طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_یازدهم
: قابله که مهر یوکابد را به دل گرفته بود و بی شک این هم از الطاف خداوند بود، سرش را نزدیک گوش یوکابد برد و گفت: نترس دخترم، با آرامش و آسودگی خیال فرزندت را به دنیا بیاور که اگر فرزندت پسر هم شود من کاری می کنم که جان سالم به درببرد. این کلام آرامشی عجیب برای یوکابد به همراه داشت، بطوریکه دردهایش اندکی آرام تر شد و با آسودگی بیشتری درد را تحمل می کرد. بالاخره دم دم های صبح، پسری بسیار زیبا و نورانی که پدر و مادرش نامش را موسی نهاده بودند به دنیا آمد. یوکابد که امیدی به زنده ماندن موسی نداشت، هیچ لباسی برای او فراهم نکرده بود و تنها لباس موجود، همان پارچه ای بود که قابله آورده بود تا طفل را در آن بگذارد و برای کشتن ببرد قابله موسی را در حالیکه در پارچه پیچیده بود به آغوش کشید و زمانی که چشمش به چهره ی نورانی موسی افتاد، انگار تمام مهربانی عالم را در جانش ریخته باشند، مهر موسی را به دل گرفت و ناخوداگاه همانطور که بوسه ای از گونه ی نرم و لطیف کودک می گرفت او را به یوکابد داد و گفت: دخترم، طفل را شیر بده تا صدای گریه اش بلند نشود و نگذار اصلا گریه کند، من نمی گذارم سربازها از وجود این طفل با خبر شوند و با زدن این حرف طفل را در آغوش یوکابد گذاشت و خودش بیرون رفت. سربازها با سرعت جلو آمدند و رو به قابله قبطی گفتند: چه شد؟! بالاخره نوزاد به دنیا آمد؟! دختر بود یا پسر؟! قابله نیشخندی زد و گفت: زن بیچاره نُه ماه بی آنکه بداند چه در شکم دارد با امید و آرزو زجر کشید و امروز فهمید که تمام زحماتش هیچ و پوچ بوده! یکی از سربازها ابروهایش را در هم کشید و گفت: بچه پسر است یا مرده به دنیا آمده؟! قابله همانطور که اشاره می کرد سربازها به دنبالش راه بیافتند گفت: چه بگویم؟! نه پسر بود و نه دختر! اصلا بچه ای در کار نبود، وقتی که آن زن نگون بخت فارغ شد به جای بچه لخته ای خون بسته و بدبو از او خارج شد، اصلا آدمیزادی در کار نبود. سربازها با شنیدن این حرف قهقه ی بلندی زدند و گفتند: پس تو هم ماه ها قابله ی یک لخته ی خون بودی! ماما سری تکان داد و گفت: برویم....از اینجا برویم تا بیش از این مورد تمسخر سبطیان و بنی اسرائیل قرار نگرفتیم و با زدن این حرف هر سه از محله ی بنی اسرائیل خارج شدند، چرا که دیگر مأموریتشان تمام شده بود. این قابله که خداوند مهر موسی را در دلش انداخته بود یکی از زنان بزرگی بود که در مرحله ی اول تولد موسی باعث نجات جان نبی خدا شد اما چند روزی از تولد موسی گذشته بود، صدای گریه ی نوزاد به همسایگان فهماند که طفلی در این خانه است و این خبر با خبر بیرون آمدن لخته خون از یوکابد در تعارض بود پس.... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#روایت_انسان #قسمت_سیصد_دوازدهم
:
نفوذی های مصری در همه ی محله های بنی اسرائیلی حضور داشتند و از طرفی جایزه کلانی برای هر کس که نوزاد پسری را زنده پیدا و معرفی کند تعیین شده بود و بودند کسانی از بنی اسرائیل که برای کیسه ای زر، خانه ی یوکابد را نشان می دادند چرا که بعضی روزها و شبها صدای گریه ی کودکی از آن خانه می آمد، در صورتیکه قابله ی مصری به همه گفته بود یوکابد فقط لخته ی خون به دنیا آورده است.
خبر وجود نوزادی در خانه ی عمران و یوکابد به دربار فرعون رسید، فرعون دستور داد فوجی از سربازها به خانه ی عمران حمله کنند و اگر نوزادی در آنجا یافتند، او را در دم سر از تنش جدا سازند.
