عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_پنجundefined: حالا جارچیان همه جا در کوچه و بازار و در شهر و روستاهای اطراف، همه جا و همه جا جار می زنند و مردم را به اجتماع عظیم «یوم الزینة» دعوت می کنند، موسی گفته باید تمام مردم دعوت شوند و حالا همه خبردار می شوند، جارچیان جار می زنند و از مردم دعوت می کنند تا در روز اول سال نو در میدان اصلی مصر گردهم بیایند که آنجا فرعون هم حضور دارد و قرار است پرده از بزرگترین و عظیم ترین سحر مصر برداشته شود، آنها می گویند که ساحران مصر به دستور خداوندگار مصر، قرار است با چوپانی پاپتی که سالها مشق ساحری کرده و اینک خود را پیامبر خدای نادیده می خواند مبارزه کنند. مردم خبر را میشنوند و این خبر دهان به دهان می چرخد و حتی به کوره ده های مصر هم می رسد و همه دوست دارند که در این جشن بزرگ شرکت کنند، از طرفی راهی تا روز عید نیست، پس هر انکس که قصد شرکت دارد باید از همین لحظه بار و بنه ی سفر را ببندد. جمعیت عظیمی راهی پایتخت می شوند و به سرعت راه می پیمایند تا در وقت موعود در آن جلسه بزرگ شرکت داشته باشند. ایام به سرعت می گذرد و اینک روز عید است، جمعیت انبوهی از مردم جمع شدند. درست هنگامی که آفتاب به میان آسمان آمد و ظهر شد، ماموران حکومت از جایگاهی که به دستور فرعون برای او ساخته شده بود پرده برداری می کنند، جایگاهی که ارتفاعش حدود هشتاد متر می رسید که با فولاد صیقل داده شده بود بطوریکه بازتاب و انعکاس نور خورشید به آن، مانع دیده شدن فرعون میشد و این بدان منظور بود که چون فرعون خدا بود و باید جلال و جبروت عظیمی هنگام دیده شدن توسط مردم داشته باشد، پس این مکان را چنان ساخته بودند که‌ چشم مردم عادی مصر که در میدان حضور داشتند به چهره ی فرعون نخورد و او در دید مردم نباشد اما فرعون از آن بالا بر همه چیز اشراف کامل داشت و همه چیز را می دید. فرعون در وسط جایگاه بود و موسی و هارون در یک سمت آن و هشتاد ساحر هم در سمت دیگر جایگاه درست روبه روی هم قرار گرفتند. حالا رسماً مجلس جشن عید شروع شد، جشنی که با بقیه ی جشن ها فرق داشت و می رفت تا فطرت خفته ی انسان ها را بیدار کند. در ابتدای جشن حضرت موسی قدمی پیش گذاشت و پس از گفتن نام و سپاس خداوند یکتا، روی خود را به ساحران نمود و آنها را موعظه کرد و این سنت خداست که در ابتدای کار مردم را آگاه می سازد، پس موسی به عنوان حجت خداوند رو به آنها فرمود: ای کسانی که در اینجا جمع شده اید تا به اصطلاح خودتان با من مبارزه کنید، بدانید و آگاه باشید، من موسی کلیم الله، همانکه پروردگار در کوه طور با من سخن گفت، هستم ، من پیامبر خدایم و از شما می پرسم، چرا از امکانی که در اختیارتان است علیه خدا استفاده میکنید؟ مگر نمیدانید که نمی شود در مقابل خدا ایستاد؟ شما خود ساحرید و‌ خوب می دانید که سحر جز چشم بندی و فریب چیزی نیست، پس چرا می خواهید در مقابل خدا قد علم کنید؟ ساحران در این لحظه به نشانه ی احترام به موسی سلام و درود فرستادند و موسی را گرامی داشتند و پرسیدند: این حرفها را بعد از مسابقه بزنید، الان فقط تعیین نمایید که کدام یک از ما شروع کننده باشیم؟ و همین احترام کردن ساحران نسبت به موسی، راز نجات آن هاست و این موضوع مؤید این است که هیچ‌عمل خوبی در نزد خدا گم‌ نمی شود، همانطور که عمل بد هم نتایج خودش را دارد و اگر ما کوچکترین عمل خیر یا حتی نیت عمل خیر داشته باشیم بی شک خداوند در همین دنیا اجر و پاداش ان عمل و نیتش را به ما خواهد داد. موسی هنگامی که وارد میدان شد نگاه به آسمان کرد، دستانش را بالا برد و به درگاه خداوند دعا کرد. در این هنگام ترسی در جان ساحران افتاد و آنها رو به فرعون گفتند: ای فرعون! بی شک ما سحر را به درستی میشناسیم و می دانیم سحر رو به زمین است، اما این فرد از آسمان کمک میگیرد. ما را موعظه هم کرده است و با تجربه هایی که از سحر و ساحری داریم می گوییم که قطعا این فرد آسمانی است و در این صورت اگر نظر ما درست باشد و موسی ساحر نباشد ما چیزی برای مبارزه با او نداریم. در این هنگام هامان به نمایندگی از فرعون به نزد ساحران رفت و با تهدیدهایش چنان انان را ترساند که سرانجام نظر جمعی آنها بر این شد که مبارزه انجام شود. پس به میدان رفتند و شروع کردند و هرکدام چوب دستی خود را رها کردند و در یک لحظه هشتاد نوع مار و اژدهای کوچک و بزرگ به ظاهر زنده از آنها ایجاد شد‌ آنچنان سحر این ساحران واقعی نشان میداد و عجیب بود و حتی بعضی از مارها بزرگ و ترسناک بودند که در دل موسی شک افتاد که نکند معجزه عصا، کارگر نیافتد و کار هدایت ما در این جا ناتمام افتد
