طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نهم
: سنت خداوند برای هدایت مردم تبشیر و انذار، تشویق و تنبیه است تا مردم همگی به راه راست هدایت شوند. پس از شهادت حزقیل و همسر و فرزندانش و همچنین شهادت ملکه ی مصر حضرت آسیه، حضرت موسی به میان مردم آمد و باز آنها را به سمت پرستش خداوند یکتا خواند و از عذاب خداوند ترساند، اما نه تنها کسی به انقلاب موسوی نپیوست بلکه همه او را به باد تمسخر گرفتند که اگر خدایت آنچنان که می گویی قدرتمند بود آسیه را نجات میداد و... حالا دیگر نوبت تنبیه بود، اما لطف خداوند همیشه شامل حال بندگانش هست و خداوند اراده کرد که تنبیه مردم مصر را تدریجی کند تا شاید تذکری باشد بر غافلان پس یک سال قحطی در می گرفت و خشکسالی بیداد می کرد و یک سال هم باران می بارید و شرایط عادی بود. در آن سالی که قحطی می گرفت، باران شماتت به سمت موسی و پیروانش باریدن می گرفت و مردم به او می گفتند که از وجود نحس شماست که خدایان مصر، ما را غضب کردند و همه جا خشکسالی شده است و سالی که بارندگی می شد باز هم آن را به لطف خدایان مصر گره می زدند که خدایان به ما بندگان رحم کردند و خدای باران، باران بارید و خدای خاک رویاند ، البته مصری ها خدایان متنوعی داشتند و هر یک از نعمت های دنیوی را به خدایی ربط می دادند. این موضوعی ثابت شده است که در هر زمان از تاریخ، رسانه دست هر کس باشد، او و گروهش پیروز هستند و در زمان فرعون تمام رسانه زیر نظر فرعون و هامان بودند و چنان غوغا می کردند که همگان بر حقانیت فرعون صحه می گذاشتند و موسی و انقلابش با آنهمه معجزات بزرگ، به نوعی به حاشیه رفته بود، یعنی تنبیه تدریجی خداوند که می بایست تلنگری بر آنها وارد کند، اثری نداشت بلکه موسی را مطرود کرده بود آنهم به دلیل تبلیغات منفی که شبکه ی فرعون در سرتا سر مصر راه انداخته بود پس موسی دست به دعا برداشت و از خداوند خواست تا تنبیه بزرگتر و عذاب بیشتری برای مصریان فرود آورد. موسی به درگاه خداوند فرمود: بار خدایا! تو به فرعون و فرعونیان در حیات دنیوی ملک و اموال و زیورها و نعمت فراوان بخشیدی و به این علت آنان گمراه شدند، بار الها! اموال آنان را نابود گردان و دلهایشان را سخت بربند که ایمان نیاورند تا زمانی که عذاب دردناک را مشاهده کنند. خداوند دعای موسی را مستجاب نمود و به او و هارون امر کرد که از راه خود گمراه نشوند و بر مسیر حق باقی بمانند و اینک عذاب سخت مصریان آغاز شد... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_دهم🎬:
در این سالهای تنبیه تدریجی خداوند نسبت به فرعونیان و همچنین سالهای قبل از آن که حذقیل در بند بود، رامسیس دوم یا همان بزرگترین فرعون مصر، گروه گروه مومنان و بزرگان بنی اسرائیل را به اسارت خود درآورده بود و زندان های مصر مملو از مومنین بنی اسرائیل شده بود و موسی و هارون تنها مانده بودند و اینک که قبطیان تنبیه خداوند را از نحسی موسی می دانستند، او تنهای تنها بود و دیگر کسی نبود که به انقلاب او بپیوندد و جوانان نوپای بنی اسرائیل نیاز به آموزش عقیدتی داشتند اما خردمندان و بزرگان که بازوی قوی موسی محسوب می شدند در زندان به سر می بردند.
حالا خداوند به موسی وعده داده بود که فرعون و قومش را به عذابی سخت دچار می کند، پس موسی عزم قصر فرعون نمود.
