عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هجدهم undefined: مردم مصر که مستاصل شده بودند به سمت موسی رفتند، او را دوره کردند و با عجز و زاری و التماس از موسی خواستند که دعا کند تا این عذاب از آنها برداشته شود قبطیان جلوی موسی به ناتوانی خدایان مصر اقرار کردند و اعتراف کردند که خدای موسی از تمام خدایان مصر قدرتمند تر است و به موسی قول دادند اگر او دعا کند که این عذاب هم از مصر برداشته شود، آنان فرعون را مجبور می کنند تا او زندانیان بنی اسرائیل را از بند و زندان آزاد کند. حضرت موسی با اینکه میدانست ممکن است قبطیان دوباره خلف وعده کنند اما باز هم با آنها عهد بست چون اراده ی خداوند بود که کار اینچنین پیش برود تا همگان بدانند که فرعون و خدایان مصر باطل هستند و تنها حق و حقیقت در این دنیای بزرگ، خدای یکتا و احد و واحد است. قبطیان با موسی عهد بستند و باز هم موسی به بالای تپه ای مشرف به پایتخت مصر رفت و در بین نگاه های خیره ی قبطیان دستانش را به آسمان بلند کرد و ابتدا ذکری زیر لب گفت و سپس از خداوند خواست تا عذاب وزغ ها را از سر مصر بردارد و خیلی زود در چشم بهم زدنی، لشکری از وزغ و قورباغه داخل نیل فرو رفت، وزغ ها همانطور که یکباره و ناگهانی آمده بودند به یکباره هم رفتند، دیگر در شهر نه صدای نکره ی وزغ ها بود و نه خبری از آنها در زندگی قبطیان بود. قبطیان به نزد فرعون رفتند و از او خواستند تا اینبار به عهدش وفا کند و بنی اسراییل را از زندان آزاد کند، اما باز هم هامان و شبکه ی قدرتمندی که راه انداخته بود مانع این شد که مومنان بنی اسرائیل از زندان آزاد شوند و باز هم فرعون و قبطیان عهد خود را شکستند. چند صباحی که از عذاب قبطیان گذشته بود، گویی هر انچه را که بر سرشان آمده بود فراموش کردند، دوباره زندگیشان همچون قبل شده بود و تمام امورات آنها بر مدار بت پرستی می گشت البته خدایانی که در عذاب ها از اعتبار افتاده بودند را دیگر بهایی نمیدادند، اما مصر سرزمین خدایان متنوع بود و مردم از عذاب ها عبرت نمی گرفتند و هر بار دست به دامان یک خدا می شدند. باز هم موسی به انذار مردم پرداخت و باز هم به آنان اخطار داد که اگر بر مدار اعتقادات قبل بگردند و خلف وعده کنند باز عذابی دیگر بر سرشان فرود می آید. موسی هر روز و هر روز به مردم متذکر میشد تا اینکه سربازان حکومتی که تحت امر هامان بودند به او هتک حرمت کردند و مردم فراموشکار هم موسی را به سخره می گرفتند و باز هم راهی نبود جز تنبیه این مردم فراموشکار... موسی که باز حجت را بر مردم تمام کرده بود به آنان گوشزد کرد که منتظر عذاب دیگری باشند و در یک روز که قبطیان مشغول امور روز مره شان بودند، موسی را بر سر در نیل یافتند. این خبر به سرعت در بین مردم پخش شد و طبق تجربه های قبلی مردم دانستند که موسی به وسیله ی عصایش دوباره می خواهد کاری کند که آنان به عذاب دچار شوند، پس خیلی زود جمعیتی کنار نیل جمع شد تا ببیند اینبار موسی چه می کند. موسی باز هم آخرین تذکراتش را داد اما کسی توجهی نکرد، پس دوباره عصایش را به نیل زد و اینبار عذابی به مراتب بدتر گریبانگیر قبطیان شد و... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نوزدهم🎬:
باز موسی به کنار نیل رفت و عصایش را بر نیل زد و به امر خداوند عذاب دیگری بر قبطیان نازل شد، عذابی که به مراتب بدتر از عذاب های پیشین بود.اینبار به محض اینکه عصا به نیل خورد، آب نیل همچون خون قرمز شد، قبطیان دور نیل را گرفتند و با تعجب آب را به یکدیگر نشان میدادند و میگفتند : آب خون شد، عصای موسی آب نیل را خون کرد.