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_شش🎬:

آری روز یوم الزینة بود، اینک هامان جلوی جایگاه آمده بود و به نیابت از فرعون میگفت: ای مردم سرزمین پهناور مصر! بدانید و آگاه باشید که موسی و هارون دو ساحرند که ادعای نبوت کرده اند، آنها مدعی پیامبری از سوی خدای نادیده هستند در صورتی که ما می دانیم آنها ساحرند و قصد دارند که با قدرت سحر خود بنی اسرائیل را که مردمی فرو مایه و برده و بی کس و کارند، علیه مردم مصر بشورانند و بر شما مردم مصر مسلط شوند.در این هنگام فرعون که سر ذوق آمده بود از جا برخواست و رو به ساحران گفت: ای ساحران بزرگ سرزمین متمدن مصر دست در دست هم دهید و یک سحر عظیم از خود نشان دهید و تمام قدرت خود را به کار بگیرید و کاری کنید که دست این ساحران که مدعی پیامبری هستند، رو بشود. رستگاری از آن کسی هست که امروز پیروز شود و بدانید که من تکیه گاه شما خواهم بود.ساحران علاوه بر ان عصا ها، بیست شتر طناب و ابزار جادوگری با خود آورده بودند و رو به فرعون گفتند: پس ما به عظمت فرعون سوگند می خوریم که ما قطعا پیروزیم. هنگامی که ساحران سحر خود را انجام دادند و بار دیگر طناب ها به میدان آمد و هر طناب تبدیل به ماری بزرگ شد، هیاهویی در همه جا پیچید مردم از کوچک و بزرگ از شدت هیجان، زنده باد فرعون میگفتند.در این هنگام خود ساحران هم نگاهی به هنر دستشان کردند و مغرورانه احساس پیروزی میکردند.
در این هنگام جو حاکم بر آن جا به نحوی بود که موسی و هارون هم نگران شدند و ترسی درونشان بوجود آمد و با خود می گفتند نکند اتفاقی که میخواهند نیافتد، آخر این دو بزرگوار میخواستند از این جمع به عنوان یک رسانه جمعی برای هدایت مردم مصر استفاده کنند، درست همان کاری که جدشان حضرت ابراهیم خلیل الله در زمان نمرود با آن جشن و آتش افروخته نمود.
ترس در جان موسی افتاده بود که خداوند به قلب موسی الهام کرد: ای موسی نترس! تو بزرگی خواهی کرد. هم اکنون بنداز عصایی که در دستت است و خواهی دید که چه اتفاقی خواهد افتاد، بدان و آگاه باش تمام آنچه که دیدی، مکر ساحران است و این چیزی که از ساحران هم میبینی به اجازه و قدرت من است و اگر من نخواهم، ساحران هیچ قدرتی نخواهند داشت.در این زمان فرعون فریاد برآورد که : ای موسی! برای چه در بهت و حیرت مانده ای؟! حالا نوبت توست، سحرت را رو کن تا همه بدانند تو پیامبری دروغین بیش نیستی. نفس ها در سینه حبس شده بود و همه سراپا چشم شده بودند و موسی به ناگه عصا را بر زمین انداخت، عصای چوبی در ابتدا مثل سرب داغ ذوب شد و مانند مذاب های آتش فشانی شروع به حرکت کرد. هُرم و داغی از این مذاب ها بر هوا بلند شد و در بین چشمان حیرت زده ی جمعی که صدها هزار نفر و شاید میلیون ها نفر بودند، از درون این سرب های مذاب سر موجودی که نامی ندارد شروع به طلوع کردن کرد، یعنی از بین مذاب ها سر موجودی بالا آمد که تا به حال هیچ کس نمونه اش را ندیده بود، این موجود نه مار بود و نه اژدها، نه حیوان درنده بود و نه هیچ چیز دیگر، موجودی که عظیم تر از هر اژدهایی بود و سری ترسناک که هر کس می دید از ترس بیم جانش می رفت.
آن موجود که فعلا فقط یک سر بود، سرش را بالا آورد و دهانش را باز کرد این دهان چنان بود که یک طرف دهان آن، موازی قبه فرعون بود و از آنجا تا پایین دهان، سر این موجود بود. این موجود با چشم های قرمزی که برق میزد و دهان بازش به فرعون و اطرافیانش نگاهی کرد و به سرعت برگشت و متوجه سحر ساحران شد و در یک چشم بهم زدن، یک دفعه همه آن موجوداتی که ساحران مصر علم کرده بودند و به آنها تفاخر می کردند را بلعید و در یک لحظه تمام آن موجودات محو شدند و در دهان این سر قرار گرفتند و این در حالی بود که هنوز این موجود بدنی ندارد، یعنی هنوز بدن موجود تکمیل نشده بود و کم کم داشت بدنش شکل می گرفت و هیچ کسی تاکنون همچین موجودی ندیده بود و وصفش را هم نشنیده بود. او یک موجود جدید بود آن هم در سرزمین مصر که سرزمین موجودات عجیب و سحرانگیز است.
مردم با دیدن این سر که تمام مار و اژدهای کف میدان را بلعیده بود از شدت ترس و وحشت فریاد می زدند و پا به فرار گذاشتند و در این هیاهو و فراری که برپا شده بود، ده هزار نفر از پیر و جوان و مرد و زن و کودک زیر دست و پا له شدند. شدت جمعیت به قدری بود که حضرت موسی را با خودش برد و موسی با موج جمعیت به این طرف و آن طرف می رفت.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۲۲۶

۱۷:۰۳