عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_بیست_یکمundefined: کلثم که دخترکی زیرک بود، سرش را پایین انداخت و گفت: من منظور بدی نداشتم و هدفم خیر بود، شنیدم فرمانروای مصر و ملکه به خاطر بی قراری ولیعهد اندوهگین هستند، به خاطر اینکه غصه و اندوه شما را کم کنم به اینجا آمدم، آخر من دوست دارم فرمانروا همیشه شاد باشد خصوصا که اینک ولیعهد هم دارد و از آنجایی که زنی پاکیزه را می شناسم که شیری بسیار خوشبو و خوشمزه دارد و هیچ کودکی شیر او را رد نمی کند، گفتم به اینجا بیایم و شما را از وجود آن زن باخبر کنم تا شاید غصه از دل فرمانروای مصر رخت بر بندد. کلام زیرکانه ی کلثم اثر خود را بر فرعون گذاشت و رو به هامان گفت: خوشحالم که مردم این سرزمین شادی و آسودگی خیال من، برایشان با اهمیت است بروید به دنبال آن زنی که این دختر می گوید و او را به اینجا بیاورید. تنی چند از سربازان به همراه کلثم از قصر بیرون رفتند و راه قصر تا محله ی بنی اسرائیل را با شتاب طی کردند. کلثم به در خانه رفت و در را محکم زد و با صدای بلند گفت: یوکابد! ای زن پاکیزه و مهربان در را باز کن، برایت میهمان آمده، درست است داغدار نوزادی که از دست دادی هستی، بیا که مقدر شده نوزادی در دامانت پرورش یابد و شیر خوشمزه ات هدر نرود. با این حرف کلثم، سربازان و آن حاسوس هامان که در بین این سربازها پنهان بود، فهمیدند که احتمالا کودک یوکابد در همین قضیه ی کشتار کودکان بنی اسرائیل کشته شده. یوکابد با چشمانی اشکبار در را گشود و با دیدن کلثم به همراه سربازان انگار داغ دلش تازه شده باشد شروع به گریستن کرد. سربازی جلو آمد و گفت: فعلا برای کودک خود عزاداری نکن، همراه ما بیا که اگر ولیعهد شیر تو را بخورد، همای سعادت و خوشبختی بر بام خانه تان نشسته و از مقربین درگاه فرمانروا خواهید بود فقط بجنب، آماده شو و بهترین لباست را بپوش که به حضور فرمانروا می رویم. یوکابد بی آنکه برخورد آنچنانی با کلثم کند آماده شد و همراه سربازان به سمت قصر حرکت کرد. یوکابد وارد تالار قصر شد، صدای گریه ی موسی در تالار طنین انداخته بود و قلب یوکابد از شنیدن گریه ی نوزادش بهم فشرده میشد. کلثم جلو رفت و به مادرش اشاره کرد و گفت: آن زن که شرح حالش را دادم ایشان است. فرعون می خواست چیزی بگوید که هامان جلو آمد و‌گفت: ای زن تو از کدام قبیله ای؟! یو کابد سرش را بالاگرفت و گفت: از قبیله ی بنی اسرائیل ،همانکه نوزادانش را سر می برید و در خاک سرد گور می نهید، من هم نوزاد از دست داده ام و او راست می گفت، نوزادش را از دست داده بود و اما خداوند وعده داده بود که او را به یوکابد بر می گرداند و همانا وعده ی خداوند حق است. آسیه که زنی باهوش و سیاستمدار بود، درست است یکتا پرست بود و تقیه می کرد اما از دشمنی هامان با بنی اسرائیل به خوبی آگاه بود و می ترسید اگر دایه ای از بنی اسرائیل برای نوزادش بگیرد همین باعث شود هامان فرعون را بر ضد پسرخوانده اش تحریک کند، پس رو به فرعون نمود و گفت: اگر این زن از بنی اسرائیل است نمی خواهم به نوزاد من شیر دهد. فرعون هنوز جوابی به سخن آسیه نداده بود که باز صدای گریه ی موسی بلند شد و اینبار انگارقصد خاموش شدن نداشت. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_بیست_دوم undefined:
آسیه به یوکابد اشاره کرد که از قصر بیرون رود چون نمی خواست بهانه دست وزیر بدطینت فرعون بدهد در همین هنگام صدای گریه ی موسی بلند شد و بیش از قبل گریه می کرد، انگار او هم بوی تن مادر را شنیده بود و بی تاب تر از قبل آغوش مادرش را می جست.
