عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_پنجمundefined: صبح زود بود، هنوز هیچ کس جرأت نکرده بود به فرعون بگوید صرحی که هفت سال برای ساختنش تلاش کردی و با همدستی ابلیس آن را بنا کردی فقط با چند بار بال زدن جبرئیل فرو ریخته است و تمام آرزوهای شیطانی ات بر باد رفته و تمام برنامه های ابلیس خراب شد. فرعون روی تختش نشسته بود و منتظر بود آن پیرمرد ساحر که حالا فرعون می دانست کسی جز ابلیس نیست از راه برسد و به همراه او و جمعی از مترفین مصر به سمت مکانی که در آن ساختمان صرح را ساخته بودند بروند و بعد سوار بر وسیله ای اعجاب انگیز شود و آسمان ها را بشکافند و به فضا نوردی که در ذهن بشر آن زمان نمی گنجید بپردازند. فرعون با دستش روی دسته ی تخت جواهرنشانش ضرب گرفته بود که ناگهان سر و صدایی از بیرون به گوش رسید. هنوز خبری از هامان نبود، فرعون به نگهبان اشاره کرد و گفت: سرو صدا از چیست؟! آیا هامان به همراه همان پیر خردمند آمده است؟ نگهبان تعظیمی کرد و گفت: خداوندگار مصر به سلامت باشد، نه قربان! گویا یکی از دخترهایتان می خواهد به خدمت برسد و چیزی بگوید، به گمانم از دست کسی عصبانی ست... فرعون سری تکان داد و گفت: دختران من، الهه های مصر هستند بگویید داخل شود. بعد از لحظاتی دختر فرعون وارد شد، فرعون نگاهی به سرتاپای دخترش کرد و گفت: مگر مشاطه ی چیره دست مصر که خالق زیبایی ها در قصر زنان و دختران من است، کجا بوده که تو با این وضع آشفته به اینجا آمدی؟! دخترک نفس بلندی کشید و گفت: آمده ام تا از همان مشاطه شکایت کنم، همو که با سر انگشتان هنرمندش زیبایی خلق می کند، آمده ام بگویم بزرگترین و خلاق ترین مشاطه ی دربار فرعون، همچون همسرش، ماری در آستین ما بوده، از نعمت ما میخورده و به ما کفر می ورزیده! فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: تا جایی که میدانم هنرمندترین زن مصر همسر حزقیل بوده است، آیا دلیلی هم بر این ادعا داری که او هم به دین شوهر خیانتکارش درآمده؟! جاسوسان ما چیزی از این مورد بروز نداده اند یعنی هرگز به یکتاپرستی همسر حزقیل اعتراف نکرده اند، اگر چنین چیزی بود حتما ما باخبر می شدیم. دختر فرعون سری تکان داد وگفت: قبل از طلوع آفتاب مشاطه را به حضور خواندم، آخر می خواستم در جشنی که امروز قرار است برپا شود، زیباترین زن قصر باشم، پس ایشان آمد و مشغول شانه زدن به موهایم بود که در همین حین ناگهان شانه از دستش لغزید و بر زمین افتاد، انگار تقدیر بود که در این روز بزرگ این زن خیانتکار رسوا شود. آن زن خم شد و وقت برداشتن شانه از زمین ناخوادگاه گفت:بسم الله الرحمن الرحیم... وقتی از او پرسیدم منظورت از الله در این جمله، پدر من، خداوندگار تمام مصریان، فرعون بزرگ است، جوابی به من داد که از زخم صد شمشیر برنده تر بود... فرعون دندان هایش را بهم سایید و گفت: چه جواب داد؟! فورا بگو‌ بین شما چه گذشت؟! ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_ششم🎬:
دخترک نفسی تازه کرد و گفت:وقتی از او پرسیدم منظورت از خدا کیست، آن زن نگاهش را به بالا دوخت و گفت: نه...منظور من از الله پدر تو نیست، منظورم خدای من و توست، خدایی که هم من و هم تو را او خلق کرده است، خداوندی که آسمان ها و زمین و هر آنچه که در آنها می بینیم را آفریده و هر چه که در اطراف می بینیم نعمت های خدای یکتاست که از سر مهر و عطوفت و رحمتش به بندگانش ارزانی داشته است، آیا پدر تو قادر است یک بنده خلق کند؟! معلوم است که نمی تواند خلق کند، زیرا فرعون هم بنده ای از بندگان خداست که خداوند او را خلق کرده است...
