نوشتن روز به روز داره سخت تر میشه...!ایده ها و حرف های تکراری...هیچ تحولی درونم اتفاق نمیفته...فکر هام مثل موج های ریز لب ساحل یکنواخت شده...تنها چیزی که باعث میشه باز هم سعی کنم به زور یه چیزی بنویسم...حس موظف بودنِیعنی فکر میکنم اگر الان از ثانیه به ثانیه نُت برداری نکنم بعدا شرمنده ی کسایی میشم که میخوان بدونن این روز ها چه حال و هوایی داشته...حسرت میخورم به اون هایی که بلدن چطور قلم دست بگیرن...حسرت میخورم به اون هایی که مغزشون پر از ایده های نابِ...من هم مثل کودک نو پایی تو نوشتن سعی میکنم خودی نشون بدم...ولی کو استعداد:((( یکی از رفقا میگفت همین که دلت میخواد بنویسی کافیه...!به شوخی گرفتمش....ولی ته دلم...میدونستم و قبلا هم خودم گفته بودم که همین بی هیاهویی و بی ایده بودن خودش روایت کاملیِ...!این روز ها که ننوشتم احساس کمبود میکنم...انگار یه جای کار میلنگِ...دلم میخواد بنویسم از روزهایی که همه فکر میکنن باید خاص باشه و لی معمولیه...ما خیلی داریم معمولی به زندگیمون ادامه میدیم...و این انگار چارچوبی نیست که مردم تو ذهنشون کشیدن...دلم میخواد بنویسم از حس بی حوصلگی که فقط در خودم میبینم...انگار همه فهمیدن چه راهی رو باید برن و چطور خودشون رو از این منجلاب جنگ بکشن بیرون... ولی من هنوز دست و پا میزنم تا اون نقطه ی تحول رو پیدا کنم...هنوز درون فکر های پوچ گمم...:(دلم میخواد بنویسم از بارون رحمتی که هر شب تقریبا میباره...رعد و برق هایی که از صدای انفجار هم جلو میزنن...انگار قطرات بارون دلشون میخواد چیزی بگن...انگار پیامی دارن که مردم عادی سر از حرف هاشون در نمیارن...شاید همه ی حرف هایی که زدم پراکنده و مبهم باشه...ولی حیفه این روز ها قلم رو کنار گذاشتن...چون این روز ها که میگذره...هیچ کس یادش نمیمونه دقیقا چه حس هایی رو تجربه کرده...!#فاقد_تاریخ دانه ی بی قرار...
!@takeye
۱۲:۱۲
یک دفعه دلم خیلی شکست...!نمیدونم چرا ولی با دیدن پوستر شهادت این مرد خدا دلم گرفت...انگار غم های دنیا روی سرم خراب شد...این غم عادی نبود...حداقل برایِ منِ بی احساس...احساس میکنم این یکی نباید میرفت...همونطور که احساس میکردم رهبر شهید نباید میرفت...جایی خوندم که .... عـاقبت ِ مُقَـلِدان ِخـامنهای ،چیزی جز شهــادت ،نخـواهد بود ...خوشا به سعادت این دلیر...!چقدر خوب است که این دعا ورد زبانمان شود...!《*اللهم إنی أسئلك خیرا ما سالک منه عبادك الصالحون》*#فروردین_۱۰دانه ی بی قرار...
!@takeye
۹:۲۲
انگار جملات و کلمات کنار هم نمی نشینند...!نمیدونم چطور حسم رو باید توصیف کنم...فقط گیجم...سردرگمم...چرا همه دارن شهید میشن....؟چرا هرکس که بهش دل خوش میکنیم مارو تنها میذاره...؟نکنه ما اشتباه میکنیم...!؟شاید خدا میخواد بهمون بفهمونه که به هرکس جز من تکیه کنی از پشتت برش میدارم...اینقد این کار رو میکنم تا فقط من رو ببینی..تا فقط بیای پیش خودم...یاد آیه ای از سوره ی یوسف افتادم...قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ 《[یعقوب] گفت: «من نالهی آشکار و اندوه [پنهان] خود را به درگاه خدا شِکوه مىبرم و از [لطف] خداوند چیزهایى مىدانم که شما نمىدانید. يوسف - 86》شاید این همه شهید و این همه غم فقط نشونه س...نکنه به جای تکیه به خدا به خلق خدا دل بستیم...!خداکنه حواسمون پرت نشه از اونی که داره دل ها رورصد میکنه :)#فاقد_تاریخ دانه ی بی قرار...