هامان جلو آمد و می خواست چیزی بگوید که ناگهان فرعون رو به یوکابد کرد و گفت: ای زن! برو جلو و اگر این نوزاد شیر تو را نوشید و آرام گرفت، زندگی ات را زیر و رو می کنم و بی توجه به ایل و قبیله و طایفه ات شما را از بزرگان مصر قرار می دهم.
حالا دیگر فرمانروای مصر مستاصل شده بود و از او خواست که موسی را شیر بدهد، آسیه هم که حالا حمایت فرعون را داشت چیزی نگفت و از جا برخواست، نوزادی را که چون جان خویشتن عزیزش می دانست در آغوش یوکابد گذاشت.
قلب یوکابد از هیجان به تپش افتاده و گویی صدای این تپش، آهنگ آرام بخشی بود که آرامش را در جان موسی ریخت.موسی بوی مادر را به جان کشید و خود را در آغوش او جا کرد و در بین بهت و حیرت همگان سینه ی یوکابد را گرفت و مشغول خوردن شیر شد.
آسیه از دیدن این صحنه لبخندی زیبا بر لبانش نشست و زیر لب خدای یکتا را شکر کرد و رو به فرعون گفت: من از فرمانروای مصر سپاسگزارم که بی توجه به حرف من، دستور داد این زن پاکیزه به کودکمان شیر دهد و فرعون که انگار تمام افتخار شیر دادن موسی نصیب او شده باشد، با افتخار و سربلندی سرش را تکان داد و همانطور که به کلثم اشاره می کرد گفت: دامان این دختر را پر از سیم و زر کنید که این زن را به ما معرفی کرد و سپس رو به یوکابد که سر در عبا برده بود و در زیر عبا غرق دیدن موسی بود که با حرکات شیرینش شیر می نوشید کرد و گفت: ای زن! تو از این به بعد دایه ی ولیعهد هستی، پس باید در دسترس حکومت باشی، اگر زندگی در قصر را دوست داری، می توانی به قصر نقل مکان کنی برای شیردادن ولیعهد و اگر در منزل خود راحت تر هستی، ما امکانات زیادی تحت اختیارت قرار می دهیم که تو و ولیعهد در راحتی و آسایش باشید، حال بگو چه می کنی؟!
یوکابد زیر لب خدا را شکر کرد و زمزمه کرد: بارالها تو خداوند یکتایی که وفا می کنی به عهد خویشتن، به من امر کردی موسی را به نیل افکنم و هنگامی که قلبم به تلاطم بود به من اطمینان دادی که او را به دامانم برمی گردانی و چه زود موسی را در آغوشم گذاشتی، آنهم در موقعیتی که فکرش را نمی کردم.یکی از زنان داخل تالار جلو آمد و در گوش یوکابد گفت: جواب فرمانروا را بده، این کودک را در قصر شیر می دهی یا در خانه خودت؟!
اینک موسی سیر شده بود و سینه مادر را رها کرده بود و میخندید.
یوکابد موسی را که در این لباس های فاخر، چون خورشید می درخشید به آغوش چسپاند و رو به فرعون گفت: چه نوزاد شیرینی ست، من او را چون جان خویشتن عزیز می دارم تا ولیعهد مصر همیشه سلامت باشد و خاطر فرمانروا آسوده باشد اما دوست می دارم که در خانه ی خودم این خدمت را به دربار مصر انجام دهم.
فرعون سری تکان داد و گفت: باشد هر جور که تو راحتی و بعد به سربازان و معماران قصر دستور داد تا خانه ی یوکابد و عمران را آنچنان باز سازی کنند که در خور شأن ولیعهد باشد و انواع و اقسام امکانات و خوردنی ها را از قصر به خانه ی یوکابد منتقل کنند.
یوکابد در ازای این خدمتی که انجام می داد، امکانات دریافت می کرد و این مزد یوکابد بود و مالی حلال و طیب و طاهر بود گرچه از قصر فرعون می آمد، اما نتیجه ی زحماتش بود.
به این ترتیب موسی در دامان مادر و در خانه ی پدری رشد می کرد و آسیه که دلبسته ی موسی شده بود، هر روز به خانه ی یوکابد می رفت و گاهی هم موسی را به قصر می بردند تا فرمانروا ولیعهدش را ببیند.
ادامه دارد...

۳۱۲

۱۷:۱۱