جاسوسان هامان این خبر را به هامان دادند و هامان خود را فی الفور به قصر رساند تا بداند موسی با فرعون چه کاری می تواند داشته باشد.
فرعون مغرورانه بر تختش تکیه داده بود و هامان در کنارش ایستاده بود که موسی وارد شد.فرعون با نخوت نگاهی به سرتاپای موسی نمود و گفت: چه شده سر از قصر ما درآوردی؟!موسی قدمی پیش گذاشت و فرمود: ای فرعون! دست از لجاجت بردار و به خداوند یکتا ایمان بیاور، تو خودت خوب می دانی که آنگونه قومت می گویند من ساحر نیستم و این خشکسالی که به چشم می بینید از نحوست ما نیست بلکه عذاب تدریجی خداست...هامان نگاه تندی به موسی نمود و در این هنگام فرعون به میان حرف موسی دوید و فریاد زد: کمتر سخن بگو، من خدای مصریان هستم پس در نزد من از خدای دیگری سخن نگو، اگر برای نصیحت من به اینجا آمدی، برگرد که سخنانت هیچ اثری ندارد و شاید باعث شود تو هم به سرنوشت شیعیانت گرفتار شوی..
موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: من به نزد تو آمدم تا تو را از عذاب بزرگ خداوند آگاه کنم و از تو بخواهم که قوم مرا از زندان هایت آزاد سازی و اینچنین از عذاب خداوند که قرار است بر سرت نازل شود جلوگیری کنی...
فرعون از جا برخواست و بی توجه به سخن های موسی از تالار خارج شد، او با این حرکت می خواست به موسی بفهماند که برایش مهم نیست موسی چه می گوید، او فکر می کرد عذابی که موسی از آن سخن می گوید مانند همین یک سال درمیان خشکسالی مصر هست.هامان با دیدن این صحنه نیشخندی زد و با نگاهی تمسخر آمیز به موسی خیره شد.
موسی که اتمام حجت کرده و به نتیجه ای نرسیده بود و البته می توانست پیش بینی کند که چنین می شود از قصر خارج شد
و درست بعد از آخرین اخطار موسی به فرعون، ناگهان طوفانی سهمگین وزیدن گرفت.رود نیل که نشانه ی تمدن مصر بود و اصلا گویی یکی از خدایان مصر، رود نیل بود و اطراف همین نیل، شهرهای مصر شکل گرفته بود و مردم هر چه داشتند را از برکت نیل می دانستند، طغیان نمود.
نیل وحشی شده بود و موج هایی سهمگین به هوا بلند میشد و طوفان هم به شدت در گرفته بود.طوفان شدید باعث شده بود که آب و امواج و گل و لای نیل به سمت خانه های پر از تفاخر و زر و زیور مصریان روان شود.شب مصر شب بود و روزش هم چون شب تیره و تار شده بود و روزها این طوفان بلا بر شهرهای مصر می بارید و گویا نمی خواست آرام بگیرد و عجیب این بود که این طوفان فقط به سمت شهر و ساختمان های قبطیان روان بود و اصلا کاری به چادر نشینان بنی اسرائیل که در اطراف شهرها ساکن بودند نداشت.
هر روز موج سهمگین نیل و شدت طوفان، قصری از قصرهای فرعون را خراب می کرد و خانه های مصریان زیر گل و لای نیل مدفون شده بود و درست همان چیزی که موسی از خدا خواسته بود پیش آمد و ساختمان های بلند و شکیل قبطیان از بین می رفت و...
ادامه دارد...
در این سالهای تنبیه تدریجی خداوند نسبت به فرعونیان و همچنین سالهای قبل از آن که حذقیل در بند بود، رامسیس دوم یا همان بزرگترین فرعون مصر، گروه گروه مومنان و بزرگان بنی اسرائیل را به اسارت خود درآورده بود و زندان های مصر مملو از مومنین بنی اسرائیل شده بود و موسی و هارون تنها مانده بودند و اینک که قبطیان تنبیه خداوند را از نحسی موسی می دانستند، او تنهای تنها بود و دیگر کسی نبود که به انقلاب او بپیوندد و جوانان نوپای بنی اسرائیل نیاز به آموزش عقیدتی داشتند اما خردمندان و بزرگان که بازوی قوی موسی محسوب می شدند در زندان به سر می بردند.
