عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_هفتمundefined: حضرت موسی درست در روزی که ده سال از ازدواج و چوپانی اش برای گله ی گوسفند حضرت شعیب می گذشت و در سن چهل سالگی و پیامبری قرار داشت نزد حضرت شعیب آمد و فرمود: ای نبی خدا! همانطور که عهد نمودم بر عهد خود ماندم و اینک ده سال چوپانی ام به پایان رسید، خبرهایی از مصر به گوشم می رسد که بسیار متاثر کننده است، اگر اقدامی نکنم، بی شک شبکه ی مومنانه ی مصر از هم می پاشد و قوم بنی اسرائیل در زیر بار رنج و عذابی که فرعون به آنها می آورد، از بین می روند. من می خواهم به مصر کوچ کنم و به یاری مومنان مصر و قوم بنی اسرائیل بشتابم، می خواهم دین خدا را که در مصر گویا از نفس افتاده، دوباره زنده کنم و شریعت پیامبران پیشین را جان دهم و درست همانطوری که ده سال پیش اولین کوچم از مصر به مدین رقم خورد، اینک کوچ دومم را انجام دهم و از مدین به سمت مصر بروم و حالا خدمت شما آمدم که از شما اجازه بگیرم. حضرت شعیب با نگاهی مهربان، سرتاپای موسی را از نظر گذراند و فرمود: آری، تو برگزیده شدی تا کاری بزرگ انجام دهی و باید بروی تا ظلم ظالم را سرنگون کنی و بار دیگر مستضعفین زمین شاد شوند و عدالت در جامعه ی بشری رونق گیرد، اما ای فرزندم، اینک فصل سرد و سرماست، طوفان و باران و برف در همه جا هست و از طرفی همسرت صفورا باردار است، آیا می خواهی در همین زمان بروی یا اندکی صبر کنی تا هوا خوب و حال عیالت روبه راه شود؟! و از این گذشته آیا نمی ترسی که ماموران حکومتی تو را بشناسند؟! موسی آهی کشید و فرمود: من به آسایش خانواده ام علاقمندم اما چه کنم که اگر بخواهم صبر بر عافیت کنم، ممکن است هر روز اتفاقی ناگوارتر برای مومنان مصر بیافتد، پس من باید هر چه زودتر خود را به آنجا برسانم بی شک که خدا حافظ من و کودکان و همسرم خواهد بود و از طرفی نگران من نباشید در آنجا کسی مرا نمی شناسد زیرا که من ده سال پیرتر شده ام و اینک شکل و شمایل یک چوپان را پیدا کرده ام و این چوپان هیچ شباهتی به موسی که ولیعهد مصر بود ندارد و شاید از نظر آنها من همان ده سال پیش در بیابان های پر از سنگلاخ مصر تا مدین مرده ام... پس شعیب لبخندی زد و فرمود: باشد، هر آنچه را که اراده کردی انجام بده که خداوند تو را یاری می کند، فقط قبل از رفتن داخل اتاق عبادت من شو، صندوقچه ای داخل اتاق است، در آن را باز کن، داخل صندوقچه پر از عصاهای مختلف است، داخل صندوقچه دست ببر و عصایی را برای من بیاور... موسی دست به روی چشم نهاد و از جا بلند شد و به سمت اتاق رفت، درب صندوق را باز کرد، نگاهی به داخل صندوقچه انداخت، همانطور که شعیب گفته بود صندوق پر از عصاهای مختلف بود، موسی دست برد تا عصایی را بردارد، ناگهان یک عصا به دستش چسپید و موسی همان عصا را برداشت و... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_هشتم🎬
موسی عصایی را که به دستش چسپیده بود برداشت و به نزد شعیب رفت.شعیب نگاهی به موسی و نگاهی به عصا نمود، عصا را به سمت موسی داد و گفت: این عصا را ببر و داخل صندوقچه قرار بده و بار دیگر دست کن و عصایی را بردار و برایم بیاور.موسی چشمی گفت و دوباره داخل اتاق شد، عصا را درون صندوقچه گذاشت و برای بار دوم دست برد تا عصایی بردارد که باز هم همان عصا به دست موسی چسپید، موسی هر چه کرد که عصای دیگری بردارد اما نتوانست، چون این عصا نمی خواست از دست موسی جدا شود و موسی به ناچار دوباره همان عصا را برد.شعیب دوباره به موسی امر کرد که این عصا را به صندوقچه برگرداند و‌ عصایی دیگر به دست گیرد و برایش بیاورد.
برای بار سوم هم باز این واقعه تکرار شد و زمانی که در سومین دفعه موسی با همان عصا به نزد شعیب نبی برگشت، شعیب لبخندی زد و فرمود:ای موسی! همانا خداوند برای تو امر بزرگی را مقدر فرموده است، چرا که این عصا عصایی است که متعلق به آدم ابوالبشر بوده و پس از او در اختیار تمام انبیاء پس از او قرار داشته است و قرار بود پس از من به پیامبر بعد از من برسد و اینک تو میراث دار تمام انبیاء هستی.حال این عصا را بگیر و به سمت مصر حرکت کن که خداوند تو را به پیامبری برگزیده است و بی شک این عصا برای تو معجزه ها خواهد نمود تا همگان بفهمند تو پیغامبر خداوند بی همتا هستی.بدین ترتیب موسی با کاروانی کوچکی که خانواده اش و گله ای از گوسفندان همراهش بود از مدین به سوی مصر حرکت کرد و قدم در مسیری گذاشت که نمی دانست چه چیزی در انتظارش است.مصری سخت و طاقت فرسا با وجود بچه های کوچک و قد و نیم قد و همسری باردار و هوای سخت و زمخت و طوفانی و بیابانی سنگلاخ و پهناور
او باید می رفت تا منجی شود برای قومی که ظلم ظالم می خواست آن را از نفس بیاندازد.
ادامه دارد...

۲۳۸

۱۷:۰۲