عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هفتاد_دومundefined: پسران یعقوب به مصر رسیدند، ابتدا به وعده گاهی که با لاوی گذاشته بودند رفتند،لاوی تا که آنها را دید آغوش گشود و تک تکشان را در آغوش گرفت و سپس به آنها خبرهای عجیب و غریبی داد. لاوی رو به برادران گفت: از وقتی که شما مصر را ترک کردید، من سایه به سایه عزیز مصر رفتم،او بنیامین را نزد خود نگه داشته و حتی لحظه ای از خود جدا نمی کند، حتی زمانی برلی سرکشی به سیلوها می رود بنیامین همراه اوست، بنیامین نه مانند یک برده و زندانی، بلکه مانند یک عزیز دردانه همراه اوست، لباسی بسیار گرانبها بر او پوشانیده و همیشه دست در دست او دارد و گویی بنیامین نه زندانیی خطاکار بلکه عزیزی نو رسیده است و دوم اینکه چند بار در جلسه سخنرانی عزیز مصر شرکت کردم، سخنان او نه به پادشاهان بت پرست بلکه به پیامبران می ماند، اگر نمی دانستم او عزیز مصر است حتما می گفتم او پیامبری از پیامبران خداست. در این هنگام یکی از برادران پرسید، مگر چه گفته که چنین می گویی؟! لاوی نفسش را محکم بیرون داد و گفت: چندی پیش جارچیان در کوچه و بازار جار می زدند که جلسه ای مهم با حضور عزیز مصر در میدان بزرگ شهر برپا است، من هم به آن جلسه رفتم، تمام مردم شهر هم آمده بودند از قرار معلوم در این هفت سال خشکسالی مردم مصر برای تهیه گندم از پول و مال و زیورالاترو خانه و حیوانات و حتی خودشان گذشته بودند تا گندمی برای سیر کردن شکمشان تهیه کنند و تمام این اموال و امکانات به نفع خزانه داری مصر مهر و موم شده بود، یعنی کل مردم مصر برده حکومت شده بودند و آنطور که عزیز مصر می گفت، فرمانراوی مصر تمام اختیار این اموال را به عزیز مصر داده است و عزیز مصر در ازای اینکه مردم دست از بت و بت پرستی بکشند و خدای یکتا را بپرستند، همه را آزاد و اموالشان را به آنها برگرداند، یعنی هر کس به خدا ایمان می آورد، صاحب همه چیز میشد و من دیدم که تمام مردم مصر در حرکتی دسته جمعی یکتا پرست شدند، به نظرتان اگر این کار، کار انبیا الهی نیست، پس کار کیست؟ برادران سخت به فکر فرو رفتند، انگار ذهنشان همزمان درگیر چندین موضوع شده بود، پس تعلل را بیش از این جایز ندانستند و همگی متفق القول گفتند که هر چه زودتر خود را به قصر عزیز مصر برسانیم تا این ابهام رفع شود و خواسته هایمان را مطرح کنیم. ادامه دارد
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هفتاد_سوم🎬:

قبل از اینکه ادامه دیدار برادران با یوسف را بگوییم ، خوب است پایان عشق زلیخا را که به وصلی شیرین رسید برایتان بازگو کنیم.زلیخا در این هفت سال قحطی، هم همسرش پوتیفار که به خاطر کهولت سن از سمت عزیز مصر بودن کنار گذاشته شده بود را از دست داد و پس از آن پول و مال و خدمه و هر آنچه را که داشت از دست داد و در آخر هم همچون بقیه ی ثروتمندان از مال دنیا هیچ برایش نماند، او هنوز عاشقانه یوسف را دوست می داشت و اینقدر در فراق او گریه کرده بود که چشمانش همچون چشمان یعقوب نبی نابینا شده بود و در آخر زمانی که یوسف نبوت خود را آشکار کرد و همه را به سمت خداوند یکتا خواند، او نیز در دلش نسبت به خدایی که بنده ای چون یوسف آفریده محبت شدیدی حس کرد، پس به معبدی که واقع در قصرش بود رفت، معبدی که اینک متروک شده بود و پر از خاک و تار عنکبوت بود، او در آنجا از آمون شکایت کرد و به او بد و بیراه گفت و در آخر از او بیزاری جست و فریاد زد: من هم به خدای یوسف ایمان آوردم و پس از ایمان آوردنش به سجده افتاد و از خدا خواست که یوسف را به او عطا کند، چیزی خواست که خودش هم فکر نمی کرد برآورده شود، این دعا برایش همچون یک لطیفه بامزه بود، آخر یوسف بزرگ و زیبا را چه به پیرزنی فرتوت و نابینا! آنطور که شنیده بود یوسف زنی جوان و زیبا داشت اما زلیخا که تازه پا در وادی تسلیم به درگاه خداوند گذاشته بود از خدا درخواست کرد تا یوسف را به او برساند، شاید با این درخواستش می خواست خداوند تازه اش را محک بزند و ببیند آیا سخنان یوسف درباره ی پروردگارش راست است و او قادر است کاری را که سالهای سال آمون نتوانست از عهده اش بر آید ،او به زلیخا عطا کند؟
پس از این دعا و راز و نیاز، شنید که یوسف در میدان شهر سخنرانی دارد، او که به شنیدن بوی یوسف زنده بود، عصا زنان با سرعت خود را به جلسه سخنرانی رساند.سخنان یوسف را همچون عسلی ناب بر جان می کشید و قورت میداد تا اینکه سخنرانی تمام شد و با گوشهایش صدای چرخ ارابه ای که یوسف بر آن سوار می شد را شنید، پس خواست شانسش را امتحان کند، قدمی پیش گذاشت و بلند فریاد زد: یوسفففف!صدای لرزان این پیرزن در هیاهوی مردمی که انگار همه عاشق عزیز مصر بودند گم شد، اما اگر خدا بخواهد همین صدای ضعیف به گوشش پیامبرش خواهد رسید و خدا خواست و یوسف صدا را شنید، جمعیت را شکافت و پیش آمد، او در جلوی چشمش پیرزنی نابینا و کمر خمیده را می دید، گویا همان پیرزنی بود که همیشه در خوابش می دید که او را صدا میکند.پس خم شد و در مقابل او زانو زد و گفت: ای زن! آیا تو همان پیرزن رؤیاهای منی؟! چه خواسته ای از من داری؟!زلیخا که قلبش به شدت می تپید و انتظار نداشت یوسف صدای او را شنیده باشد گفت: آری، به خداوند یکتا قسم که من همان پیرزنم، من در بیداری تو را صدا می کردم و تو صدای مرا در خواب می شنیدی، تو همانی که زمانی جوان و زیبا بودم، علی رغم تمام تلاشم نه مرا دیدی و نه فریادم را که از قلبی مالامال عشقت بر می آمد شنیدی و اینک که اینچنین خوار و حقیر و فرتوت شده ام مرا در رؤیایت می بینی و صدایم را از میان هیاهوی مصریان می شنوی...
ادامه دارد...undefinedبه قلم: طاهره سادات حسینی

۳۵۹

۱۶:۴۷