بله | کانال رمانهای عاشقانه و واقعی
عکس پروفایل رمانهای عاشقانه و واقعیر

رمانهای عاشقانه و واقعی

۲۶۴ عضو
یه جوری باش که نبودنت با بودنت فرق کنه
#دل_نوشتهhttps://ble.ir/storyland

۱۹:۳۶

بسم الله الرحمن الرحیماللهم عجل لولیک الفرج
#گوجه_سبز#پارت_بیست ودوم
ناز بانو تمام مخاطبین گوشیش رو چک کرد اما کسی رو پیدا نکرد که بتونه باهاش حرف بزنهکسی رو پیدا نکرد که دوسش داشته باشهکسی نبود که بتونه این موقع باهاش حرف بزنه

البته در واقعیت دلش می‌خواد یکی باشه که به فکرش باشه و بهش زنگ بزنهاینکه تو به کسی زنگ بزنی مهم نیست قشنگیش اینه که یه نفر صدای تو رو بشنوه و بعد خوابش ببره خوش به حال هرکی که اون یه نفر شوهرشه
دیگه خوشبخت خوشبختیو طفلکی ناز بانو که باید در حالی که سال‌های زیادی از قشنگی‌های زندگیش رو پای اون ریخته حالا تنها باشه

https://ble.ir/storyland

۱۹:۴۲

بسم الله الرحمن الرحیماللهم عجل لولیک الفرج
#گوجه_سبز#پارت_بیست و سوم
کاش کسی باشه بتونه بفهمه که چی تو دلش میگذرهکاش یکی باشه بفهمه دنیا پرشده از آدمخالی شده از همدمundefined
کسی که بی چون و چرا بشنوه همراهیت کنه

دلش برادر هم خواستداشتن ی داداش شاید بتونه خیلی وقتا بهت کمک کنه تا زمین نخوریتا قویتر باشیتا دلت گرم بشه به داشتنش
ولی حیف...

https://ble.ir/storyland

۱۹:۵۰

شبتون بخیربه شرط حیات ادامه دارد...

۱۹:۵۲

IMG_۲۰۲۵۰۲۰۱_۱۳۲۹۰۰.jpg

۲.۳ مگابایت

#دهه فجر#اعیاد شعبانیه مبارک ان شالله بهترینها را همگی از امام حسین علیه السلام هدیه بگیریم و همچنین نازبانوی قصه مونundefined

۲۲:۵۲

سیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی: بسم الله الرحمن الرحیماللهم عجل لولیک الفرج
#گوجه_سبز#پارت_بیست و سوم
کاش کسی باشه بتونه بفهمه که چی تو دلش میگذرهکاش یکی باشه بفهمه دنیا پرشده از آدمخالی شده از همدمundefined
کسی که بی چون و چرا بشنوه همراهیت کنه

دلش برادر هم خواستداشتن ی داداش شاید بتونه خیلی وقتا بهت کمک کنه تا زمین نخوریتا قویتر باشیتا دلت گرم بشه به داشتنش
ولی حیف...

https://ble.ir/storylandسیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی:

#گوجه#سبز#پارت#بیست و چهارم
روزهای قشنگ دقیقا در دل روزهای سخت اند دقیقا همون جایی که فکر میکنید همه چیتمومه همه چی می‌تونه در قشنگترین لحظه ممکن باشهمثل سپیده دمدقیقا تاریکترین لحظه توی شب نزدیک صبحهظلمات محضگم میشیچشمت نمی‌بینهو گیجیدیگه احساس می‌کنی همه چی تموم شده و دقیقا توی همون لحظه ست که اگه تحمل و صبوری کنی
روشنایی ظاهر میشهروشنایی جای تاریکی رو میگیرهو تموم تاریکی ها تموم میشنهمشون جاشون رو به روشنایی میدم و نورو نور همون چیزیه که تموم ظلمات رو از بین می بره

وقتی تو دل شبی حسی یا تفکری نسبت به روز نداری
حتی نمیدونی روز چه شکلیهگاهی حتی ممکنه اونقدر شب برات طولانی گذشته باشه که امیدت به اومدن صبح تقریبا صفر باشه


