بیابد و باید اسراییل را بابت برآوردهای نادرست تنبیه و با آن فاصله گذاری کند. اما در عمل داستان چیز دیگری است. جنگ احتمالا آغاز خواهد شد چون ترامپ از حیث روانشناختی نمیتواند شکست را بپذیرد، مرتبا اطلاعات نادرست دریافت میکند و این اطلاعات را چون خوشایند اوست میپذیرد. ترامپ درصدد پیروزی نیست، انتقام میخواهد. این جنگی مبتنی بر احساسات ترامپ است نه عقلانیت راهبردی و نظامی آمریکا. جنگ اکنون در نوعی وضعیت بنبست است و از سمت آمریکا عوامل غیرمنطقی آن را هدایت میکند نه محاسبات منطقی مبتنی بر طرحریزی، راهبرد، وضعیت نیرویی و یا تناسب میان امکانات و اهداف. ترامپ میداند که همه فکر میکنند جنگ را باخته و میخواهد قضاوتها را درباره خود تغییر بدهد. اینجاست که روانشناسی بر راهبرد مقدم میشود. از دید ایران این بار باید پیروزی کامل شود. کامل شدن پیروزی به معنای احیای بازدارندگی و ایجاد یک نظم جدید امنیتی است. بنابراین عملا خط قرمزی وجود نخواهد داشت. درک ایران از واقعیت جنگی این است که باید جنگ را از حیث زمانی و مکانی فراتر از برآورد دشمن ببرد. این روش جواب داده. مشکل اصلی راهبرد ترامپ این است که نمیتواند یک پایانبندی تعریف کند. حتی اگر رهبران ایران باز ترور شوند قطعا کسان دیگری جای آنها را خواهند گرفت. حتی اگر زیرساخت ایران ضربه بخورد، نهایتا بازسازی خواهد شد همچنان که زیر ساخت پتروشیمی همین حالا با سرعتی خیره کننده در حال بازسازی است. ترور رهبران یا ضربه به زیرساخت، یعنی حداکثر کاری که ترامپ میتواند بکند، باز هم از دید کسانی که معتقدند ترامپ گند زده و جنگ را باخته، او را تبدیل به فرد پیروز نمیکند. آنچه گفته خواهد شد این است که او شکست خورده و در حال انتقامگیری کور است. او بازندهتر خواهد شد. این جنگ میتوانست یک نقطه تعادل داشته باشد و با آن ختم شود. آن نقطه تعادل می توانست درک این نکته از جانب آمریکا باشد که نباید در مسئله ایران مانند کودکان نابالغ دنبال اسراییل راه بیفتد و اینکه رژیم در حال سوءاستفاده از آمریکاست. اما ترامپ در حال از دست دادن فرصت درک این نقطه تعادل است. وضعیت فعلی، ایران را ریسکپذیرتر خواهد کرد. تاریخ جنگها میگوید اجتناب از غافلگیری تقریبا غیرممکن است اما آنچه سرنوشت جنگ را معین میکند نه ضربه روزهای اول بلکه روند جنگ در میان مدت و حفظ قدرت ریسک تا پایان آن است. این درسی است که ما از دو جنگ اول آموختهایم. فهم این موضوع که آغاز جنگ به معنای پیروزی در جنگ نیست احتمالا از سطح فهم ترامپ بسیار بالاتر است. نگاه به تاریخچه جنگها نشان میدهد در واقع هیچ وقت رابطه معناداری بین آغازکنندگان جنگها و طرفهای پیروز وجود نداشته است. همیشه محاسبات غلط نهایتا بر هیجانات اولیه غالب میشود. درس آخر را میتوان از معمای زندانی در نظریه بازیها گرفت. این معما نهایتا میگوید برخی تصمیمات در ابتدا چندان عقلانی به نظر نمیرسند ولی در ادامه جنگ معلوم می شود از خیلی تصمیمات دیگر بهترند. منطقه ای کردن جنگ توسط ایران یک نمونه واضح است. باز هم از این موارد هست. وقتش باید برسد. سوال بزرگ این است: در آغاز یا در آستانه جنگ چهارم کدام تصمیمهای ظاهرا غیرعقلانی و ریسکی را باید گرفت که در ادامه نبرد معلوم خواهد شد از همه تصمیمها عقلانیتر است؟ این سوال سختی است اما خوشبختانه جواب دارد. جنگ چهارم نباید با بنبست به پایان برسد. @v_ouriran
نقدی بر مطلب بالا
از شکست ترامپ تا ویرانی ایران: روایت یک فریب سیاسی
محمد مالجو
یادداشت «دربارۀ جنگ چهارم» به قلم مهدی محمدی، مشاور باقر قالیباف، نه تحلیل که نوعی مداخلۀ سیاسی از موضع صاحبقدرتی است ناپاسخگو که میکوشد افکار عمومی ایرانیان را با تقلیل صحنۀ جنگ به روانشناسی ترامپ برای پذیرش یک انتخاب بسیار پرهزینه و ویرانگر آماده کند. مسئله اینجا نه صرفاً خطای تحلیلی جناب مشاور بلکه جهتدادن آگاهانه به داوریهای سیاسی ایرانیان است: القای این تصور که شکست یا درماندگی طرف مقابل بهخودیخود امکان یک «پیروزی کامل» را برای ایران فراهم میکند.
اگر حقیقتاً نگران آیندۀ تیرهوتار ایران هستیم، باید در برابر چنین توهمی بایستیم. حتی اگر ترامپ از سر استیصال وارد جنگ شود، حتی اگر در تحقق اهدافش ناکام بماند، این را به هیچ معنا نمیتوان به سود ایران ترجمه کرد. جنگی در این مقیاس، بهویژه وقتی صراحتاً از گسترش دامنه و حذف هر گونه «خط قرمز» دَم زده میشود، به معنای واردشدن ضرباتی چنان ویرانگر بر پیکر ایران است که مستقیماً بنیانهای مادی و اجتماعی کشور را نابود میکند. در چنین شرایطی، پرسش اصلی بههیچوجه این نیست که چه کسی بیشتر ضربه میزند. دغدغۀ اصلی ما این است که چه بر سر ظرفیت زیست جمعیمان در این سرزمین میآید.
اصرار بر این که میتوان با عبور از هر حدومرزی به یک نظم مطلوب رسید، در عمل چیزی جز بیاعتنایی به هزینههایی نیست که جامعۀ ایران باید بپردازد. این همان جایی است که گفتمان رسمی، آگاهانه یا ناآگاهانه، به سمت عادیسازی ویرانی میلغزد.
سخنگفتن از شکست ترامپ، اگر به پوشاندن این واقعیت بینجامد که ایران نیز در این فرآیند بهشدت ضربه میخورد، نه تحلیل که نوعی بسیج ایدئولوژیک برای تداوم بحران است. در این چارچوب، حتی یک پیروزی نظامی فرضی نیز فقط بر بستر فرسایش عمیق داخلی شکل خواهد گرفت. این یعنی شکستی که اقلیتِ حاکم میخواهد به نام پیروزی ثبت کند.
@v_ouriran
از شکست ترامپ تا ویرانی ایران: روایت یک فریب سیاسی
یادداشت «دربارۀ جنگ چهارم» به قلم مهدی محمدی، مشاور باقر قالیباف، نه تحلیل که نوعی مداخلۀ سیاسی از موضع صاحبقدرتی است ناپاسخگو که میکوشد افکار عمومی ایرانیان را با تقلیل صحنۀ جنگ به روانشناسی ترامپ برای پذیرش یک انتخاب بسیار پرهزینه و ویرانگر آماده کند. مسئله اینجا نه صرفاً خطای تحلیلی جناب مشاور بلکه جهتدادن آگاهانه به داوریهای سیاسی ایرانیان است: القای این تصور که شکست یا درماندگی طرف مقابل بهخودیخود امکان یک «پیروزی کامل» را برای ایران فراهم میکند.
اگر حقیقتاً نگران آیندۀ تیرهوتار ایران هستیم، باید در برابر چنین توهمی بایستیم. حتی اگر ترامپ از سر استیصال وارد جنگ شود، حتی اگر در تحقق اهدافش ناکام بماند، این را به هیچ معنا نمیتوان به سود ایران ترجمه کرد. جنگی در این مقیاس، بهویژه وقتی صراحتاً از گسترش دامنه و حذف هر گونه «خط قرمز» دَم زده میشود، به معنای واردشدن ضرباتی چنان ویرانگر بر پیکر ایران است که مستقیماً بنیانهای مادی و اجتماعی کشور را نابود میکند. در چنین شرایطی، پرسش اصلی بههیچوجه این نیست که چه کسی بیشتر ضربه میزند. دغدغۀ اصلی ما این است که چه بر سر ظرفیت زیست جمعیمان در این سرزمین میآید.
اصرار بر این که میتوان با عبور از هر حدومرزی به یک نظم مطلوب رسید، در عمل چیزی جز بیاعتنایی به هزینههایی نیست که جامعۀ ایران باید بپردازد. این همان جایی است که گفتمان رسمی، آگاهانه یا ناآگاهانه، به سمت عادیسازی ویرانی میلغزد.
سخنگفتن از شکست ترامپ، اگر به پوشاندن این واقعیت بینجامد که ایران نیز در این فرآیند بهشدت ضربه میخورد، نه تحلیل که نوعی بسیج ایدئولوژیک برای تداوم بحران است. در این چارچوب، حتی یک پیروزی نظامی فرضی نیز فقط بر بستر فرسایش عمیق داخلی شکل خواهد گرفت. این یعنی شکستی که اقلیتِ حاکم میخواهد به نام پیروزی ثبت کند.
@v_ouriran
۱۸:۱۴
- چه کارهایی برای زندهماندن در جنگ کردیم؟- چه شکلی از ارتباطها، پیوندها و داراییهای را برای محافظت از خودمان بهجریان انداختیم؟- نسبت میان مردم و سازمانهای غیررسمی چه تغییری پیدا کرد؟- این تجربیات راهی برای تخیل آیندهای متفاوت میگشاید؟- چه کارهای دیگری برای بهبود وضعیت خود میتوانستیم انجام دهیم؟
حضور در این نشست برای عموم آزاد است.به دلیل دسترسی محدود به اینترنت، دوستان خود را برای شرکت در نشست باخبر کنید.
آدرس: ابتدای خیابان بهشتی، نرسیده به مترو قدوسی، پلاک ۵، طبقه ۴.
مدرسه شَک
@v_ouriran
۱۹:۰۰
اما اینکه مخاطبان مشتاق این شبکه، چگونه نسبت به کشتار فرزندان، برادران و دوستان خود (که فقط دورهی خدمت سربازیشان را در پادگانها میگذرانند) به بیحسی رسیدند؛ سوالی است که کاش حداقل یکبار از خود بپرسند.
#ایکس
@v_ouriran
۲۰:۰۱
با مخاطبان عزیز
عباس عبدی
بیش از صد روز است (از ۲۲ دی ۱۴۰۴) که از گذاشتن نام خود بر یادداشت برای انتشار در فضای عمومی خودداری کردهام. اکنون با این نوشته که تغییر و پایان آن تصمیم است؛ وظیفه دارم که ابتدا جهت اطلاع خوانندگان محترم به دلایل آن ننوشتن و اینکه چرا دو باره آغاز میکنم بپردازم. بیان علت آن تصمیم و تغییر کنونی، برای درک بهتر رویکردم از پرداختن یا نپرداختن به مسائل کشور، لازم است.
پیش از آن نیز متذکر شوم، در این صد روز نیز چندین یادداشت نوشتم که در فضای محدودی برای گفتگو قرار گرفت و برای افراد گوناگونی نیز ارسال شد. همه آنها را نیز به مرور در کانال «آینده» منتشر خواهم کرد. هر چند موضوعات و رویکرد انها کارشناسانه بود، به تعبیر دیگر جزئی از هدف روزنامهنگاری من که توضیح خواهم داد نبود، زیرا اهداف خودم و انتظارات مخاطبان را تامین نمیکرد و به همین دلیل بصورت عمومی منتشر نمیکردم و آنها را جزئی از کارنامه حرفهای خود محسوب نمیکنم.
چرا ننوشتم و حتی توضیحی هم ندادم؟ واقعیت این است که روزنامهنگاری من با هدف ترویج رویکرد اصلاحطلبی و نقد و بهبود وضع موجود از این منظر بوده است. این رویکرد دارای اصول و مبانی مشخصی است که اغلب خوانندگان حرفهای نوشتههای من با آن آشنا هستند. در واقع نوعی پیوستگی موضوعی و مفهومی در قریب به اتفاق یادداشتهای بنده وجود داشت که مخاطبان متوجه آن میشدند. آنچه به این یاداداشتها انسجام یا روح واحدی میبخشید،(فارغ از درست یا نادرست بودن آنها) رویکرد اصلاحی بود که در تمام آن وجود داشت.
