عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_هشتم undefined: فرعون گفت: آفرین به همراه دسته ای سرباز برو و او را هر کجا که حبس نموده ای به سربازان بسپار تا به اینجا بیاورند. دخترک چشمی گفت و پس از تعظیم از سالن قصر خارج شد. فرعون مشغول قدم زدن در قصر بود، گویی ثانیه ها به کندی می گذشت، خبر رسیده بود که تنوری به شکل کوزه از جنس مس مملو از آتش، آماده شده و عنقریب به قصر اصلی منتقل می شود. هامان که پس از اینکه اطمینان حاصل کرد داستان خرابی صرح به گوش فرعون رسیده و او عصبانیتش فرو کش کرده و خطری او را تهدید نمی کند به قصر آمده بود و در گوشه ای ایستاده بود. ابلیس به هامان خبر داده بود که قرار است فرعون کاری کند که در مخیله ی بنی بشر نمی گنجد و اطمینان داده بود این کار بر ارج و قرب فرعون می افزاید چون قرار بود در راه خدایگان مصر که کسی جز خود ابلیس نبود، قربانی هایی پاک و معصوم عرضه شود. هامان از زیر چشم به فرعون نگاه می کرد که سرو صدایی از بیرون به گوش رسید، صدای چرخ هایی که روی زمین کشیده میشد، خبر از آوردن آن تنور آتشین داشت. تنور را آوردند، اما هُرمی که از آن بلند بود باعث شد که از ورودش به سالن قصر ممانعت کنند. پس روی حیاط بزرگ قصر مکانی بلند در نظر گرفتند و تنور را آنجا قرار دادند و جایگاهی هم درست در نقطه ی رو به رویش برای فرعون و هامان و جمعی از کارگزاران حکومت در نظر گرفتند. فرعون و انصارش در محل جلوس خود نشستند، آتش از کوزه ی مسی شعله به آسمان می کشید که فرعون دستور داد زندانی ها را بیاورند. چشمان همه خیره به راهی بود که قرار بود افراد خائن به فرعون از آنجا بیایند و وقتی همه دیدند که این زندانیان زنی که طفلی شیرخواره در آغوش داشت و کودکانی خردسال هم پشت سرش روان بودند، از تعجب، چشمانشان گرد شده بود. آری آن زن کسی جز همسر حزقیل، مشاطه ی زنان و دختران فرعون نبود و آن کودکان هم انگار به جرم یکتا پرستی پدر و مادرشان باید مجازات می شدند. مجرمین را جلوی تخت فرعون ردیف کردند. فرعون نگاهی به آن زن پاکدامن نمود و بعد نگاهش به کودکانی ریز نقش و خردسال کشیده شد و سپس رو به آن زن کرد و گفت: ای زن، همه ی ما اینجا جمع شده ایم تا تو را به جرم کفر به خدایان مصر مجازات کنیم، اما چون تو عمری به زنان قصر خدمت کردی و گویی خداوندگار زیبایی زنان بوده ای، می خواهم فرصتی به تو بدهم،فرصتی که به هیچ خطاکاری ارازنی نمی شود، پس از این فرصت نهایت استفاده را بکن و جان خود و کودکانت را در امان دار، اگر اقرار کنی که به من، فرعون بزرگ ، خداوند مصر، ایمان داری و بنده ی من هستی از خطایت چشم پوشی می کنم و اگر باز بر عقیده ی باطل خود بمانی تو و فرزندانت را به بدترین وجه ممکن خواهم کشت تا به دیدار خدای نادیده تان بروید و در این هنگام قهقه ای سر داد و سپس اشاره به فرزندان حزقیل کرد و گفت: و اینان قربانی خدایان مصر خواهند شد و عجب قربانی های لذیذی هستند، حالا بگو که خدای تو کیست؟! همسر حزقیل با چهره ای مصمم و کلامی قاطع رو به فرعون کرد و گفت: بارها گفته ام و بازهم میگویم، خدای من، خدای توست، خدای همه ی مردم مصر است خدای همه ی موجودات روی زمین است، او خدایی بی همتاست، خالقی یکتا و قدرتمند که در چشم بهم زدنی دنیا را خلق می کند و اگر بخواهد در چشم بهم زدنی همه ی عالم را کن فیکون می کند، آفریدگار من، افریدگار همه ی عالم است و هیچ خدایی در این دنیا جز او نیست و اینک وقت تقیه و پنهان کاری نیست، حال که می خواهی در مقابل خدایم قد علم کنی، بر من واجب است از اعتقادم و خدایم و پیامبرش با جان خود و فرزندانم دفاع کنم... سخن این زن پاکدامن به اینجا رسید فرعون از عصبانیت فریادی سهمگین کشید و گفت: خاموش بشو ای زن! تو را چنان در آتش بکشم که مرغان آسمان به حالت مویه کنند. زن حزقیل لبخندی زد و