طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_چهار
: قارون تعدادی از غلامانش را فرستاد تا در بین بنی اسرائیل و حتی مردم مصر جار بزنند که او به مناسبت بنای شهر جدید بنی اسرائیل و خانه ی نوی خودش بنا دارد میهمانی بزرگی بدهد که از همه ی مردم برای شرکت در این میهمانی دعوت به عمل می آید. فرعون که خود قارون را تغذیه می کرد و این ملاء بنی اسرائیل به نوعی جاسوس و یکی از عوامل فرعون محسوب میشد، عاملی که خون بنی اسرائیل در رگ داشت و اتفاقا نسبت خونی نزدیکی با موسی داشت را در همه حال حمایت می کرد. شهر در تب و تاب و شور و هیجانی وصف ناپذیر دست و پا می زد، آخر آنها تجربه ی میهمانی های قارون را داشتند و قارون هر چند وقت یک بار به بهانه ای چنین میهمانی هایی میداد تا به ملت فخر فروشی کند و چشم مردم تهی دست و فقیر را به خود خیره کند و آه از نهاد آنان درآورد و این میهمانی ها با هدف خاص برگزار می شد تا همه به جایگاه و پول قارون رشک ببرند و تلاش کنند یکی مثل او شوند، یعنی مردم از سمت موسی و خدایش زده و رؤیایشان نه رسیدن به خوبی ها، بلکه رسیدن به پول و پله و مال و زیوری مثل قارون شود. شب شده بود و قارون آنقدر مشعل های بزرگ و چراغ های روغنی در اطراف خانه اش روشن کرده بود ،که ان قسمت شهر، مثل روز روشن شده بود و این تازه شبی بود که هیچ خبری در قصر قارون نبود و قرار بر این بود مراسم جشن فردا برگزار شود، اما مردم برای اینکه جایگاه بهتری نصیبشان شود و بتوانند از جایی نزدیک به محل عبور قارون او را نگاه کنند، از شب قبل به محل برگزاری جشن آمده بودند تا برای خود جایی مناسب بگیرند و جمعیتی که آنجا جمع شده بود، با چشم خود میدیدند که گله گله گاو و گوسفند و شتر و مرغ و بوقلمون را به دشت می بردند تا سر ببرند و برای نهار فردا کباب هایی دلچسپ درست کنند. صبح زود فرش های ابریشمین قرمز بر زمین و همان قسمتی که قرار بود قارون از آنجا رد شود، گستراندند، این فرش ها به صورت جاده ای نرم ابریشمی در آمد که در اطراف آن گل های طبیعی و رنگارنگ قرار دادند و ببیننده ای که این صحنه را میدید حسرت داشتن یک تخته فرش آن را داشت. جمعیت در اطراف قصر موج میزد که هیاهویی از دور بلند شد و همه فهمیدند که قارون از شهر فرعونیان آمده و به محل جشن رسیده است. قارون با لباسی بسیار گرانبها که از سرتا به پایش زر دوزی شده بود پیشاپیش دسته ای از زنان زیبا رو که از زیباترین زنان مصر بودند در حرکت بود، پشت سر این زنان کنیزکانی بودند که هر کدام خادمه ی یکی از زن ها محسوب می شدند و پشت سر کنیزان بیش از صد غلام بودند که هر کدام دسته ای کلید بزرگ و سنگین را حمل می کردند و همه می دانستند که این غلامان کلید داران گنجینه های قارون هستند. قارون از جلوی چشم مردمی تهی دست و زجر کشیده با تفاخر می گذشت و با نگاهی متکبرانه به اطراف نگاه می کرد. هرکس که قارون را میدید در دل آرزو می کرد که کاش روزی برسد که یک هزارم قارون پول و مال و منال داشته باشد. قارون دستور داده بود تا در نزدیکی قصرش در میدانی وسیع که برای جشن آماده شده بود، کرسی بسیار مجلل و طلاکاری شده ای قرار دهند تا خود بر تمام امور