این نکته را همین جا یادآور شوم که منظور از رویکرد اصلاحی با جریان اصلاحطلبی یا اصلاحطلبانه متفاوت است و برای همین اصطلاح اصلاحی را به کار میبرم. رویکردی در نفی خشونت، در دفاع از انواع مشارکت، در دفاع از حاکمیت قانون و در فهم ضرورت آزادی و فلسفه حقوق و نیز درکی درست از عینیت و واقعیت تحولات اجتماعی و لزوم احترام گذاشتن به آنها و ضرورت همراهی با آن از جانب حکومت و...
امروز اما وضعیت متفاوتی داریم که فعلا با مفهوم «وضعیت استثنایی» از آن یاد میکنم، وضعیتی که آن رویکرد، پاسخگوی نیازها و مسائل مرتبط با آن نیست. آن رویکرد در وضعیت استثنایی قابل پیگیری و اجرا شدن نیست زیرا رویکرد اصلاحی با فرض وجود مستمر واقعیتی است که ایراد دارد و باید اصلاح شود در حالی که اکنون موجودیت مذکور و تداوم آن محل مناقشه است.
شاید برخی از نیروهایی که به رویکرد و راهبرد اصلاحطلبان نقد داشتند از همین منظر بود که آنان پیش از امثال بنده، ایران را در وضعیت استثنایی طبقهبندی میکردند و در نتیجه راهبرد اصلاحطلبانه و سیاستورزی در چارچوب آن را ممکن و مفید نمیدانستند. برای توضیح این نکته ابتدا باید تصویری از مفهوم وضعیت استثنایی داشته باشیم. وضعیت استثنایی در تعریف کلی خود به جامعهای اطلاق میشود که در آن، اغلب قوانین در عمل و به صورت موقت تعلیق میشوند و جریان امور از طریق تصمیم مراکز قدرت یا افراد، و به تشخیص خودشان و نه براساس قاعده از پیش تعیین شده اجرایی میشود. در چنین جامعهای هدف اصلی و مبرم کنشگران سیاسی و اجتماعی باز گرداندن به وضعیت عادی و "نظم اولیه" یا "نظم جدید" است، زیرا جامعه در چنین وضعی ناپایدار و زندگی ناخوشایند و آينده تیره است. در این وضعیت مرز میان حقوق و واقعیت به گونهای میشود که قاعده یا هنجار یا قانون، نمیتواند واقعیت را پوشش یا شکل دهد، و "تصمیم" بر "قاعده" اولویت پیدا میکند. برخی از نظریهپردازان، چنین وضعی را موقت دانسته و کوشش برای بازگشت به وضع اولیه را ضروری میدانند. برخی که خیلی بدبینتر هستند، وضعیت استثنایی را قاعده عمومی همه جوامع میدانند، یا آن را قاعده پنهان حکومت مدرن میدانند. در این وضعیت جان و مال و بازداشت مردم، واجد تضمین حقوقی نیست و به طور عادی نجات ملت یا حفظ امنیت ملی و از این توجیهات مبنای شکلگیری این وضعیت است. بلایای طبیعی بزرگ مثل کرونا، یا شورشهای مسلحانه یا تروریسم گسترده، یا جنگ و انقلاب یا حتی مهاجرتهای بزرگ میتوانند به وضعیت استثنایی منجر شوند.
همین رویکردهای متفاوت نشان میدهد که وضعیت استثنایی صفر و یک نیست، بلکه یک طیف است از شرایط کاملاً عادی تا به غایت استثنایی را شامل میشود. به علاوه ممکن است که برای نیروهای گوناگون در جامعه، سطح استثنایی بودن متفاوت باشد. شاید شرایط برای بخشی از نیروها استثنایی تلقی شود و برای برخی دیگر خیر. بویژه هنگامی که نسبت آنها را با ساختار قدرت در نظر بگیریم. به همین علت نیرویی که خود را در شرایط استثنایی میبینید، قادر به مشارکت در عمل سیاسی اصلاحطلبانه نیست و برعکس نیرویی که خود را در این وضعیت نمیبیند و کنشگری اصلاحطلبانه میکند، نمیتواند به رفتار نیروی پیشین معترض باشد.
ادامه
بیش از صد روز است (از ۲۲ دی ۱۴۰۴) که از گذاشتن نام خود بر یادداشت برای انتشار در فضای عمومی خودداری کردهام. اکنون با این نوشته که تغییر و پایان آن تصمیم است؛ وظیفه دارم که ابتدا جهت اطلاع خوانندگان محترم به دلایل آن ننوشتن و اینکه چرا دو باره آغاز میکنم بپردازم. بیان علت آن تصمیم و تغییر کنونی، برای درک بهتر رویکردم از پرداختن یا نپرداختن به مسائل کشور، لازم است.
پیش از آن نیز متذکر شوم، در این صد روز نیز چندین یادداشت نوشتم که در فضای محدودی برای گفتگو قرار گرفت و برای افراد گوناگونی نیز ارسال شد. همه آنها را نیز به مرور در کانال «آینده» منتشر خواهم کرد. هر چند موضوعات و رویکرد انها کارشناسانه بود، به تعبیر دیگر جزئی از هدف روزنامهنگاری من که توضیح خواهم داد نبود، زیرا اهداف خودم و انتظارات مخاطبان را تامین نمیکرد و به همین دلیل بصورت عمومی منتشر نمیکردم و آنها را جزئی از کارنامه حرفهای خود محسوب نمیکنم.
چرا ننوشتم و حتی توضیحی هم ندادم؟ واقعیت این است که روزنامهنگاری من با هدف ترویج رویکرد اصلاحطلبی و نقد و بهبود وضع موجود از این منظر بوده است. این رویکرد دارای اصول و مبانی مشخصی است که اغلب خوانندگان حرفهای نوشتههای من با آن آشنا هستند. در واقع نوعی پیوستگی موضوعی و مفهومی در قریب به اتفاق یادداشتهای بنده وجود داشت که مخاطبان متوجه آن میشدند. آنچه به این یاداداشتها انسجام یا روح واحدی میبخشید،(فارغ از درست یا نادرست بودن آنها) رویکرد اصلاحی بود که در تمام آن وجود داشت.
این نکته را همین جا یادآور شوم که منظور از رویکرد اصلاحی با جریان اصلاحطلبی یا اصلاحطلبانه متفاوت است و برای همین اصطلاح اصلاحی را به کار میبرم. رویکردی در نفی خشونت، در دفاع از انواع مشارکت، در دفاع از حاکمیت قانون و در فهم ضرورت آزادی و فلسفه حقوق و نیز درکی درست از عینیت و واقعیت تحولات اجتماعی و لزوم احترام گذاشتن به آنها و ضرورت همراهی با آن از جانب حکومت و...
امروز اما وضعیت متفاوتی داریم که فعلا با مفهوم «وضعیت استثنایی» از آن یاد میکنم، وضعیتی که آن رویکرد، پاسخگوی نیازها و مسائل مرتبط با آن نیست. آن رویکرد در وضعیت استثنایی قابل پیگیری و اجرا شدن نیست زیرا رویکرد اصلاحی با فرض وجود مستمر واقعیتی است که ایراد دارد و باید اصلاح شود در حالی که اکنون موجودیت مذکور و تداوم آن محل مناقشه است.
شاید برخی از نیروهایی که به رویکرد و راهبرد اصلاحطلبان نقد داشتند از همین منظر بود که آنان پیش از امثال بنده، ایران را در وضعیت استثنایی طبقهبندی میکردند و در نتیجه راهبرد اصلاحطلبانه و سیاستورزی در چارچوب آن را ممکن و مفید نمیدانستند. برای توضیح این نکته ابتدا باید تصویری از مفهوم وضعیت استثنایی داشته باشیم. وضعیت استثنایی در تعریف کلی خود به جامعهای اطلاق میشود که در آن، اغلب قوانین در عمل و به صورت موقت تعلیق میشوند و جریان امور از طریق تصمیم مراکز قدرت یا افراد، و به تشخیص خودشان و نه براساس قاعده از پیش تعیین شده اجرایی میشود. در چنین جامعهای هدف اصلی و مبرم کنشگران سیاسی و اجتماعی باز گرداندن به وضعیت عادی و "نظم اولیه" یا "نظم جدید" است، زیرا جامعه در چنین وضعی ناپایدار و زندگی ناخوشایند و آينده تیره است. در این وضعیت مرز میان حقوق و واقعیت به گونهای میشود که قاعده یا هنجار یا قانون، نمیتواند واقعیت را پوشش یا شکل دهد، و "تصمیم" بر "قاعده" اولویت پیدا میکند. برخی از نظریهپردازان، چنین وضعی را موقت دانسته و کوشش برای بازگشت به وضع اولیه را ضروری میدانند. برخی که خیلی بدبینتر هستند، وضعیت استثنایی را قاعده عمومی همه جوامع میدانند، یا آن را قاعده پنهان حکومت مدرن میدانند. در این وضعیت جان و مال و بازداشت مردم، واجد تضمین حقوقی نیست و به طور عادی نجات ملت یا حفظ امنیت ملی و از این توجیهات مبنای شکلگیری این وضعیت است. بلایای طبیعی بزرگ مثل کرونا، یا شورشهای مسلحانه یا تروریسم گسترده، یا جنگ و انقلاب یا حتی مهاجرتهای بزرگ میتوانند به وضعیت استثنایی منجر شوند.
همین رویکردهای متفاوت نشان میدهد که وضعیت استثنایی صفر و یک نیست، بلکه یک طیف است از شرایط کاملاً عادی تا به غایت استثنایی را شامل میشود. به علاوه ممکن است که برای نیروهای گوناگون در جامعه، سطح استثنایی بودن متفاوت باشد. شاید شرایط برای بخشی از نیروها استثنایی تلقی شود و برای برخی دیگر خیر. بویژه هنگامی که نسبت آنها را با ساختار قدرت در نظر بگیریم. به همین علت نیرویی که خود را در شرایط استثنایی میبینید، قادر به مشارکت در عمل سیاسی اصلاحطلبانه نیست و برعکس نیرویی که خود را در این وضعیت نمیبیند و کنشگری اصلاحطلبانه میکند، نمیتواند به رفتار نیروی پیشین معترض باشد.
ادامه
۲۰:۲۹
اگر از این زاویه نگاه کنیم، رژیم گذشته هم از آغاز شکلگیری آن کمابیش و به درجاتی استثنایی بود و آن حکومت اغلب با دستور و اراده شاه اداره میشد ولی هنگامی که در آستانه انقلاب و سال ۱۳۵۷ در شرایط کامل وضعیت استثنایی قرار گرفت، نتوانست بقا یابد و شکست خورد و حکومت برآمده از انقلاب سعی کرد که هنجارها و قواعد جدید خود را شکل دهد و از وضع استثنایی خارج شود. با رفراندوم و شکل دادن مجلس خبرگان قانون اساسی و تصویب قانون اساسی و سایر ارکان نهادی، این کوششها مشهود بود، ولی در عمل تنشها و درگیریهای داخلی و سپس رخداد جنگ ۸ ساله، ایران همچنان در وضعیت استثنایی باقی ماند.
شاید پایان جنگ و پاسخی که رهبری انقلاب به نمایندگان مجلس سوم در باره قانون نوشتند، نشاندهنده این واقعیت بود که:”تصمیم دارم در تمام زمینهها وضع به صورتی در آید که همه طبق قانون اساسی حرکت کنیم. آنچه در این سالها انجام گرفته است در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و اسلام اقتضا میکرد تا گروههای کور قانونی سریعاً به نفع مردم و اسلام بازگردد.“ (سوم آذر ۱۳۶۷)این پاسخ تأکیدی بود بر وضعیت استثنایی و تقدم تصمیم بر قانون و هنجار. از سال ۱۳۶۸ به مرور وضعیت استثنایی کمرنگتر شد و در نهایت امکان کنشگری اصلاحطلبانه در سال ۱۳۷۶ فراهم شد و یکی از بهترین دورانهای تاریخ جدید ایران تا سال ۱۳۸۴ رقم خورد، هر چند مقاومت در برابر آن و برای احیای وضعیت استثنایی، شدید بود و قتلهای زنجیرهای با چنین هدفی انجام شد. همچنین ترورها و بازداشتهای دیگر نیز با همین هدف انجام شد ولی به نظر میرسید که ضربه نهایی را انتخابات سال ۱۳۸۴ زد و با آمدن احمدینژاد، روند کلی جامعه به گذشته تغییر مسیر داد و جریان سال ۱۳۸۸ نقطه عطفی بر کشمکش میان دو وضعیت عادی و استثنایی بود.