میدونین اگه خوش بگذره زود میگذره ولی وااااایو امان از لحظه ای که سخت بگذرهمخصوصا اگه تنها باشی و تنهایی بخواد بگذره


دیگه سخت نیست دیگه سرسام آورهاصلا زمان نمی‌گذرهانگار که تموووووووم ثانیه ها وایستادن

https://ble.ir/storyland

۲۲:۰۶

سیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی: بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storylandسیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی:

#گوجه#سبز#پارت#بیست و پنج
دیگه سخت نیست دیگه سرسام آورهاصلا زمان نمی‌گذرهانگار که تموووووووم ثانیه ها وایستادن

و نمی‌خوان تموم بشنو تو نه توان کار انجام دادن دارینه میتونی صبوری کنی

اضطراب دلهرهنگرانیهمشون مهمون دلت میشن ولی واااااااای از اون دمی که نا امیدی بیاد سراغت

الهی که نشه که ناامید بشیم

امشب شب ولادته ولادته آقام قمر منیر بنی هاشمولی واقعا یه غمی توش هست اونم شرمندگی حضرت اباالفضل علیه السلام نسبت به رقیه خاتونundefined
نمی‌خوام غمگینش کنمامشب شب شادیه ولی خب بعضی اسما ناخودآگاه توی خودشون غم دارن

الهی که به حق نا امیدی اون لحظه قمر منیر بنی هاشم هیییییچ‌کس ناامید نشه
نازبانو درست توی لحظه ای که از همه جا ناامید شده بود

خدا به فریادش رسیدو یک توسل

صبح بود که با دخترخاله ش صحبت کرد بهش گفت به شهدای چهلچراغ قم متوسل شو قطعا حاجت میگیری



و دقیقا همون جایی که دلش از غم داشت میترکیدو ناامیدترین لحظات زندگیش رو میگذروندهمونجا و همون لحظه دوباره به چیزی ته ته ته دلش تموم خوردی چیزی باعث شد حس کنه که میشهشایدم گفت وای که اگه بشهundefinedundefinedundefinedundefined
https://ble.ir/storyland

۲۲:۱۳

سیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی: بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storylandسیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی:

#گوجه#سبز#پارت#بیست و ششم

گاهی وقتا اوووووون قدرررررر حالت خوبه که اصلا و أبدا نمیتونی تصور کنی چه خبره و چیا میگذره

معجزه اون چیزیه که همیشه فکر می‌کنیم خیلی دوره ولی مثل خود خدا به ما نزدیکهحتی نزدیک‌تر از رگ گردن
قشنگه که گریه می‌کنی درخواست می‌کنی عجز می‌کنی می‌خوای و جواب می‌گیری قشنگه که می‌رسی به اوج خوبی‌ها به اوج قشنگی‌ها و به اوج داشتن‌ها


چند روزی بود که ناز بانو در پی یک معجزه بود وقتی بعضی کارهاتو بر پایه ایمان و اعتقادت انجام بدی اون وقته که شاید همه دنبال این باشن که بهت ثابت کنن اشتباه می‌کنی و شیطان از همه پیگیرتر میشه تا بتونه انسان را از پا در بیاره برای همینه کهقدم گذاشتن در وادی حق و راه درست با امتحانات و ابتلائات زیادی همراههتا قبل اینکه بخوای کار خاصی انجام بدی زندگیت روتین می‌چرخه و همه چیز سر جاشه
اما کافیه بخوای یه مقداری مسیرت رو به مسیر بندگی تغییر بدی اونجاست که حجم زیادی از امتحانات به سراغت میانامتحانات مادی و معنوی و هر کدوم در رشدتتاثیر خاص خودش رو دارهhttps://ble.ir/storyland

۲۱:۳۵

سیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی: بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storylandسیده خدیجه حسینی نویسنده داستانهای واقعی:

#گوجه#سبز#پارت#بیست و هفتم
قرآن رو باز کرد و شروع کرد به خوندن سوره مبارکه انعام
وقتی مشغول قرآن خوندن بود زمان ازدستش رفت و نفهمید کی او رسیدمثل همیشه خستهعصبانی و پر از دعوا
دستاش هم خالی بود و هیچی نخریده بود در حالی که خونه هم خالی بود.
نازبانو نگاهش کرد و هیچی نگفتانگار یه کسی تو گوشش گفته بود که دیگه نیاز نیست با این کاری داشته باشی همه چی تموم میشه به زودی

