عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_نهundefined: فرعون می خواست دستور قتل حزقیل را بدهد و حزقیل مظلومانه بوسیله ی جلادی سنگ دل به چهار میخ کشیده شود، اما این کار فعلا به صلاح مصر نبود پس فرعون دستور داد تا حزقیل را در سیاه چالی بدون نور و روشنایی زندانی کنند ولی حزقیل همچنان دم از موسی و خدای یکتا و‌محمد و آل محمد میزد. حالا فرعون دچار عجز و ناکامی شده بود، بهترین وزیرش را به دست خودش به سیاهچال انداخته بود و چیزی در چنته نداشت تا رو کند و عقاید حزقیل را رد نماید. ابلیس که کار را اینچنین دید، چون نمی خواست انقلاب موسوی به سرانجام برسد، در شبی از شب ها که فرعون جام های شراب پی در پی به سر کشیده بود برای او ظاهر شد و این رسم ابلیس است که در زمان های مهم که کاری از امور الهی می خواهد به سرانجام برسد، پا به میدان می گذارد تا در برابر اراده ی خدا بایستد و نگذارد حق بر مسند قدرت بنشیند و دین خداوند جان بگیرد، چرا که او قسم یاد کرده که نگذارد بنی بشر روی آرامش به خود ببیند و در راه راست که آنها را به بهشت خدا می رساند قدم بردارد . فرعون آخرین جام شراب را از سبوی دست غلام پیش رویش گرفت و یک نفس آن را سر کشید و سپس جام طلا را محکم بر زمین کوفت. صدای شترق برخورد جام با زمین وهمی در دل اطرافیان فرعون انداخت، فرعون از جا نیم خیز شد و فریاد زد: بروووید...همگی از پیش چشمم بروید، گم شوید، می خواهم تنها باشم. هامان که اوضاع را اینچنین دید با اشاره دست به تمام خدمه فهماند که سالن را ترک کنند و خودش قدمی جلو‌گذاشت و با احتیاط گفت: من هم مجلس را ترک کنم؟! فرعون که گویا حالش دست خودش نبود دندانی بهم سایید و گفت: گفتم همه بروند، تو هم گم شو....نمی خواهم کسی کنارم باشد. هامان تعظیمی کرد و عقب عقب از درب تالار بیرون رفت. فرعون سرش را به پشتی تخت طلانشانش تکیه داد و چشمانش را بست، گویی خسته بود از همه چیز که ناگهان صدایی در گوشش پیچید... چرا ناراحتی؟! چاره ی کارت دست من است... فرعون یکباره چشمانش را باز کرد و همانطور که به پیرمرد پیش رویش که لباسی غیر لباس مصریان پوشیده بود و از چشمان کشیده و قرمز رنگش گویا آتش بیرون می تراوید نگاه می کرد گفت: تو کیستی؟! مگر نشنیدی که امر کردم همه اینجا را ترک کنند؟! می خواهی همین الان به سزای این نافرمانی ات تو را به میخ بکشم؟! پیرمرد بدون اینکه از تهدید فرعون بترسد در حالیکه لبخند کریهی روی لبهایش نشسته بود با طمأنینه و عصازنان پیش آمد و گفت: من آمده ام به تو کمک کنم، مگر نمی خواهی کاری کنی که مردم اوج قدرت تو را ببینند؟! مگر نمی خواهی با یک عمل متهورانه تمام معجزات موسی را که در یوم الزینه و بقیه روزها به مردم نشان داده کمرنگ کنی؟! فرعون راست سرجایش نشست و گفت: تو کیستی؟! و چطور میتوانی این کارهایی را که ادعا می کنی به سرانجام برسانی... پیرمرد باز هم جلوتر آمد، الان در یک قدمی فرعون بود، دست خود را روی دست فرعون گذاشت، داغی دستش در جان فرعون پیچید. فرعون گویی مسخ شده باشد به این بی احترامی پیرمرد که دست خدای مصریان را گرفته بود اعتراضی نکرد و آن پیر گفت: من قوی ترین ساحر روی زمین هستم، سحر من حتی از سحر موسی هم قوی تر است، من تا به حال خود را به تو نشان نداده بودم چرا که می خواستم تمام سحرهای موسی را یک جا باطل کنم و تو را بر مسند خدایی مصر که نه، خدایی کل دنیا بنشانم. فرعون خیره به پیرمرد روبه رو پلک نمیزد و با کلامی شکسته گفت:م...مگر موسی ساحر است؟! او می گوید خدایی یکتا و نادیده دارد که تمام قدرتش را از او گرفته، خدایی که در آسمان هاست و ما قادر به رؤیت آن نیستیم. پیرمرد قهقه ای زد و گفت: موسی یک ساحر است، شاید خدایی داشته باشد اما بدان سحر من از او قوی تر است و خدایی را که می خواهم به جهان عرضه کنم هم قوی ترین خداست و سپس سر درگوش فرعون برد و آرام تر گفت: و آن خدای قوی که خدای موسی را به زانو در می آورد کسی جز تو نیست و سپس قد راست کرد و گفت: ای فرعون، از من چیزی بخواه که تمام جهان از دیدن آن مبهوت شوند، از من کاری را بخواه تا مردم با دیدن آن کار دوباره به تو ایمانشان مستحکم شود و سحر موسی از کار بیافتد. همانا هر چه که بخواهی، برایت انجام می دهم چرا که هیچ کاری در این دنیا نیست که من نتوانم انجام دهم، من ساحری چیره دست هستم که موسی انگشت کوچک من نیز نمی شود. فرعون از شنیدن این حرفها سر ذوق آمده بود و در حالیکه مانند کودکی ذوق زده دستانش را بهم می مالید گفت... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود🎬:
فرعون با لبخندی گل گشاد گفت: من...من می خواهم به آسمان ها بروم و خدای موسی را که می گوید در آسمان ها عرشی عظیم دارد ببینم و با چشم خود ببینم چقدر قدرت دارد، اگر قدرتمند تر از من بود که به او ایمان می آورم و از او می خواهم مرا نماینده خودش در روی زمین کند و اگر قدرت من بیشتر بود او را خواهم کشت و خودم بر تخت سلطنت او تکیه می زنم و خدای تمام زمین و آسمان ها می شوم.
