طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_سه
: فرعون از عصبانیت خون خودش را می خورد و مدام فریاد میزد و ناگهان جلوی هامان ایستاد و گفت: بنی اسراییل فرار کرده اند....خوب بهتر....مگر من نمی خواستم دستشان از مصر کوتاه شود، حالا شده....چرا باید حرص جوش بخورم و اوقات خودم را تلخ کنم؟! هامان سری تکان داد و گفت: نه ...نه...این حرف را نزنید اگر شما این فرار را قبول کنید، شکست خودتان و تمام خدایان مصر را قبول کرده اید، فراموش نکنید در جریان عذاب های پی در پی که موسی و خدایش بر مردم مصر روا داشتند خدایان ما ضعیف و از اعتبار افتادند، حال اگر نسبت به فرار بنی اسرائیل بی تفاوت باشیم، نه تنها خدایان بلکه زبانم لال خود شما هم از درجه ی اعتبار ساقط می شوید...پس فرعون با عصبانیت به میان حرف هامان دوید وگفت:پس چه؟! الان که آنها رفته اند چه کنم؟! آن وقت که می بایست جاسوسانت به کار باشند تا مانع فرارشان شویم، نبودند حالا برای من فتوا می دهی و نظریه می پردازی؟! هامان که خوب حال فرعون را درک می کرد و می خواست همزمان با آرام کردن فرعون او را نیز نسبت به بنی اسرائیل بشوراند گفت: اتفاقا الان بهتر، ما به دنبال آنها می رویم و بنی اسراییل را یک جا می کشیم و از طرفی سرزمین مصر به خون آنها آلوده نمی شود و مردم عظمت دربار و خدایان مصر را می دانند. فرعون مانند کودکی پایش را به زمین زد و گفت: چه می گویی تو...آنها فرار کرده اند و سربازان ما در خواب ناز، تا ما بخواهیم لشکر را جمع کنیم آنها فرسنگ ها از اینجا دور شده اند. هامان لبخندی زد و گفت: خیالتان راحت ما به آنها می رسیم ، چرا که همه ما سواره هستیم و مرد جنگی، اما آنها پیاده با کلی زن و کودک و احشام زیاد، حرکتشان کند است و ما خیلی زود به آنجا می رسیم. فرعون سری تکان داد و گفت: پس اعلام عمومی کنید تا از تمام شهرهای مصر افراد جنگجو به پایتخت بیایند تا حرکت کنیم هامان سری تکان داد و گفت: به روی چشم، اما فقط به مردخای جنگی نباید قناعت کرد باید دستور دهیم که تمام قبطیان شرکت کنند که تمام قبیله های مصر در این جنگ که بی شک به پیروزی منتهی میشود شرکت نمایند تا خون بنی اسراییل بر گردن یک قبیله نباشد و از طرفی همه قبایل در این پیروزی سهیم باشند و تعداد ما آنچنان زیاد باشد که بنی اسراییل با دیدن سیاهی لشکر ما زهره بترکانند... فرعون حرف هامان را تایید کرد و خیلی زود قاصدانی به تمام شهرهای مصر فرستاده شد و همه را به پایتخت خواندند و جمع آوری و ساماندهی نیروها سه روز طول کشید و بنی اسراییل در این سه روز دورتر و پورتر می شد ادامه دارد.... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_چهار🎬:
بالاخره بعد از سه روز، جمع آوری و سامان دهی نیروهای قبطی به اتمام رسید
سپاهی عظیم که ده ها برابر مردم بنی اسرائیل بود در پایتخت جمع شد و فرعون امر کرد که تمام لشکر به همراه تمام امکانات جنگی و فرماندهی و حتی حکمرانی از پایتخت خارج شوند و به سمت بنی اسراییل که حالا می دانستند از بیراهه به طرف اورشلیم یا همان ارض مقدس در حرکتند بروند.
فرعون و هامان آنچنان سرمست از رؤیای پیروزی بودند که خودشان به صورت نمادین در جلوی لشکر حرکت می کردند و حتی دستور دادند تا حرم سرایشان نیز آنها را همراهی کنند.
حالا فرعون هیچ شکی در پیروزی اش نداشت، چرا که مردم بنی اسرائیل در مقابل این لشکر عظیم همچون مورچه ای در مقابل فیل بودند، از طرفی کل ششصد هزار بنی اسراییلی که مردان جنگی نبودند، بیشترشان زن و کودک و پیر و سالخورده بودند و مردان جنگی این قوم کمتر از نیمی از جمعیتشان بود پس پیروزی بر این عده ی قلیل کاری بسیار راحت بود.
لشکر قبطیان با سرعت به پیش می رفت و همانطور که هامان پیش بینی کرده بود، خیلی زود سیاهی بنی اسراییل در افق پدیدار شد، زیرا آنان با پای پیاده طی مسیر می کردند اما قبطیان همه سوار بر اسب های تازه نفس و اصیل می تاختند.
دیده بان قبیله ی بنی اسرائیل که انبوه گرد و خاک را مشاهده کرد و با کمی دقت متوجه لشکر عظیم فرعون شد، فوری خود را به موسی رساند و فریاد زد: یا موسی! قبطیان...فرعونیان با لشکری انبوه به ما نزدیک می شوند.
