طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هفتاد_ششم
: زمان حل شدن ابتلائات افراد، حول ولیّ خدا فرا رسیده است. اولین گروه، برادران مبتلا به حسادت
بودند که آن ها در پیش یوسف توبه کردند و توبه دیگری نزد پدر باید داشته باشند. دومین فرد، یعقوب و صبر جمیل او بود، که با صبر خود در غمی بسیار جانکاه از آزمایش خداوند سرفراز بیرون آمد وسومین فرد مبتلا زلیخا بود که در رابطه با یوسف خطا کرده بود،زلیخایی که از الهه معبد تبدیل به زنی پیر، بدون مال و زیبایی شده بود و با ایمان به خدا و حس مهر و عشق به کلمه ی اول، زیبایی و جمال و جوان و حتی ثروت پیشین به او برگشت و علاوه بر آنان، به درجه ای رسید که خداوند به او سعادت زوجیت و همسری با پیامبر خود را نصیب او نمود. یعقوب به مقامی از انتظار رسیده بود که تمام حواس درونی او نسبت به غایب منتظر باز شده بود.
یوسف هنگام حرکت، به برادران پیراهنی داد که آن را ببرند و بر دیدگان پدر قرار دهند تا چشمانش بینا شود. با حرکت کاروان از مصر به سمت کنعان یعقوب به اطرافیان گفت: بوی یوسف را میشنوم اگر مرا به دیوانگی متهم نکنید.
همان پیراهنی که زمانی برای یعقوب ایجاد حزن کرده بود به واسطه توبه برادران قرار بود ایجاد فرح کند.
اطرافیان که درگیر حواس ظاهری بودند و حال یعقوب را نمی دانستند، یقین داشتند که یعقوب اشتباه
میکند و حرف او ر ا باور نکردند. پس زمانی که بشارت دهنده رسید و پیراهن را روی چشمان یعقوب
قرار داد، بینایی او بازگشت و او رو به اطرافیان گفت: من چیزهایی را میدانم که شما نمی دانید.
فرزندان رسیدند و باید دو مسئولیت خود یعنی توبه نزد پدر و انتقال بنی اسرائیل به مصر را انجام میدادند. ابتدا نزد پدر رفتند و از موضع انکسار از پدر تقاضای توبه کردند اما پدر گفت که بعدا توبه آنها را خواهد پذیرفت.
این تفاوت در رفتار یعقوب و یوسف در رابطه با پذیرش توبه دو علت میتواند داشته باشد:
اول اینکه یعقوب بعد از دیدن یوسف و از بین رفتن تمام هم و غم، با دلی صاف برایشان استغفار کند.
و دوم اینکه یعقوب منتظر زمانی بود که توبه در آن بیشتر قابل پذیر ش باشد، مانند شب جمعه.... ادامه دارد...
به قلم:طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هفتاد_هفتم🎬:
پس از بازگشت برادران یوسف و گفتن خبرهای تازه ای که انگار یعقوب نبی با چشم دل آنها را دیده و از آن باخبر بود و سپس شفای چشمان نابینای یعقوب، دستور حرکت به سمت مصر صادر شد
بلافاصله بنی اسرائیل راهی مصر شدند تا امر اقامه را در آن جا نیز ایجاد کنند و در سرزمینی که ابلیس بر جان و قلبها حکمرانی می کرد و اینک به برکت وجود یوسف نبی آن فرمانروایی در هم شکسته بود، نام خدا را در همه جا زنده کنند و شیوه خداپرستی را رواج دهند.
بعد از چهل سال دیدار دو ولیّ الهی رخ داد و یوسف احترام را برای پدر و مادر خوانده اش که همان خاله اش بود، به حد کمال انجام داد.
بنی اسرائیل در سال پنجم قحطی و اوج کمبود وارد مصر شدند. همین، زمینه حسادت مردم مصر را ایجاد میکرد و همان طور که در آینده این حسادت باعث در گیری بین قبطیان و سبطیان خواهد شد پس یوسف به آن ها گفت ان شاءالله در امنیت خواهید بود.
مجلس با شکوهی ترتیب دادند، یعقوب و همسرش در صدر مجلس درست در کنار یوسف و همسر و فرزندانش قرار گرفتند، مجلس آنچنان با عظمت بود که برادران در مقابل یوسف به سجده افتادند و او به پدر گفت که این تاویل رویای من است. در واقع کل ماجرا میان رویای یوسف و تحقق آن رویا اتفاق افتاد و تمام اتفاقات در دست پروردگار بود و تقدیری بود که خداوند برای آنها رقم زده بود.