پیرمرد که کسی جز ابلیس نبود قهقه ای بلند سرداد و گفت: کاری برایت کنم کارستان، همین الان نقشه ای را برایت رو‌کنم که انگشت به دهان بمانی...ای فرعون، من ابزاری را در اختیارت می گذارم که به وسیله ی آن می توانی به آسمان ها سفر کنی، حتی می توانی در هر بار سفر، چند تن از ملاء و ثروتمندان مصر را با خود ببری و آنها ببینند که قدرت تو چقدر زیاد است، قدرتی که بالاتر از خدای موسی ست و مردم با آگاه شدن از این قدرت، دیگر ماجرای معجزات موسی را فراموش می کنند و همه و همه حتی همان بنی اسرائیل هم به تو ایمان می آورند و تو را به عنوان خدای خود برخواهند گزید.
فرعون ناباورانه به ابلیس چشم دوخته بود پس شمرده شمرده گفت: چگونه می خواهی مرا به آسمان ها ببری؟! آیا راست می گویی یا قصد تمسخر مرا داری؟!
ابلیس سری تکان داد و گفت: هر چه گفتم عین حقیقت است، نقشه ی ساختمانی را به تو می دهم، از همین فردا باید دست به کار شوی و افراد زیادی را جمع نمایی تا بنایی بسیار عظیم که تا به حال به عظمتش در این دنیا ساخته نشده است، طبق قواعد و اصولی که من می گویم بسازی، ساختن این بنا کار می برد اما معجزه ای می شود که تا به حال بشر به خود ندیده است.
فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: یعنی می خواهی بنا آنقدر بلند باشد که به آسمان برسد و من با بالارفتن از آن به خدای موسی برسم؟!
ابلیس خودش را کمی جلوتر کشید و گفت: این بنا پیش درآمد کار است، درست است ساختمان باید انقدر بلند باشد که از ابرهای آسمان هم بگذرد اما کار اصلی را ابزاری گوی مانند است که من بر روی این بنا قرار می دهم، انجام می دهد.زمانی که ساختمان آماده شد ان ابزار را روی ساختمان قرار می دهم و آن ابزار چنان است که گویی شیشه ایست که درب دارد و و چندین نفر می توانند داخل ان شوند و سپس با قدرت من آن گوی به حرکت در می اید و شما را در آسمان ها می گرداند، اما اول باید ساختمان ساخته شود چون لازمه ی پرواز آن ابزار، بودن چنین ساختمانی با همان اسلوب هایی که من می گویم، است
فرعون سری تکان داد و در حالیکه صدایش از هیجان می لرزید گفت: باشد...باشد...هر چه لازم است را برایم سیاهه کن تا بسپارم هر چه زودتر به ساخت و ساز بنا برسیم.
ابلیس لبخندی زد و گفت: من می خواهم مسول نظارت بر ساختن و امور این بنا، هامان وزیر زیرک تو باشد، ما او را بسیار دوست داریم و او یکی از هواداران ماست.
فرعون سری تکان داد و گفت: باشد، هر چه شما اراده کنید همان میشود تا ما به مقصود برسیم.
بدین ترتیب، ابلیس نقشه ای پیچیده برای ساخت یک بنای عظیم تحت اختیار فرعون قرار داد تا به دست هامان برساند و کار ساخت این بنا که به نوعی دهن کجی به خدای یکتا بود، آغاز شود
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۲۳۴

۱۷:۳۵