عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_پنجاه_چهارمundefined: روزگار همچون اسب سرکشی بی امان به جلو می تاخت و پیش می رفت، زلیخا دچار درد فراق شده بود و روز به روز پیرتر و فرتوت تر می شد، حالا دیگر از اقتدار سالهای قبل خبری نبود و اما یوسف در زندان سروری می کرد، حالا او چشم چراغ نه تنها زندانیان بلکه سربازان و زندانبانان خود شده بود، همه او را به چشم دیگر نگاه می کردند و احترامی بسیار داشت، هر پند و اندرزی که می داد بر جان مخاطبینش می نشست و هر امر او که صلاح زندانیان در آن بود فی الفور انجام می شد و این اطاعت پذیری نه از سر اجبار و قدرت یوسف بود بلکه به خاطر عشق و ارادتی که زندانیان به یوسف داشتند می بود. فرعون پدر از دنیا رفته بود، فرعونی که علاقه ای به معبد و خدمتگزاران آمون نداشت اما فردی محافظه کار بود و به دلیل اینکه همسرش سرسختانه کارگزاران و کاهنان معبد را بسیار بها می داد، مجبور بود همیشه کاهنان را مورد توجه قرار دهد، این فرعون مرده بود و پسر او بر مسند قدرت نشسته بود، این فرعون جوان هم گویا اعتقادات پدرش را داشت با این تفاوت که مانند پدرش محافظه کار نبود و البته دنبال دلیلی عقلی و عرفی بود تا کاهنان معبد آمون را سرجایشان بنشاند و دست آنها را از حکومت و دخالتهای آنان در امور مملکت کوتاه کند. حکومت فرعون جوان نو پا بود که اتفاقی غریب افتاد، فرعون خوابی بسیار عجیب دید. در صحرایی بی انتها ایستاده بود، رودخانه بزرگ نیل در پیش رویش بود، هفت گاو چاق و فربه در کنار رود مشغول چریدن بودند که ناگهان هفت گاو لاغر از نیل بیرون آمد و گاوهای فربه را بلعیدند و در کنارش هفت خوشه گندم سبز و سرزنده را دید که ناگهان با پیچیدن هفت خوشه خشکیده و زرد گندم به دورشان، خوشه های سبز از بین رفت. فرعون برای چندین مرتبه این خواب را دید، او شاید در شب اول که این خواب را دید چندان توجهی نکرد اما وقتی این خواب، رؤیای هر شبش شد، ذهنش مشغول شد و نگرانی وجودش را فرا گرفت و در اینجا بود که می بایست دست به دامان خوابگزاران مصر که جیره خواران معبد آمون و کاهنان معبد بودند میشد و برای تعبیر آن و دادن فتوا به معبرین بزرگ مصر مراجعه کرد. این فرعون جوان به کاهنان و نظام اصلی تعیین کننده علم در مصر بی اعتماد است اما مجبور بود از آنان بخواهد که خوابش را تعبیر کنند، پس خوابگزاران به قصر فرعون آمدند و فرعون جوان خوابش را برای آنان تعریف نمود، در ابتدا سکوت بر جمع حکمفرما شد و بعد خوابگزاران به شور نشستند و در آخر خوابگزار اعظم رو به فرعون نمود و گفت: این خواب شما جز خواب های پریشان و شوریده ایست که از قدرت تخیل شما نشأت می گیرد و ما توانایی تعبیر خوابهای آشفته را نداریم فرعون از این پاسخ بر آشفت و به آنان رو کرد و گفت: خواب آشفته یک بار پیش می آید نه اینکه هر شب و هرشب بدون کوچکترین تغییری این رویا تکرار اندر تکرار شود. پس به آنان امر کرد که درست تفکر کنند و فرصتی داد که با فراغ بال به کشف راز خواب او بپردازند. اما در روز دیگر که خوابگزاران به محضر فرعون رسیدند باز همان حرف قبل را بر زبان آوردند. تکرار جلسات فتوا دادن و عدم دریافت پاسخ باعث ایجاد اضطرار در فرعون شده بود، حالا او آنقدر مستاصل شده بود که نمی دانست چه کند؟ او خوابی هولناک دیده بود که شک نداشت تعبیری واضح دارد و اما خوابگزاران معبد عاجز از تعبیر آن بودند. ادامه دارد... undefinedبه قلم:طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_پنجاه_پنجم🎬:
فرعون جوان مستاصل شده بود، او تعبیر خوابش را می خواست اما هیچ کس نبود که برایش از تاویل آن خواب که انگار رؤیای صادقه بود، چیزی در چنته داشته باشد.
