طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی
: روز موعد فرا رسیده بود و همه ی بنی اسراییل یکجا کنار پایتخت مصر جمع شده بودند، دم دم های ظهر بود و هنوز تا زمان جشنی که فرعون به عنوان جشن صلح و پیروزی به راه انداخته بود چند ساعتی مانده بود. موسی بر فراز تلی ایستاد تا صدایش به همگان برسد، جمعیت زیاد بود و هیاهوی جمعیت در دشت طنین انداز شده بود. موسی عصایش را به نشانه ی سکوت بالا برد و جمعیت به یک باره ساکت شدند و حتی صدای نفس کشیدن هم به کوش نمی رسید، همه مناظر بودند که موسی پرده از راز این جشن بردارد، چون خوب می دانستند که بنی اسرائیل را با فرعونیان هیچ صلحی نیست چرا که اینا حزب الله بودند و آنها حزب شیطان و بین حزب الله و حزب شیطان جز دشمنی چیزی وجود ندارد. موسی نگاهی به جمعیت منتظر انداخت و گفت: ای قوم بنی اسرائیل! همانطور که می دانید امشب به جشنی بزرگ دعوت شده اید، فرعون تاکید کرده که تمام قوم حضور داشته باشند و این تاکید و اینهمه بزرگداشت از سمت فرعون که بزرگترین دشمن مومنین است برایم عجیب می نمود و می دانستم نقشه ی شومی پشت این جشن به ظاهر دوستانه نهفته است تا اینکه فرشته ی وحی به من نازل شد و پرده از این راز وحشتناک برداشت. جبرییل از طرف خداوند پیغام آورد که مراقب باشید...فرعون و هامان نقشه ای بس خطرناک طراحی کرده اند که به موجب این نقشه هیچ کدام از مومنان جان سالم به در نخواهند برد، اما غم به خود راه ندهید که خدا با ماست. گویا قرار است امشب خوراکی های لذیذ و رنگانگ و البته مسموم و آغشته به زهر بخورید... تا این حرف از دهان موسی در آمد هیاهویی در جمع افتاد و از هر طرف مردم فریاد می زدند: ما در این جشن شرکت نمی کنیم...ما حاضر نیستیم از آن غذاها بخوریم.... بیایید از اینجا هجرت کنیم همین الان.... در این هنگام باز موسی عصایش را بالا برد و گفت: صبر کن...حرفهایم تمام نشده است، گوش کنید... فرعونیان می خواهند شما را قتل عام کنند، اگر در جشن شرکت نکنید ، با هجوم یک باره ی قبطیان همه را از دم تیغ میگذرانند، پس ما چاره ای جز شرکت در این جشن نداریم. اما ما هم مکر می کنیم، شاید بورسید چگونه؟! کیسه های کوچکی را که امروز به دست شما رسید، حاوی گردی سفید رنگ است که این گرد پادزهر همان سمی ست که در غذای شما ریخته اند، شما قبل از تناول غذا مقداری از این گرد را روی غذا بریزید و سپس با خیال راحت از آن غذا بخورید و بدانید که هیچ گزندی به شما نمی رسد و از طرفی دشمن فکر می کند به مقصود خود رسیده است و کار هجرت برای ما راحت تر میشود و شما به محض اینکه از قصر آمدید از بیراهه ای که نقشه اش را تحت اختیار فرماندهانتان قرار داده ام هجرتمان را آغاز و به خارج از مصر می رویم ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_یک🎬:
شور و شوقی پنهانی در قصر فرعون برپا بود، سبطیان اینک شاهانه بعد از عمری بردگی و سختی حالا به قصر فرعون آمده بودند و از طعام های رنگارنگ و لذیذی که تا به حال به عمرشان ندیده بودند، نوش جان می کردند.هیاهوی میهمانان در قصر پیچیده بود و به گوش فرعون رسید، فرعون که گویا به نام بنی اسرائیل هم حساسیت پیدا کرده بود، دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود و می گفت: کاش تمام اینها یک جا خفه می شدند و آرامش نه تنها قصر من بلکه کل مصر را در بر می گرفت.
هامان لبخندی زد و گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید و کمی صبوری کنید، فردا شب این موقع به آرزوی خود رسیده اید و کل این قوم یکجا از نفس افتاده اند و دیگر نه نامی و نه نشانی از بنی اسرائیل نیست.
فرعون سری تکان داد و گفت: آری به همین امید این غوغای قصر را تحمل می کنم....آاااخ که زمانی کابوس بنی اسرائیل تمام شود، قربانی های زیادی برای خدایان مصر بدهم و چند سال پشت سر هم جشن های شبانه برگزار می کنم تا تمام قبطیان در این آرامش پسا موسی، سهیم باشند.
از آن طرف سبطیان هم گردی را که موسی به انها داده بود و حکم پادزهر را داشت روی غذاها می ریختند و با خیال راحت نوش جان می کردند و خوشحال از این بودند که ساعتی بعد هجرت آغاز میشود و سرزمین مصر را که سراسر رنج و عذاب برای آنها بود ترک خواهند کرد.
