عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_شصت_هشتمundefined: یوسف برای بنیامین گفت که قرار است چگونه او را نزد خود نگه دارد و از این کار چندین هدف داشت که مهم ترینش هدایت برادرانش بود و اینکه آنها متوجه شوند که خطا کردند و توبه کنند و به درگاه خداوند باز گردند و از طرفی یعقوب که در تمام امتحان های الهی سربلند بیرون آمده بود اینک می بایست در امتحانی دیگر آزموده شود، خداوند اراده کرده بود تمام دلخوشی یعقوب را از او بگیرد تا او در ابتلایی دیگر خود را نشان دهد گندم در آن زمان که قحطی در اوج خود بود مهم ترین مسئله ی زندگی بود ، پس با وسایل ارزشمندی آن را وزن و تقسیم میکردند و یکی از وسایل که متعلق به وزیر خزانه داری یا همان عزیز مصر بود، از طلا ساخته شده بود و ارزشی بسیار داشت. روز بعد هنگام بارگیری گندمها، یوسف همان پیمانه گندم گران بها را در بار بنیامین جاسازی کرد. کمی بعد از فاصله گرفتن برادران از مکان تحویل گندم، ماموران اعلام کردند که پیمانه گندم به سرقت رفته است. از آنجایی که آنان فرزندان پیامبر واهل رعایت مناسک بودند، حتی زمانی که از زمین های مردم می گذشتند برای حیوانات پوزه بند میزدند که مدیون مردم نشوند، پس تهمت دزدی برایشان سخت آمد و گفتند ما برای دزدی و فساد به این جا نیامدهایم. میتوان گفت این کار یوسف برای متوجه کردن آنها به بزرگترین دزدی عمرشان و توبه از آن نیز بود چرا که یوسف را به راحتی و بدون عذابی دزدیدند اما حالا اتهام دزدی پیمانه برایشان آنقدر سخت بود. ماموران از گشتن بارهای برادران دیگر شروع کردند و در آخر بار بنیامین را گشتند که پیمانه در آن یافت شد. در این هنگام برادران نه از بنیامین حمایت و نه حتی سکوت کردند بلکه گفتند او نیز مثل برادر دیگری که داشت دزد است؛ ماجرایی قدیمی مربوط به زمانی که یوسف کوچک بود. عمه آنها یوسف را بسیار دوست داشت و به خانه خود میبرد، او برای این که بتواند یوسف را بیشتر نزد خود نگه دارد، کمربند پدرشان اسحاق را در زیر لباس یوسف بست و به خانه برادرش برد. روز بعد آمد و ادعا کرد که کمربند گم شده و آن را یوسف دزدیده است. سپس او را به عنوان برده با خود به خانه اش برد. خط اصلی انحراف برادران یعنی حسادت، هنوز وجود داشت. آنها از واقعه ای که یوسف در آن بی تقصیر بود، برای خود بهره برداری کردند. یوسف ماجرا را افشا نکرد ولی این کار موجب سقوط برادرانش در دل او شد. برادران که ادعا اسوه بودن داشتند، دچار شکست شدند و در حال کوچکی و خواری گفتند: ای عزیز او پدری پیر و سالخورده دارد پس یکی از ما را به جای او بازداشت کن. همین شکستن برادران و پایین آمدن از موضعشان، شروع نقطه ی هدایتشان شد. ادامه دارد... undefinedبه قلم: طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_شصت_نهم🎬:

برادران که ادعای اسوه بودن داشتند و همیشه متکبرانه از موضع بالا صحبت می کردند و به نوعی فخر فروشی می کردند که انجار کسی به گرد پای آنان نمیرسد در آن موقعیت که بنیامین توسط مأموران حکومت مصر به اتهام دزدی دستگیر شده بود، مجبور به پذیرش شکست شدند و در این موضوع مستاصل شدند، آنها به پدرشان قول داده بودند و اینبار نمی خواستند بد قولی کنند پس به شور نشستند و تصمیم گرفتند که به عزیز مصر پیشنهاد کنند یکی از آنها و حتی چند نفر از آنان را به جای بنیامین در زندان کنند اما بنیامین را آزاد کنند، آنها به معنای واقعی شکستند و شکست خوردند. یوسف این شکست را تبدیل به راه هدایت آنان کرد.وقتی آنان به نزد عزیز مصر آمدند و پیشنهادشان را دادند، یوسف در جواب درخواست برادران برای بازداشت یکی از آنان به جای بنیامین گفت: پناه بر خدا از اینکه ظلم کنم و فرد دیگری را به جای گناهکار مجازات کنم و شما از من نخواهید که بر خلاف عدالت کاری کنم و بیگناهی را در بند نمایم و گنهکاری را رها کنم.
برادران ناامید شدند و برای مذاکره دوباره به ه گوشه ای رفتند، اما این مذاکره رنگ و بویی دیگر داشت و برخلاف مذاکره قبلی که در حال عناد بودند، حالا در حال انکسار قرار داشتند
برادر بزرگترشان، لاوی همانی که مانع کشتن یوسف شد و پیشنهاد در چاه انداختن را مطرح کرد با حالتی که همه را به تفکر می انداخت، گفت: آیا میثاق خود با پدر را فراموش کرده اید؟! آیا به خاطر نمی آورید پدر چه گفت و چه شرط کرد؟ در ماجرای یوسف هم ما گناه کردیم، شما را نمی دانم اما من روی بازگشت به کنعان را ندارم و همین جا میمانم، شما بازگردید و به پدر بگویید بنیامین سرقت کرده است، ما شهادت می دهیم و اگر نپذیرفت، بگویید از کاروانیان و مردم مصر جویا شود. و این حرکت لاوی، نوید هدایتی دیگر را می داد، گویی او هم می خواست به نوعی خود را پاک کند و از گناهی که در حق ولیّ خدا کرده بود توبه نماید و در دل آرزو می کرد کاش یوسف اینک بود و عذر خواهی و توبه او را می شنید و عمق ندامت او را می دید.
کاروان پسران یعقوب که از کاروان مردم کنعان عقب مانده بودند، بدون بنیامین و لاوی سفرشان را شروع کردند، آنان با دلی شکسته به راه افتادند و راست است که می گویند هر چه بشکند از قیمت می افتد و اما دلی که به درگاه بشکند، ارزش پیدا می کند و همین باعث شد تا برادران یوسف کم کم به فکر توبه از کاری که سالها پیش در حق یوسف کرده بودند بیافتند.
ادامه دارد...
undefined۱

۳۹۵

۱۷:۰۵