عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هجدهم undefined: آسیه لبخندی بر چهره نشاند و چهره اش با این لبخند زیباتر شد و در حالیکه دندان های سفید و درخشانش زیبایی خاصی به چهره ملکوتی اش می داد، گفت: جناب فرمانروا! چند روزی بود از اینکه بچه ای ندارم که به جنابتان تقدیم کنم و شرمنده شما نباشم تا شما هم ولیعهدی در روی زمین داشته باشید، بسیار اندوهگین بودم و هر لحظه دعا می کردم تا این سعادت نصیبم شود و فرزندی داشته باشم که آن را به شما ارزانی دارم، گویا اینک دعاهایم مستجاب شده و پسری به زیبایی ماه به ما عنایت شده! آسیه که می دانست ممکن است فرعون دستور قتل این نوزاد را بدهد، چون واضح بود این نوزاد از سبطیان است که مادرش برای نجات جان او، فرزندش را به نیل انداخته، پس باید کاری می کرد که فرعون دستور کشتن نوزاد را ندهد پس بلافاصله گفت: این پسر آنقدر زیباست که به گمانم از الهه ی معبد خدایان باشد که نیل آن را به ما هدیه کرده و ما نباید عنایت خدایان و هدیه نیل را نادیده بگیریم. آسیه آنقدر حرفهای زیبا و دلنشین زد که فرعون به میان حرفش دوید و‌گفت: کمتر سخن بگو ملکه! مرا بی تاب دیدارش کردی، نشانم بده این موجود زیبا را که هوش از سر ملکه ی مصر برده است، تو الان اینجا بودی پس این پسر از کجا به دست تو رسید؟ آسیه اشاره ای به صندوقچه چوبی کرد و سپس درب صندوق را گشود و موسی را که مثل فرشته های آسمان در خواب خوش فرو رفته بود بیرون آورد و گفت: این صندوقچه که من ناخواسته به سمتش رفتم، همان هدیه ی غیبی ست. فرعون با اولین نگاه جذب موسی شد و دانست که تعریف های آسیه بی جا نبوده است، او دست نرم و لطیف موسی را در دست گرفت و در این هنگام موسی چشمان درشت و زیبایش را گشود. آسیه که از دیدن چشمان باز موسی هیجان زده شده بود خم شد و بوسه ای از گونه ی موسی گرفت و‌موسی خنده ی نمکینی کرد. انگار همین لبخند کوچک، دل فرعون را نیز اسیر خود کرد، فرعون همانطور که دستانش را جلو می برد تا موسی را در آغوش بگیرد گفت: ای ملکه! همانا شادی تو شادی من است و بی شک این پسر، هدیه ی خدایان به خدایگان مصر، فرعون است. آسیه خوشحال از این حرف فرعون، موسی را در آغوش فرعون گذاشت، او باید کاری می کرد که فرزند خواندگی این پسر، همینجا تصویب شود چون فرعون در دربارش وزیری داشت به نام «هامان» اگر آن وزیر این واقعه را می شنید به دلیل اینکه نماینده مترفین و کاهنان در دربار بود و سخت با سبطیان و بنی اسرائیل دشمن بود، آنقدر در گوش فرعون می خواند که او را منصرف می کرد. پس آسیه زیر لب بسم اللهی گفت و نگاهی به آسمان کرد و در دل از خدای یکتا کمک خواست و رو به فرعون که اینکه غرق بازی با سرانگشتان موسی و دلبری های این نوزاد شده بود کرد و گفت: سرورم! آیا نمی خواهی این هدیه ی غیبی را به فرزند خواندگی خود قبول کنی؟! فرعون لبخندی زد و نگاهش را از چهره ی موسی گرفت و به چهره ی آسیه چشم دوخت و گفت:... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نوزدهم🎬:
فرعون نگاهی از سر مهر به موسی انداخت و رو به ملازمانش گفت: هم اکنون کاتب دربار را فراخوانید، او را به ساحل نیل بیاورید، باید اینجا را آذین بست، باید از نیل تشکر کرد.
آسیه در دل خوشحال بود از این پیشامد و خیلی سریع کاتب حاضر شد و فرعون دستور داد تا کاتب ثبت کند که در این روز فرعون پسری را که هدیه ی نیل بود به فرزندخواندگی قبول کرده و اینک مصر هم ولیعهد دارد.
کاتب حکم را نوشت و جارچیان مأمور شدند که این قضیه را با ساز و دهل و آواز به گوش تمام مردم مصر برسانند.
از آن طرف، کلثم خواهر موسی که او را تا نزدیکی قصر و ساحل نیل دنبال کرده بود متوجه قضیه شد، کلثم لبخندی زد و خدا را شکر کرد و زیر لب گفت: بی شک وعده ی خدا حق است، خودم شنیدم که مادرم زیر لب می گفت: خدایا طبق حکم شما، موسی را به آب سپردم و او را به من بازگردان که تو بهترین وعده دهندگانی...
کلثم دوست داشت این خبر را به مادرش یوکابد بدهد و او را از نگرانی در بیاورد، اما باید می ماند و مطمئن میشد که دیگر هیچ خطری موسی را تهدید نمی کند.
بعد از اینکه حکم ولایتعهدی موسی نوشته شد، این زوج به همراه فرزنده خوانده نورسیده شان به قصر رفتند.
قضیه به گوش هامان رسید، هامان که مردی زیرک بود و تمام عمرش در خدمت کاهنان و مترفین و ابلیس بود، به این قضیه مشکوک شد، خصوصا وقتی فهمید که آسیه آن نوزاد را از آب گرفته، اینک زمان برای تحریک فرعون نبود، چرا حکم فرعون صادر شده بود و مخالفت با حکم فرعون، بسیار خطرناک بود، پس هامان می بایست از راهی وارد شود و این قضیه را که از نظر او بیشتر شبیه یک توطئه بود برملا می کرد، اما چه راهی؟! نمی دانست.
فرعون و آسیه در قصر مستقر شدند، حالا بی تابی های موسی شروع شد، کودک گرسنه شده بود و شیر می خواست.پس فرعون دستور داد زنان بزرگ زاده قبطی که می توانند نوزاد را شیر دهند به قصر بیایند تا دایه ای خوب و نیرومند برای ولیعهد برگزیند.
این خبر مانند باد در کوی و برزن شهر پیچید و هنوز دقایقی از پخش این خبر نگذشته بود که....
ادامه دارد...
undefined۱

۲۲۳

۱۶:۴۹