انتخابات سال ۱۳۹۲ دوباره فرصتی ایجاد کرد که بر خلاف انتطار و با عبور از روند استثناییگری شاهد قرار گرفتن دوباره به روند وضعیت عادیسازی بودیم. وضعیتی که با اضافه شدن بحران روابط خارجی به شکافهای داخلی و قطعنامههای شورای امنیت سازمان ملل دو باره در مسیر وضعیت استثنایی قرار گرفته بود.
برجام ماجرا را موقتاً حل کرد ولی از بدشانسی ایران، حاکم آمریکا در مسیر استثنایی کردن وضع جهان بود و این سیاست را از ایران آغاز کرد و در نهایت برجام را به تاریخ سپرد. اقدام او با استقبال تندروهای داخلی، ماجرا را به مدار استثنایی برگرداند و بحرانها و اعتراضات داخلی ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و جنگ کوتاهمدت با آمریکا، زمینه را برای کسانی که بخواهند کشور را به وضعیت استثنایی ببرند آماده کرد.
انتخابات ۱۳۹۸ و ۱۴۰۰ و ۱۴۰۲ و اعتراضات ۹۸ و هواپیما و ۱۴۰۱ آخرین ضربه را به شرایط عادی زد و تعداد بسیار بیشتری از مردم را به این نتیجه رساند که شرایط استثنایی نسبت به آنان از حد متعارف و تحمل گذشته است و کمکم امید خود را به هر گونه سیاستورزی از دست دادند و از آن فاصله گرفتند و چون بدیل دیگری نداشتند، از ذهنیت عجیب جنگ علیه میهن خود استقبال کردند. در واقع اگر بخواهم دقیق توضیح دهم باید از انتخابات ۱۴۰۰ به بعد قلم را زمین میگذاشتم زیرا آن انتخابات برای من نیز به معنای ورود به وضعیت استثنایی بود که بود.
ولی یک امید در پس ذهنم داشتم. امیدی که چندین بار به آن اشاره کردهام. اینکه ساختار در این مسیر موفق نخواهد شد و راه بازگشت را پیش خواهد گرفت. به همین علت هم دو بار تأکید کردم که پایان سال ۱۴۰۳، پایان این مسیر است و باید پیش از رسیدن به نقطه غیرقابل بازگشت تغییری صورت دهند. به همین علت هنگامی که انتخابات ۱۴۰۳ آغاز شد، بلافاصله آن را نشانه این تحول و تغییر مسیر دانستم.
همان زمان هم گفتم اگر در چند موضوع اساسی تغییر ملموسی رخ ندهد، قلم را زمین میگذارم ولی در پایان سال به جمعبندی نهایی نرسیدم، چون هر چند تغییرات مطابق انتظاراتم نبود، ولی آن اندازه هم کم نبود که بتوان نادیده گرفت. بعلاوه در بهار و تابستان ۱۴۰۴ دوبار با برخی از دوستانم مشورت کردم که بالاتفاق ننوشتن را تایید نکردند. لذا در سال ۱۴۰۴ نیز نوشتن را ادامه دادم. جنگ ۱۲ روزه نقطه عطف بود. رفتار مردم نشانگر وجود امیدی به تغییر از سوی حکومت بود، در ابتدا هم دیده شد، ولی به مرور به تنظیمات کارخانه بازگشتند. در پاییز به این نتیجه رسیدم که به پایان خط رسیدهایم. به همین علت گفتم که ساختار سیاسی نمیتواند به راحتی سال ۱۴۰۴ را پایان دهد و وارد ۱۴۰۵ شود. منتظر فرصت بودم که قلم را زمین بگذارم چون دیگر نمیتوانستم در چارچوب رویکرد اصلاحی بنویسم، شرایط برای افراد بیشتری استثنایی تلقی میشد و نوشتن بیفایده و غیر قابل شنیدن بود. نوشتن باید هدف روشن و ملموس داشته باشد. از نظر من در روزنامهنگاری؛ نوشتن بیهدف، و نوشتن برای نوشتن بیمعنا بود. ادامه

شاید پایان جنگ و پاسخی که رهبری انقلاب به نمایندگان مجلس سوم در باره قانون نوشتند، نشاندهنده این واقعیت بود که:”تصمیم دارم در تمام زمینهها وضع به صورتی در آید که همه طبق قانون اساسی حرکت کنیم. آنچه در این سالها انجام گرفته است در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و اسلام اقتضا میکرد تا گروههای کور قانونی سریعاً به نفع مردم و اسلام بازگردد.“ (سوم آذر ۱۳۶۷)این پاسخ تأکیدی بود بر وضعیت استثنایی و تقدم تصمیم بر قانون و هنجار. از سال ۱۳۶۸ به مرور وضعیت استثنایی کمرنگتر شد و در نهایت امکان کنشگری اصلاحطلبانه در سال ۱۳۷۶ فراهم شد و یکی از بهترین دورانهای تاریخ جدید ایران تا سال ۱۳۸۴ رقم خورد، هر چند مقاومت در برابر آن و برای احیای وضعیت استثنایی، شدید بود و قتلهای زنجیرهای با چنین هدفی انجام شد. همچنین ترورها و بازداشتهای دیگر نیز با همین هدف انجام شد ولی به نظر میرسید که ضربه نهایی را انتخابات سال ۱۳۸۴ زد و با آمدن احمدینژاد، روند کلی جامعه به گذشته تغییر مسیر داد و جریان سال ۱۳۸۸ نقطه عطفی بر کشمکش میان دو وضعیت عادی و استثنایی بود.
انتخابات سال ۱۳۹۲ دوباره فرصتی ایجاد کرد که بر خلاف انتطار و با عبور از روند استثناییگری شاهد قرار گرفتن دوباره به روند وضعیت عادیسازی بودیم. وضعیتی که با اضافه شدن بحران روابط خارجی به شکافهای داخلی و قطعنامههای شورای امنیت سازمان ملل دو باره در مسیر وضعیت استثنایی قرار گرفته بود.
برجام ماجرا را موقتاً حل کرد ولی از بدشانسی ایران، حاکم آمریکا در مسیر استثنایی کردن وضع جهان بود و این سیاست را از ایران آغاز کرد و در نهایت برجام را به تاریخ سپرد. اقدام او با استقبال تندروهای داخلی، ماجرا را به مدار استثنایی برگرداند و بحرانها و اعتراضات داخلی ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و جنگ کوتاهمدت با آمریکا، زمینه را برای کسانی که بخواهند کشور را به وضعیت استثنایی ببرند آماده کرد.
انتخابات ۱۳۹۸ و ۱۴۰۰ و ۱۴۰۲ و اعتراضات ۹۸ و هواپیما و ۱۴۰۱ آخرین ضربه را به شرایط عادی زد و تعداد بسیار بیشتری از مردم را به این نتیجه رساند که شرایط استثنایی نسبت به آنان از حد متعارف و تحمل گذشته است و کمکم امید خود را به هر گونه سیاستورزی از دست دادند و از آن فاصله گرفتند و چون بدیل دیگری نداشتند، از ذهنیت عجیب جنگ علیه میهن خود استقبال کردند. در واقع اگر بخواهم دقیق توضیح دهم باید از انتخابات ۱۴۰۰ به بعد قلم را زمین میگذاشتم زیرا آن انتخابات برای من نیز به معنای ورود به وضعیت استثنایی بود که بود.
ولی یک امید در پس ذهنم داشتم. امیدی که چندین بار به آن اشاره کردهام. اینکه ساختار در این مسیر موفق نخواهد شد و راه بازگشت را پیش خواهد گرفت. به همین علت هم دو بار تأکید کردم که پایان سال ۱۴۰۳، پایان این مسیر است و باید پیش از رسیدن به نقطه غیرقابل بازگشت تغییری صورت دهند. به همین علت هنگامی که انتخابات ۱۴۰۳ آغاز شد، بلافاصله آن را نشانه این تحول و تغییر مسیر دانستم.
همان زمان هم گفتم اگر در چند موضوع اساسی تغییر ملموسی رخ ندهد، قلم را زمین میگذارم ولی در پایان سال به جمعبندی نهایی نرسیدم، چون هر چند تغییرات مطابق انتظاراتم نبود، ولی آن اندازه هم کم نبود که بتوان نادیده گرفت. بعلاوه در بهار و تابستان ۱۴۰۴ دوبار با برخی از دوستانم مشورت کردم که بالاتفاق ننوشتن را تایید نکردند. لذا در سال ۱۴۰۴ نیز نوشتن را ادامه دادم. جنگ ۱۲ روزه نقطه عطف بود. رفتار مردم نشانگر وجود امیدی به تغییر از سوی حکومت بود، در ابتدا هم دیده شد، ولی به مرور به تنظیمات کارخانه بازگشتند. در پاییز به این نتیجه رسیدم که به پایان خط رسیدهایم. به همین علت گفتم که ساختار سیاسی نمیتواند به راحتی سال ۱۴۰۴ را پایان دهد و وارد ۱۴۰۵ شود. منتظر فرصت بودم که قلم را زمین بگذارم چون دیگر نمیتوانستم در چارچوب رویکرد اصلاحی بنویسم، شرایط برای افراد بیشتری استثنایی تلقی میشد و نوشتن بیفایده و غیر قابل شنیدن بود. نوشتن باید هدف روشن و ملموس داشته باشد. از نظر من در روزنامهنگاری؛ نوشتن بیهدف، و نوشتن برای نوشتن بیمعنا بود. ادامه
۲۰:۲۹
هنگامی که حوادث ۱۸ و ۱۹ دی ماه رخ داد لحظهای در توقف نوشتن تردید نکردم، زیرا با این اتفاقات، نه من که خیلیهای دیگر وارد عصر استثنایی شدند و اصلاحطلبی و نوشتن در چارچوب این رویکرد ممتنع گردید. به همین علت در ۲۲ دی ماه همراه با آخرین نوشتهام در باره آموزش و پرورش، اعلام کردم که این آخرین یادداشت مطبوعاتی من است. تحلیل خودم در باره آغاز اعتراضات را در یک گروه تلگرامی خصوصی نوشتم و منتشر خواهم کرد.
جنگ که آغاز شد، وضعیت کشور استثناییتر از گذشته و فرآیند کامل شد. هر چند انتظار میرفت که در باره جنگ بنویسم. چندین یادداشت نوشتم و به صورت محدود منتشر کردم، و یک بیانیه در محکوم کردن جنگ هم به صورت عمومی منتشر نمودم، ولی هنوز نتوانسته بودم، به جمعبندی روشنی از وضع موجود برسم. اکنون و از این پس در چارچوب وضعیت استثنایی و نه رویکرد اصلاحی مینویسم. وضعیتی که بقای ایران و ساختار سیاسی؛ وابستگی کامل به عبور از آن دارد. مسأله اصلی و محوری یادداشتهای من از این مقطع به بعد اغلب در چارچوب جنگ و اهمیت و ضرورت پایان دادن به جنگ و مسایل مرتبط با آن است. جنگی که موجودیت کشور را تهدید میکند و باید صاحبان تصمیم به هر قیمتی از آن عبور کنند، عبوری که نیاز و خواست اصلی بخش بزرگی از مردم نیز هست.
امروز ایران در وضعیتی جدید قرار گرفته و مسائلی جدید را پیش روی آن قرار داده است. در این میان مسئله اصلی در این وضعیت جدید، بقا و نظم و برقراری امنیت و تامین عزتمندانه نیازهای اولیه همه مردم است. تداوم جنگ تامین این اهداف را از دسترس دورتر میکند. در این وضعیت در عمل قانون به معنای دقیق آن تعلیق میشود و امور کشور صرفا با اتکاء به قوانین و نهادها اداره نمیشود. امروز بیش از هر چیز به اراده قدرت حاکمه و تصمیمش برای خروج از این وضعیت نیاز است. ارادهای که باید بیش از هر چیز معطوف به حفظ ایران و پرهیز از سیاستهایی باشد که موجب آشفتگی بیشتر سیاسی میشود.