تعداد زیادی از بنی اسرائیل که اعتقادشان به خدا و پیامبر ضعیف بود با شنیدن این حرف رنگ از رخشان پرید و خود را باختند و با توجه به اینکه به نقطه ای رسیده بودند که جلویشان دریای مواج آب بود و پشت سرشان لشکریان چون مور و ملخ قبطیان، به سمت موسی یورش آورند و مانند یاغبان شروع به ناسزا گفتن به موسی نمودند...
کم کم حرف این عده تبدیل به شعار شد و تعداد زیادی از بنی اسراییل فریاد می زدند: موسی ما را فریب داد...موسی ما را فریب داد و به کام مرگ کشاند، همانا اگر ما در مصر می ماندیم زنده بودیم گرچه بردگی می کردیم اما نفس می کشیدیم ولی اینک باید با زندگی خدا حافظی کنیم و از نفس بیافتیم.
غوغایی شدید در قبیله ی بنی اسراییل افتاد، غوغایی که افراد سست ایمان به راه انداخته بودندهارون با دیدن این صحنه سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب گفت: شما فراموش کردید که خداوندی قدرتمند حافظ و نگهبان شماست که اگر نبود اینک در راه هجرت نبودید، شما فراموش کردید که خداوند قادر متعال چه عذاب ها بر سر قبطیان نازل کرد و همان عذاب ها را با قدرت خودش از شما که در کنار قبطیان زندگی می کردید دور کرد...
غوغایی در سپاه موسوی افتاده بود، غوغایی که میرفت آتش به انقلاب انها بزند...
ادامه دارد...
بالاخره بعد از سه روز، جمع آوری و سامان دهی نیروهای قبطی به اتمام رسید
سپاهی عظیم که ده ها برابر مردم بنی اسرائیل بود در پایتخت جمع شد و فرعون امر کرد که تمام لشکر به همراه تمام امکانات جنگی و فرماندهی و حتی حکمرانی از پایتخت خارج شوند و به سمت بنی اسراییل که حالا می دانستند از بیراهه به طرف اورشلیم یا همان ارض مقدس در حرکتند بروند.
فرعون و هامان آنچنان سرمست از رؤیای پیروزی بودند که خودشان به صورت نمادین در جلوی لشکر حرکت می کردند و حتی دستور دادند تا حرم سرایشان نیز آنها را همراهی کنند.
حالا فرعون هیچ شکی در پیروزی اش نداشت، چرا که مردم بنی اسرائیل در مقابل این لشکر عظیم همچون مورچه ای در مقابل فیل بودند، از طرفی کل ششصد هزار بنی اسراییلی که مردان جنگی نبودند، بیشترشان زن و کودک و پیر و سالخورده بودند و مردان جنگی این قوم کمتر از نیمی از جمعیتشان بود پس پیروزی بر این عده ی قلیل کاری بسیار راحت بود.
لشکر قبطیان با سرعت به پیش می رفت و همانطور که هامان پیش بینی کرده بود، خیلی زود سیاهی بنی اسراییل در افق پدیدار شد، زیرا آنان با پای پیاده طی مسیر می کردند اما قبطیان همه سوار بر اسب های تازه نفس و اصیل می تاختند.
دیده بان قبیله ی بنی اسرائیل که انبوه گرد و خاک را مشاهده کرد و با کمی دقت متوجه لشکر عظیم فرعون شد، فوری خود را به موسی رساند و فریاد زد: یا موسی! قبطیان...فرعونیان با لشکری انبوه به ما نزدیک می شوند.
تعداد زیادی از بنی اسرائیل که اعتقادشان به خدا و پیامبر ضعیف بود با شنیدن این حرف رنگ از رخشان پرید و خود را باختند و با توجه به اینکه به نقطه ای رسیده بودند که جلویشان دریای مواج آب بود و پشت سرشان لشکریان چون مور و ملخ قبطیان، به سمت موسی یورش آورند و مانند یاغبان شروع به ناسزا گفتن به موسی نمودند...
کم کم حرف این عده تبدیل به شعار شد و تعداد زیادی از بنی اسراییل فریاد می زدند: موسی ما را فریب داد...موسی ما را فریب داد و به کام مرگ کشاند، همانا اگر ما در مصر می ماندیم زنده بودیم گرچه بردگی می کردیم اما نفس می کشیدیم ولی اینک باید با زندگی خدا حافظی کنیم و از نفس بیافتیم.
غوغایی شدید در قبیله ی بنی اسراییل افتاد، غوغایی که افراد سست ایمان به راه انداخته بودندهارون با دیدن این صحنه سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب گفت: شما فراموش کردید که خداوندی قدرتمند حافظ و نگهبان شماست که اگر نبود اینک در راه هجرت نبودید، شما فراموش کردید که خداوند قادر متعال چه عذاب ها بر سر قبطیان نازل کرد و همان عذاب ها را با قدرت خودش از شما که در کنار قبطیان زندگی می کردید دور کرد...
غوغایی در سپاه موسوی افتاده بود، غوغایی که میرفت آتش به انقلاب انها بزند...
ادامه دارد...
۲۴۱
۱۷:۱۵