!@takeye
۹:۲۸
جانسوز بودنش زیادی بود...!چند بار خواندمش...نوزاد...پرتاب...:(((از آن دست و پای نحیف دیگر چه می ماند...؟استخوان های خورد شده و پوست خراشیده..؟؟؟حقش این بود!؟شاید میخواست با شرین زبانی هایش دل مادرش را اسیر خود کند...!شاید میخواست از نوجوانی برای اهداف و آرزوهایش ، سخت بجنگد...!شاید میخواست در جوانی کاره ای شود...!شاید میخواست تشکیل خانواده بدهد و رشد کند...!ولی هیچکدام نشد....نه اینکه نخواهد...نگذاشتند...؛سهمش از این دنیا هیچ بود و هیچ....با اینکه دنیا با او مهربان نبود...ولی....تا آخرین قطره ی خونش...به دور از هر شعاری...ایستاد...و شد نشانه...شد جرقه ای کوچک...تا دل های آماده را بیدار کند...او...همه ی وظایفش را مو به مو انجام داد...!تا ما یاد بگیریم:)حواسمان هست؟#فاقد_تاریخ دانه ی بی قرار...
!@takeye
۱۰:۳۰
صدایی می آمد که تا به حال نشنیده بودم...!به پنجره ای که با پرده پوشیده شد بود زل زدم...دلم میخواست پرده را کنار بزنم تا بفهمم بیرون چه میگذرد...ولی حِسَش نبود :)در حال کلنجار با خودم بودم تا حس فضولیم را خفه کنم....یک دفعه پرده که یک متر حداقل با من فاصله داشت خورد توی صورتم...انگار چیزی محکم به پنجره برخورد کرده باشد...شاید باورش سخت باشد ولی اول فکر کردم گربه به شیشه خورده...:)))دیگر نمیشد نشست...بلند شدم پرده را کنار زدم...هییییچ خبری نبود...دقیقا رو به روی پنجره ایستادم منتظر انفجار بعدی شدم...کارم دیوانگی بود ولی هیجان داشت خفه ام میکرد...:)دست هایم را روی چارچوب سفید پنجره گذاشتم...شیشه ی دو جداره تاب بر داشت انگار میخواست توی صورتم بخورد...با خودم گفتم کار خدا بود واقعا وگرنه با این موج قوی قطعا باید شیشه ها توی صورتم خورد میشد....!در این بین فقط کنجکاو بودم که بدانم کجا را زدند که تا به حال صدا به این مهیبی و موج به این عظیمی ندیده بودم...یکی از رفقا که خارج از شهر ساکن هست پیام داد که همه خوبین؟؟؟اینجا بود که فهمیدم انفجارِ امروز خیلی خیلی به خانه ی ما نزدیک بوده...حیف که باز هم لیاقت شهادت نداشتیم....هر دفعه که به این انفجار نزدیک فکر میکنم...و یاد افکارِ خودم در آن لحظه می افتم...(گربه ای که به شیشه خورده) با خودم می گویم دشمن چطور فکر کرده ما میدان را خالی خواهیم کرد...؟! ما در وسط جنگ هم احتمال انفجار را هم نمی دهیم...ما چهارشنبه سوری هایمان از جنگ شما پر سر و صدا تر است...جمع کنید بساطتان را!!!!چطور فکر کردید ما را شکست میدهید؟!ما ملت شهادتیم....!«الّلهمارزُقناتَوفيقَالشّهادةفيسَبيلِك» #فروردین_۱۲دانه ی بی قرار...