پس از اینکه بنی اسرائیل در مصر مستقر شدند، خیلی زمان نگذشت که یعقوب نبی از دنیا رفت و وصیت او به بنی اسرائیل باقی ماندن آن ها به دین ابراهیم بود، گویا یعقوب از این هراس داشت که اتفاقات آینده باعث شود که فرزندانش فریب ابلیس را بخوردند و از دین خدا منحرف شوند و برای همین در هنگام مرگ از آنها عهد گرفت که همیشه بر دین خدا باقی بمانند
یوسف نبی بنای توحید را در مصر برپا کرد و تا زمانی که زنده بود بنی اسرائیل در امنیت و آسایش و رفاه بودند.و چند سال پس از مرگ یعقوب، یوسف هم به دیار بافی شتافت و هنگام احتضار وصیت او به بنی اسرائیل توصیه به دین حنیف ابراهیمی و انجام مسئولیت هایشان بود و پیش بینی به قدرت رسیدن قبطیان در مصر و تحت ستم قرار گرفتن بنی اسرائیل را کرد و وظیفه آنها را صبر و انتظار منجی ای به نام موسی از اولاد لاوی بود، اعلام کرد.
انتظار منجی عامل وحدت بخش بین آنها بود.گویی بعد از یوسف به بردگی کشیدن و رنجهای بنی اسرائیل آغاز خواهد شد و در انتظار منجی اصلی ترین کاری ست که آنها باید انجام دهند.
ادامه دارد
به قلم:طاهره سادات حسینی
پس از بازگشت برادران یوسف و گفتن خبرهای تازه ای که انگار یعقوب نبی با چشم دل آنها را دیده و از آن باخبر بود و سپس شفای چشمان نابینای یعقوب، دستور حرکت به سمت مصر صادر شد
بلافاصله بنی اسرائیل راهی مصر شدند تا امر اقامه را در آن جا نیز ایجاد کنند و در سرزمینی که ابلیس بر جان و قلبها حکمرانی می کرد و اینک به برکت وجود یوسف نبی آن فرمانروایی در هم شکسته بود، نام خدا را در همه جا زنده کنند و شیوه خداپرستی را رواج دهند.
بعد از چهل سال دیدار دو ولیّ الهی رخ داد و یوسف احترام را برای پدر و مادر خوانده اش که همان خاله اش بود، به حد کمال انجام داد.
بنی اسرائیل در سال پنجم قحطی و اوج کمبود وارد مصر شدند. همین، زمینه حسادت مردم مصر را ایجاد میکرد و همان طور که در آینده این حسادت باعث در گیری بین قبطیان و سبطیان خواهد شد پس یوسف به آن ها گفت ان شاءالله در امنیت خواهید بود.
مجلس با شکوهی ترتیب دادند، یعقوب و همسرش در صدر مجلس درست در کنار یوسف و همسر و فرزندانش قرار گرفتند، مجلس آنچنان با عظمت بود که برادران در مقابل یوسف به سجده افتادند و او به پدر گفت که این تاویل رویای من است. در واقع کل ماجرا میان رویای یوسف و تحقق آن رویا اتفاق افتاد و تمام اتفاقات در دست پروردگار بود و تقدیری بود که خداوند برای آنها رقم زده بود.
پس از اینکه بنی اسرائیل در مصر مستقر شدند، خیلی زمان نگذشت که یعقوب نبی از دنیا رفت و وصیت او به بنی اسرائیل باقی ماندن آن ها به دین ابراهیم بود، گویا یعقوب از این هراس داشت که اتفاقات آینده باعث شود که فرزندانش فریب ابلیس را بخوردند و از دین خدا منحرف شوند و برای همین در هنگام مرگ از آنها عهد گرفت که همیشه بر دین خدا باقی بمانند
یوسف نبی بنای توحید را در مصر برپا کرد و تا زمانی که زنده بود بنی اسرائیل در امنیت و آسایش و رفاه بودند.و چند سال پس از مرگ یعقوب، یوسف هم به دیار بافی شتافت و هنگام احتضار وصیت او به بنی اسرائیل توصیه به دین حنیف ابراهیمی و انجام مسئولیت هایشان بود و پیش بینی به قدرت رسیدن قبطیان در مصر و تحت ستم قرار گرفتن بنی اسرائیل را کرد و وظیفه آنها را صبر و انتظار منجی ای به نام موسی از اولاد لاوی بود، اعلام کرد.
انتظار منجی عامل وحدت بخش بین آنها بود.گویی بعد از یوسف به بردگی کشیدن و رنجهای بنی اسرائیل آغاز خواهد شد و در انتظار منجی اصلی ترین کاری ست که آنها باید انجام دهند.
ادامه دارد
۴۰۳
۱۶:۳۵