سربازان به سمت خانه ی عمران در حرکت بودند و در این لحظات، یوکابد بی خبر از واقعه ای که در شرف وقوع بود، تشتی خمیر کرده بود و تنور خانه را با هیزم های شعله ور از آتش داغ کرده بود و می خواست نان به تنور بزند که ناگهان درب خانه را محکم زدند.همزمان با زدن در، صدای مأموران حکومتی به گوش یوکابد رسید: در را باز کنید وگرنه آن را می شکنیم.
هارون که پسری کوچک بود با شنیدن صدای مأموران از ترس به سمت مادر رفت و به دامان او آویخت و دل یوکابد در پی موسی بود که کنار تشت خمیر او را خوابانده بود.
یوکابد با سرعت خود را به موسی رساند و او را در آغوش گرفت که ناگهان صدای خوردن جسمی سنگین به درب خانه در فضا پیچید و پشت سرش صدای شکسته شدن درب به گوش رسید
یوکابد دستپاچه شده بود، او می بایست نوزادش را در جایی پنهان کند،اما کجا؟! این خانه جای مخفی نداشت که اگر هم داشت، سربازان جز به جز خانه را می گشتند.
صدای پای گروهی از سربازان که داخل خانه شده بودند بلند شد و یوکابد بدون اینکه فکر کند و به یادآورد که تنور پر از آتش است، موسی را درون تنور گذاشت و خود و هارون کنار تشت خمیر نشستند.
سربازها تک تک اتاق ها را گشتند و سپس به سمت مطبخ آمدند و حالا یوکابد را می دیدند در حالیکه دستانش داخل تشت خمیر بود و بوی آتش و چوب سوخته در همه جا پیچیده بود.
ادامه دارد...
نفوذی های مصری در همه ی محله های بنی اسرائیلی حضور داشتند و از طرفی جایزه کلانی برای هر کس که نوزاد پسری را زنده پیدا و معرفی کند تعیین شده بود و بودند کسانی از بنی اسرائیل که برای کیسه ای زر، خانه ی یوکابد را نشان می دادند چرا که بعضی روزها و شبها صدای گریه ی کودکی از آن خانه می آمد، در صورتیکه قابله ی مصری به همه گفته بود یوکابد فقط لخته ی خون به دنیا آورده است.
خبر وجود نوزادی در خانه ی عمران و یوکابد به دربار فرعون رسید، فرعون دستور داد فوجی از سربازها به خانه ی عمران حمله کنند و اگر نوزادی در آنجا یافتند، او را در دم سر از تنش جدا سازند.
سربازان به سمت خانه ی عمران در حرکت بودند و در این لحظات، یوکابد بی خبر از واقعه ای که در شرف وقوع بود، تشتی خمیر کرده بود و تنور خانه را با هیزم های شعله ور از آتش داغ کرده بود و می خواست نان به تنور بزند که ناگهان درب خانه را محکم زدند.همزمان با زدن در، صدای مأموران حکومتی به گوش یوکابد رسید: در را باز کنید وگرنه آن را می شکنیم.
هارون که پسری کوچک بود با شنیدن صدای مأموران از ترس به سمت مادر رفت و به دامان او آویخت و دل یوکابد در پی موسی بود که کنار تشت خمیر او را خوابانده بود.
یوکابد با سرعت خود را به موسی رساند و او را در آغوش گرفت که ناگهان صدای خوردن جسمی سنگین به درب خانه در فضا پیچید و پشت سرش صدای شکسته شدن درب به گوش رسید
یوکابد دستپاچه شده بود، او می بایست نوزادش را در جایی پنهان کند،اما کجا؟! این خانه جای مخفی نداشت که اگر هم داشت، سربازان جز به جز خانه را می گشتند.
صدای پای گروهی از سربازان که داخل خانه شده بودند بلند شد و یوکابد بدون اینکه فکر کند و به یادآورد که تنور پر از آتش است، موسی را درون تنور گذاشت و خود و هارون کنار تشت خمیر نشستند.
سربازها تک تک اتاق ها را گشتند و سپس به سمت مطبخ آمدند و حالا یوکابد را می دیدند در حالیکه دستانش داخل تشت خمیر بود و بوی آتش و چوب سوخته در همه جا پیچیده بود.
ادامه دارد...
۲۹۷
۱۶:۳۴