طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهار
: فرعون با خدم و حشم سوار بر تخت روانش به سمت قصر همسرش آسیه حرکت کرد. او هنوز در دل این شاهزاده ی زیبا را دوست می داشت و به ملکه ی دربارش علاقه داشت و می خواست به هر طریق ممکن که شده، آسیه را از اعتقاداتش برگرداند و دوباره به سمت خود جذب نماید. او اگر می توانست آسیه را متقاعد کند که راه اشتباه را می رود و آسیه دست از پیروی موسی و خدای یکتا بکشد پیروزی بزرگی به دست می آورد، اول اینکه ملکه ی مورد علاقه اش را از مرگ نجات می داد، دوم آنکه با توبه ی آسیه و پیچیدن این خبر در بین مردم، آبروی به باد رفته ی فرعون به او باز می گشت و باران شک و تردید درباره ی خدایی کردن فرعون که در دلها افتاده بود، از بین می رفت. فرعون جلوی درب قصر از تخت روان پیاده شد، دربان قصر در را باز کرد و فرعون دستور داد کسی داخل نشود، او نمی دانست چه چیزی بین او و آسیه خواهد گذشت، پس نمی خواست این گفتگو جلوی چشم دیگری باشد. به آسیه خبر دادند که فرعون برای دیدارش آمده است، او همانطور که مشغول عبادت پروردگار بود بر جای خود نشست و با ورود فرعون،کوچکترین حرکتی نکرد. فرعون که چنین حرکت گستاخانه ای دید با قدم های شمرده خود را به آسیه رساند و پیش روی او ایستاد و گفت: چه می کنی؟! مدتی در حصر خانگی بودی، همه چیز از یادت رفته؟! نمی دانی باید به خداوندگار خود ادای احترام نمایی؟! آسیه نگاهی به فرعون کرد و گفت: من اینک در محضر خداوندگار خود هستم و روزهاست که به عبادت او مشغولم، خدایی که من و تو را آفرید، خداوندی که کل این دنیا را خلق کرد، خداوندی که به من روزی می دهد و مرا در پناه خویش نگه می دارد. فرعون با شنیدن این حرفها قهقه ای از سر خشم زد و گفت: کدام پناه؟! خداوندگار تو من هستم و در پناه منی که اگر من پشتت تو نبودم اینک قبطیان تو را تکه تکه می کردند... چه خداوندگاری برگزیدی! آیا توجه کردی از زمانی که مرا از خدایی خود راندی و دیگری را به خدایی برگزیدی به چه بدبختی ای دچار شدی؟! ببین وضع خودت را! در اینجا تنها و بی کس در زندانی! چرا به آن خداوندت نمی گویی تو را از زندان من نجات دهد؟! البته می دانم که خداوند نادیده وجود ندارد و اگر داشته باشد آنچنان قدرتی ندارد که تو را از دست من نجات دهد، چرا که من قوی ترین خدای خدایان هستم. آسیه نیشخندی زد و نگاهی به اطراف کرد و از جا برخواست، بی توجه به فرعون شروع به قدم زدن نمود و خود را به پنجره ی اتاق رساند و در حین حرکت آرام زمزمه کرد: من از همان ابتدای ابتدا خدای نادیده را می پرستیدم و سپس کنار پنجره ایستاد و همانطور که آسمان را به فرعون نشان می داد گفت: ببین خدای من چه چیزهایی خلق کرده، البته خدای تو هم هست اما تو به آن یاغی شده ای، خورشید را در آسمان ببین، آن ابرهای سفید کنارش را نظاره کن، اینها هنرهای خلقت خداوند است و بعد اشاره به پیش رو کرد و گفت: اگر تو ادعای قدرت و خدایی داری، مانند آن درخت، اینک خلق کن، یک درخت کوچک خلق کن تا ببینم تو هم خدایی قدرتمند هستی... فرعون روبه رو و چشم در چشم آسیه ایستاد به طوریکه جلوی دید او را گرفته بود و پس گفت: آمده ام برای تو از سرنوشت همدستت حزقیل و همسرش که مشاطه و خداوندگار زیبایی قصر بود برایت بگویم، بدان که من همسر و فرزندان حزقیل را در تنور آتش به خاکستر تبدیل کردم و خدای تو نظاره کرد و به امداد او نیامد. آسیه از شنیدن این حرف بغضی گلویش را گرفت، فرعون که متوجه دگرگونی حال آسیه شده بود با آب و تاب شیوه ی کشتن حزقیل را برای آسیه بازگو کرد.... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنج🎬:
فرعون از انداختن کودکان حزقیل در آتش می گفت و آسیه بی صدا اشک می ریخت، فرعون گفت و گفت تا رسید به شهادت حزقیل او همانطور که سعی می کرد نکته به نکته ی اعدام حزقیل را بگوید، جوری تعریف می کرد که آسیه را بترساند و آسیه از اینکه عاقبتی چون حزقیل نصیبش شود، هراسی در دلش افتد و توبه کند و دوباره فرعون را به خدایی برگزیند.
فرعون تعریف می کرد و آسیه محکم بر جای ایستاده بود، فرعون نیشخندی زد و گفت: بعد از انکه میخ های آهنین در دست و پای حزقیل فرو کردم و خون بدنش سرازیر شد دستور دادم چندین مرد جنگی بر سر او بریزند، نبودی و ندیدی که چگونه تکه تکه اش کردند، حزقیل را پاره پاره کردند اما خدای او هیچ کمکی به اونکرد، همانطور که به تو نکرده و سالهاست تو در زندان من به سر می بری و هر وقت اراده کنم می توانم تو را بکشم.