مردی از میان بلند شد و گفت: خون نشده، فقط رنگش قرمز شده، چه فرق می کند، ما قبلا از آب بی رنگ و شفاف استفاده می کردیم، حال آبی به رنگ سرخ می نوشیم.
در این هنگام پیرمردی عصازنان جلو آمد و دستش را داخل آب نیل برد و کفی آب به دست گرفت و همه دیدند که خون از دستان مرد می چکید، آن پیرمرد آب را به دهان برد و تمام لب و محاسن سفیدش به خون نشست و پیرمرد قطره ای چشید و همانطور که پشت سر هم سرفه می کرد و بالا می آورد گفت: این خون است، به«خنوم» خدای نیل سوگند که این آب نیست و همه چیز آن شبیه خون است.
زنی که در همان نزدیکی بود به خود جرات داد و جلو آمد آنهم کفی از آب به دست گرفت و مانند انسان های محو به آب دستش خیره شد و ارام گفت: این خون است...این خون است، نگاه کنید داخل مشتم دلمه شده و مانند خونی که از بدن جدا می شود، می بندد، اینهم بسته است...
مردم با دیدن این صحنه چون دیوانگان در کوچه و بازار می چرخیدند و میگفتند ، آب نیل خون شده، زین پس چیزی برای رفع تشنگی نخواهیم داشت...
و در کمتر از ساعتی این خبر به همه جا رسید و هر کجا آبی در خانه ای در کوزه ای یا در چاهی بود تبدیل به خون شده بود و البته این بار هم باز خداوند استثناء قائل شده بود و آب نیل گرچه برای قبطیان آب بود، اما برای مومنان و قوم موسی همان آب بود.
چند روز از این عذاب می گذشت، لبهای قبطیان از شدت عطش و تشنگی همچون بیابانی سوزان، خشک و ترک خورده شده بود.جمعیتی به سمت قصر فرعون رفتند و آنها از فرمانروای خود می خواستند تا چاره ای برای رفع عطششان کند.
هامان که خوب می دانست این هم عذابی از سمت خدای موسی ست اما نمی خواست کوتاه بیاید و در مقابل موسی و خدایش کوتاه بیاید جلوی جمعیتی که از تشنگی زبان به کامشان چسپیده بود ایستاد و گفت: ناراحت نباشید، این امر سحری ست از جانب موسی، اما غم به دل راه ندهید که ما در دربار فرعون بزرگترین ساحران را داریم و قول می دهم به زودی کار کنیم که سحر موسی بی اثر شود.در این همگام یکی از میان جمع گفت: تو از چه سخن می گویی؟ تا ساحران دست به کار شوند، قبطیان از تشنگی هلاک شده اند، چاره ای برای عطش ما کنید.
هامان سری تکان داد و گفت: این که راحت است، شما گیاهان و میوه هایی را که درون خود آب دارند بخورید و سعی کنید آب گیاهان را در دهان خود به خوبی در آورید و این باعث رفع عطشتان می شود.هامان راهی را گفت که دقیقا چهارپایان برای رفع تشنگی و گرسنگی انجام میدهند، یعنی نشخوار می کنند
یعنی به زبانی ساده تر، قبطیان می بایست مانند حیوانات نشخوار کنند تا از تشنگی در امان باشند و این اوج حقارت این قوم متکبر و فخر فروش بود.
جمعیت با شنیدن این پیشنهاد مانند گله های گوسفند به مزارع و گیاهان حمله ور شدند اما...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۲۱۵

۱۷:۰۸