@v_ouriran
جنگ که آغاز شد، وضعیت کشور استثناییتر از گذشته و فرآیند کامل شد. هر چند انتظار میرفت که در باره جنگ بنویسم. چندین یادداشت نوشتم و به صورت محدود منتشر کردم، و یک بیانیه در محکوم کردن جنگ هم به صورت عمومی منتشر نمودم، ولی هنوز نتوانسته بودم، به جمعبندی روشنی از وضع موجود برسم. اکنون و از این پس در چارچوب وضعیت استثنایی و نه رویکرد اصلاحی مینویسم. وضعیتی که بقای ایران و ساختار سیاسی؛ وابستگی کامل به عبور از آن دارد. مسأله اصلی و محوری یادداشتهای من از این مقطع به بعد اغلب در چارچوب جنگ و اهمیت و ضرورت پایان دادن به جنگ و مسایل مرتبط با آن است. جنگی که موجودیت کشور را تهدید میکند و باید صاحبان تصمیم به هر قیمتی از آن عبور کنند، عبوری که نیاز و خواست اصلی بخش بزرگی از مردم نیز هست.
امروز ایران در وضعیتی جدید قرار گرفته و مسائلی جدید را پیش روی آن قرار داده است. در این میان مسئله اصلی در این وضعیت جدید، بقا و نظم و برقراری امنیت و تامین عزتمندانه نیازهای اولیه همه مردم است. تداوم جنگ تامین این اهداف را از دسترس دورتر میکند. در این وضعیت در عمل قانون به معنای دقیق آن تعلیق میشود و امور کشور صرفا با اتکاء به قوانین و نهادها اداره نمیشود. امروز بیش از هر چیز به اراده قدرت حاکمه و تصمیمش برای خروج از این وضعیت نیاز است. ارادهای که باید بیش از هر چیز معطوف به حفظ ایران و پرهیز از سیاستهایی باشد که موجب آشفتگی بیشتر سیاسی میشود.
@v_ouriran
۲۰:۳۰
#حرف_شما
یعقوب براتی:
در مدح و ستایشِ احترام
زندگی نه مسابقهی رسیدن به یک جای خاص، بلکه راه رفتنِ آگاهانه در همان جایی است که هستیم، با همهی رنجها، شادیها و شکستهایی که گاهی مثل معلمهای خاموش عمل میکنند و احترام، یکی از عمیقترین شکلهای همین نگاه است.
احترام یعنی به دیگران اجازه دهیم «واقعاً همان باشند که هستند»؛ نه مطابق میل ما، نه در قالبی که ما میپسندیم.
احترام یعنی وقتی کسی میافتد، با نگاهِ قضاوتکننده، خیره به او نمیمانیم؛ و وقتی کسی میدرخشد، آن درخشش را ابزارِ برتریجویی نمیکنیم.
احترام یعنی مرزهای درونِ انسانها را محترم بشماریم: مرزِ احساس، مرزِ تجربه، مرزِ باور، و حتی مرزِ سکوت؛ (چون سکوت هم همیشه بیمعنا نیست، گاهی سکوت نوعی کرامت است).
گاهی فکر میکنیم احترام فقط یک رفتار مؤدبانه است: سلام کردن، تعارف کردن، یا با سخن نرنجاندن. اما احترام واقعی از جنس دیگری است از جنس نیت. احترام یعنی ذهنمان قبل از گفتن، مکث کند و قبل از قضاوت، کمی بفهمد. یعنی به جای آنکه دنبال عیبِ آدمها بگردیم، به این فکر کنیم که هر انسان با چه زخمی بزرگ شده، چه امیدی را نگه داشته و چه ترسی را پنهان کرده است.
ما انسانها به اندازهای که دیده میشویم تغییر میکنیم؛ و به اندازهای که تحقیر میشویم، از خودمان دور میافتیم.وقتی احترام را یاد بگیریم، حتی اختلافها کمتر میشوند، میفهمیم که آدمها الزاماً قرار نیست همنظر باشند تا ارزشمند باشند. ما میتوانیم متفاوت باشیم و همچنان نجیب بمانیم، میتوانیم حق داشته باشیم و در عین حال، دیگری را نادیده نگیریم.
شاید معنای زندگی همین باشد: رشد کردن در مسیری که در آن، هم خودمان را محترم میدانیم و هم دیگران را کمارزش نمیکنیم.
احترام نه فقط اخلاق، بلکه شیوهی زیستن است؛ شیوهای که میگوید: تو حق داری وجود داشته باشی و من هم حق دارم با فهم و ادراک خودم زندگی کنم و وقتی این جمله در دلمان جا بگیرد، زندگی از شکلِ سنگینِ داوری بیرون میآید و به مسیرِ روشنِ همزیستی نزدیک میشود.
@v_ouriran
یعقوب براتی:
در مدح و ستایشِ احترام
زندگی نه مسابقهی رسیدن به یک جای خاص، بلکه راه رفتنِ آگاهانه در همان جایی است که هستیم، با همهی رنجها، شادیها و شکستهایی که گاهی مثل معلمهای خاموش عمل میکنند و احترام، یکی از عمیقترین شکلهای همین نگاه است.
احترام یعنی به دیگران اجازه دهیم «واقعاً همان باشند که هستند»؛ نه مطابق میل ما، نه در قالبی که ما میپسندیم.
احترام یعنی وقتی کسی میافتد، با نگاهِ قضاوتکننده، خیره به او نمیمانیم؛ و وقتی کسی میدرخشد، آن درخشش را ابزارِ برتریجویی نمیکنیم.
احترام یعنی مرزهای درونِ انسانها را محترم بشماریم: مرزِ احساس، مرزِ تجربه، مرزِ باور، و حتی مرزِ سکوت؛ (چون سکوت هم همیشه بیمعنا نیست، گاهی سکوت نوعی کرامت است).
گاهی فکر میکنیم احترام فقط یک رفتار مؤدبانه است: سلام کردن، تعارف کردن، یا با سخن نرنجاندن. اما احترام واقعی از جنس دیگری است از جنس نیت. احترام یعنی ذهنمان قبل از گفتن، مکث کند و قبل از قضاوت، کمی بفهمد. یعنی به جای آنکه دنبال عیبِ آدمها بگردیم، به این فکر کنیم که هر انسان با چه زخمی بزرگ شده، چه امیدی را نگه داشته و چه ترسی را پنهان کرده است.
ما انسانها به اندازهای که دیده میشویم تغییر میکنیم؛ و به اندازهای که تحقیر میشویم، از خودمان دور میافتیم.وقتی احترام را یاد بگیریم، حتی اختلافها کمتر میشوند، میفهمیم که آدمها الزاماً قرار نیست همنظر باشند تا ارزشمند باشند. ما میتوانیم متفاوت باشیم و همچنان نجیب بمانیم، میتوانیم حق داشته باشیم و در عین حال، دیگری را نادیده نگیریم.
شاید معنای زندگی همین باشد: رشد کردن در مسیری که در آن، هم خودمان را محترم میدانیم و هم دیگران را کمارزش نمیکنیم.
احترام نه فقط اخلاق، بلکه شیوهی زیستن است؛ شیوهای که میگوید: تو حق داری وجود داشته باشی و من هم حق دارم با فهم و ادراک خودم زندگی کنم و وقتی این جمله در دلمان جا بگیرد، زندگی از شکلِ سنگینِ داوری بیرون میآید و به مسیرِ روشنِ همزیستی نزدیک میشود.
@v_ouriran
۵:۳۸
#حرف_شما
موسسه FDD و پروژه تجزیه ایران
بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) صرفاً یک اندیشکده نیست، بلکه هسته مرکزی پروژهای برای «تجزیه ایران» است که تحت پوشش تغییر رژیم فعالیت میکند. ریشههای این دستور کار به سند «گسست کامل» (A Clean Break) در سال ۱۹۹۶ بازمیگردد؛ راهبردی که توسط ریچارد پرل، داگلاس فیث و دیوید وورمسر برای بنیامین نتانیاهو تدوین شد و خواستار بازسازی خاورمیانه از طریق مداخلات نظامی متوالی در عراق، سوریه و در نهایت ایران بود.
معماران این دکترین، که زلمی خلیلزاد هم جزو آنان بود و مدیریت خلاء قدرت در افغانستان و عراق را بر عهده داشت، در کنار مهرههایی چون جان هانا (مشاور امنیت ملی دیک چنی) و روئل مارک گرشت (افسر سابق سیا)، زیرساخت نهادی FDD را برای هدف قرار دادن ایران بنا کردند.
الگوی این شبکه معروف به «حلقه دیک چِنی»، در عراق، سوریه، افغانستان و لیبی یکسان بوده است: ضربه به کشور، توخالی کردن مرکزیت قدرت و ایجاد زونهای مستقل که کشور را به یک دولت ورشکسته تبدیل میکند.
در این طرح، «مدل یوگسلاوی» به عنوان نقشه راه عملیاتی استفاده میشود؛ یعنی بازتعریف یک کشور به عنوان ساختاری مصنوعی از ملیتهای تحت ستم و تبدیل مطالبات مشروع به ابزاری برای تجزیه. این مکانیسم از طریق پروژه «تکهتکه سازی قومی» برندا شفر عضو ارشد FDD توضیحداده شده. او در مقاله خود با عنوان «ایران چیزی بیش از پرشیا است»، ایران را ساختاری مصنوعی توصیف میکند که بر روی اقلیتهای تحت ستم حکومت میکند.
در نشستهای رسمی FDD هم گزارش شده، سخنرانان صراحتاً مسیر حرکت از فدرالیسم به کنفدرالیسم و سپس «استقلال کامل» برای آذربایجانیها، کردها، عربها و بلوچها را ترسیم میکنند.
تضاد منافع شفر که به عنوان مشاور شرکت نفت دولتی آذربایجان (SOCAR) و دولت اسراییل فعالیت کرده و استقبال او از بمباران شهر تبریز نشان از ماهیت پروژه FDD دارد.
اسناد مالی هم نشاندهنده یک چرخه نفوذ خطرناک است: دالک فیث در حالی بودجه FDD را تأمین میکرد که پسرش، داگلاس فیث، مسئول واحد «دفتر طرحهای ویژه» در پنتاگون برای جعل اطلاعات جنگ عراق بود. همچنین گزارشهای آسوشیتدپرس و ایمیلهای افشا شده نشان میدهند که جورج نادر، مشاور محمد بن زاید مبلغ ۲.۷ میلیون دلار را از طریق یک شرکت صوری کانادایی برای تأمین مالی کنفرانسهای FDD و مؤسسه هادسن منتقل کرده است تا سیاستهای منطقهای علیه ایران را هماهنگ کنند.
ایمیلهای افشا شده جان هانا و مارک دوبوویتز نیز نشان میدهد آنها در چندین نوبت جلسات برنامهریزیشدهای با خود ولیعهد امارات، محمد بن زاید، و سایر مقامات امارات داشتهاند. دستور کار این نشستها، که نشاندهنده هماهنگی مستقیم است، چند صفحه و متمرکز بر سیاست ایران بود.در این میان، سازمان «نوفدی» نقش ویترین ایرانی-آمریکایی پروژه را ایفا میکند.
سعید قاسمینژاد به عنوان پل ارتباطی، همزمان عضو تیم ایران در FDD و شورای مشورتی نوفدی است. طرح «شکوفایی ایران» در نوفدی، مدیریت دوران گذار را از طریق واگذاری قدرت به «نمایندگان قومی و نهادهای منطقهای» پیشنهاد میدهد که همان واژگان عملیاتی برای فدرالیزاسیون و نابودی حاکمیت ملی است.این شبکه از طریق مؤسسه هادسن و سازمان UNPO، کنفرانسهایی با حضور نمایندگان گروههای تجزیهطلب برگزار میکند تا پروژه «موزاییک ایرانی» را در پارلمانهای غربی مشروعیت ببخشند.
هدفگذاری جغرافیایی این فعالیتها تصادفی نیست؛ آنها دقیقاً بر روی زیرساختهای نفتی در خوزستان، دسترسی دریایی به تنگه هرمز در بلوچستان و مرزهای شمال غربی ایران متمرکز شدهاند.
ادعاهای FDD درباره احترام به «تمامیت ارضی ایران» صرفاً یک پوشش حقوقی است که با هر سند عملیاتی، هر کنفرانس و هر دلار دریافتی آنها نقض میشود. این پروژه نه برای تفییر رژیم و آزادی ایرانیان بلکه برای پروژهای برای پیشبرد اهداف تجزیه ایران و کوچکسازی کشورهای خاورمیانه است.