!@takeye
۱۱:۲۱
نقاشی عموهای هوافضا خیلی داره خوشگل میشه:)ترم چندن مگه:)🥹؟
۱۷:۰۱
۱۷:۰۱
۱۷:۰۱
آرزویی که به دل خیلی هامان مانده...!چقدر زیباست که روی سنگ قبرمان این جمله نقش ببندد:)قبلا شهادت دور تر بود...نزدیک لبنان و سوریه...ولی حالا انگار دعا هایمان نزدیک اجابت شده...یعنی می شود:)؟#فاقد_تاریخ دانه ی بی قرار...
!
@takeye
@takeye
۱۷:۰۸
صبح که از خواب بیدار شدم فکر نمیکردم همچین روزی در انتظارم باشد...!سر مسائلی ذهنم درگیر بود و تمرکز کافی نداشتم...خیلی کلافه بودم و هیچ چیزی سر جای خودش نبود...نزدیک های ظهر خاله ام زنگ زد و گفت شام نذارین من براتون میارم دور هم باشیم...خدا می داند که چقدر خوشحال بودم که لازم نیست غذا بپزم :)))))شب شد و غذا رسید...همانطور که میخواستم غذا را بکشم بحث مادر و خاله طوری پیش رفت که تصمیم بر رفتن به تجمع شد...(نامردا من گشنمه م بووووود)غذا ها را با جا توی یخچال گذاشتم و حاضر شدم...خیلی خسته بودم واقعا دلم نمیخواست که امشب را بیرون بگذارنم....ولی چون خواهرانم خیلی ذوق کرده بودند که از خانه بالاخره بیرون میروند چیزی نگفتم...قرار بود تجمعی برویم که سر خیابانمان است و جزءِ میادین اصلی نبود...به خاطر همین نه لباس گرم بردم و نه کمربند بستم...(تو روحم!)سر دوراهی که رسیدیم مقصد تغییر کرد و قرار شد تجمعی برویم که درست حسابی باشد...به سمت انقلاب حرکت کردیم....در مسیر به هر جایی میرسیدیم که مردم کنار خیابان ایستاده بودند و پرچم تکان می دادند ، شوهر خاله ام دست گره کرده اش را بیرو میآورد و خداقوت میگفت...صحنه ی به شدت دلنشینی بود:))رسیدیم دم دانشگاه تهران...یکم ایستادیم و دیدیم خبر خاصی نیست...دوباره راه افتادیم به سمت انقلاب...در مسیر صفِ بلندِ روانی بود که معلوم نبود چه می دهند...ولی کل خانواده ایستادند تا از این خوردنیِ نا معلوم جا نمانند...مدام میپرسیدم مگر چه می دهند که باید توی صف بایستیم؟! شاید چیزی که می دهند رو دوست نداشته باشیم...!میگفتند می رسیم میفهمیم:////رسیدیم...نیمرو پخش میشد ساعت ۱۱ نصف شب:|فکر نمیکردم شبی در خیابان آن هم ساعت ۱۱ نیمرو بخورم...البته که چون از گشنگی در حال مرگ بودم ، همین نمیرو را روی سرم گذاشتم و از عمق جان قربان صدقه اش رفتم:))))تا برسیم به انقلاب من به خدا رسیدم...یک دست پرچم...یک دست گوشی برای گرفتن عکس...و همزمان نگه داشتن شلوار بدون کمربند...:////وقتی رسیدیم خودِ میدان صدای طاهری می آمد...ولی خانواده ایستادند...گفتند گوش بچه ها اذیت میشه...من دلم نمی آمد حالا که تا اینجا آمدم جلو نروم...رفتم لا به لای جمعیت...تقریبا به جمعیت عادت کرده بودم و مثل گذشته ها حیرت زده نمیشدم...ولی با این حال از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم...تجمعات برای من آنقدر دست نیافتنی هست که وقتی همه چی جور می شود تا بروم واقعا معجزه میبینم...!همانطور که ایستاده بودم و پرچم را بالا گرفته بودم و حس تکان دادنش نبود و این وظیفه را به عهده ی باد گذاشته بودم ، یک خانمی یک دسته گل داوودی سفید داد به من...