او منتظر بود تا مثل همیشه ناز و نگاه و قربون صدقه بشنوه اما نازبانو هیچی نگفتحتی از اتاق بچه هایش هم بیرون نیومد
اومد سمت اتاق_مگه ندیدی اومدم
_چرا دیدم
_واسه چی پا نشدی شوهرت اومده
نگاهش کرد سرد و بی روحشوهرچه تعبیری میتونین از شوهر داشته باشه ولی شرایطش اینقدر بد بودمحبت صفرپول صفرخرج صفرتفریح صفرالان دقیقا به چیش می‌نازید و شوهر بود که باید براش کاری انجام میداد

_چته دارم حرف میزنم پاشو ببینم چرا لال شدی

نازبانو نگاهش کرد و هیچی نگفت
سرش رو پایین انداخت و آهی کشید
در اتاق رو بست و دراز کشید تا بخوابه
_پاشو با تو ام بیا بیرون چرا محل نمیدی
_من شوهر ندیدم که بخوام محل بدمصبحانه ک نخوردیم ناهار هم نیاوردیتوقع چی داری دقیقا

_خوبه زبونت باز شد نگران شدم لال شده باشی
_خب ک چی می‌خوام بخوابم میشه هیچی نگی
چشماش رو بست و دراز کشید و به یاد بخت سیاهش گریه کرد
https://ble.ir/storyland

۱۱:۰۱

بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storyland#گوجه#سبز#پارت#بیست و هشتم
صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شد آرامش عجیبی داشتبا اینکه اتفاق خاصی نیفتاده بود اما حالش حال قشنگ‌تری بود

دم دمای نماز صبح بود از خواب بلند شد و با آرامش وضو گرفت دلش می‌خواست دوباره سوره انعام رو بخونه اونقدر آروم شده بود که دوست داشت تا شب فقط بشینه و انعام بخونه


سورش که تموم شد نمازش رو که خوند نگاهی به ساعت انداخت هر شب این موقع گریه می‌کرد و دلتنگ بود و به او التماس محبتاما حالا به جای اینکه به او التماس کنه داشت قرآن می‌خوند

بعد نماز صبحانه رو آماده کرد و صداش کرد تابره دنبال کاراش او متعجب صبحانه ش رو خورد و با تعجب نازبانو رو نگاه میکرد

-چرا اینقدر ساکتی

و نازبانو آهی کشید و چیزی نگفتخسته بود از گفتنخسته بود از اعتراضخسته بود از نالهو شاید حالا تکیه کرده بود به لطف خدا و معجزه سوره انعام


او عصبانی شد اصلا آرامش نداشتاگه یک روز می‌گذشت و با کسی دعوا نمی‌کرد براش شب نمیشد
و نازبانو حالا حریف مناسبی برایش نبود چرا که در زمینه بازی نمی‌کرد و آرام بوددیگر دنبال هییییچ هیاهویی نبود هیچ

معجزه‌ای میخواست که انجام شدنش در حد فهم او نبود و باید خدا کاری میکردپس حالا که قرار بود خوا کاری بکند چرا او چیزی می‌گفت

او خسته از سکوت نازبانو از چایی بهانه گرفت و گفت:_هنوز عرضه نداری چایی درست دم کنی
نازبانو اما بدون عصبانی شدن گفت چای نپتونه من دم نکردم

او عصبانی تر از اینکه تیرش به خطا رفته بلند شد و گفت دیرم شده

https://ble.ir/storyland

۱۳:۵۹

بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storyland#گوجه#سبز#پارت_بیست و نهم


قشنگه وقتی چیزی در وجودت هست که آرومتر می‌کنه چیزی هست که میتونی بهش تکیه کنی و حالا تکیه به لطف بی‌کران الهی و معجزه چیزی بود که نازبانو رو آروم کرده بود



قشنگترین روز زندگیش بود
اومد و وقتی کاراش تموم شد به جای زنگ زدن التماس کردن و حرف خواستن از او به قرآن خواندنش مشغول شد