کانال سخن معلم
@v_ouriran
موسسه FDD و پروژه تجزیه ایران
بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) صرفاً یک اندیشکده نیست، بلکه هسته مرکزی پروژهای برای «تجزیه ایران» است که تحت پوشش تغییر رژیم فعالیت میکند. ریشههای این دستور کار به سند «گسست کامل» (A Clean Break) در سال ۱۹۹۶ بازمیگردد؛ راهبردی که توسط ریچارد پرل، داگلاس فیث و دیوید وورمسر برای بنیامین نتانیاهو تدوین شد و خواستار بازسازی خاورمیانه از طریق مداخلات نظامی متوالی در عراق، سوریه و در نهایت ایران بود.
معماران این دکترین، که زلمی خلیلزاد هم جزو آنان بود و مدیریت خلاء قدرت در افغانستان و عراق را بر عهده داشت، در کنار مهرههایی چون جان هانا (مشاور امنیت ملی دیک چنی) و روئل مارک گرشت (افسر سابق سیا)، زیرساخت نهادی FDD را برای هدف قرار دادن ایران بنا کردند.
الگوی این شبکه معروف به «حلقه دیک چِنی»، در عراق، سوریه، افغانستان و لیبی یکسان بوده است: ضربه به کشور، توخالی کردن مرکزیت قدرت و ایجاد زونهای مستقل که کشور را به یک دولت ورشکسته تبدیل میکند.
در این طرح، «مدل یوگسلاوی» به عنوان نقشه راه عملیاتی استفاده میشود؛ یعنی بازتعریف یک کشور به عنوان ساختاری مصنوعی از ملیتهای تحت ستم و تبدیل مطالبات مشروع به ابزاری برای تجزیه. این مکانیسم از طریق پروژه «تکهتکه سازی قومی» برندا شفر عضو ارشد FDD توضیحداده شده. او در مقاله خود با عنوان «ایران چیزی بیش از پرشیا است»، ایران را ساختاری مصنوعی توصیف میکند که بر روی اقلیتهای تحت ستم حکومت میکند.
در نشستهای رسمی FDD هم گزارش شده، سخنرانان صراحتاً مسیر حرکت از فدرالیسم به کنفدرالیسم و سپس «استقلال کامل» برای آذربایجانیها، کردها، عربها و بلوچها را ترسیم میکنند.
تضاد منافع شفر که به عنوان مشاور شرکت نفت دولتی آذربایجان (SOCAR) و دولت اسراییل فعالیت کرده و استقبال او از بمباران شهر تبریز نشان از ماهیت پروژه FDD دارد.
اسناد مالی هم نشاندهنده یک چرخه نفوذ خطرناک است: دالک فیث در حالی بودجه FDD را تأمین میکرد که پسرش، داگلاس فیث، مسئول واحد «دفتر طرحهای ویژه» در پنتاگون برای جعل اطلاعات جنگ عراق بود. همچنین گزارشهای آسوشیتدپرس و ایمیلهای افشا شده نشان میدهند که جورج نادر، مشاور محمد بن زاید مبلغ ۲.۷ میلیون دلار را از طریق یک شرکت صوری کانادایی برای تأمین مالی کنفرانسهای FDD و مؤسسه هادسن منتقل کرده است تا سیاستهای منطقهای علیه ایران را هماهنگ کنند.
ایمیلهای افشا شده جان هانا و مارک دوبوویتز نیز نشان میدهد آنها در چندین نوبت جلسات برنامهریزیشدهای با خود ولیعهد امارات، محمد بن زاید، و سایر مقامات امارات داشتهاند. دستور کار این نشستها، که نشاندهنده هماهنگی مستقیم است، چند صفحه و متمرکز بر سیاست ایران بود.در این میان، سازمان «نوفدی» نقش ویترین ایرانی-آمریکایی پروژه را ایفا میکند.
سعید قاسمینژاد به عنوان پل ارتباطی، همزمان عضو تیم ایران در FDD و شورای مشورتی نوفدی است. طرح «شکوفایی ایران» در نوفدی، مدیریت دوران گذار را از طریق واگذاری قدرت به «نمایندگان قومی و نهادهای منطقهای» پیشنهاد میدهد که همان واژگان عملیاتی برای فدرالیزاسیون و نابودی حاکمیت ملی است.این شبکه از طریق مؤسسه هادسن و سازمان UNPO، کنفرانسهایی با حضور نمایندگان گروههای تجزیهطلب برگزار میکند تا پروژه «موزاییک ایرانی» را در پارلمانهای غربی مشروعیت ببخشند.
هدفگذاری جغرافیایی این فعالیتها تصادفی نیست؛ آنها دقیقاً بر روی زیرساختهای نفتی در خوزستان، دسترسی دریایی به تنگه هرمز در بلوچستان و مرزهای شمال غربی ایران متمرکز شدهاند.
ادعاهای FDD درباره احترام به «تمامیت ارضی ایران» صرفاً یک پوشش حقوقی است که با هر سند عملیاتی، هر کنفرانس و هر دلار دریافتی آنها نقض میشود. این پروژه نه برای تفییر رژیم و آزادی ایرانیان بلکه برای پروژهای برای پیشبرد اهداف تجزیه ایران و کوچکسازی کشورهای خاورمیانه است.
کانال سخن معلم
@v_ouriran
۷:۰۰
عطر وطن
وطن برای وطنخواه عِطری دارد، عطری تاریخی، عطری مردمی، عطری شیرین، که تجزیهی وطن و قطعه قطعه شدنِ غماَنگیزش، هرگز این عطر را از میان نمیبَرد. اصفهانیِ خوب، این عطر را میبوید، تاجيکِ خوب میبوید، گُرجیِ خوب میبوید، آذریِ خوب، اگر خاکش هزار قطعه شده باشد، در هزار قطعه میبوید، کُرد اگر زمینش را ذرّه ذرّه کرده باشند، با تمامیِ قدرتِ بویاییاَش، در هر ذرّه میبوید، بلوچ اگر بلوچستانِ مقدّس را اجانبِ رذل، «بلوچستانِ انگلیس» نام گذاری کرده باشند، باز میبوید، و آن کس که در پرت افتادهترین روستای حومهی مدائن زندگی میکند و به خاطرِ آنکه دیگر نبوید، بدنش قطعه قطعه شده باشد، باز هر قطعهی بدنش میبوید....
#وطن، عطر است؛ بوی بهارینِ زیستنِ آزادانه است، بوی خوشِ خاک است.وطن، آواز است؛ آوازی که بلوچ میخواند، لرستانی میخواند،ترکمن میخواند، آذری میخواند، بندری میخواند، خراسانی میخواند، گیلک و مازندرانی میخواند، کُرد و کویری میخواند، اصفهانی و شیرازی می خواند، خرمشهری و دامغانی میخواند، افغانی و سیستانی میخواند....
#وطن، یک کلافِ مهربانیِ درهم بافتهی تاریخیست، یک حسّ ِ عطوفتِ انسانی، یک قطعه سنگِ مرمرِ خُرد ناشدنی، پولادِ آب دیده، پَر نرمِ نرمِ سینهی مرغانِ نوروزی، صدای خندهی بیدغدغهی یک کودک که طنینش از این سو تا آن سوی خاک میرود.$وطن، عشق است، نَفسِ عشق، ذاتِ عشق، بلورِ عشق.
بیاموز که عاشق شوی، خواهرِ خوبِ من، برادرِ خوبِ من، فرزندِ خوبِ من!و مگذار که اجانب و پرستندگانِ اجانب و مُزدبگیرانِ اجانب و ابلهانِ بیوطن، از قلبت، این عشق را برانند....#وطن، یک بوته، فقط یک بوته گُلِ چارفصل است که به صد رنگ و با صد عطر، گل می دهد اما یک بوته، فقط یک بوته است نه بیشتر، و تو اگر عاشقانه به گِردش بگردی، تازه حس میکنی که یک بوته است نه هزار، و یک ریشه دارد نه هزار....
از داستانِ: #بر_جادههای_آبی_سرخنوشتهیِ: #نادر_ابراهیمی
ویدئو: تصاویری بسیار زیبا از مناظر طبیعی #ایران که توسط پروژه ایران 4K تصویربرداری شده.حتما افقی ببینید.#ایران_زیبا
کانال ایرانِ جانم
@v_ouriran
وطن برای وطنخواه عِطری دارد، عطری تاریخی، عطری مردمی، عطری شیرین، که تجزیهی وطن و قطعه قطعه شدنِ غماَنگیزش، هرگز این عطر را از میان نمیبَرد. اصفهانیِ خوب، این عطر را میبوید، تاجيکِ خوب میبوید، گُرجیِ خوب میبوید، آذریِ خوب، اگر خاکش هزار قطعه شده باشد، در هزار قطعه میبوید، کُرد اگر زمینش را ذرّه ذرّه کرده باشند، با تمامیِ قدرتِ بویاییاَش، در هر ذرّه میبوید، بلوچ اگر بلوچستانِ مقدّس را اجانبِ رذل، «بلوچستانِ انگلیس» نام گذاری کرده باشند، باز میبوید، و آن کس که در پرت افتادهترین روستای حومهی مدائن زندگی میکند و به خاطرِ آنکه دیگر نبوید، بدنش قطعه قطعه شده باشد، باز هر قطعهی بدنش میبوید....
#وطن، عطر است؛ بوی بهارینِ زیستنِ آزادانه است، بوی خوشِ خاک است.وطن، آواز است؛ آوازی که بلوچ میخواند، لرستانی میخواند،ترکمن میخواند، آذری میخواند، بندری میخواند، خراسانی میخواند، گیلک و مازندرانی میخواند، کُرد و کویری میخواند، اصفهانی و شیرازی می خواند، خرمشهری و دامغانی میخواند، افغانی و سیستانی میخواند....
#وطن، یک کلافِ مهربانیِ درهم بافتهی تاریخیست، یک حسّ ِ عطوفتِ انسانی، یک قطعه سنگِ مرمرِ خُرد ناشدنی، پولادِ آب دیده، پَر نرمِ نرمِ سینهی مرغانِ نوروزی، صدای خندهی بیدغدغهی یک کودک که طنینش از این سو تا آن سوی خاک میرود.$وطن، عشق است، نَفسِ عشق، ذاتِ عشق، بلورِ عشق.
بیاموز که عاشق شوی، خواهرِ خوبِ من، برادرِ خوبِ من، فرزندِ خوبِ من!و مگذار که اجانب و پرستندگانِ اجانب و مُزدبگیرانِ اجانب و ابلهانِ بیوطن، از قلبت، این عشق را برانند....#وطن، یک بوته، فقط یک بوته گُلِ چارفصل است که به صد رنگ و با صد عطر، گل می دهد اما یک بوته، فقط یک بوته است نه بیشتر، و تو اگر عاشقانه به گِردش بگردی، تازه حس میکنی که یک بوته است نه هزار، و یک ریشه دارد نه هزار....
از داستانِ: #بر_جادههای_آبی_سرخنوشتهیِ: #نادر_ابراهیمی
ویدئو: تصاویری بسیار زیبا از مناظر طبیعی #ایران که توسط پروژه ایران 4K تصویربرداری شده.حتما افقی ببینید.#ایران_زیبا
کانال ایرانِ جانم
@v_ouriran
۷:۵۱
#حرف_شما
سیاوش رضائی:
درود و احتراممتأسّفانه با وجود اینکه خیلی سعی میکنید افکار اصلاحطلبی خود را به مخاطبان حقنه کنید ولی بدلیل عدم توانایی و تأثیرگذاری روی مخاطب و علاوه بر آن فقر استدلال و استنتاجهای منطقی در بیش از ۹۰ درصد یادداشتها و به اصطلاح تحلیلهایتان؛ بصورت وقیحانهای جانبدارانه و با سوگیری مشخص کلمات و واژههای ارزشمندی از قبیل وطنپرستی و وطندوستی و شرافت و انصاف و انسانیت و حقیقت و اصلاحطلبی و غیره را به سخره گرفتهاید و کانالتان به جز انگشتشمار مطالب ارزشمندی که در آن دیدهام؛ جزء سخیفترین کانالهای فاقد ارزش و بیاعتباری است که دیدهام!.
