عکس پروفایل 𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭𝓼
۱۸۹ عضو

𝓼𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓽𝓲𝓶𝓮‌ 🎀ܥ‌‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ࡍ߭

‌ܢܚܠߊ‌ܩܢ ܫܝ̇‌ࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ࡍ߭ ܭࡅ߳ߊ‌ܢ̣ߺ ܟܿࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ࡅ߳ࡐ‌ܨ ߊ‌ࡅ࡙ࡍ߭ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܩߊ ܭࡅ߳ߊ‌ܢ̣ߺ ܩܫܝ‌ܦ̇ܨ ܩࡅ࡙ܭࡅ߭ࡅ࡙ܩܢ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܩࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܩܢ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܣߊ‌ࡅ࡙ܨ ܭܘ ܟܿࡐ‌ܥ‌‌ܩࡐ‌ࡍ߭ ࡅ߭ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߳ࡅ࡙ܩࡐ‌ ܩࡅ࡙ܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܩܢ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܩߊ‌ࡍ߭ ܣߊ‌ܨ ܩܥ̇‌‌ܣܢ̣ܨ ܭَܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ ࡅ߳ߊ ... راستی چنلمون دخترونس -🥹undefined:)!
╔══════ ೋღ undefined ღೋ ══════╗ undefined *STORY TIME undefined
╚══════ ೋღ undefined ღೋ ══════╝

─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───
undefined
رازِ جزیره‌ی سایه‌پژواک
─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───

«رایان»، نقشه‌کشی جوان که بیشتر وقت‌هایش را در کتابخانه‌های قدیمی و بازارهای سیاه می‌گذراند، نمی‌دانست یک تکه کاغذِ پوسیده قرار است زندگی‌اش را دگرگون کند. undefined او در یک مغازه‌ی کوچک و تاریک، با جعبه‌ای چوبی و قدیمی روبه‌رو شد که زیر لایه‌ای از خاک پنهان شده بود. undefined

داخل آن، نقشه‌ای با چرمی باکیفیت بود؛ نقشه‌ی جزیره‌ی «سایه‌پژواک» که در افسانه‌ها «نفرین‌شده» بود. undefined روی نقشه با جوهر طلایی نوشته شده بود:
«قلبِ خورشید، جایی که سایه‌ها به هم می‌رسند.»* undefined

رایان با قلبی که مثل طبل می‌کوبید، به سوی آن نقطه در اقیانوس حرکت کرد. undefined وقتی رسید، جزیره‌ای وهم‌آلود با درختان عظیم و مه‌های غلیظ پیش چشمش بود. undefined او از میان جنگل‌های سمی و کنار آبشارهای سیاه عبور کرد تا به جایی رسید که سایه‌های صخره‌ها در ظهر روی هم می‌افتادند. undefined
با لرزشِ دست، زمین را کند و ناگهان... صدای برخورد فلز با چیزی سخت! undefined او با دیدنِ لبه‌ی یک صندوقچه‌ی برنزی و الماس، نفس در سینه‌اش حبس شد. undefined اما در آن صندوق، چیزی فراتر از طلا بود: یک کره‌ی فلزی که نقشه‌ی ستاره‌ها را روی سقف غار می‌انداخت! undefined
در همان لحظه، صدای قدم‌های سنگینی از میان مه‌ها شنیده شد... undefined رایان فهمید تنها نیست! او حالا باید بین فرار کردن یا رودررو شدن با نگهبانانِ پنهان، یکی را انتخاب کند. undefinedundefined
─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───undefined [@storytimeletsreadbook1405]

۳

۱۷:۲۲