عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_ششundefined: حضرت موسی آواره ی کوه و بیابان شد و به راهی پا گذارد که امیدی به زنده ماندنش نبود مگر با یاری پروردگار... بیابانی پر از سنگلاخ که کمتر جنبنده ای می توانست در آن دوام آورد. از آن طرف لشکری از سربازان کار آزموده ی فرعون به سردمداری هامان راهی شهری شد که جاسوسان هامان وجود موسی را در آن شهر گزارش کرده بودند. سربازان وارد شهر شدند و خانه های تیمی بنی اسراییل را که جاسوسان شناسایی کرده بودند یکی پس از دیگری ویران کردند. مومنین بنی اسرائیل و سردسته های آنها هم آواره ی بیابان و شهرهای اطراف شدند. لشکریان فرعون دستشان به موسی نرسید و هر کجا که میرفتند اثری از موسی نبود و جز چند نفر از مومنین که موفق به فرار نشده بودند، کسی را نتوانستند پیدا کنند. آنها سردرگم بودند که جاسوسی دیگر از میان برخواست و خبری دیگر را داد، او که سر از ریشه و خانواده موسی درآورده بود، به هامان رساند که موسی پسر عمران است و در آن زمان عمران به عنوان یکی از نخبه های مصر به قصر رفت و آمد می کرد و به ظاهر در کارهای قصر همکاری می کرد و در حقیقت رابطی بین حذقیل و قوم بنی اسرائیل بود. هامان لشکر را به سمت خانه ی عمران گسیل داد و سربازان با شتاب خود را به خانه ی عمران رساندند و دور تا دور آن را محاصره کردند و هامان فریاد برآورد: ای عمران! خود را تسلیم کن و در خانه ات را به روی ما بگشا و بگو‌ که موسی را در کجا پنهان کرده ای؟! در این هنگام در خانه باز شد، عمران بیرون آمد و همانطور که با طمأنینه به هامان چشم دوخته بود گفت: ای هامان! چرا سخن دروغ میگویی؟! من هرگز موسی را پنهان نکرده ام، این شما و این خانه ی من.... هامان با فریادی بلند به جمعی از سربازان دستور داد تا به خانه ی عمران حمله ور شوند و جای جای خانه را بگردند. سربازان با گستاخی تمام وارد خانه ی عمران شدند و هر چه جلویشان بود از بین می بردند و به تمام خانه سرک کشیدند و اثری از موسی نیافتند و دست خالی نزد هامان آمدند. هامان که متوجه شد موسی در این خانه نیست از اسب به زیر آمد و همانطور که شمشیرش را میکشید فریاد زد: من میدانم کهدموسی پسر تو بود و با ترفند او را وارد قصر فرعون کردید و می خواستید حکچمت مصر به دست یکی از بنی اسرائیل برسد، اینک همه چی مثل روز روشن شده و فرعون نیز از تمام حیله های شما باخبر گشته زود بگو‌ موسی را در کجا پنهان کردی؟! اگر حرف نزنی بدون هیچ ملاحظه ای تو را خواهم کشت. عمران نگاهی معنا دار به هامان کرد و‌گفت: در مکتب شما ریختن خون بی گناهان رسم است و اگر روزی خون مظلومی را بر زمین نریزید آن روزتان به شب نمی رسد، همه جا را زیر و رو کردید، کسی را در این خانه نیافتید، بدانید من از موسی خبر ندارم. هامان که از شنیدن این حرفها خشمگین شده بود شمشیرش را فرود آورد و عمران را به شهادت رساند و عمران بعد از بیست و اندی سال در ملکوت به دیدار همسرش یوکابد شتافت. حالا هامان مطمئن شده بود که موسی در شهر نیست، پس تمام خروجی های شهر به سمت سرزمین های دیگر را مسدود کرد و جاسوسانی با اسب های تیزرو در بیابان ها گسیل داد تا به محض دیدن هر مردی در بیابان به گمان آنکه او موسی ست، او را بکشند هامان در تمام راه ها مامور گذاشت الا همان راهی که موسی به آن رفته بود چون آن راه اینقدر سخت و طاقت فرسا بود که همه می دانستند محال است کسی بتواند از این بیابان سنگلاخ جان سالم به در ببرد. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_هفت🎬:
موسی بی خبر از آنچه که در پشت سرش می گذشت، آواره ی بیابان شد، آنهم بیابانی پر از سنگلاخ، گرم و سوزان و بی آب و علف...
حالا مأموران هامان تمام راه ها را وجب به وجب گشته بودند و طبق اخبار واصله به قصر، هامان مطمئن شده بود که موسی به بیابان پر از خطر رفته و اطمینان داشت که موسی جایی در بیابان جان داده و از بین رفته و این خبر را به فرعون داد.
از طرفی موسی بدون اینکه توشه و غذایی همراه داشته باشد در بیابانی سوزان به پیش می رفت.روزها و شبها در بیابان می رفت و ذکر خدا می گفت، خسته می شد، اندکی می نشست تا خستگی به درکند، اما آفتاب سوزان بر تن و جانش می نشست و خسته تر از قبل ، بر می خواست و پیش میرفت.
موسی که اینک سی سال داشت و عین این سی سال را در قصر و ناز و نعمت بزرگ شده بود و‌ متکایی از پر قو زیر سر داشت و هر زمان اراده می کرد انواع خوراکی ها در جلویش بود.
اینک روزها بود که چیزی نخورده بود و خوراکش گیاهان بیابان شده بود، گیاهانی که تک و توک، این طرف و آن طرف دیده میشد.
گاهی آنچنان عطش به او دست میداد که با دستانش حفره ای در خاک می کند و تن و بدن تبدارش را به خاک نم دار زمین می سپرد تا کمی از عطشش کم شود.
حالا نه خبری از خوراکی های مختلف اعیونی بود و نه امکانات رفاهی آنچنانی داشت، خواب که چشمانش را در می ربود، تخته سنگی متکایش میشد و خاک گرم زمین تختخوابش....
موسی روزها در بیابان سرگردان بود و به پیش می رفت، به او گفته بودند که انتهای این بیابان به سرزمینی به نام «مدین» می رسد و او به امید رسیدن به آنجا و توکل بر خداوند بزرگ راه می پیمود.
موسی آنقدر در بیابان رفته بود که کفش هایش ساییده شد و از بین رفته بود و اینک دیگر کفشی هم به پا نداشت تا به راحتی طی مسیر کند.
پای موسی تاول زده بود، می خواست جایی بنشیند تا اندکی درد تاول هایش کمتر شود که ناگهان از دور سایه های یک آبادی را دید و در این زمان هر چه که درد و رنج داشت فراموش کرد و با خوشحالی و قدم های بلند به پیش رفت.
کمی جلوتر رفت و با دقت به پیش رو چشم دوخت، آری درست میدید، چند حلقه چاه آب آنجا بود که دور آن را چند نفر گرفته بودند و گله های زیادی از گوسفندان در اطراف چاه دیده میشد.انگار افرادی که آنجا بودند مشغول کار بودند، موسی باسرعت جلو رفت تا ببیند چه خبر است و سر از کجا درآورده است...
ادامه دارد...

۲۳۹

۱۷:۱۴