با آرامش بچه هاش رو بیدار کرد و با امید به پایان این روزهای تلخ با توکل به خدا به زندگی نگاه دیگه ای کرد

نشست و با احساس به بچه هاش غذا دادبا حال خوب بهشون محبت کرد و با حال خوش املت درست کرد برای ناهار


ناهارش رو هم خورد و همراه بچه هایش خوابید
چقدر خوش می‌گذشت وقتی او نبودچقدر خوب بود نبودنشکاش ..
سریع استغفار کرد از فکرشهرچقدر هم بد بود راضی به نبودنش نبود مرگ رو فقط خدا زمانش رو می‌دونه و بس

با صدایی بلند شد
_کجایی؟
_همین اطرافم
_زبون دراز شدی
_حوصله ندارم غذات رو بخور بچه ها خوابن بخواب که دیر نری سرکار

متعجب از رفتار نازبانو وارد اتاق شد_چته چه خبرهاز کی درس میگیری که اینجوری شوهرت رو بی محلی می‌کنی

بده من موبایلت رو ببینم با کی حرف زدی یادت داده

نازبانو خسته از تکرار این همه بدبینی احساس حماقت کرد
_مگه من احمقم که کسی باید یادم بده https://ble.ir/storyland
مگه میشه حرف بزنی و توهین نکنیامکانش هست که بدون تحقیر آدمها باهاشون حرف بزنی

۱۷:۵۷

بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storyland#گوجه#سبز#پارت_سی
اصولاً توهین کردن جزو اخلاقیات ثابت اون بود اصلاً نمی‌شد شخصی رو قبول داشته باشه خودش پدرش مادرش و خواهراش خارج از این هیچ چیزی وجود نداشتhttps://ble.ir/storyland

ناز بانو یک روز بعد از برگشت از مسافرت با هیجان و حال خوش شروع کرد به تعریف کردن از منزل یکی از اقوامشون که آشپزخونه کثیف داشت و گفت چقدر خوبه بعداً که خونه ساختیم ما هم آشپزخونه کثیف داشته باشیم

با ناراحتی ناز بانو را نگاه کرد و گفت همینه دیگه شلخته‌ای کلاً خوشت میاد که کثیف کاری کنی و کسی نبینه یعنی فقط ظاهر زندگیت رو برای دیگران تمیز نگه داری

@storyland
اصلاً هم چیز خوبی نیست چون باعث میشه محیط آشپزخونه‌ات کثیف باشه اینجوری حداقل به هوای مهمان‌ها آشپزخونه‌ات رو تمیز می‌کنی

@storyland

این قضیه گذشت تا اینکه چند روز بعد خونه مادر شوهر ناز بانو مهمان بودند از غذا خواهر شوهرش شروع کرد به تعریف کردن خونه یکی از دوستاش که آشپزخونه کثیف داشت

و درست همونجا بود که اون شروع کرد به تعریف کردن از این موضوع چقدر جالب چه چیز خوبی اینجوری باعث میشه کابینت‌های خوب و عالی و ام دی اف آب نخورن خراب نشن و می‌تونی توی اون آشپزخونه وسایل معمولی بزاری


و درست وسط تمجید و تعریف‌های اون و خانواده‌اش ناز بانو متعجبانه بهش نگاه می‌کرد



دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت خب منم چند روز پیش همین رو داشتم تعریف می‌کردم از خونه فامیل خودمون ولی اون موقع گفتی چیز بدیه


اون با تعجب و خشم به ناز بانو نگاه کرد و گفت الان باید پز بدی که فامیلت همچین چیزی دارند شتباه می‌کنی اون چیزی که تو تعریف کردی یه چیز دیگه بود

دوست خواهرم استاد دانشگاهه یعنی می‌خوای بگی فامیل تو در حد این استاد دانشگاه بودند که این کارو انجام دادن نه اشتباه می‌کنی منم چون یه چیز دیگه بود مخالفت کردم


و ناز بانو مونده بود که چطور می‌تونه ثابت کنه که حرفش همین حرفی بوده که الان اینا دارن می‌زنن
و ناراحت از اینکه هیچ کس رو بالاتر از خودشون نمی‌دیدن
@storyland

