Name : A girl in the shadows of fear
Part 5---# فصل پنجم: چهرهی تاریک
رؤیا به سمت دیوار دوید. او با جیغ گفت: «بابا! من اینجا هستم! کمک کن!»
صدای پدر از پشت دیوار میآمد: «رؤیا... باز کن... من سردمه...»
رؤیا دستش را روی دیوار گذاشت تا جایی را پیدا کند که صدا از آن میآمد. اما وقتی دستش به دیوار رسید، دیوار دیگر سفت نبود. دیوار مثل یک ژلهی سیاه و چسبناک بود. دست رؤیا در دیوار فرو رفت!
او با ترس دستش را عقب کشید، اما دیوار او را رها نکرد. دیوار شروع کرد به کشیدنِ آرامیِ او به سمت خودش.
رؤیا با لرزش، چراغقوه را به سمت جایی که صدا میآمد گرفت. ناگهان، از میانِ آن دیوارِ سیاه و لرزان، یک چهره بیرون آمد.
آن چهره شبیه پدرش بود، اما نه درست! چشمهای پدرش سیاه و خالی بود، انگار که جای چشمهایش را خالی کرده باشند. پوست صورت او مثل مومِ ذوب شده بود و لبخندِ بسیار پهنی روی صورتش داشت؛ لبخندی که خیلی بزرگ بود و تا گوشهایش میرسید.
آن موجود با صدای پدرش گفت: «بیا اینجا رؤیا... اینجا خیلی گرم و خوب است...»
رؤیا فهمید که این پدرش نیست! این یک شبیهساز است! چیزی که سعی دارد خودش را شبیه آدمها کند تا آنها را بگیرد.
همان لحظه، اتاق شروع به لرزیدن کرد. سقف اتاق ترک خورد و از میان ترکها، آن دهها چشمِ سفید که رؤیا زیر تخت دیده بود، به سمت او ریختند و مثل بارانِ چشم روی سر او فرود آمدند!
رؤیا چشمهایش را بست و فریاد کشید. وقتی چشمهایش را باز کرد، دیگر در اتاق نبود. او در یک فضای کاملاً سفید و بیانتها بود، اما یک نفر یا چیزی، دقیقاً پشت سرش ایستاده بود و داشت به گردن او نفس میکشید...
---
پایان فصل پنجم

برای فرستادن پارت بعدی ۵ ری اکت
میخوام
رؤیا به سمت دیوار دوید. او با جیغ گفت: «بابا! من اینجا هستم! کمک کن!»
صدای پدر از پشت دیوار میآمد: «رؤیا... باز کن... من سردمه...»
رؤیا دستش را روی دیوار گذاشت تا جایی را پیدا کند که صدا از آن میآمد. اما وقتی دستش به دیوار رسید، دیوار دیگر سفت نبود. دیوار مثل یک ژلهی سیاه و چسبناک بود. دست رؤیا در دیوار فرو رفت!
او با ترس دستش را عقب کشید، اما دیوار او را رها نکرد. دیوار شروع کرد به کشیدنِ آرامیِ او به سمت خودش.
رؤیا با لرزش، چراغقوه را به سمت جایی که صدا میآمد گرفت. ناگهان، از میانِ آن دیوارِ سیاه و لرزان، یک چهره بیرون آمد.
آن چهره شبیه پدرش بود، اما نه درست! چشمهای پدرش سیاه و خالی بود، انگار که جای چشمهایش را خالی کرده باشند. پوست صورت او مثل مومِ ذوب شده بود و لبخندِ بسیار پهنی روی صورتش داشت؛ لبخندی که خیلی بزرگ بود و تا گوشهایش میرسید.
آن موجود با صدای پدرش گفت: «بیا اینجا رؤیا... اینجا خیلی گرم و خوب است...»
رؤیا فهمید که این پدرش نیست! این یک شبیهساز است! چیزی که سعی دارد خودش را شبیه آدمها کند تا آنها را بگیرد.
همان لحظه، اتاق شروع به لرزیدن کرد. سقف اتاق ترک خورد و از میان ترکها، آن دهها چشمِ سفید که رؤیا زیر تخت دیده بود، به سمت او ریختند و مثل بارانِ چشم روی سر او فرود آمدند!
رؤیا چشمهایش را بست و فریاد کشید. وقتی چشمهایش را باز کرد، دیگر در اتاق نبود. او در یک فضای کاملاً سفید و بیانتها بود، اما یک نفر یا چیزی، دقیقاً پشت سرش ایستاده بود و داشت به گردن او نفس میکشید...
---
پایان فصل پنجم
برای فرستادن پارت بعدی ۵ ری اکت
۱۰
۱۴:۰۷