راستش نه از گل خوشم می آید و نه از داوودی آن هم در آنجا... با وضعیت بسیار دوست داشتنیِ من...تا آمدم پس بدهم رفت...چند نفر می آمدند و از من می پرسیدند که گل را کجا گرفتم...تا میخواستم دسته گل را به آنها غالب کنم...فکر میکردند دارم تعارف میکنم و سریع جیم میشدند:////آخه من با گلِ سر مزار چه کار کنم مومن....به ناچار علاوه بر پرچم و گوشی و کمر شلوار مجبور شدم یک دسته گل هم با خود این طرف آن طرف ببرم...خدا را شکر که تصمیم بر رفتن به خانه شد...من هم برگشتم پیش خانواده و گل را با عشقِ تمااام به خاله هدیه دادم...چون عاشق داوودی هستم در مسیر برگشت به ماشین هم یک بنده خدا از همان گل های داوودی به ما داد:|||||توی ماشین که نشستیم از بوی داوودی سر درد شدیدی گرفتم...در مسیر هم گل هایی که دست خواهرم بود میخورد توی صورتم...زندگی در آن لحظات به شدت زیبا بود...من نمیدانم چرا گلِ سر مزاری؟!نمیشد به جای یک دسته گل یه شاخه رز بدهند؟مردم خوشحال تر نمی شدند؟!به هر حال دستشان درد نکنه...پول دادند بابتش بالاخره....با همه ی این فراز و نشیب ها باز هم خیلی خوش گذشت...تجمعات واقعا به انسان طراوت می بخشد..!شکر که همان اول مخالفت نکردم و این شب را برای خودم رقم زدم:)#فرودین_۱۵دانه ی بی قرار...
!@takeye
۳:۵۵
فقط به دعای فرج آخر تجمع رسیدم...ولی همان هم غنیمتی بود...!همه رو به قبله ایستاده بودند و پرچم ها را ثابت نگه داشته بودند تا دست نوازشگر باد آن ها را به رقص در بیاورد...دقیقا باد طوری میان پرچم ها میپیچید که با نوای دعا هماهنگ بود:))در این بین کودکی توجهم را جلب کرد...دخترک حداکثر ۲ سال داشت...در بغل پدرش ورجه وورجه میکرد و میخندید...تا اینکه...همه به احترام صاحب الزمان دست هایشان را روی سر گذاشتند...دخترک به تقلید از بقیه دست های کوچک و نازش را روی سر گذاشت...و تا انتهای دعا دست هایش پایین نیامد...بغضم ترکید...به دست های کوچک دخترک ۲ ساله...اللهم عجل لولیک الفرج :)#فروردین_۱۶دانه ی بی قرار...
!@takeye
۲۰:۴۰
سِد مجید نقطه زن...!با موشک صورتی
:)تل آویو رو شخم بزن!!!!منو ی باز که میگن دقیقا همینه...عمو های هوافضا>>>>>>>>
۱۶:۲۷
پرچم دو برابر قدش بود...!ولی تمام تلاشش این بود که پرچم را مثل بزرگتر ها بچرخاند...پرچم ، چند باری توی چشمُ چال مردم و می رفت...ولی ذره ای اهمین برایش نداشت...حتی دو سه بار پرچم روی سر خودش فرود آمد...ولی انگار نه انگار...نه به دنبال بازی بود و نه به دنبال شیطنت...فقط و فقط روی تکان دادن پرچمش تمرکز کرده بود...تند تند راه میرفت خودش را به جمعیت میرساند...انگار وظیفه اش را از همین حالا شناخته بود...!انگار میدانست چگونه باید دشمن را سر جایش بنشاند...!از خیلی بزرگتر های این دوره زمانه میهن دوستی و وطن پرستی اش بیشتر بود...ایران زادگاه چنین فرزندانیست...!با آینده چه میکنید؟!#فروردین_۱۷دانه ی بی قرار...