سخن دخترک که به اینجا رسید، فرعون مشت گره کرده اش را بر روی زانو زد و گفت: براستی که او را هم باید مثل شوهرش زندانی کنیم، خوب است که اجازه ندادیم بین او و حزقیل رابطه ای باشد وگرنه افکار کفرگونه اش بیش از این بود، پس یک زن دیگر در قصر به جمع خیانتکاران اضافه شد، آسیه کم بود این هم که خداوندگار زیبایی های زنان قصر بود به او پیوست، من آسیه را در قصر خودش زندانی کرده ام تا متنبه شود و مطمئنم می شود، چون او بزرگزاده ای سلطنتی ست و خود از الهه های مصر است بالاخره به راه می آید..دخترک زیر لب گفت: او محال است به راه بیاید، این عشق آسیه است که تو را کور کرده و فکر می کنی به راه می آید.فرعون بی آنکه حرف دخترش را بشنود، نفسش را محکم بیرون داد و‌گفت: غم به دلت راه نده، امروز که سوار بر صرح شدیم و آسمان را شکافتیم، این افراد با چشم خود قدرت خداوند مصر را می بینند و مجبورند سر تعظیم فرو آورند و اگر در این زمان تسلیم نشدند ، آنچنان با آنها برخورد می کنم که مایه ی عبرت تمام اقوام بنی بشر شوند، برایم مهم نیست که حزقیل و همسرش و دیگر قصر نشینان خیانتکار از قبطیان مصر هستند، کسی خائن شد باید به سزای عملش برسد تا درس عبرتی برای دیگران شود.
دختر سری تکان داد و در همین حین هیاهویی دیگر از بیرون بلند شد.فرعون بار دیگر رو به نگهبان گفت: باز چه شده؟! اینبار چه کسی قصد طرح دعوی دارد؟!
سربازی نفس زنان جلو آمد و گفت: قربان...قربان...من فرستاده ی هامان هستم...ایشان اینک کنار ساختمان بلند و صرح بودند و پیغام دادند...
فرعون نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت: پیغام دادند که وقت صعود به آسمان است؟! یعنی برای مشایعت ما به قصر نمی آید و ما خود باید به آنجا برویم؟!
سرباز سرش را پایین انداخت، انگار لکنت گرفته بود و اب دهنش را به سختی فرو داد و گفت: نه...نه...جناب هامان می خواست خود به اینجا بیاید اما واقعه ای تلخ رخ داد...
فرعون از جا بلند شد و گفت: واقعه ای تلخ؟! بگو چه شده؟! نکند...نکند هامان را طوری شده درسته است؟!
سرباز بار دیگر نگاهش را به زمین دوخت و گفت: هامان نه...صرح...یعنی ساختمان صرح به یکباره در هم شکست و فرو ریخت، مردم زیادی زیر آوار صرح جانباختند...
سرباز هنوز داشت حرف میزد که فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جهید و خود را به سرباز نگون بخت رساند و یقه اش را گرفت و همانطور که به شدت او را تکان می داد گفت: ساختمان به آن عظمت فرو ریخت؟! آخر چگونه؟! به همین راحتی در هم شکست؟! حرف بزن مردک...
سرباز که از ترس چشمانش چپ شده بود گفت: نمی دانم...نمی دانم خداوندگار مصر، ما فقط دیدیم چیزی شبیه طوفان و زلزله در گرفت و در چند ثانیه کل ساختمان در هم شکست...همه می گویند...
فرعون بار دیگر فریاد زد: همه چه می گویند؟! آخر چطور طوفان و زلزله ای بود که فقط ساختمان صرح را در هم ریخت؟! چرا دیگر ساختمان های بلند مصر ، چرا قصر من در هم نشکسته؟! چرا من این زلزله را حس نکردم؟! بگووو مردم چه می گویند؟ اصلا تو خواب زده و مجنون نشده ای؟! داری حقیقت را می گویی؟!
مرد همانطور که یقه اش همچنان در دست فرعون بود سری تکان داد و گفت: هر چه گفتم واقعیت است، هامان خودش جرات نکرد این پیغام را برساند، همه ...همه می گویند این کار کار خدای موسی ست...
در این هنگام...ادامه دارد...

۲۲۹

۱۶:۵۶