حالا خداوند به موسی وعده داده بود که فرعون و قومش را به عذابی سخت دچار می کند، پس موسی عزم قصر فرعون نمود.
جاسوسان هامان این خبر را به هامان دادند و هامان خود را فی الفور به قصر رساند تا بداند موسی با فرعون چه کاری می تواند داشته باشد.
فرعون مغرورانه بر تختش تکیه داده بود و هامان در کنارش ایستاده بود که موسی وارد شد.فرعون با نخوت نگاهی به سرتاپای موسی نمود و گفت: چه شده سر از قصر ما درآوردی؟!موسی قدمی پیش گذاشت و فرمود: ای فرعون! دست از لجاجت بردار و به خداوند یکتا ایمان بیاور، تو خودت خوب می دانی که آنگونه قومت می گویند من ساحر نیستم و این خشکسالی که به چشم می بینید از نحوست ما نیست بلکه عذاب تدریجی خداست...هامان نگاه تندی به موسی نمود و در این هنگام فرعون به میان حرف موسی دوید و فریاد زد: کمتر سخن بگو، من خدای مصریان هستم پس در نزد من از خدای دیگری سخن نگو، اگر برای نصیحت من به اینجا آمدی، برگرد که سخنانت هیچ اثری ندارد و شاید باعث شود تو هم به سرنوشت شیعیانت گرفتار شوی..
موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: من به نزد تو آمدم تا تو را از عذاب بزرگ خداوند آگاه کنم و از تو بخواهم که قوم مرا از زندان هایت آزاد سازی و اینچنین از عذاب خداوند که قرار است بر سرت نازل شود جلوگیری کنی...
فرعون از جا برخواست و بی توجه به سخن های موسی از تالار خارج شد، او با این حرکت می خواست به موسی بفهماند که برایش مهم نیست موسی چه می گوید، او فکر می کرد عذابی که موسی از آن سخن می گوید مانند همین یک سال درمیان خشکسالی مصر هست.هامان با دیدن این صحنه نیشخندی زد و با نگاهی تمسخر آمیز به موسی خیره شد.
موسی که اتمام حجت کرده و به نتیجه ای نرسیده بود و البته می توانست پیش بینی کند که چنین می شود از قصر خارج شد
و درست بعد از آخرین اخطار موسی به فرعون، ناگهان طوفانی سهمگین وزیدن گرفت.رود نیل که نشانه ی تمدن مصر بود و اصلا گویی یکی از خدایان مصر، رود نیل بود و اطراف همین نیل، شهرهای مصر شکل گرفته بود و مردم هر چه داشتند را از برکت نیل می دانستند، طغیان نمود.
نیل وحشی شده بود و موج هایی سهمگین به هوا بلند میشد و طوفان هم به شدت در گرفته بود.طوفان شدید باعث شده بود که آب و امواج و گل و لای نیل به سمت خانه های پر از تفاخر و زر و زیور مصریان روان شود.شب مصر شب بود و روزش هم چون شب تیره و تار شده بود و روزها این طوفان بلا بر شهرهای مصر می بارید و گویا نمی خواست آرام بگیرد و عجیب این بود که این طوفان فقط به سمت شهر و ساختمان های قبطیان روان بود و اصلا کاری به چادر نشینان بنی اسرائیل که در اطراف شهرها ساکن بودند نداشت.
هر روز موج سهمگین نیل و شدت طوفان، قصری از قصرهای فرعون را خراب می کرد و خانه های مصریان زیر گل و لای نیل مدفون شده بود و درست همان چیزی که موسی از خدا خواسته بود پیش آمد و ساختمان های بلند و شکیل قبطیان از بین می رفت و...
ادامه دارد...
۴۰۰
۱۶:۵۲