۲۰:۲۱

بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storyland#گوجه#سبز#پارت_سی_ویک



یک بار دیگه هم همه با هم دور هم نشسته بودند و نازبانو یک دفعه شروع کرد از اینکه چقدر دوست داره یک اتاق مخصوص عبادت کردن داشته باشهیا یک اتاق که مخصوص لباسشویی میز اتو و لباس‌ها باشه که قشنگ و مرتب همه لباس‌هایی که شسته می‌شه اتو بشن و بعد بزاریمشون داخل کمد

اون مسخره‌اش کرد و گفت یعنی چی مثلاً خودت تنهایی بری توی اتاق و نماز بخونی که چی بشه
یا پا درد میشی که بخوای لباس‌ها رو از لباسشویی ببری جای میز اتو و بعد ببری توی اتاق همش باید کنار هم باشه دیگه انقدر تنبل شدی
@storyland

۱۰ روز بعد منزل مادر اون بودن و خواهرهاش شروع کردند به تعریف کردن از اتاق‌های جدیدی که اومده و لباسشویی میز اتو رخت‌آویز لباس‌ها همه و همه کنار هم قرار داره

و همچنین خاله جانشون به تازگی منزلی ساخته بود که اتاق عبادت داشت

وقتی اعضای خانواده کنار هم از این‌ها صحبت می‌کردند اون به شدت استقبال کرد و با شوق و اشتیاق خواهراش رو همراهی می‌کرد
@storyland

از آرزوهاش می‌گفت از اینکه اون هم دوست داره یک گاراژ مخصوص داشته باشه با کلی امکانات و ماشین جدید اختراع کنه یا روی ماشین کارهای خاصی انجام بده

@storyland


و ناز بانو متعجب متحیر و خسته و ناراحت نگاهش کرد با خودش احساس کرد اون اصلاً وقتی باهاش حرف می‌زنهاونقدر ناز بانو براش بی‌ارزشه که حتی دقت نمی‌کنه که چی میگه

اما زمانی که کنار خانواده‌اش قرار می‌گرفت ام‌ترین و گوش حرف‌ترین مرد دنیا بود

@storyland

امان از این همه تناقض

۲۰:۲۸

زندگی را زندگی کن

هرچقدر سخت شد تو سرسخت تر باش
بگذار بفهمد تو با حال خوش ادامه خواهی داد

حتی در لحظاتی که شاید هیچ کس دلیلی برای شادبودنت نیابد

#سیده_خدیجه_حسینی
undefinedundefined

شبتون در پناه مهر یزدان پاکلبخند امام زمان عجل نصیبتان

۱۹:۳۰

بسم الله الرحمن الرحیم

https://ble.ir/storyland#گوجه#سبز#پارت_سی_و_دوم
سخته توی خونه خودت هم غریب باشی گاهی وقتا ناز بانو از شدت غربت به یاد مام حسن مجتبی علیه السلام می‌افتاد

خونه برای هر زنی یعنی محل آرامش یعنی اونجایی که دلت آرومه اونجایی که دوست داری تمام خستگی‌هات و همه ذوق و سلیقت رو توش پیاده کنی
طبق میلت دکور بچینی طبق میلت غذا درست کنی و و توی سرزمین اختصاصی خودت ملکه باشی
@storyland
اما همه اینا وقتیه که یه همسفر خوب داشته باشی یه هم مسیر خوبدنیا دنیا وسیله زیبا و به روز هم که دورت باشه اگه آدم درست زندگیت کنارت زیر یک سقف نباشه نمی‌تونی خوشبخت باشی
@storylandدرست مثل اینکه با افرادی که هیچگونه تشابه رفتاری باهاشون نداری با یه شاسی بلند بری مسافرت ماشین ماشین خوبیهجاده خوبهپول هست می‌تونی هرچی می‌خوای بخریهتل امکانات رفاهی همش فراهمه
اما اما وقتی کسی کنارته که حتی یک ثانیه نمی‌تونی باهاش خوش باشی پس هیچ کدوم از گزینه‌های قبلی برات لذت بخش نمی‌شه