فرعون دور آسیه، دایره وار چرخی زد و گفت: حالا اگر می خواهی سرنوشتی چون حزقیل به سراغ تو نیاید، از اعتقادات پوچت برگرد، من خدایی بسیار مهربانم، تو را می بخشم و در درگاه خود، جایگاهی والا برایت در نظر می گیریم و در پیشگاه دیگر خدایان مصر هم تو را شفاعت می کنم که دچار غضب خداوند نشوی.فرعون روبه روی آسیه ایستاد و گفت: چرا ساکتی؟! می دانم تصمیم سختی ست، پس به تو فرصت می دهم که فکر کنی، اما بدان که این فرصت بسیار کوتاه است.
فرعون این را گفت و به سمت در تالار حرکت کرد که صدای آسیه بلند شد: زهی خیال باطل...من هیچگاه دست از پرستش پروردگار بزرگ بر نمی دارم و به دامان بنده ای حقیر چون تو نمی آویزم، خوشا به سعادت حزقیل که جان خود را در راه خداوند یکتا از دست داد، بی شک خداوند جایگاهی بسیار عظیم در سرای جاویدان برای او در نظر گرفته و خوشا به حال همسر و فرزندان حزقیل که با مرگشان، مظلومیت مومنان را به چشم مصریان کشیدند و بدان که ظلم پایدار نمی ماند و همانگونه که قوم ظالم هود و لوط و صالح دچار عذاب خداوند شدند، تو هم به آن گرفتار خواهی شد.
فرعون که بعد از تعریف کردن واقعه ی اعدام حزقیل، توقع نداشت که یک زن اینچنین رجز بخواند، دندان هایش را بهم سایید و زیر لب گفت: من تا تو را سرجایت ننشانم، کوتاه نخواهم آمد.
فرعون با رویی سرخ از عصبانیت، از قصر ملکه بیرون آمد و سوار بر تخت روانش شد و به غلامان دستور داد تا او را به قصر مادر آسیه ببرند، او از روابط صمیمانه ی این مادر و دختر خبر داشت و می خواست برای رسیدن به هدفش، دست به دامان مادر آسیه شود.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
فرعون از انداختن کودکان حزقیل در آتش می گفت و آسیه بی صدا اشک می ریخت، فرعون گفت و گفت تا رسید به شهادت حزقیل او همانطور که سعی می کرد نکته به نکته ی اعدام حزقیل را بگوید، جوری تعریف می کرد که آسیه را بترساند و آسیه از اینکه عاقبتی چون حزقیل نصیبش شود، هراسی در دلش افتد و توبه کند و دوباره فرعون را به خدایی برگزیند.
فرعون تعریف می کرد و آسیه محکم بر جای ایستاده بود، فرعون نیشخندی زد و گفت: بعد از انکه میخ های آهنین در دست و پای حزقیل فرو کردم و خون بدنش سرازیر شد دستور دادم چندین مرد جنگی بر سر او بریزند، نبودی و ندیدی که چگونه تکه تکه اش کردند، حزقیل را پاره پاره کردند اما خدای او هیچ کمکی به اونکرد، همانطور که به تو نکرده و سالهاست تو در زندان من به سر می بری و هر وقت اراده کنم می توانم تو را بکشم.
فرعون دور آسیه، دایره وار چرخی زد و گفت: حالا اگر می خواهی سرنوشتی چون حزقیل به سراغ تو نیاید، از اعتقادات پوچت برگرد، من خدایی بسیار مهربانم، تو را می بخشم و در درگاه خود، جایگاهی والا برایت در نظر می گیریم و در پیشگاه دیگر خدایان مصر هم تو را شفاعت می کنم که دچار غضب خداوند نشوی.فرعون روبه روی آسیه ایستاد و گفت: چرا ساکتی؟! می دانم تصمیم سختی ست، پس به تو فرصت می دهم که فکر کنی، اما بدان که این فرصت بسیار کوتاه است.
فرعون این را گفت و به سمت در تالار حرکت کرد که صدای آسیه بلند شد: زهی خیال باطل...من هیچگاه دست از پرستش پروردگار بزرگ بر نمی دارم و به دامان بنده ای حقیر چون تو نمی آویزم، خوشا به سعادت حزقیل که جان خود را در راه خداوند یکتا از دست داد، بی شک خداوند جایگاهی بسیار عظیم در سرای جاویدان برای او در نظر گرفته و خوشا به حال همسر و فرزندان حزقیل که با مرگشان، مظلومیت مومنان را به چشم مصریان کشیدند و بدان که ظلم پایدار نمی ماند و همانگونه که قوم ظالم هود و لوط و صالح دچار عذاب خداوند شدند، تو هم به آن گرفتار خواهی شد.
فرعون که بعد از تعریف کردن واقعه ی اعدام حزقیل، توقع نداشت که یک زن اینچنین رجز بخواند، دندان هایش را بهم سایید و زیر لب گفت: من تا تو را سرجایت ننشانم، کوتاه نخواهم آمد.
فرعون با رویی سرخ از عصبانیت، از قصر ملکه بیرون آمد و سوار بر تخت روانش شد و به غلامان دستور داد تا او را به قصر مادر آسیه ببرند، او از روابط صمیمانه ی این مادر و دختر خبر داشت و می خواست برای رسیدن به هدفش، دست به دامان مادر آسیه شود.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۴۹
۱۷:۱۵