!@takeye
۳:۰۹
حکمآنچهتوفرماییآقاجان؛سَمعاًوطاعَتاحرفی دیگر باقی نمی ماند....چطور به خودتان اجازه ی اظهار نظر می دهید؟!بزرگتر ما ؛ صاحب اختیار ما ؛ همه چیز ما آقا سید مجتبی ست....فقط اطاعت میکنیم و سکوت...!#فروردین_۱۹دانه ی بی قرار...
!@takeye
۳:۰۷
من خیــٰال می کردم رفتنش ممکن نیست
رفتنش ممکن شد بــٰاورش ممکن نیست:)کسی حس میکند چهل روز از این داغ عظیم گذشته باشد؟! انگار همین دیروز بود که دانش آموزان التماس دوست و آشنا و مدرسه و خانواده میکردند که کارت ورود به بیت رهبری و مراسم دیدار با دانش آموزان بگیرند....انگار همین دیروز بود که تمام دلخوشی فرزندان شهدا دیدار خصوصی با آقا بود....تا دست نوازشگرش را روی موهای پریشانشان بکشد و دستان کوچک و لطیفشان را ببوسد... دقیقا مثل پدرشان:))انگار همیندیروز بود که پای تلویزیون مینشستیم و منتظر پیام آقا می شدیم....با این همه خاطره چه کنیم؟!نماز های عید...پیام های نوروزی...ديدار با اقوام و قشر های مختلف...شب های محرم در پارکینگ های بیت...آن لبخند ها...آن اشک ها...آن[ به معنای واقعی کلمه ] گفتن ها...آن ذوق مادر های شهدا بعد از آمدن آقا به خانه شان...آن انگشتر های تبرکی...آن چفیه های خوشبخت...آن محفل شاعران...آن شعر های روی سنگ قبر...آن بوسه ها بر روی گونه های فرزندان شهدا...آن عصا چرخاندن ها...آن رجز خواندن ها....آن...!چطور چهل روز بدون صاحب این خاطره ها دوام آوردیم...؟چگونه با این سینه ی سنگین هر شب در خیابان حاضر شدیم....؟هنوز جگرمان میسوزد...هنوز داغمان مثل روز اول تازه است...اما...هنوز هم وقت عزاداری نیست...غمگینیم...ولی همچنان جور دیگری نشان میدهیم که داغ دیده ایم...با صلابت...با اقتدار...کف خیابان...!در این بین هم یادمان نرود حضرت آقا نمیتوانست سرنوشتی جز شهادت داشته باشد...!لیاقتشان همین بود...خوشا به سعادتشان...:)وحالا ما با دعای ایشان بعد از ۸۰ - ۹۰ سال خدمت به اسلام إن شاءلله که شهید میشویم و هم سفره ی ایشان می شویم:))))«الّلهمارزُقناتَوفيقَالشّهادةفيسَبيلِك» #اربعین_رهبر#به_یاد_لبخند_هایش#فروردین_۲۰دانه ی بی قرار...