پیشنهاد میکنم به جای حرکت روی لبه تیغ، برای بهبود کیفیت مطالبتان دست از دورویی و تنزیل واژهها به مفاهیم کذب و ریاکارانه برداريد و دست از بیان حق و حقیقت؛ آن هم برای مردم و منافع ملی ایران بر ندارید.با تشکر
@v_ouriran
سیاوش رضائی:
درود و احتراممتأسّفانه با وجود اینکه خیلی سعی میکنید افکار اصلاحطلبی خود را به مخاطبان حقنه کنید ولی بدلیل عدم توانایی و تأثیرگذاری روی مخاطب و علاوه بر آن فقر استدلال و استنتاجهای منطقی در بیش از ۹۰ درصد یادداشتها و به اصطلاح تحلیلهایتان؛ بصورت وقیحانهای جانبدارانه و با سوگیری مشخص کلمات و واژههای ارزشمندی از قبیل وطنپرستی و وطندوستی و شرافت و انصاف و انسانیت و حقیقت و اصلاحطلبی و غیره را به سخره گرفتهاید و کانالتان به جز انگشتشمار مطالب ارزشمندی که در آن دیدهام؛ جزء سخیفترین کانالهای فاقد ارزش و بیاعتباری است که دیدهام!.
پیشنهاد میکنم به جای حرکت روی لبه تیغ، برای بهبود کیفیت مطالبتان دست از دورویی و تنزیل واژهها به مفاهیم کذب و ریاکارانه برداريد و دست از بیان حق و حقیقت؛ آن هم برای مردم و منافع ملی ایران بر ندارید.با تشکر
@v_ouriran
۸:۲۱
#حرف_شما
محمد خیرآبادی:
انگار ما «بودن» را انتخاب کردهایم
اریک فروم کتابی دارد با عنوان «بودن و داشتن». امروز که در جمعی دوستانه درباره ایران حرف میزدیم، تماما به این فکر میکردم که تقابل میان نگاه ایرانی و نگاه انسان مدرن غربی را شاید بتوان در جدال میان این دو ساحت وجودی برخاسته از اندیشه اریک فروم جستوجو کرد. غربِ مدرن بر ستونهای ساحت «داشتن» بنا شده است؛ در این نگاه، زندگی مجموعهای از مواهب، رفاه و لذتهاست که باید آنها را به چنگ آورد و بهینه ساخت. برای انسان مدرن، «زمان» خطی است که هر لحظهاش باید به نفع کیفیت زندگیِ فردی ترجمه شود. اگر چیزی به رفاه یا لذتِ منِ کنونی نیفزاید، توجیه چندانی برای بقا ندارد.
اما در اتمسفر فکری ایرانی، گویی زمان نه یک خط، که جریانی ازلی است. ریشه این نگاه در «حکمت خسروانی» و اندیشه «سهروردی» نهفته است؛ جایی که حقیقت هر چیز در صورت ملکوتی و ماندگار آن است، نه در جِرمِ مصرفشدنیاش. برای ایرانی، هویت نه یک «دارایی» (داشتن)، که یک «شیوه وجودی» (بودن) است. انگار ما در گذر تاریخ آموختهایم که برای حفظ این «بودنِ تاریخی»، گاهی باید از «داشتنِ مادی و رفاهی» صرفنظر کنیم. این همان تفاوت بنیادین میان «بهرهمندی» و «پایایی» است.
در حالی که تفکر مدرن بر پایهی قراردادهای سودبخش بنا شده، نگاه ایرانی بر پایهی یک میثاق وجودی است که با رنج و صبوری گره خورده است. انگار ایرانی حاضر است از مواهب چشمگیر زندگی بگذرد و در میانه ویرانهها ایستادگی کند، تنها برای آنکه آن رشتهی نامرئیِ پیوند با گذشته و آینده نگسلد. شاید بتوانیم آن را یک جور ایثار تمدنی بنامیم.
ما در طول تاریخ، نه با انباشتِ داشتهها، که با اصالتِ بودن در برابر طوفانها دوام آوردهایم. شجاعت ما در همین «سختجانی» نهفته است؛ در اینکه آگاهانه از مواهب موقت میگذریم تا شمعی را در تندباد روشن نگه داریم که بودنش، تنها دارایی حقیقی ماست. یکی به دنبال غنی کردن صندوقچه زندگی است و دیگری به دنبال حفظ تداومی که معنایِ زندگی از آن سیراب میشود. شاید ما در گذر تاریخ. و در آینده راه دیگری انتخاب کنیم؛ اما امروز، ایران، اینگونه به ما رسیده است و ما انگار هنوز «بودن» را ترجیح میدهیم.
@v_ouriran
محمد خیرآبادی:
انگار ما «بودن» را انتخاب کردهایم
اریک فروم کتابی دارد با عنوان «بودن و داشتن». امروز که در جمعی دوستانه درباره ایران حرف میزدیم، تماما به این فکر میکردم که تقابل میان نگاه ایرانی و نگاه انسان مدرن غربی را شاید بتوان در جدال میان این دو ساحت وجودی برخاسته از اندیشه اریک فروم جستوجو کرد. غربِ مدرن بر ستونهای ساحت «داشتن» بنا شده است؛ در این نگاه، زندگی مجموعهای از مواهب، رفاه و لذتهاست که باید آنها را به چنگ آورد و بهینه ساخت. برای انسان مدرن، «زمان» خطی است که هر لحظهاش باید به نفع کیفیت زندگیِ فردی ترجمه شود. اگر چیزی به رفاه یا لذتِ منِ کنونی نیفزاید، توجیه چندانی برای بقا ندارد.
اما در اتمسفر فکری ایرانی، گویی زمان نه یک خط، که جریانی ازلی است. ریشه این نگاه در «حکمت خسروانی» و اندیشه «سهروردی» نهفته است؛ جایی که حقیقت هر چیز در صورت ملکوتی و ماندگار آن است، نه در جِرمِ مصرفشدنیاش. برای ایرانی، هویت نه یک «دارایی» (داشتن)، که یک «شیوه وجودی» (بودن) است. انگار ما در گذر تاریخ آموختهایم که برای حفظ این «بودنِ تاریخی»، گاهی باید از «داشتنِ مادی و رفاهی» صرفنظر کنیم. این همان تفاوت بنیادین میان «بهرهمندی» و «پایایی» است.
در حالی که تفکر مدرن بر پایهی قراردادهای سودبخش بنا شده، نگاه ایرانی بر پایهی یک میثاق وجودی است که با رنج و صبوری گره خورده است. انگار ایرانی حاضر است از مواهب چشمگیر زندگی بگذرد و در میانه ویرانهها ایستادگی کند، تنها برای آنکه آن رشتهی نامرئیِ پیوند با گذشته و آینده نگسلد. شاید بتوانیم آن را یک جور ایثار تمدنی بنامیم.
ما در طول تاریخ، نه با انباشتِ داشتهها، که با اصالتِ بودن در برابر طوفانها دوام آوردهایم. شجاعت ما در همین «سختجانی» نهفته است؛ در اینکه آگاهانه از مواهب موقت میگذریم تا شمعی را در تندباد روشن نگه داریم که بودنش، تنها دارایی حقیقی ماست. یکی به دنبال غنی کردن صندوقچه زندگی است و دیگری به دنبال حفظ تداومی که معنایِ زندگی از آن سیراب میشود. شاید ما در گذر تاریخ. و در آینده راه دیگری انتخاب کنیم؛ اما امروز، ایران، اینگونه به ما رسیده است و ما انگار هنوز «بودن» را ترجیح میدهیم.
@v_ouriran
۹:۰۱
#حرف_شما
علیرضا شعبانی:
«طرح سهمرحلهای، آیندهیِ مذاکرات صلح»
در پی سفر اخیر عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، به اسلامآباد، او یک طرح سهمرحلهای را به مقامات پاکستانی منتقل کرده تا از طریق آنها به دولت ترامپ رسانده شود. با این حال، بعید بنظر میرسد ترامپ این طرح را بپذیرد، زیرا او اساساً نمیتواند بدون هیچ «دستاوردی» از این بحران و از منطقه خارج شود، آن هم در شرایطی که قرار است تنگه به شکلی باز شود که عملاً تحت حاکمیت و کنترل ایران باقی بماند.
از منظر ترامپ، حداقل سطح امتیاز مورد نیاز برای خروج از وضعیت جنگی/بحرانی، احتمالاً شامل یکی از دو گزینه زیر است:تحویل یا خروج حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم از ایران،یا تعلیق معنادار غنیسازی در داخل ایران.
از سوی دیگر، با توجه به افزایش قیمت نفت و در پی آن افزایش قیمت بنزین و سوخت جت، نارضایتی و فشار سیاسی قابلتوجهی بر دولت ایالات متحده و شخص ترامپ وارد شده است. در چنین شرایطی، احتمال ورود مجدد ترامپ به یک درگیری نظامی مستقیم بسیار اندک به نظر میرسد، همانطور که جمهوری اسلامی نیز تمایلی به آغاز مجدد جنگ ندارد. بر این اساس، محتمل است که وضعیت فعلی برای مدتی ادامه یابد.
بنابراین به نظر میرسد در کوتاهمدت شرایط فعلی ادامه یابد، مگر آنکه هر دو طرف حاضر شوند از بخشی از کارتهای خود دست بکشند و انعطاف واقعی نشان دهند. بهعنوان نمونه، میتوان یک معامله حداقلی متصور شد:از یک طرف، ایران یا ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم را واگذار کند یا غنیسازی را تعلیق کند، و در مقابل، آمریکا بخشی از تحریمها را لغو کرده و محاصره اقتصادی را بهطور کامل بردارد و جنگ پایان یابد.
تا زمانی که هر دو طرف تصور میکنند دستبالا را در اختیار دارند و در نهایت خود را پیروز نهایی این تقابل میبینند، عقبنشینی از هیچ سمتی محتمل نیست. جنگ بهنوعی به یک «نبرد تابآوری» تبدیل شده است، وضعیت «نه جنگ و نه صلح» که در آن هر طرفی که بتواند فشارها را بیشتر و طولانیتر تحمل کند، در نهایت خود را صاحب امتیازهای بیشتر خواهد دانست. این برداشت، در واقع بازتاب نگاه و محاسبه مقامات هر دو طرف است.
اما بهنظر من، آسیبی که این وضعیت فرسایشی به اقتصاد آمریکا و نظام پولی دلار وارد میکند، و از سوی دیگر آسیبی که اقتصاد جمهوری اسلامی از تداوم این شرایط متحمل میشود، در مجموع بسیار فراتر ازهزینهای است که یک توافق با انعطاف حداقلی، همین امروز میتواند داشته باشد. یعنی اگر صرفاً از زاویه «هزینه–فایده» اقتصادی و ژئواقتصادی نگاه کنیم، پایاندادن به این بنبست با یک مصالحه نسبی، بهمراتب کمهزینهتر از ادامه این وضعیت فرسایشی است. با این حال، بهدلیل پارامترهای کلیدی مانند:
سطح بالای بیاعتمادی متقابل،اختلافات عمیق راهبردی و هویتی،و تصور هر دو طرف از امکان «پیروزی در جنگ تابآوری»،رسیدن به چنین مصالحهای در کوتاهمدت تا حد زیادی نامحتمل به نظر میرسد.
در این میان یک نگرانی جدی دیگر نیز وجود دارد: کوچکترین خطای محاسباتی از هر دو سو، با در نظر گرفتن حضور یک بازیگر نامتعارف و پرریسک مانند اسرائیل، میتواند در هر لحظه سطح تنش را بهطورناگهانی بالا برده و ما را وارد یک جنگ ویرانگر کند؛ جنگی که در آن نهتنها طرفین اصلی، بلکه کل معماری امنیتی و اقتصادی منطقه متأثر خواهد شد.
@v_ouriran
علیرضا شعبانی:
«طرح سهمرحلهای، آیندهیِ مذاکرات صلح»
در پی سفر اخیر عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، به اسلامآباد، او یک طرح سهمرحلهای را به مقامات پاکستانی منتقل کرده تا از طریق آنها به دولت ترامپ رسانده شود. با این حال، بعید بنظر میرسد ترامپ این طرح را بپذیرد، زیرا او اساساً نمیتواند بدون هیچ «دستاوردی» از این بحران و از منطقه خارج شود، آن هم در شرایطی که قرار است تنگه به شکلی باز شود که عملاً تحت حاکمیت و کنترل ایران باقی بماند.
از منظر ترامپ، حداقل سطح امتیاز مورد نیاز برای خروج از وضعیت جنگی/بحرانی، احتمالاً شامل یکی از دو گزینه زیر است:تحویل یا خروج حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم از ایران،یا تعلیق معنادار غنیسازی در داخل ایران.
