عکس پروفایل سنت‌ها و دروغ هاس
۵۰ عضو

سنت‌ها و دروغ ها

بعد از دانستن واقعیتدیگر هیچ چیز سر جایش باقی نمی‌مانَد♟️
@sonnatha_va_doroogh_ha
قسمت سی امفصل دوم (حمیرا)
ولی خوشی اون شب خیلی طول نکشید.میگن شادی زیاد نشونه یک غم بی پایانه مثل آرامش قبل از طوفانو بالاخره زمان غمِ بی پایان ما هم رسید و یک هفته بعد شبی که آلن برای همه مون یِ خوراک مرغ خوشمزه درست کرده بود و همه دور میز نهارخوری جمع بودیمگوشی علی زنگ خورد.مادرش بود.علی چند لحظه با تعجب به صفحه گوشی نگاه کرد و بعد جواب داد.علی: بله مامان؟صدای مادرش رو نمی‌شنیدم، ولی از حالت صورت علی فهمیدم اتفاقی افتاده.لبخندش کم‌کم از روی صورتش محو شد.علی: چی؟! بعد چند ثانیه سکوت کرد و نشست روی صندلی.علی: مامان... آروم باش. دوباره بگو چی شده؟ثریا هم متوجه تغییر حالت علی شده‌بود.من هم ناخودآگاه ساکت شدم.علی چیزی نمی‌گفت، فقط گوش می‌داد.چند لحظه بعد با صدای خیلی آرومی گفت: فهمیدم مامان باشه مواظب خودت باش و تلفن و قطع کرد.علی: ثریا! بعد گلوش و صاف کرد و گفت ثریا جان، پدر! بعد مکث کرد و دستش رو روی صورتش کشید.همون لحظه فهمیدم اتفاق بدی افتاده.هیچ‌کس چیزی نگفت.ثریا گفت: علی! بابا چی؟علی سرش و بلند کرد و گفتعلی با من من ادامه داد: ثریا ....پدر حالش خوش نیست تو بیمارستانه .انگار تمام صداهای خونه عشق، شور، شادی، خنده، خوشحالی، اصلا صدای زندگی یک‌دفعه قطع شد.چند دقیقه قبل همه می‌خندیدیم.اما حالا ..... سکوت و یک غم بزرگ خفته در گلو.من فقط به علی نگاه می‌کردم و نمی‌دونستم چی باید بگم.زندگی عجیبه نه؟َگاهی درست وقتی فکرمی‌کنی بالاخره یه گوشه امن پیدا کردی، یه خبر می‌رسه و همه چیز و به هم می‌ریزه.اصطلاحی ما ایرانی‌ها داریم که می‌گیم «ماست‌ها با قیمه‌ها قاطی شد»اون شب، هیچ‌کس مثل قبل نبود و شاید دیگه هیچ وقت مثل قبل نمی‌شدیم.برتولت برشت می‌گه هرگز نگو هرگزکاش می‌تونستم همین جا و الان به برشت بگم «برشت جان بعضی هرگزها، واقعاً یک هرگز بزرگه»
ادامه دارد#این_داستان_واقعی_نیست_اما_واقعیت_دارد

۱۷

۷:۴۱