!@takeye
رفتنش ممکن شد بــٰاورش ممکن نیست:)کسی حس میکند چهل روز از این داغ عظیم گذشته باشد؟! انگار همین دیروز بود که دانش آموزان التماس دوست و آشنا و مدرسه و خانواده میکردند که کارت ورود به بیت رهبری و مراسم دیدار با دانش آموزان بگیرند....انگار همین دیروز بود که تمام دلخوشی فرزندان شهدا دیدار خصوصی با آقا بود....تا دست نوازشگرش را روی موهای پریشانشان بکشد و دستان کوچک و لطیفشان را ببوسد... دقیقا مثل پدرشان:))انگار همیندیروز بود که پای تلویزیون مینشستیم و منتظر پیام آقا می شدیم....با این همه خاطره چه کنیم؟!نماز های عید...پیام های نوروزی...ديدار با اقوام و قشر های مختلف...شب های محرم در پارکینگ های بیت...آن لبخند ها...آن اشک ها...آن[ به معنای واقعی کلمه ] گفتن ها...آن ذوق مادر های شهدا بعد از آمدن آقا به خانه شان...آن انگشتر های تبرکی...آن چفیه های خوشبخت...آن محفل شاعران...آن شعر های روی سنگ قبر...آن بوسه ها بر روی گونه های فرزندان شهدا...آن عصا چرخاندن ها...آن رجز خواندن ها....آن...!چطور چهل روز بدون صاحب این خاطره ها دوام آوردیم...؟چگونه با این سینه ی سنگین هر شب در خیابان حاضر شدیم....؟هنوز جگرمان میسوزد...هنوز داغمان مثل روز اول تازه است...اما...هنوز هم وقت عزاداری نیست...غمگینیم...ولی همچنان جور دیگری نشان میدهیم که داغ دیده ایم...با صلابت...با اقتدار...کف خیابان...!در این بین هم یادمان نرود حضرت آقا نمیتوانست سرنوشتی جز شهادت داشته باشد...!لیاقتشان همین بود...خوشا به سعادتشان...:)وحالا ما با دعای ایشان بعد از ۸۰ - ۹۰ سال خدمت به اسلام إن شاءلله که شهید میشویم و هم سفره ی ایشان می شویم:))))«الّلهمارزُقناتَوفيقَالشّهادةفيسَبيلِك» #اربعین_رهبر#به_یاد_لبخند_هایش#فروردین_۲۰دانه ی بی قرار...
۲۰:۴۷
اینطور میشود که پیروزی پشت پیروزی روزیمان میشود...:)نمونه اش مذاکره ای که با قدرت آن را ترک کردیم...!#فروردین_۲۳دانه ی بی قرار...
!
@takeye
@takeye
۲۳:۰۵
داشتم مثل هر روز به حفظ قرآن می پرداختم...هنوز چند صفحه ی دیگر باید حفظ میکردم...از بقیه ی بچه های کلاس عقب تر بودم...اما چون سر کلاس ها حضور داشتم یک چیز هایی از صفحه ها توی ذهنم مانده بود...صفحه ی اول تمام شد...برای استراحت...رفتم تا دوری توی گوشی بزنم...یکی از کانال هارا باز کردم زیر کلیپ کوتاهی نوشته بود تزریق آرامش...قبل از باز کردن فیلم میدانستم محتوا قرآنی ست و با ذوق آن را باز کردم...از وقتی حفظ را شروع کردم برای فیلم های این تیپی خیلی هیجان دارم...چون برایم جالب است که بدانم محتوا را حفظم یا نه؟!فیلم لود شد....چقدر آشنا بود...حفظش نبودم...کمی مکث کردم...خودش است...آیه های انتهایی سوره ی شعراء...همان هایی که امروز باید حفظش را تمام میکردم..چه تصادف جالبی...رفتم ترجمه و تفسیر خواندم...احساس میکردم رزق امروزم همین چند آیه است...؛)خدایى که چون [به نماز] برمىخیزى، تو را مىبیند. و گردش و حرکت تو را در میان سجدهکنندگان [نیز مىبیند].زیرا که اوست شنوا و دانا.آیا به شما خبر دهم که شیطانها بر چه کسى فرود مىآیند؟بر هر دروغساز گنهپیشهاى فرود مىآیند.[این افراد،] به سخنان شیطانها گوش فرامىدهند، و بیشترشان دروغگویند.[پیامبر خدا شاعر نیست؛ زیرا] از شاعران، گمراهان پیروی میکنند.آیا ندیدی که آنان در هر وادی [خیالی] سرگشتهاند؟ و مطالبی میگویند که [خود] به آن عمل نمیکنند؟ شعراء آیات 226 _ 218 :)چقدر امروز به شنیدن این آیات احتیاج بود...چقدر شرح حال بود...چطور خدا اینقدر حواسش به ما هست؟!ما دقیقا در بغل خداییم و نمی دانیم!!#جهت_تلنگر#فاقد_تاریخدانه ی بی قرار...