از سوی دیگر، با توجه به افزایش قیمت نفت و در پی آن افزایش قیمت بنزین و سوخت جت، نارضایتی و فشار سیاسی قابلتوجهی بر دولت ایالات متحده و شخص ترامپ وارد شده است. در چنین شرایطی، احتمال ورود مجدد ترامپ به یک درگیری نظامی مستقیم بسیار اندک به نظر میرسد، همانطور که جمهوری اسلامی نیز تمایلی به آغاز مجدد جنگ ندارد. بر این اساس، محتمل است که وضعیت فعلی برای مدتی ادامه یابد.
بنابراین به نظر میرسد در کوتاهمدت شرایط فعلی ادامه یابد، مگر آنکه هر دو طرف حاضر شوند از بخشی از کارتهای خود دست بکشند و انعطاف واقعی نشان دهند. بهعنوان نمونه، میتوان یک معامله حداقلی متصور شد:از یک طرف، ایران یا ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم را واگذار کند یا غنیسازی را تعلیق کند، و در مقابل، آمریکا بخشی از تحریمها را لغو کرده و محاصره اقتصادی را بهطور کامل بردارد و جنگ پایان یابد.
تا زمانی که هر دو طرف تصور میکنند دستبالا را در اختیار دارند و در نهایت خود را پیروز نهایی این تقابل میبینند، عقبنشینی از هیچ سمتی محتمل نیست. جنگ بهنوعی به یک «نبرد تابآوری» تبدیل شده است، وضعیت «نه جنگ و نه صلح» که در آن هر طرفی که بتواند فشارها را بیشتر و طولانیتر تحمل کند، در نهایت خود را صاحب امتیازهای بیشتر خواهد دانست. این برداشت، در واقع بازتاب نگاه و محاسبه مقامات هر دو طرف است.
اما بهنظر من، آسیبی که این وضعیت فرسایشی به اقتصاد آمریکا و نظام پولی دلار وارد میکند، و از سوی دیگر آسیبی که اقتصاد جمهوری اسلامی از تداوم این شرایط متحمل میشود، در مجموع بسیار فراتر ازهزینهای است که یک توافق با انعطاف حداقلی، همین امروز میتواند داشته باشد. یعنی اگر صرفاً از زاویه «هزینه–فایده» اقتصادی و ژئواقتصادی نگاه کنیم، پایاندادن به این بنبست با یک مصالحه نسبی، بهمراتب کمهزینهتر از ادامه این وضعیت فرسایشی است. با این حال، بهدلیل پارامترهای کلیدی مانند:
سطح بالای بیاعتمادی متقابل،اختلافات عمیق راهبردی و هویتی،و تصور هر دو طرف از امکان «پیروزی در جنگ تابآوری»،رسیدن به چنین مصالحهای در کوتاهمدت تا حد زیادی نامحتمل به نظر میرسد.
در این میان یک نگرانی جدی دیگر نیز وجود دارد: کوچکترین خطای محاسباتی از هر دو سو، با در نظر گرفتن حضور یک بازیگر نامتعارف و پرریسک مانند اسرائیل، میتواند در هر لحظه سطح تنش را بهطورناگهانی بالا برده و ما را وارد یک جنگ ویرانگر کند؛ جنگی که در آن نهتنها طرفین اصلی، بلکه کل معماری امنیتی و اقتصادی منطقه متأثر خواهد شد.
@v_ouriran
۱۰:۴۹
#حرف_شما
محمدامین صعودی:
تشیعِ بیگفتوگو؛ فاصلهای تلخ با راه امام رضا (ع)
گفتوگو یعنی روبهرو شدن دو ذهن با قصد فهمیدن، نه صرفاً غلبه کردن. در گفتوگو، هر طرف میکوشد هم سخن خود را بیان کند و هم سخن دیگری را واقعاً بشنود. تفاوت گفتوگو با جدل در همینجاست: جدل برای پیروزی است، اما گفتوگو برای روشنتر شدن حقیقت. گفتوگو فضایی میسازد که در آن اندیشهها فرصت پیدا میکنند آشکار شوند، نقد شوند و رشد کنند.
در تاریخ اسلام، یکی از نمونههای برجسته فرهنگ گفتوگو را میتوان در سیره امام رضا علیهالسلام دید. در دوره ایشان، مناظرههای متعددی میان امام و دانشمندان ادیان و مکاتب مختلف برگزار شد. نکته مهم در این مناظرهها فقط محتوای استدلالها نبود، بلکه شیوه مواجهه امام بود: آرام، محترمانه و استدلالی. امام رضا با مخالفان خود گفتوگو میکرد، به سخن آنان گوش میداد و با استدلال پاسخ میداد؛ نه با تحقیر و نه با حذف.
این تجربه تاریخی یک پیام روشن برای امروز دارد. جامعهای که بتواند سنت گفتوگو را زنده نگه دارد، بهتر میتواند با اختلافها و پیچیدگیهای زمانه روبهرو شود. برای ایران امروز نیز گسترش فرهنگ گفتوگو ـ در دانشگاه، رسانه، سیاست و حتی در زندگی روزمره ـ میتواند راهی برای کاهش شکافها و تقویت فهم متقابل باشد. گفتوگو نه نشانه ضعف، بلکه نشانه اعتماد به عقل و حقیقت است؛ همان چیزی که در سیره امام رضا علیهالسلام بهخوبی دیده میشود
اهمیت گفتوگو از همینجا روشن میشود. جامعهای که در آن گفتوگو جریان دارد، از تکصدایی و تنگنظری فاصله میگیرد. در چنین فضایی، اختلاف نظر به بحران تبدیل نمیشود، بلکه به فرصتی برای فهم عمیقتر بدل میگردد. گفتوگو به افراد کمک میکند پیچیدگی جهان را بپذیرند، از قطعیتهای سادهانگارانه فاصله بگیرند و به تدریج فرهنگ مدارا، تفکر انتقادی و خلاقیت در جامعه تقویت شود.
در گزارشهای کتاب عیون أخبار الرضا، چند مناظره مهم از امام رضا(ع) نقل شده است؛ از جمله گفتوگو با عِمران صابی، جاثَلیق مسیحی، رأسالجالوت یهودی و دانشمند زرتشتی در مجلس مأمون. در این مناظرهها، امام با آرامش و تسلط علمی به پرسشها پاسخ میدادند و بحث را با استدلال عقلی پیش میبردند. مثلاً در گفتوگو با عمران صابی درباره توحید، امام با طرح پرسشهای دقیق او را قدمبهقدم به اندیشه درباره خالق جهان هدایت کردند. در مناظره با جاثلیق و رأسالجالوت نیز از متون مورد قبول خودِ آنان ــ مانند انجیل و تورات ــ برای استدلال استفاده کردند تا نشان دهند گفتوگو باید بر پایه فهم مشترک و دلیل باشد، نه صرفاً ادعا.
در این مناظرات، روش امام رضا(ع) نمونهای روشن از ادب در گفتوگو و شجاعت فکری است. ایشان با وجود حضور دانشمندان ادیان مختلف و فضای رسمی دربار مأمون، از بحث و مناظره هراسی نداشتند و با احترام کامل به سخنان طرف مقابل گوش میدادند. امام نه با تندی و تحقیر، بلکه با منطق و آرامش پاسخ میدادند و همین رفتار باعث میشد فضای گفتوگو به سمت فهم حقیقت پیش برود. این شیوه نشان میدهد که در نگاه امام، گفتوگو فرصتی برای روشن شدن حقیقت و نزدیک شدن دلها به فهم درست است، نه میدان رقابت و غلبه بر دیگران.
اگر سیره امام رضا(ع) را معیار بگیریم، بسیاری از کسانی که امروز خود را مدافع اسلام و تشیع میدانند، فاصلهای آشکار با آن روش دارند. امام در برابر اندیشمندان ادیان گوناگون با آرامش، استدلال و ادب میایستاد و از گفتوگو نهراسید؛ اما امروز گاهی به جای منطق و گفتوگو، خشم، برچسبزنی و بستن راه بحث دیده میشود. کسی که از پرسش میترسد یا به جای دلیل، به تخریب و تکفیر پناه میبرد، در حقیقت از همان راهی فاصله گرفته که امام رضا(ع) با شجاعت و گشادهدلی پیمود.
سیره آن امام نشان میدهد که حق از گفتوگو نمیترسد؛ بلکه در میدان پرسش و استدلال روشنتر میشود. بنابراین اگر کسی نام امام رضا را بر زبان دارد اما تاب شنیدن اندیشه دیگران را ندارد، باید بداند که تنها نامی از آن میراث بزرگ را حفظ کرده است، نه روح آن را. وفاداری به امامان تنها در شعار نیست؛ در آزادگی در اندیشه، ادب در گفتوگو و شجاعت در رویارویی با پرسشها آشکار میشود.
@v_ouriran
محمدامین صعودی:
تشیعِ بیگفتوگو؛ فاصلهای تلخ با راه امام رضا (ع)
گفتوگو یعنی روبهرو شدن دو ذهن با قصد فهمیدن، نه صرفاً غلبه کردن. در گفتوگو، هر طرف میکوشد هم سخن خود را بیان کند و هم سخن دیگری را واقعاً بشنود. تفاوت گفتوگو با جدل در همینجاست: جدل برای پیروزی است، اما گفتوگو برای روشنتر شدن حقیقت. گفتوگو فضایی میسازد که در آن اندیشهها فرصت پیدا میکنند آشکار شوند، نقد شوند و رشد کنند.
در تاریخ اسلام، یکی از نمونههای برجسته فرهنگ گفتوگو را میتوان در سیره امام رضا علیهالسلام دید. در دوره ایشان، مناظرههای متعددی میان امام و دانشمندان ادیان و مکاتب مختلف برگزار شد. نکته مهم در این مناظرهها فقط محتوای استدلالها نبود، بلکه شیوه مواجهه امام بود: آرام، محترمانه و استدلالی. امام رضا با مخالفان خود گفتوگو میکرد، به سخن آنان گوش میداد و با استدلال پاسخ میداد؛ نه با تحقیر و نه با حذف.
این تجربه تاریخی یک پیام روشن برای امروز دارد. جامعهای که بتواند سنت گفتوگو را زنده نگه دارد، بهتر میتواند با اختلافها و پیچیدگیهای زمانه روبهرو شود. برای ایران امروز نیز گسترش فرهنگ گفتوگو ـ در دانشگاه، رسانه، سیاست و حتی در زندگی روزمره ـ میتواند راهی برای کاهش شکافها و تقویت فهم متقابل باشد. گفتوگو نه نشانه ضعف، بلکه نشانه اعتماد به عقل و حقیقت است؛ همان چیزی که در سیره امام رضا علیهالسلام بهخوبی دیده میشود
اهمیت گفتوگو از همینجا روشن میشود. جامعهای که در آن گفتوگو جریان دارد، از تکصدایی و تنگنظری فاصله میگیرد. در چنین فضایی، اختلاف نظر به بحران تبدیل نمیشود، بلکه به فرصتی برای فهم عمیقتر بدل میگردد. گفتوگو به افراد کمک میکند پیچیدگی جهان را بپذیرند، از قطعیتهای سادهانگارانه فاصله بگیرند و به تدریج فرهنگ مدارا، تفکر انتقادی و خلاقیت در جامعه تقویت شود.
در گزارشهای کتاب عیون أخبار الرضا، چند مناظره مهم از امام رضا(ع) نقل شده است؛ از جمله گفتوگو با عِمران صابی، جاثَلیق مسیحی، رأسالجالوت یهودی و دانشمند زرتشتی در مجلس مأمون. در این مناظرهها، امام با آرامش و تسلط علمی به پرسشها پاسخ میدادند و بحث را با استدلال عقلی پیش میبردند. مثلاً در گفتوگو با عمران صابی درباره توحید، امام با طرح پرسشهای دقیق او را قدمبهقدم به اندیشه درباره خالق جهان هدایت کردند. در مناظره با جاثلیق و رأسالجالوت نیز از متون مورد قبول خودِ آنان ــ مانند انجیل و تورات ــ برای استدلال استفاده کردند تا نشان دهند گفتوگو باید بر پایه فهم مشترک و دلیل باشد، نه صرفاً ادعا.
در این مناظرات، روش امام رضا(ع) نمونهای روشن از ادب در گفتوگو و شجاعت فکری است. ایشان با وجود حضور دانشمندان ادیان مختلف و فضای رسمی دربار مأمون، از بحث و مناظره هراسی نداشتند و با احترام کامل به سخنان طرف مقابل گوش میدادند. امام نه با تندی و تحقیر، بلکه با منطق و آرامش پاسخ میدادند و همین رفتار باعث میشد فضای گفتوگو به سمت فهم حقیقت پیش برود. این شیوه نشان میدهد که در نگاه امام، گفتوگو فرصتی برای روشن شدن حقیقت و نزدیک شدن دلها به فهم درست است، نه میدان رقابت و غلبه بر دیگران.
