عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هفتادundefined: برادران بعد از بازگشت از مصر با سری افکنده و چهره ای نادم، ماجرا را برای پدر بیان کردند، آنها توقع داشتند که یعقوب نبی سخنانشان را صادقانه بداند و حرفشان را بپذیرد، چرا که اینبار دروغ و دغلی در بین نبود. اما حضرت یعقوب حرف آنها را نپذیرفت و فرمود: ای پسران! نفس شما این امر را برای شما زینت داده است تا انجامش آسان شود، من بدون شکوه و شکایت صبر میکنم و این سخنان شما را نخواهم پذیرفت. برادران، این جا برخلاف ماجرای یوسف راست میگفتند و شاهد هم داشتند اما باز یعقوب ادعای آنان را نپذیرفت حضرت یعقوب دو دلیل برای نپذیرفتن ادعای آنان داشت اول آنکه زمانی که مصریان بنیامین را متهم کردند بجای دفاع از برادر،از یوسف و بنیامین بد گفتند. دوم اینکه گناهی که در ابتدا انجام داده بودند، علت اصلی این خجالت زدگی آنها در برابر پدر و خداوند بود و تمام این ماجراها معلولهایی بودند که به دنبال آن علت اصلی اتفاق می افتادند. سپس یعقوب از آنان کناره گرفت فرمود: وا اسفا از یوسف! خدایا به من صبری جمیل عنایت کند، خداوندا به درگاه تو پناه می آورم که تنها پناه درماندگانی و در حالی که از غصه لبریز بود، دو چشمش در شدت حزن از فراق ولی خدا سفید شد. دیگران با دیدن این حال او میگفتند: آن قدر از یوسف یاد میکنی تا سخت ناتوان شوی یا جانت را از دست بدهی اما برای یعقوب این حرفها پشیزی نمی ارزید چرا که جانش را بر سر مهر ولیّ خدا که گویی بر او اولی تر بود میداد و این گذشتن از جان برایش بسی شیرین بود. گشایش برای هر انسان از نقطه اوج اضطرار و عنانیت اتفاق می افتد و بزرگی او در مقابل خدا شروع می شود. در مورد حضرت یعقوب که عنانیت نداشت امتحان الهی از درجات صبر او بود، تمام توانش در صبر متوجه پروردگار و تمام غصه و شکایتش نزد خدا بود. یعقوب برای اطمینان از زنده بودن یوسف از خدا خواست ملک الموت بر او مجسم شود و از او پرسید: هنگام قبض روح، جمعی عمل می کنی یا فردی؟ او پاسخ داد: فردی، سپس پرسید: که آیا یوسف را قبض روح کرده ای؟ ملک الموت پاسخ داد: خیر. یعقوب فهمید که یوسف زنده است اما این موضوع را نمی توانست به کسی بگوید لذا به فرزندانش میگفت من چیزی میدانم که شما نمیدانید. ادامه دارد... undefinedبه قلم:طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هفتاد_یک🎬:
یعقوب که از عالم غیب خبرهایی مبنی بر زنده ماندن یوسف گرفته بود با پشتوانه بر این علم به فرزندان خود دستور داد که: ای پسران! اگر از کار خود پشیمان هستید و درصدد جبران آن می باشید پس به مصر بازگردید و به تحسس یوسف و برادرش بنیامین بپردازند.
تحسس به معنای حس کردن است. همانطور که کاملا مشخص و بدیهی ست، علت حواس ظاهری انسان حواس درونی اوست که به آن ها جهت میدهد. روح انسان که علت همه کنشهای جسمانی هم است، هم دارای حس است و با علم و تعلق روحی و تمرکز نسبت به موضوع ادراک میکند و این ادراک حواس باطنی سرانجام در حواس ظاهری آشکار میشود. در واقع تحسس مرتبه ای فوق از تجسس است که فقط اندام ظاهری را درگیر میکند.یعقوب برادران را ترک نکرد و با آنها با ناراحتی و عصابانیت سخن نگفت بلکه تلاش داشت راه رشد را برایشان بازکند و در نهایت آنها یعنی تحسس را پیش رویشان قرار داد. در این زمان به واسطه شکست در آنها حجابهای متراکم حسدها، کبرها و غرورها در حال از بین رفتن، بودند و پرده غیبت میان آنها و ولیّ خدا رقیق شده بود و امکان تحسس وجود داشت. حضرت یعقوب به فرزندان خود فرمود: فرزندانم! از رحمت پروردگار ناامید نشوید که بی شک ناامیدی از درگاه خداوند تیری نامرئی از جانب شیطان است و خود را معرض روح الله که از بین برنده حجاب های ظلمانی است قرار بدهید و به سوی خداوند گام بردارید همانا ناامیدی بدترین گناه است.
برادران یوسف، طبق توصیه ی پدرشان به مصر بازگشتند و در مسیر مصر به خواسته پدر و حرف برادر بزرگشان فکر میکرند و طی این روند باعث نزدیک شدن آنان به خداوند و ظهور توبه و استغفار در وجودشان بود.
روزها گذشت و آنها در راه مصر بودند و ذهنشان درگیر خطایی بود که چندین سال پیش انجام داده بودند و واقعا از صمیم قلب می خواستند که خداوند آنها را ببخشد و این نور امیدی بود که سرانجام این برادران از کبر و حسادت که خصوصیت بارز ابلیس بود دست بردارند و خاضعانه به درگاه خداوند باز گردند
ادامه دارد...undefinedبه قلم:طاهره سادات حسینی

۳۸۷

۱۷:۱۲