عکس پروفایل 𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭𝓼
۱۸۹ عضو

𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭

‌ܢܚܠߊ‌ܩܢ ܫܝ̇‌ࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ࡍ߭ ܭࡅ߳ߊ‌ܢ̣ߺ ܟܿࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ࡅ߳ࡐ‌ܨ ߊ‌ࡅ࡙ࡍ߭ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܩߊ ܭࡅ߳ߊ‌ܢ̣ߺ ܩܫܝ‌ܦ̇ܨ ܩࡅ࡙ܭࡅ߭ࡅ࡙ܩܢ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܩࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܩܢ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܣߊ‌ࡅ࡙ܨ ܭܘ ܟܿࡐ‌ܥ‌‌ܩࡐ‌ࡍ߭ ࡅ߭ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߳ࡅ࡙ܩࡐ‌ ܩࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܩܢ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܣߊ‌ܨ ܩܥ̇‌‌ܣܢ̣ܨ ܭَܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ ࡅ߳ߊ ... راستی چنلمون دخترونس -🥹undefined:)!
Name : A girl in the shadows of fear undefinedPart 5---# فصل پنجم: چهره‌ی تاریک
رؤیا به سمت دیوار دوید. او با جیغ گفت: «بابا! من اینجا هستم! کمک کن!»

صدای پدر از پشت دیوار می‌آمد: «رؤیا... باز کن... من سردمه...»

رؤیا دستش را روی دیوار گذاشت تا جایی را پیدا کند که صدا از آن می‌آمد. اما وقتی دستش به دیوار رسید، دیوار دیگر سفت نبود. دیوار مثل یک ژله‌ی سیاه و چسبناک بود. دست رؤیا در دیوار فرو رفت!

او با ترس دستش را عقب کشید، اما دیوار او را رها نکرد. دیوار شروع کرد به کشیدنِ آرامیِ او به سمت خودش.

رؤیا با لرزش، چراغ‌قوه را به سمت جایی که صدا می‌آمد گرفت. ناگهان، از میانِ آن دیوارِ سیاه و لرزان، یک چهره بیرون آمد.

آن چهره شبیه پدرش بود، اما نه درست! چشم‌های پدرش سیاه و خالی بود، انگار که جای چشم‌هایش را خالی کرده باشند. پوست صورت او مثل مومِ ذوب شده بود و لبخندِ بسیار پهنی روی صورتش داشت؛ لبخندی که خیلی بزرگ بود و تا گوش‌هایش می‌رسید.

آن موجود با صدای پدرش گفت: «بیا اینجا رؤیا... اینجا خیلی گرم و خوب است...»

رؤیا فهمید که این پدرش نیست! این یک شبیه‌ساز است! چیزی که سعی دارد خودش را شبیه آدم‌ها کند تا آن‌ها را بگیرد.

همان لحظه، اتاق شروع به لرزیدن کرد. سقف اتاق ترک خورد و از میان ترک‌ها، آن ده‌ها چشمِ سفید که رؤیا زیر تخت دیده بود، به سمت او ریختند و مثل بارانِ چشم روی سر او فرود آمدند!

رؤیا چشم‌هایش را بست و فریاد کشید. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دیگر در اتاق نبود. او در یک فضای کاملاً سفید و بی‌انتها بود، اما یک نفر یا چیزی، دقیقاً پشت سرش ایستاده بود و داشت به گردن او نفس می‌کشید...
---
پایان فصل پنجم
undefinedundefined

برای فرستادن پارت بعدی ۵ ری اکت undefined میخوام
undefined۲

۱۰

۱۴:۰۷