شاید بگید نه پول باشه اصلاً مهم نیست که آدم با کی داره روزگارشو می‌گذرونهخوب ناز بانو هم یک روزایی همینجوری فکر می‌کرد فکر می‌کرد همه زندگی یعنی پول همه زندگی یعنی ثروت همه زندگی یعنی رفاه مادی
@storyland
و البته گزینه مهم بعدیش برای انتخاب همسر زیبایی بودحالا می‌فهمید چقدر اشتباه می‌کرده
دنیا دنیا ثروت اگه کنارش رفاه ذهنت نباشه ارزش نداره
@storyland
همه زنای دنیا هم که به پای زیبایی همسرت تحسینت کنن و وقتی می‌بیننش بگن وای چقدر خوشگله از کجا پیداش کردی


وقتی اخلاق نداره شنگیش اصلاً به درد نمی‌خوره
زیبایی مال فقط و فقط و فقط یک ماه اول زندگیه
بعدش اخلاقی که آدم‌ها رو کنار هم نگه می‌داره وگرنه خوشگلی می‌تونه مادام العمر دو نفر رو کنار هم قرار بده
و اصلاً دلیل موجهی برای لذت بخش بودن یک رابطه نیستاما متاسفانه متاسفانه ۹۹ درصد دخترها و پسرهای مجرد دنبال زیبایی هستند
البته اون‌ها هم متوجه میشن که زیبایی ملاک نیست ولی زمانی که خیلی دیر شده

اون زیبا بود اما خوش اخلاق نبودالبته با دوستاش و مشتریاش خوش مشرب بود در واقع میشه گفت زمانی که هدف خاصی داشت و به هدفش می‌رسید حالش خوب بودمثلاً مشتریش رو تحویل می‌گرفت چون قرار بود بهش پول برسونه و پول چیزی بود که خوشحالش می‌کردمثلاً کسی که دعوتش می‌کرد خونش ا خوشحالی و مهربونی باهاش برخورد می‌کرد چرا چون باعث شده بود بهش سود برسه اما همون آدم تی میومد خونه خودش اخماشو می‌کرد تو هم و اصلاً باهاش صمیمی نمی‌گرفتچون دیگه سود مادی که نداشت بماند اومده بود خونش تا میوه و شیرینی و خدای نکرده غذا بخوره

۱۹:۴۱

#گوجه_سبز#پارت_#سی#سه



وقتی ازدواج می‌کنی خیلی دلت می‌خواد مهمون بیاد خونت خیلی دوست داری که توی خونه خودت میزبان آدم‌هایی باشی که مدت‌های زیادی خونه‌هاشون مهمون بودی بهت محبت کردن برات کاری انجام دادند و حتی شاید برات مثل مادر یا پدرت بوده باشند@storyland

این آدم‌ها همشون یه روزی یه جایی به دردت خوردن و تو به عنوان یک زن دوست داشتی دعوتتشون کنی خونت و ازشون میزبانی کنیم
@storylandاما مهمون برای ناز بانو هیچ وقت خاطره خوش نداشت اولین مهمون خونش پدربزرگ مادربزرگش بوده اید بهانه جفت و جور می‌کرد برای اومدن عزیزاش به خونش حتی مادرش قتی مادرش می‌خواست بیاد خونش باید یک دلیل موجه می‌داشت برای اومدن


@storyland

یک بار مادر ناز بانو مهمان خونش بود ما وقتی متوجه شد مامان ناز بانو قراره بیاد با ناراحتی گفت
_میشه بگی مامانت چرا می‌خواد بیاد خونه ما

کلاً هر کسی که می‌خواست بیاد باید یک دلیل موجه خواست و قابل قبول ارائه می‌داد و دلتنگی اصلاً دلیل موجهی نبود ناز بانو گفت

_خوب مامانم دلش برام تنگ شده و قاعدتاً می‌خواد بیاد منو ببینه چون چند روز منو ندیده


