عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_شصت_ششمundefined: بالاخره بعد از گذشت روزها از شروع حرکت کاروان کنعانیان، در صبح زودی، کاروان به مصر رسید، پسران که حرف پدر را آویزه ی گوششان کرده بودند در دسته های چند نفری تقسیم شدند و از دروازه های مختلف وارد مصر شدند. مأموران مخصوص یوسف که در دروازه ها قرار داشتند و به آنها حکم شده بود که به محض رؤیت یازده برادر کنعانی، عزیز مصر را خبر کنند، با وجود اینکه پسران یعقوب وارد مصر شده بودند نتوانستند آنها را شناسایی کنند، چرا که آنها طبق توصیه ی پدر از یکجا وارد نشدند و ماموران فقط دسته های بالای ده نفر را کنترل می کردند‌. اما وقتی اراده ی خدا بر این قرار گرفت که اتفاقی بیافتد، هر چه بشر دست و پا هم بزند و تلاش هم بکند آن اتفاق می افتد. پسران یعقوب هنگام ورود به مصر شناسایی نشدند، اما زمانی که به سیلوها رسیدند و خواستند گندم تهیه کنند، یکی از ماموران مورد اعتماد یوسف که برای همین بر سر سیلوها حضور داشت و قبلا برادران یوسف را دیده بود، آنها را شناسایی کرد و پس از ساعتی کنکاش همه ی برادران را که متفرق شده بودند گرد هم آورد و به سمت قصر عزیز مصر حرکت داد. درست است که برادران از اینکه شناسایی شده بودن زیاد خوشحال نبودند، اما در دل ذوق داشتند که دوباره به میهمانی عزیز مصر می روند و پذیرایی های آنچنانی از آنها خواهد شد و به قول معروف دلی از عزا در می آورند. برادران وارد قصر عزیز مصر شدند و مانند دفعه قبل، سفره ی رنگانگی که مملو از انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی ها بود، جلویشان گستراندند، برادران برای اینکه بنیامین را به نوعی کم محل یا تحقیر کنند زیرا هنوز حس حسادت در وجودشان شعله میکشید، تصمیم گرفتند که هر برادری که مادرشان یکیست روبه روی هم قرار گیرند و در این میان بنیامین، گوشه ی تالار و قسمت انتهایی سفره، به تنهایی نشسته بود، در این هنگام غلامی ورود عزیز مصر را اعلام کرد و یوسف با سلام و علیکی کوتاه بر صدر مجلس نشست، او می خواست هر چه زودتر بنیامین را ببیند. ادامه دارد... undefinedبه قلم: طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_شصت_هفتم🎬:
در بین برادران، بنیامین همچون پدر هنوز منتظر و مشتاق یوسف بود و این نشان دهنده تفاوت کیفیت تعامل مومنین با ولیّ غایب است پس برای ولیّ خدا فرق است بین کسی که عاشقانه تمام لحظه ها را در انتظار و جستجوی ولیّ غایب است و آن کسی که غیبت حجت خدا برایش کمترین اهمیتی ندارد و بی شک آن منتظر ارج و قرب خاصی در چشم حجت خدا دارد که این در داستان حضرت یوسف خیلی زیبا نمود پیدا می کند.یوسف دستور داده بود برادرانی که از مادر مشترک هستند دو به دو رو به روی هم بنشینند، بنابراین بنیامین طرد شده و تنها ماند، برادران نسبت به بنیامین همچون یوسف حسادت داشتند اما درحدی پایین تر، پس اجر انتظار بنیامین این بود که از همه نزدیکتر به ولیّ خدا باشد و یوسف نبی او را به جلو فراخواند و نزدیک خود نشاند و این اولین مواجه دو برادرتنی در فرم ظاهر بود.برادران با دیده ی حسادت به بنیامین که اینک هم غذا با عزیز مصر شده بود نگاه می کردند و در گوش هم می گفتند: ببینید این هم مانند برادرش یوسف است، بعد از یوسف تمام توجه پدر را به خود جلب کرد و اینک هنوز از گرد راه نرسیده عزیز مصر را مجذوب خود کرده است.بنیامین در کنار یوسف احساسی خاص داشت، حسی دلچسپ و آشنا و شیرین، انگار عزیز مصر خاطره ای از یک محبوب را در دلش زنده می کرد اما نمی دانست این احساسات از کجا نشأت می گیرد.
سفره ی غذا را جمع کردند و عزیز مصر دستور داد تا به هر دو برادر تنی برای استراحت یک اتاق بدهند و باز بنیامین تنها ماند و باز هم عزیز مصر در کنارش ماند و بدین وسیله توانست فرصتی را برای گفتگو با بنیامین به دست بیاورد. در خلوت دو نفره شان، ذهن بنیامین پر از سوالات مبهم شده بود اما قبل از اینکه او سوالی بپرسد، یوسف علت برخورد بد دیگر برادران با اورا جویا شد و بنیامین ماجرای حسادت و کاری که با برادر کوچکترشان کرده بودند را شرح داد.در این هنگام بود که یوسف دست به گردن بنیامین انداخت و همانطور که اشک شوق از دیدگانش روان شده بود، خود را به بنیامین معرفی کرد و از احوال او جویا شد، بنیامین که قبل از این حس کرده بود این محبت عجیب عزیز مصر به او دلیلی دارد، حالا خود را در آغوش برادر دور از وطن و حجت دور از نظر می دید، او داستان سالها هجران را برای یوسف تعریف کرد، سالهایی که شب و روز به یوسف می اندیشید.یوسف از او پرسید آیا ازدواج کرده ای؟! بنیامین پاسخ داد آری اینک صاحب یازده پسر هستمیوسف با شوخی گفت: تو چگونه عاشق منتظری بودی که حتی دست از زندگی عادی خود هم برنداشتی؟!بنیامین پاسخ داد: انتظار دیدن تو در تار و پود زندگی من بود، یازده پسر دارم که نام تمام این یازده پسر برگرفته از اسم یوسف است و از مشتقات اسم شماست، من این یازده پسر را همچون شما لباس می پوشیدم تا با نگاه کردن به هر کدام از آنها و صدا زدن هر پسر، به یاد شما بیافتم.و براستی رسم انتظار واقعی چنین است و ما مدعیانی هستیم که در سراب انتظار دست و پا میزنیم.

در این هنگام یوسف هم از هجرانی که کشیده بود داستان ها گفت تا اینکه داستان رسید به آمدن بنیامین و برخورد برادران پس نسبت به طرد شدن توسط برادران و هم برای کاری که روز بعد می خواست انجام دهد با بنیامین حرف زد و به او فرمود: برای تهمت و حرفهای ناروای برادران نگران نباش، من تدبیری از طرف خداوند برای بنی اسرائیل دارم که لازمه آن، ماندن تو پیش من است.
ادامه داردundefinedبه قلم: طاهره سادات حسینی
undefined۲

۳۳۶

۱۷:۲۲