جشن نظارت داشته باشد. حال او بر کرسی اش تکیه داد و دستور گسترانیدن سفره را داد. غلامان در بین جمعیت می گشتند و فریاد می زدند: سرجای خود بمانید و به جلو هجوم نیاورید که غذا بسیار است و برای هر کس اندازه ی یک گوسفند بریان غذا هست و همه می دانستند که غلامان بیراه نمی گویند و جشن های قارون پر و پیمان است و علاوه بر گوشت بریان، انواع پلو ها و چلو ها و انواع میوه ها و نوشیدنی ها، انواع نان و شیرینی فراهم است و مردم در این جشن دلی از عزا در می آوردند. از هر طرف بویی لذیذ مشام مردم را می نواخت، بوی کندر و عنبر و عود و عطرهای خاص که فقط مخصوص قارون و اطرافیانش بود در هوا پیچیده بود و از یم طرف بوی کباب و انواع خوراکی هایی می آمد که مردم در عمر خود به جز در جشن های قارون، جایی دیگر آن را ندیده و نخورده بودند. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_پنج🎬:
قارون بریز و بپاش زیاد کرده بود به طوریکه موسی کلیم الله به او تذکر جدی داد و از اینهمه فخر فروشی و تظاهر او انتقاد کرد و به او گوشزد کرد که این بذل و بخشش او که حسرت و غبطه ی اطرافیان را بر می انگیزد در دین جایگاهی ندارد و قارون در مقابل تذکر موسی بر آشفت و همانطور که با انگشت های مملو از انگشتر به مردم اشاره می کرد گفت: من دارم، مال فراوان دارم و برای بدست اوردن این مال تلاش کرده ام و اینک دوست دارم مردم را میهمان سخاوت خودم کنم و مردم هم بدانند و ببینند کسی که عقل و شعورش را به کار گیرد و در موقعیت های مختلف بفهمد چکار کند، سیراب از مال دنیا می شود، همانا من پول خودم می توانم کل بنی اسرائیل که هیچ کل مصر را بخرم و در بردگی خود درآورم، پس به سخاوت من اعتراض نکن که حرف تو را بر نمی تابم.
موسی باز هم او را نصیحت نمود و از عذاب خداوند که در این تفاخر شامل حال او میشد، قارون را ترساند و قارون باز هم منم منم کرد و فریاد برآورد: آهای مردم! بدانید دارندگی برازندگی و من دارم می خواهم اندکی از داشته هایم را برای پذیرایی از شما بذل و بخشش کنم.
در این هنگام موسی جلو رفت و رو به قارون نمود و گفت: باشد هر چه تو می گویی درست ، کار کردی و مزدش راستاندی و چنین گنجینه هایی روی هم نمودی گرچه اینهمه گنجینه نمی تواند حاصل کارهای سخت و طاقت فرسا باشد و در کل اموال باید شک کرد اما تو ادعا داری از کار و رنج بدستش آوردی و می خواهی برای مردم بذل و بخشش کنی، پس بذل و بخششت را به یک وعده غذا محدود نکن و از اینهمه گنجینه نیمی از آن را در راه رضای خدا به فقرا انفاق کن و زکات اموالت را به تهی دستان ببخش تا خداوند نیز از اعمالت راضی و خشنود شود همانا خشنودی خداوند در خوشحال نمودن بندگانش و ادای ذکات و انفاق مال است
در این هنگام قارون مشتش را گره کرد و همانطور که از کرسی جواهر نشانش برمی خواست فریاد زد: ای مردم! به موسی اعتماد نکنید که او نقشه های بدی برای شما دارد، اول از شما می خواهد خدایش را بپرستید و برای او نماز بگذارید و بعد از شما می خواهد که از اموال خود در راه این خدا بگذرید و کم کم و به نوبت خود را رئیس و پادشاه شما می خواند و شما را به بردگی بدتر از بردگی فرعون می کشاند.