_به مامانت بگو دخترش رو شوهر داده و شوهرش مراقبشه و حالش هم خوبه نیازی به مراقبت‌های اون دیگه نداره نکنه زنگ زدی و کلی گلایه کردی چیزی گفتی که نگرانشون کردی و می‌خوان بیان نکنه از من بدگویی کردی نکنه از این زنایی که تا شوهرت خونه نیست گوشی رو برمی‌داری و شروع می‌کنی به ننه من غریبم بازی درآوردن اگه اینجوریه بگو که تکلیف خودمو بدونم@storyland
خدا بخیر کنه معلوم نیست چی گفتی که بنده خدا رو نگران کردی و کشوندیش تا خونه اونم از این راه دور من که میام خونه خستم می‌خوام استراحت کنم زنگ بزن یه جوری توجیهشون کن که حالت خوبه و برگردن خونشون من امشب آمادگی دیدن مهمون ندارم

@storyland

۱۹:۴۵

#گوجه#سبز#پارت#سی#چهار


باز هم با دلایل بی‌منطق و مسخره اون مواجه شده بود اما نمی‌تونست کاری بکنه نمی‌تونست حرف بزنه فقط گفت چشم و قطع کرد@storyland

زنگ زد به مامانش تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که بگه همسرم برای خونه مامانش هماهنگ کرده و و من در جریان نبودم و اونا منتظرمون هستند ان شالله یه روز دیگه میگم تشریف بیارید

مامانش گفت_ خوشگلم دختر قشنگم من نزدیکم میام خونتون یه چایی می‌خورم تا شوهرت بیاد دنبالت بخوایم بریم منم برمی‌گردم

_نه خوب می‌دونید مامان همین الان دارن میان دنبالم یعنی تو راهن
_اما من خیلی نزدیکم مامان جون
_ببخشید مامان به خدا شرمندم نمی‌دونم چی بگم من باید برم آماده شم خداحافظ
@storyland

وقتی گوشی رو قطع کرد نشست و های های گریه کرد هیچ وقت باورش نمی‌شد که بخواد مامانش رو از راه خونش برگردونه دختری که در تمام شهر شهره بود به مادر داری یعنی بهترین فرزند از دید همه بود برای مادرش همیشه همه اولویت زندگیش مادرش بود اما حالا باید مادرش رو برمی‌گردوند چرا چون همسرش گفته بود که باید برگرده
@storyland
و ناز بانو مقید به اطاعت از همسر بود تا جایی که دون اذن همسر کاری انجام نمی‌داد و حالا دلخور و ناراحت از اینکه چرا همسرش اینجوری فکر می‌کنه فقط گریه کرد و در اشکاش عین دونه‌های بارون روی گونه‌هاش می‌لغزیدند و صورتش رو خیس می‌کردند اما نازبانو میون گریه‌هاش آهسته می‌گفت استغفرالله ربی و اتوب الیه

۲۰:۵۲

#گوجه# سبز#پارت_سی_و_پنج

چقدر امتحانات الهی سخته قدر بعضی وقتا تو شرایطی قرار می‌گیری که بهت روزگار مثل زهر می‌گذره هیچ وقت فکرش رو نمی‌کرد ازدواجش اینقدر براش مسئله ساز باشه
@storyland

یک دختر مستقل با تمام انگیزه و توان خودش همیشه دنبال رویاهاش بود و هیچ وقت هیچکس چیزی رو بهش تحمیل نکرده بود @storyland@storyland

اما حالا سر دوراهی قرار گرفته بود الان کارش درست شد عنی واقعاً باید مامانش رو به خاطر اینکه همسرش راضی نیست برمی‌گردوند پس تکلیف اکرام به مادر چی میشه@storyland


مدام توی ذهنش مرور می‌کرد الان کار درستی کردم چرا باید اینجوری می‌شدمامانم چه ذوق و شوقی اومده بود خونمون الان چقدر ناراحت میشه که برگرده چه حالی داره@storyland
یعنی کارم درست بود خوب باید به حرف همسرم گوش می‌کردم مگه نمیگن زن باید همه کاراش رو با رضایت همسرش انجام بده اگه راضی نباشه که مامانم بیاد خونمون درست نیست ولی مامانمه ها چرا شوهرم اصلاً مخالفت کرد مگه مادرا برای رفتن به خونه دختراشون باید هماهنگ کنن سوالایی که پشت سر هم توی ذهن نازبانو مرور می‌شد و نمی‌دونست برای پاسخش باید چیکار کنه

