برعکس ویژهبرنامۀ «آرمان روحالله» اختتامیۀ جشنوارۀ عمّار تقریباً بدونِ تأخیر و سر ساعت شروع شد. اما با این حال، تمام صندلیهای سالن پُر شده بود و کسانی که فکر میکردند باید دیرتر برسند تا برنامۀ کامل شروع شده باشد، حالا در سرسرایِ سینما بهمن و پشت درهای سالن ایستاده بودند تا برنامه را از فاصلهای دور تماشا کنند. تعداد خبرنگارها و عکّاسهای خبری و کسانی که برای پوشش خبری آمده بودند امشب به طرز چشمگیری زیاد بود. گوشۀ دفترم نوشتم «چرا عکّاسها و خبرنگارها فقط در اختتامیهها پیدایشان میشود؟ مگر روزهای عادی جشنواره ارزش خبری ندارند؟» خانمی که کنارم نشسته بود سرش را از دفترم بلند کرد و گفت: «خبرنگارها شلوغی دوست دارن. هرجا شلوغتر بشه ارزش خبریاش میره بالاتر» خانمه راست میگفت. یاد حرفِ پیرمردی افتادم که در روز چهارم جشنواره جلوی در سینما دیدهبودمش. میگفت هیچوقت چنین جمعیتی برای خود فیلمها جمع نمیشود. راست میگفت. ما همهچیزمان به ارزش افزوده است.تا مجری بالا بیاید و مراسم بهطور رسمی شروع شود، فقط نماهنگ پخش کردند. کسی البته به نماهنگها هیچ توجهی نداشت. بخشی از جمعیتی که در سالن جمع شده بودند از دوستان و آشنایان مستندسازهای نامزد جایزه بودند که البته سروصدای بسیار زیادی داشتند. روی صندلیها، یک پاکت قهوهای گذاشته بودند که داخلش عکسی از مقام معظم رهبری و یک پرچم ایران بود. کنار دستم پسربچهای حدوداً 7 ساله نشسته بود. پرسیدم اسمت چیه؟ گفت: «عمّار» از ذوق پاکت قهوهای را انداختم زمین و گفتم: «واقعاً؟!» عمّار از تعجبِ من تعجب کرد. آرامتر گفتم: «آخه من تا حالا کسی رو ندیدم که اسمش عمّار باشه» عمّار گفت: «چرا دیدی. اینجا هم اسمش عمّاره!»من و عمّار در ردیفِ دو برنده نشسته بودیم! این را وقتی فهمیدم که نامِ پدرش را برای لوح افتخار بخش «جنگ فرهنگی » صدا کردند و عمّار با پدرش برای گرفتن لوح افتخار بالا رفتند. عمّار که پایین آمد، قبل از اینکه من به او تبریک بگویم گفت: «بهنظرم اینکه تو ردیف یه برنده نشسته باشی خوششانسی میاره.» گفتم: «عه واقعا؟» و سعی کردم خوششانسی امروزم را باور کنم. خوششانسیای که با لوح افتخار بعدی کامل شد. سرم توی دفترم بود که با جیغ و سوت و دادِ کناریهایم فهمیدم برندۀ لوح افتخار بخش «رؤیای ایرانی» هم کنار من نشسته. به عمّار لبخند زدم و گفتم: «خوششانس بودیم، خوششانستر شدیم!»برای هر بخش یک تا دو اثر برندۀ لوح افتخار و یک اثر شایستۀ فانوسِ عمّار میشدند. پشت سریهایم مدام از هم میپرسیدند: «ارزشِ فانوس بیشتره یا لوح افتخار؟» و من فکر کردم اگر روزی در جشنوارهای قابلیت این را داشته باشم که برندۀ چیزی بشوم، همان کافیست. دیگر خیلی برایم مهم نیست که آن چیز، دقیقاً چه ارزشی داشته باشد. احساسِ برنده شدن غالب است به اینکه چه برنده شوی! عمّار هم موافق بود. بین اهدای جوایز، گروه سرودی از بچههای دبستانی هم بالا آمدند و سرود اجرا کردند. سرودی که ما با آن پرچمهای کاغذیِ در دستمان همراهیاش کردیم و پرچمهایمان را توی هوا باد دادیم. سعی کردم خانوادۀ شهدایی که جلوی سالن نشسته بودند را نگاه کنم. پرچمم را تکان میدادم و فکر میکردم که این پرچم، ظاهرش هم اگر سوزانده شود باطنش میلهای محکم و سفت در دست شهداییست که با خونشان این پرچم را نگه داشتهاند که حالا ما با سرودی در جشنوارهای، آن را با خیال راحت تکان دهیم.کمی پس از سرود، برای اهدای جوایز بخش «نبرد تمدنی ایران اسلامی با غرب وحشی» پسربچهای پنج، شش ساله بالا میآید. پسربچهای که فکر میکنم نامش رایان باشد. با خودم فکر میکنم در تمام عمر، فکر میکردم جانبازی به این کوچکی ببینم؟ از خودم خجالت میکشم. به نظرم مجری هم باید خجالت بکشد از اینکه در حضور رایان، به راحتی از شجاعت حرف بزند. بهتر است میکروفون را دست رایان بدهند. او، با این جثۀ کوچک و صورت سوخته و دستهای باندپیچی شده و لبخند کمرنگش، احتمالاً حرفهای بیشتری دربارۀ شجاعت دارد. یاد عبارتی خندهدار در «تنگسیر» افتادم که میگفت: «شجاعت؟ شجاعت به هیکل نیست که. به دله» و رایان، چه دلِ بزرگی داشت...جشنوارۀ عمّار، شانزدهمین فصل را هم با تلفیقی از اشک و لبخند و غرور و در جوار دلهای شکسته به پایان رساند. این دوره از جشنواره اگر نامی داشت نامش را میگذاشتم «گاهی خوشی، گاهی غم...». حقیقت این است که عمّار، جشنوارۀ امسالش را در دل غمانگیزترین روزها رویانید و ثمرۀ عجیبی دریافت کرد. ثمرهای که با تمام دورههای عمّار فرق داشت. ثمرهای به نامِ وحدت... .
۱۶:۱۶