موسی با شنیدن این حرفها متوجه ذات پلید پسرعمویش قارون شد و دانست او شمشیر از رو بسته و قابل هدایت نیست، پس مجلس را ترک کرد و به دنبال او تعداد کمی از بنی اسراییل روان شدند و این نشان میداد که قارون در بین همین مردم مستضعف بنی اسرائیل هم طرفدارانی دارد، کسانی که چشمشان به مال و منال قارون بود و او را به خاطر داشتن گنجینه هایش می ستودند و آمال و آرزوهایشان در رسیدن به جایگاهی مثل قارون، خلاصه میشد.
موسی از قارون دور شد اما قارون به دنبال نقشه ای بود که موسی را در مصر و بنی اسراییل بی آبرو کند
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
قارون بریز و بپاش زیاد کرده بود به طوریکه موسی کلیم الله به او تذکر جدی داد و از اینهمه فخر فروشی و تظاهر او انتقاد کرد و به او گوشزد کرد که این بذل و بخشش او که حسرت و غبطه ی اطرافیان را بر می انگیزد در دین جایگاهی ندارد و قارون در مقابل تذکر موسی بر آشفت و همانطور که با انگشت های مملو از انگشتر به مردم اشاره می کرد گفت: من دارم، مال فراوان دارم و برای بدست اوردن این مال تلاش کرده ام و اینک دوست دارم مردم را میهمان سخاوت خودم کنم و مردم هم بدانند و ببینند کسی که عقل و شعورش را به کار گیرد و در موقعیت های مختلف بفهمد چکار کند، سیراب از مال دنیا می شود، همانا من پول خودم می توانم کل بنی اسرائیل که هیچ کل مصر را بخرم و در بردگی خود درآورم، پس به سخاوت من اعتراض نکن که حرف تو را بر نمی تابم.
موسی باز هم او را نصیحت نمود و از عذاب خداوند که در این تفاخر شامل حال او میشد، قارون را ترساند و قارون باز هم منم منم کرد و فریاد برآورد: آهای مردم! بدانید دارندگی برازندگی و من دارم می خواهم اندکی از داشته هایم را برای پذیرایی از شما بذل و بخشش کنم.
در این هنگام موسی جلو رفت و رو به قارون نمود و گفت: باشد هر چه تو می گویی درست ، کار کردی و مزدش راستاندی و چنین گنجینه هایی روی هم نمودی گرچه اینهمه گنجینه نمی تواند حاصل کارهای سخت و طاقت فرسا باشد و در کل اموال باید شک کرد اما تو ادعا داری از کار و رنج بدستش آوردی و می خواهی برای مردم بذل و بخشش کنی، پس بذل و بخششت را به یک وعده غذا محدود نکن و از اینهمه گنجینه نیمی از آن را در راه رضای خدا به فقرا انفاق کن و زکات اموالت را به تهی دستان ببخش تا خداوند نیز از اعمالت راضی و خشنود شود همانا خشنودی خداوند در خوشحال نمودن بندگانش و ادای ذکات و انفاق مال است
در این هنگام قارون مشتش را گره کرد و همانطور که از کرسی جواهر نشانش برمی خواست فریاد زد: ای مردم! به موسی اعتماد نکنید که او نقشه های بدی برای شما دارد، اول از شما می خواهد خدایش را بپرستید و برای او نماز بگذارید و بعد از شما می خواهد که از اموال خود در راه این خدا بگذرید و کم کم و به نوبت خود را رئیس و پادشاه شما می خواند و شما را به بردگی بدتر از بردگی فرعون می کشاند.
موسی با شنیدن این حرفها متوجه ذات پلید پسرعمویش قارون شد و دانست او شمشیر از رو بسته و قابل هدایت نیست، پس مجلس را ترک کرد و به دنبال او تعداد کمی از بنی اسراییل روان شدند و این نشان میداد که قارون در بین همین مردم مستضعف بنی اسرائیل هم طرفدارانی دارد، کسانی که چشمشان به مال و منال قارون بود و او را به خاطر داشتن گنجینه هایش می ستودند و آمال و آرزوهایشان در رسیدن به جایگاهی مثل قارون، خلاصه میشد.
موسی از قارون دور شد اما قارون به دنبال نقشه ای بود که موسی را در مصر و بنی اسراییل بی آبرو کند
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۱۶
۱۷:۱۵