مردی ران سرخ شده ی بو قلمون را جدا کرد و پادزهر را روی آن ریخت و همانگونه که با ملچ و ملوچ آن را به دندان می کشید به کناری اش گفت: عجب خوشمزه است و من آنقدر خوشحالم که نگو....مرد کناری اش سر در گوشش برد و گفت: به یاد بیاور زمانی فرعون و هامان بفهمند که سمشان اثر نکرده و ما هجرت کرده ایم چه حالی می شوند، این را به خاطر بیاور تا خوشحالی ات افزون باد.
بنی اسرائیل طبق دستور حضرت موسی به سرعت غذا را میل کردند و دسته دسته از قصر خارج شدند، هر دسته ای به سمت مکان مورد نظر خودش می رفت تا طبق نقشه عمل کنند.موسی طوری برای آنها برنامه ریخته بود که بنی اسراییل در دسته های کوچک از بیراهه خارج شوند و قبل از آن وسایل و احشامشان را به جایی در بیابان منتقل کرده بودند، هر دسته که خارج میشد همراه وسائل خود به راه می افتاد و وعده گاه همه ی گروه ها نقطه ای مشخص شده ،خارج از پایتخت در بیابان بود که تا ساعتی که معیین شده بود همه ی دسته ها می بایست خود را بدانجا برسانند.
بنی اسراییل خیلی نرم و بی صدا پایتخت را ترک کردند و فرعونیان به گمان اینکه بنی اسرائیل نهایت تا ظهر فردا قلع و قمع می شوند ، با خیال راحت به استراحت مشغول بودند.
و اگر خداوند بخواهد امری را محقق کند، پرده بر افکار و ذهن معاندین می کشاند،بطوریکه هامان و جاسوسان خبره اش هم خیالشان راحت بود بنی اسرائیل کاری نمی کنند و برای همین پاپی آنها نشدند و هیچ کس به آنها نزدیک هم نشد
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
شور و شوقی پنهانی در قصر فرعون برپا بود، سبطیان اینک شاهانه بعد از عمری بردگی و سختی حالا به قصر فرعون آمده بودند و از طعام های رنگارنگ و لذیذی که تا به حال به عمرشان ندیده بودند، نوش جان می کردند.هیاهوی میهمانان در قصر پیچیده بود و به گوش فرعون رسید، فرعون که گویا به نام بنی اسرائیل هم حساسیت پیدا کرده بود، دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود و می گفت: کاش تمام اینها یک جا خفه می شدند و آرامش نه تنها قصر من بلکه کل مصر را در بر می گرفت.
هامان لبخندی زد و گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید و کمی صبوری کنید، فردا شب این موقع به آرزوی خود رسیده اید و کل این قوم یکجا از نفس افتاده اند و دیگر نه نامی و نه نشانی از بنی اسرائیل نیست.
فرعون سری تکان داد و گفت: آری به همین امید این غوغای قصر را تحمل می کنم....آاااخ که زمانی کابوس بنی اسرائیل تمام شود، قربانی های زیادی برای خدایان مصر بدهم و چند سال پشت سر هم جشن های شبانه برگزار می کنم تا تمام قبطیان در این آرامش پسا موسی، سهیم باشند.
از آن طرف سبطیان هم گردی را که موسی به انها داده بود و حکم پادزهر را داشت روی غذاها می ریختند و با خیال راحت نوش جان می کردند و خوشحال از این بودند که ساعتی بعد هجرت آغاز میشود و سرزمین مصر را که سراسر رنج و عذاب برای آنها بود ترک خواهند کرد.
مردی ران سرخ شده ی بو قلمون را جدا کرد و پادزهر را روی آن ریخت و همانگونه که با ملچ و ملوچ آن را به دندان می کشید به کناری اش گفت: عجب خوشمزه است و من آنقدر خوشحالم که نگو....مرد کناری اش سر در گوشش برد و گفت: به یاد بیاور زمانی فرعون و هامان بفهمند که سمشان اثر نکرده و ما هجرت کرده ایم چه حالی می شوند، این را به خاطر بیاور تا خوشحالی ات افزون باد.
بنی اسرائیل طبق دستور حضرت موسی به سرعت غذا را میل کردند و دسته دسته از قصر خارج شدند، هر دسته ای به سمت مکان مورد نظر خودش می رفت تا طبق نقشه عمل کنند.موسی طوری برای آنها برنامه ریخته بود که بنی اسراییل در دسته های کوچک از بیراهه خارج شوند و قبل از آن وسایل و احشامشان را به جایی در بیابان منتقل کرده بودند، هر دسته که خارج میشد همراه وسائل خود به راه می افتاد و وعده گاه همه ی گروه ها نقطه ای مشخص شده ،خارج از پایتخت در بیابان بود که تا ساعتی که معیین شده بود همه ی دسته ها می بایست خود را بدانجا برسانند.
بنی اسراییل خیلی نرم و بی صدا پایتخت را ترک کردند و فرعونیان به گمان اینکه بنی اسرائیل نهایت تا ظهر فردا قلع و قمع می شوند ، با خیال راحت به استراحت مشغول بودند.
و اگر خداوند بخواهد امری را محقق کند، پرده بر افکار و ذهن معاندین می کشاند،بطوریکه هامان و جاسوسان خبره اش هم خیالشان راحت بود بنی اسرائیل کاری نمی کنند و برای همین پاپی آنها نشدند و هیچ کس به آنها نزدیک هم نشد
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۱۸۷
۱۷:۱۰