@storyland

وسط همه اینا یه چیزی ذهنشو درگیر کرد اینکه واقعاً چرا باید همسرش با اومدن مامانش به خونشون مخالفت کنه
تلفن زنگ خورد گوشی رو برداشت بله بفرمایید
خودش بود

سلام آره آره گفتم

خب چی شد

دیگه برگشتن
@storyland
ناز بانو با ناراحتی صحبت می‌کرد به این امید که همسرش از توناژ صدای ناراحتش متوجه بشه و حرفی بزنه که بتونه بهش بگه که چه اتفاقی افتاده

درست در شرایطی که نیاز داشت که همسرش باهاش همدردی کنه و حداقل تشکر کنه که به حرفش گوش کرده

قضیه رو کاملاً برعکس کرد

۱۶:۵۶

thumbnail

۲۳:۰۲

بسم الله الرحمن الرحیم#گوجه_سبز#قسمت#سی#پنجم

شلوغه و روزهای سختی رو می‌گذرونیم این روزها درگیر جنگیم جنگی که ما رو برای از دست دادن عزیزترین عزیزترین عزیزامون رهبرمون #شهیدسید#علی#خامنه#ای داغدار کرد@storyland
مدتیه ننوشتم اما امشب تصمیم گرفتم که بنویسم با خوندن این یک جمله دلم خیلی شکست از درون از اعماق وجودم@storyland
بعضی وقتا حس می‌کنم نوشتنم بی‌فایده است چرا باید روزهای غم درد اذیت و آزارم رو بنویسم و با خوندنش مخاطبینم رو اذیت کنم@storyland
شاید امشب قوی‌ترین انگیزه رو پیدا کردم من روایت می‌شم من تعریف می‌شم اما از لحظه‌ای که کم آوردم درست از لحظه‌ای که خسته شدم و درست از لحظه‌ای که رها کردم دخترهای نازنین من الان روایت روزهایی از زندگی من روکه من اصلاً و ابداً خودم نبودم من از اول زندگیم که زندگی رو فهمیدم تا تاریخ عقدم خودم بودم از روزی که عقد کردم تا روزی که رها کردم خودم با خودم و خدای خودم دچار چالش بودم و هیچ وقت نفهمیدم چرا اون همه سال تحمل کردم و حالا برای اینکه روایت بشم از تمام گذشت‌هام جدا از تمام خوبی‌هام
@storyland
یک هیولا روایت میشه ک مادر بی‌عاطفه یک انسان بی‌وجدان یک خیانتکار کسی که زندگی رو خراب کرده و کسی که بچه‌هاش رو رها کرده و کسی که ترک کرده@storyland
اما این روایت دقیقاً روایت از لحظه‌ایه که من تحملم تموم شد و شدم شبیه خودشون یه روزی خواهرش بهم گفت اگر می‌خوای قد و اندازه برادر من باشی باید مثل خودش باشی است@storyland
من هیچ وقت نتونستم مثل اون باشم پس رها کردمو حالا درست روزی که ایام تاریخ تولد دخترم هست
@storylandوقتی بهش زنگ می‌زنم حتی تلفنم رو جواب نمیده اردیبهشت ۱۴۰۵ مادری که با یاد ثانیه ثانیه لحظه‌هایی که حتی باردار بوده هنوز داره زندگی می‌کنه حتی نمی‌تونه بچه‌هاشو ببینه جگرگوشه نازنین من الان بزرگ شده یک سال بزرگ‌تر شده اما بدیش اینه که یک سال از روایتی که براش ساختن بیشتر شد اونا من رو تعریف نکردن من رو از لحظه‌ای که مطیع محض همسرم بودم تعریف نکردنداز دویدن‌ها از خوبی‌هام از گریه‌هام برای داشتنشون از #خدا از مهربونیام از محبت‌هام از بله چشم گفتن‌هام از هیچ کدومشون روایت نشدم @storyland
دخترای من هر دوتاشون زودتر از موعد دنیا اومدن اما اون روزا براشون روایت نشده قصه زندگی من برای بچه‌هام از لحظه‌ایه که خسته شدم داد زدم به در کوبیدم و گفتم دیگه نمی‌تونم تو این زندگی بمونم

۲۳:۱۵