اگر سیره امام رضا(ع) را معیار بگیریم، بسیاری از کسانی که امروز خود را مدافع اسلام و تشیع میدانند، فاصلهای آشکار با آن روش دارند. امام در برابر اندیشمندان ادیان گوناگون با آرامش، استدلال و ادب میایستاد و از گفتوگو نهراسید؛ اما امروز گاهی به جای منطق و گفتوگو، خشم، برچسبزنی و بستن راه بحث دیده میشود. کسی که از پرسش میترسد یا به جای دلیل، به تخریب و تکفیر پناه میبرد، در حقیقت از همان راهی فاصله گرفته که امام رضا(ع) با شجاعت و گشادهدلی پیمود.
سیره آن امام نشان میدهد که حق از گفتوگو نمیترسد؛ بلکه در میدان پرسش و استدلال روشنتر میشود. بنابراین اگر کسی نام امام رضا را بر زبان دارد اما تاب شنیدن اندیشه دیگران را ندارد، باید بداند که تنها نامی از آن میراث بزرگ را حفظ کرده است، نه روح آن را. وفاداری به امامان تنها در شعار نیست؛ در آزادگی در اندیشه، ادب در گفتوگو و شجاعت در رویارویی با پرسشها آشکار میشود.
@v_ouriran
۱۱:۵۷
#حرف_شما
محمدعلی کاظمنظری:
ایران در مدار «مهار»: ریشههای تاریخی یک تقابل پایدار
اگر بخواهیم اختلاف ایران و غرب را نه صرفاً بهعنوان یک تعارض مقطعی، بلکه بهمثابه یک الگوی پایدار راهبردی بفهمیم، مفهوم «مهار» (containment) چارچوبی تحلیلی فراهم میکند که ریشههای تاریخی این تنش را روشنتر میسازد. در این چارچوب، مسئلهی اصلی نه صرفاً ایدئولوژی پس از سال ۱۳۵۷، بلکه نحوهی ادراک قدرتهای غربی از «موقعیت ژئوپلیتیک ایران» و ظرفیت آن برای برهمزدن نظمهای منطقهای مطلوب آنهاست.
نخستین لایهی این الگو را باید در رقابتهای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم جستوجو کرد؛ زمانی که ایران بهعنوان یک فضای حائل در بازی بزرگ میان بریتانیا و روسیه تعریف میشد. در قرارداد ۱۹۰۷ سنپترزبورگ، تقسیم ایران بهحوزههای نفوذ عملاً نشاندهندهی این بود که قدرتهای بزرگ، بهجای پذیرش یک ایران مستقل و قدرتمند، بهدنبال «مدیریت و مهار» آن در قالب ترتیبات بیرونی هستند. این تجربهی تاریخی، الگوی اولیهای از نگاه ابزاری بهایران بهعنوان یک متغیر قابل تنظیم در معادلات کلان قدرت ایجاد کرد.
در دورهی جنگ سرد، این الگو وارد فاز نهادیتری شد. بحران آذربایجان بهسال ۱۹۴۶ و، سپس، کودتای ۲۸ اَمُرداد ۱۳۳۲ را میتوان در چارچوب سیاست مهار اتحاد جماهیر شوروی توسط ایالاتمتحد تحلیل کرد. براساس تحلیلهای کلاسیکی مانند آثار مارک گازیوروفسکی و استفان کینزر، مداخلهی ۱۹۵۳ صرفاً واکنشی بهملیشدن نفت نبود، بلکه درک واشنگتن از خطر «خروج ایران از مدار کنترل غرب»، و احتمال چرخش ژئوپلیتیک آن بهسمت بلوک شرق، نقش تعیینکنندهای داشت. در اینجا مهار، بهمعنای جلوگیری از استقلال راهبردی ایران تعبیر میشود.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، این الگو نهتنها از بین نرفت، بلکه بازتعریف شد. در ادبیات سیاست خارجی ایالاتمتحد، ایران بهتدریج از یک متحد مهارشده بهیک «بازیگر چالشگر» تبدیل شد که باید مهار شود. نظریهی «مهار دوگانه» (dual containment) در دههی ۱۹۹۰، که در تحلیلهای مارتین ایندیک مطرح شد، نمونهای روشن از این بازتعریف است: مهار همزمان ایران و عراق برای جلوگیری از ظهور هر قدرت منطقهای مستقل. این سیاست نشان میدهد که حتی در غیاب تقابل ایدئولوژیک حاد (مانند دوران جنگ ایران و عراق)، منطق مهار همچنان پابرجاست.
در دهههای اخیر، برنامهی هستهای ایران بهنقطهی کانونی این راهبرد تبدیل شدهاست. گزارشهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی و تحلیلهای مراکز پژوهشی مانند شورای روابط خارجی نشان میدهند که نگرانی غرب صرفاً به«سلاح هستهای» محدود نمیشود، بلکه به «آستانهسازی» (threshold capability) ایران نیز مربوط است؛ یعنی توانمندیای که میتواند موازنهی قدرت منطقهای را بدون عبور رسمی از خطقرمز تغییر دهد. در اینجا مهار، شکل پیچیدهتری بهخود میگیرد: ترکیبی از تحریم، فشار دیپلماتیک، و مدیریت سطح تنش برای جلوگیری از تبدیل ایران بهیک قدرت تعیینکنندهی مستقل.
از منظر نظری، این روند را میتوان با ارجاع بهسنت واقعگرایی (Realism) در روابط بینالملل توضیح داد. در این سنت، بهویژه در آثار کنت والتز، قدرتهای مسلط تمایل دارند از ظهور بازیگران مستقل در مناطق حساس ژئوپلیتیک جلوگیری کنند. ایران، بهدلیل موقعیت جغرافیایی (پیونددهندهی خلیجفارس، آسیای مرکزی و قفقاز)، و ظرفیتهای انرژی و جمعیتی، همواره مستعد چنین جایگاهی بودهاست. بنابراین، مهار ایران را باید بخشی از یک الگوی گستردهتر «مدیریت موازنهی منطقهای» دانست، نه صرفاً واکنشی بهرفتارهای تهران.
جمعبندی راهبردی این است که ریشههای اختلاف ایران و غرب را نمیتوان صرفاً بهتضادهای ایدئولوژیک پس از انقلاب تقلیل داد. این اختلاف، امتداد یک منطق تاریخیست که در آن قدرتهای غربی — در دورههای مختلف با اَشکال متفاوت — کوشیدهاند از تبدیل ایران بهیک قدرت مستقل و اثرگذار در سطح منطقهای جلوگیری کنند. بههمین دلیل، حتا تغییر در گفتمانها یا دولتها نیز لزوماً بهرفع تنش منجر نشدهاست، زیرا مسئلهی اصلی در سطحی عمیقتر، بهساختار ادراک تهدید و ضرورت مهار بازمیگردد.
@v_ouriran
محمدعلی کاظمنظری:
ایران در مدار «مهار»: ریشههای تاریخی یک تقابل پایدار
اگر بخواهیم اختلاف ایران و غرب را نه صرفاً بهعنوان یک تعارض مقطعی، بلکه بهمثابه یک الگوی پایدار راهبردی بفهمیم، مفهوم «مهار» (containment) چارچوبی تحلیلی فراهم میکند که ریشههای تاریخی این تنش را روشنتر میسازد. در این چارچوب، مسئلهی اصلی نه صرفاً ایدئولوژی پس از سال ۱۳۵۷، بلکه نحوهی ادراک قدرتهای غربی از «موقعیت ژئوپلیتیک ایران» و ظرفیت آن برای برهمزدن نظمهای منطقهای مطلوب آنهاست.
نخستین لایهی این الگو را باید در رقابتهای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم جستوجو کرد؛ زمانی که ایران بهعنوان یک فضای حائل در بازی بزرگ میان بریتانیا و روسیه تعریف میشد. در قرارداد ۱۹۰۷ سنپترزبورگ، تقسیم ایران بهحوزههای نفوذ عملاً نشاندهندهی این بود که قدرتهای بزرگ، بهجای پذیرش یک ایران مستقل و قدرتمند، بهدنبال «مدیریت و مهار» آن در قالب ترتیبات بیرونی هستند. این تجربهی تاریخی، الگوی اولیهای از نگاه ابزاری بهایران بهعنوان یک متغیر قابل تنظیم در معادلات کلان قدرت ایجاد کرد.
در دورهی جنگ سرد، این الگو وارد فاز نهادیتری شد. بحران آذربایجان بهسال ۱۹۴۶ و، سپس، کودتای ۲۸ اَمُرداد ۱۳۳۲ را میتوان در چارچوب سیاست مهار اتحاد جماهیر شوروی توسط ایالاتمتحد تحلیل کرد. براساس تحلیلهای کلاسیکی مانند آثار مارک گازیوروفسکی و استفان کینزر، مداخلهی ۱۹۵۳ صرفاً واکنشی بهملیشدن نفت نبود، بلکه درک واشنگتن از خطر «خروج ایران از مدار کنترل غرب»، و احتمال چرخش ژئوپلیتیک آن بهسمت بلوک شرق، نقش تعیینکنندهای داشت. در اینجا مهار، بهمعنای جلوگیری از استقلال راهبردی ایران تعبیر میشود.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، این الگو نهتنها از بین نرفت، بلکه بازتعریف شد. در ادبیات سیاست خارجی ایالاتمتحد، ایران بهتدریج از یک متحد مهارشده بهیک «بازیگر چالشگر» تبدیل شد که باید مهار شود. نظریهی «مهار دوگانه» (dual containment) در دههی ۱۹۹۰، که در تحلیلهای مارتین ایندیک مطرح شد، نمونهای روشن از این بازتعریف است: مهار همزمان ایران و عراق برای جلوگیری از ظهور هر قدرت منطقهای مستقل. این سیاست نشان میدهد که حتی در غیاب تقابل ایدئولوژیک حاد (مانند دوران جنگ ایران و عراق)، منطق مهار همچنان پابرجاست.
در دهههای اخیر، برنامهی هستهای ایران بهنقطهی کانونی این راهبرد تبدیل شدهاست. گزارشهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی و تحلیلهای مراکز پژوهشی مانند شورای روابط خارجی نشان میدهند که نگرانی غرب صرفاً به«سلاح هستهای» محدود نمیشود، بلکه به «آستانهسازی» (threshold capability) ایران نیز مربوط است؛ یعنی توانمندیای که میتواند موازنهی قدرت منطقهای را بدون عبور رسمی از خطقرمز تغییر دهد. در اینجا مهار، شکل پیچیدهتری بهخود میگیرد: ترکیبی از تحریم، فشار دیپلماتیک، و مدیریت سطح تنش برای جلوگیری از تبدیل ایران بهیک قدرت تعیینکنندهی مستقل.
از منظر نظری، این روند را میتوان با ارجاع بهسنت واقعگرایی (Realism) در روابط بینالملل توضیح داد. در این سنت، بهویژه در آثار کنت والتز، قدرتهای مسلط تمایل دارند از ظهور بازیگران مستقل در مناطق حساس ژئوپلیتیک جلوگیری کنند. ایران، بهدلیل موقعیت جغرافیایی (پیونددهندهی خلیجفارس، آسیای مرکزی و قفقاز)، و ظرفیتهای انرژی و جمعیتی، همواره مستعد چنین جایگاهی بودهاست. بنابراین، مهار ایران را باید بخشی از یک الگوی گستردهتر «مدیریت موازنهی منطقهای» دانست، نه صرفاً واکنشی بهرفتارهای تهران.
جمعبندی راهبردی این است که ریشههای اختلاف ایران و غرب را نمیتوان صرفاً بهتضادهای ایدئولوژیک پس از انقلاب تقلیل داد. این اختلاف، امتداد یک منطق تاریخیست که در آن قدرتهای غربی — در دورههای مختلف با اَشکال متفاوت — کوشیدهاند از تبدیل ایران بهیک قدرت مستقل و اثرگذار در سطح منطقهای جلوگیری کنند. بههمین دلیل، حتا تغییر در گفتمانها یا دولتها نیز لزوماً بهرفع تنش منجر نشدهاست، زیرا مسئلهی اصلی در سطحی عمیقتر، بهساختار ادراک تهدید و ضرورت مهار بازمیگردد.
@v_ouriran
۱۳:۰۲