حالا کل قصر بسیج شده بود تا به گونه ای شاه را آرام کند و تعبیر خوابش را به گونه ای به دست آورد در این زمان بود که آن جوان زندانی که حالا سفره دار فرعون جوان بود به یاد چندین سال قبل افتاد، یاد خوابی که دیده بود و تعبیر دقیقی که شنیده بود افتاد.
در این هنگام به یادش آمد که چه قولی به یوسف نبی داده و بسیار ناراحت شد چرا که کلا آن واقعه را از یاد برده بود، گویا او دوران زندان هم به خاطر نداشت و او نمی دانست که این مصلحت خدا بوده تا او سخنان یوسف را از خاطر ببرد، چرا که پیامبر ترک اولی کرده بود و یک لحظه به جای خداوند، امیدش به بنده خدا شده بود.حال این سفره دار آن خاطره را به یاد آورد، فرعون جوان بر سر سفره نشسته بود و میل به تناول هیچ غذایی نداشت و همه میدانستند این بی میلی و این کم اشتهایی از کجا نشأت می گیرد.
سفره دار کمی جلو آمد و با لحنی متواضعانه گفت: قربان! فکر می کنم من کسی را سراغ دارم که تعبیر خواب شما در دستان اوست.
فرعون جوان به طرف او برگشت و گفت: چه کسی می تواند تعبیر خواب مرا بنماید در صورتی که بزرگترین و ماهرترین معبران مصر و خوابگزاران معبد نتوانسته اند آن را تعبیر کنند.
در این هنگام سفره دار اجازه گرفت تا خاطره چند سال پیش را برای فرعون بگوید، چون فرعون اجازه داد او از زندان مخوف مصر گفت، از خوابی که او و دوستش دیده بود گفت و از تعبیر دقیق و واضحی که یوسف نبی برای آنان کرده بود گفت.
فرعون با تعجب به او چشم دوخت و گفت: یعنی در زندان مصر جوانی هست که تعبیر خواب را از معبران بزرگ معبد بهتر می داند؟!
سفره دار گفت: آری او از هر کسی مهارتش در این کار بیشتر است، او نه تنها تعبیر خواب می داند بلکه انسانی فهیم و وارسته است که می تواند رهبر فرزانه ای برای یک جمع باشد و جامعه ای را گلستان کند،همانطور که زندان تاریک و نمود مصر را گلستان نمود.در این هنگام فرعون جوان با اینکه یوسف را ندیده بود با این تعاریف مجذوب او شد و دستور داد تا سفره دار به زندان رود و خواب فرعون را برای یوسف بگوید و تعبیرش را بستاند.
سفره دار با خوشحالی تعدادی از افراد قصر عزیز مصر را که روزگاری رفیق یوسف بودند و اینک در فراقش غمگین بودند با خود همراه کرد و به سمت زندان بزرگ و مخوف مصر رفت.
سفره دار به زندان رسید و مستقیم به نزد یوسف رفت و بعد از خوش و بشی دوستانه، خواب عزیز مصر را برای ایشان تعریف نمود.
ادامه دارد...undefinedبه قلم: طاهره سادات حسینی
undefined۲

۴۶۳

۱۶:۱۹