گفت: مرا از چه میترسانی؟! همانا کشته شدن در مکتب من عین زندگی ست، همه ی مصری ها و حتی خود تو به عالم پس از مرگ اعتقاد دارید که اگر نداشتید بعد از مرگ اجسادتان را مومیایی نمی کردند و همراه شما عده ای نگون بخت را به خاک نمی سپردند که به خیال خودشان در آن دنیا به شما خدمت کنند، من هم به آن عالم اعتقاد دارم و نی دانم مرگ برای تو مرگ است چون به خداوند یکتا ایمان نداری، برای من چون آزادی ست و آرام گرفتن در آغوش امن خدایی مهربان است، پس مرا از مرگ و آتش نترسان که آتش زمانی ترس دارد که از غضب خداوند یکتا نشأت گرفته باشد نه دشمنی ابلیسی چون تو... تا این سخن از دهان آن زن بیرون آمد، فرعون که گویی جنون سرتاپای وجودش را گرفته بود با چشمانی که از آن آتش زبانه می کشید به کودکان حزقیل نگریست و فریادش بلند شد و گفت... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_نهم undefined:

فرعون که انگار سرتا پایش را آتش خشم ابلیسی فرا گرفته بود، با فریادی بلند صدا زد: کودکانش را به ترتیب سن در آتش بیاندازید، از بزرگترین فرزند حزقیل شروع کنید، این زن باید باچشم خود جزغاله شدن فرزندانش را ببیند و بداند که خدای موسی چیزی جز وهم نیست.
در این هنگام دو سرباز در حالیکه دو طرف بزرگترین فرزند حزقیل را گرفته بودند او را به سمت کوره ی آتش می بردند
وقتی فرعون این دستور را داد، همسر حزقیل که کودک شش ماهه اش را در آغوش داشت پا پیش گذاشت و گفت: از تو خواسته ای دارم...
فرعون به خیال اینکه آن زن می خواهد از حرف خود برگردد، قهقه ی بلندی سرداد و اشاره کرد که دست نگهدارند.
سربازان ایستادند و فرعون رو به همسر حزقیل گفت: چه شده؟! حالا فهمیدی که خدایی جز خدایان مصر وجود ندارد و من از همه قدرتمند تر هستم؟!می خواهی به خدایی من اقرار کنی؟!
زن آهی کشید و گفت: نه! سخن من همان است که گفتم، اما تو خود شاهد بودی که سالهای سال خداوندگار زیبایی زنان قصر بودم، از تو می خواهم به پاس آنهمه خدمت که کردم، خواسته ام را قبول کنی..
فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: چه خواسته ای داری؟! نکند می خواهی شفیع فرزندانت شوی؟ یا اینکه می خواهی این واقعه به گوش همسرت حزقیل نرسد تا مبادا ناراحت شود؟!
ان زن پاکدامن سرش را به علامت نه به دو طرف تکان داد و گفت: نه! من می خواهم پس از اینکه من و فرزندانم را سوختی استخوان هایمان را جمع کنید و در جایی دفن کنید.
فرعون که اصلا فکر نمی کرد این زن چنین خواهشی کند و فکر می کرد الان با عجز او مواجه می شود، همانطور که دستور می داد فرزند حزقیل را به آتش اندازند فریاد زد: خیالت راحت، ترتیبی می دهم استخوان های تو و فرزندانت را یک جا در یک گودال دفن کنند.
فرزندان حزقیل یکی پس از دیگری در آتش می سوختند، گویی قربانی های حزقیل و همسرش، اراده ی آنان را در مقابل فرعون مستحکم تر کرده بودهمسر حزقیل هر بار که یکی از فرزندانش را به آتش می انداختند، آهی جگر سوز از سینه بر می آورد و فرزند شش ماهه اش را محکم تر به سینه می چسپانید و می گفت: خدایا! فرزندانم را در راه تو فدا کردم، از ما بپذیراین فدائیان را، باشد که این خون های بی گناه به زودی دامن فرعون را بگیرد و دنیای او را کن فیکون کند و مردم همه به راه تو در آیند و خدای واحد و یکتا را بپرستند.
فرزند اول...فرزند دوم...فرزند سوم...فرزند چهارم همه یکی پس از دیگری در جلوی چشم مادرشان در آتش سوختند و حالا فرزندی جز طفل شش ماهه ای که در آغوش او بود برای این زن یکتاپرست باقی نمانده بود.
فرعون نگاهی به آن زن تنها کرد و با دیدن حال غریب او قهقه ای شیطانی سرداد و فریاد برآورد: کودک شش ماهه ی حزقیل را از مادر بگیرید و او را هم در آتش خشم خدای مصریان بیندازید که در این موقع...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۳۶۹

۱۷:۰۶