!
@takeye
@takeye
۱۷:۲۱
همه از این حجمِ مقاومت حیرت زده اند...!چطور چنین ملتی پدید آمده؟!این غیرت و ایستادگی ریشه در کجا دارد؟!جوابش را خودمان کم و بیش می دانیم...ما ملت امام حسینیم...!ما از امامان یادگرفتم چگونه پای حق بایستیم و در مقابل ظالم تسلیم نشویم!!ما با اینکه بهای این مقاومت را میدانیم ولی همچنان پایداریم...چون الگو و رهنمای ما مستقیما به خدا وصل است!این دستاورد کمی نیست...و هرگز یادمان نرود که در نهایت...عشق حسین ما را نجات خواهد داد:)))#فاقد_تاریخ دانه ی بی قرار...
!@takeye
۱۹:۳۸
مادرش دلتنگ بود...!دلتنگ تر از همیشه...دلتنگ تر از ۴۰ روزِ پیش...مادرش..وقتی صدای انفجار را شنید...دلش لرزید..وقتی به مدرسه رسید و اوضاع را دید..دلش تنگ شد برای خنده های کودکانه ی پسرش...وقتی ۴۰ روز پیش حلال احمر شروع کرد به گشتن دنبال پسرش...دلش کمی آرام گرفت...امیدی کوچک در دلش جوانه زد...ولی امان از امروز...امان از لحظه ای که خبر بسته شدن پرونده ی پسرش را با عنوان*《مفقودالاثر》* به او دادند...فرو ریخت...جگرش خون شد...تمام امید هایی که در این روز ها با خود حمل میکرد را در آنی از دست داد...دلتنگ شد...دلتنگ تر از همیشه...!دلش میخواست خودش هم با پسرش میرفت...دلش میخواست فقط یک بار دیگر..فقط یک بار...آن خنده های معصوم و از ته دل را دوباره ببیند...داغی که او داشت را فقط خودش میفهمید...آخر او تنها مادری در میناب بود که جسم کودکش را دیگر ندید...از پسرش مانده بود یک لنگه کفش و یک پلیور آبی...برای پسرش یک دسته گل خریده بود...خریده بود تا روی سنگ قبر نمادینَش بچیند...بچیند و حسرت اینکه حتی تکه ای کوچک از جسم پسرش را ندارد... تا مثل بقیه ی مادر ها با آن جسم بی سر و پا حرف بزند... را تا آخر عمر بخورد...حرف بزند و بگوید که اوهم دلش میخواست حداقل پیکر بی جان جگر گوشه اش را در آغوش بکشد...فقط یک بارِ دیگر...ولی حالا کنار سنگ قبری نمادین نشسته است...مدام با خود تکرار میکند...*بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ؟!
پسرش به خاطر کدام شیطنتش اینقدر سنگدلانه پرپر شد؟!
طفل معصومش کجا خطا کرده بود؟!
چیزی که مشخص بود...رفتار وقیحانه ی دشمن بود...که زور و قدرتش فقط طفلان بی پناه را شکست می دهد...
ماکان از میان ما نرفته...او تا ابد...کنار ماست...!
#ماکان_پسر_ایران
#فروردین_۲۷
دانه ی بی قرار...
!*@takeye
پسرش به خاطر کدام شیطنتش اینقدر سنگدلانه پرپر شد؟!
طفل معصومش کجا خطا کرده بود؟!
چیزی که مشخص بود...رفتار وقیحانه ی دشمن بود...که زور و قدرتش فقط طفلان بی پناه را شکست می دهد...
ماکان از میان ما نرفته...او تا ابد...کنار ماست...!
#ماکان_پسر_ایران
#فروردین_۲۷
دانه ی بی قرار...
۱۹:۳۷