طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهار
: فرعون غلتی در تخت خواب زد و اینبار به پهلوی چپ گشت، تازه چشمانش گرم شده بود که باز دوباره همان خواب را دید. او تاجی زرین بر سر داشت در تخت طلاکوب خود نشسته بود که ناگهان بادی وزیدن گرفت، دیوارهای قصر همچون پرده هایی نازک به کناری رفت. باد داغی از سمت سرزمین بیت المقدس به صورتش خورد و سوزی شدید در جانش افتاد، به همان سمت نگاه کرد، شعله های بلند و جان دار آتش را می دید که در هوا زبانه کشیده است. باد به شعله ها می خورد و آتش به سرعت پیش می آمد و در یک لحظه تمام سرزمین مصر مملو ازآتش شد. فرعون هراسان از تخت به زیر آمد، حکومت و مملکتش در آتش می سوخت و او نمی توانست کاری کند. فرعون دستش را سایبان چشمانش کرد و کمی دورتر را نگرست، همه جا در آتش می سوخت، فقط تک و توک خانه هایی بود که شعله های آتش با آنها کاری نداشت، انگار این آتش مأمور سوزاندن جاهایی خاص بود، در این هنگام،سربازی جلو آمد و فریاد زد: پادشاها! همه جای مصر را آتش فرا گرفته جز خانه های قوم بنی اسرائیل، همه جا می سوزد و خاکستر می شود جز بیوت بنی اسرائلیها... فرعون دستش را مشت کرد و همانطور که بر زانویش می زد فریاد کشید: آتش را خاموش کنید و تیغ بر بنی اسرائیل کشید هنوز حرف در دهان فرعون بود که ناگهان شعله ای آتش بر قصرش افتاد و همه جا را فراگرفت و اینک گرداگرد فرعون دایره ای حجیم از آتش بود. سوز و گرما و دود و آتش نفس فرعون را تنگ آورده بود و برای فرار از این کابوس تکانی خورد و چشمانش را باز کرد. فرعون همانطور که نفس نفس میزد و عرق بر پیشانی اش نشسته بود جامی آب طلب کرد و غلام کنار تختخواب آبی خنک در جام ریخت و به دستش داد. فرعون جام را به لبانش نزدیک کرد و می خواست جرعه ای آب بنوشد که به یاد خوابش افتاد، دستانش شروع به لرزیدن کرد و جام از دستش افتاد و از جا بلند شد و باصدایی لرزان فریاد زد: خوابگزاران....کاهنان معبد ...همه را احضار کنید. او خوابی بس هولناک را چندین بار دیده بود و حالا از ترس و دلهره ی تعبیر این خواب بر خود می لرزید. سربازی با شتاب ازقصر خارج شد تا خود را به معبد برساند و امر فرعون را به سمع خوابگزاران و کاهنان برساند و از آن طرف مرد نفوذی با لباس هایی مملو از خاک و لبانی خشک وچهره ای آفتاب سوخته وارد قصر شد و تقاضای دیدار فرعون را نمود. مأموران نفوذی فرعون علامتی مخصوص داشتند و در هر ساعت از شبانه روز می توانستند تقاضای دیدار فرعون را نمایند. ورود جاسوس را به فرعون اطلاع دادند و... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجم🎬:
جاسوس وارد شد، تعظیم بلند بالایی کرد و گوشه ای ایستاد.فرعون نگاهی به سر و وضع ژولیده ی او کرد و با بی حوصلگی گفت: چه امر مهمی پیش امده که با این وضعیت در نیمه شب به حضور ما رسیدی و مزاحم استراحتمان شدی؟!
جاسوس نفس آرامی کشید و گفت: قربان! من در بین بنی اسرائیل نفوذ کردم و چند روز است در بیابان سرگردانم تا خود را به قصر برسانم و خبر مهمی برایتان دارم.
فرعون ابروهایش را در هم کشید و گفت: چه خبر مهمی؟! زودتر حرفت را بزن که اوقاتمان تلخ است.
مرد گفت: به من خبر رسید که برخی مومنین بنی اسرائیل در غاری جلسه ای اضطراری برگزار کردند، من هم با ترفندی وارد مجلسشان شدم، فقیهی از فقیهان بنی اسرائیل با رویی پوشیده که نمی خواست شناخته شود بر صدر مجلس نشسته بود و سخنرانی می کرد، همانطور که می دانید سالهاست که بنی اسرائیل منتظر آمدن منجی هستند تا بیاید و آنها را نجات دهد، آن فقیه با اطمینان به همه می گفت که صبر پیشه کنند و مژده ظهور قریب الوقوع منجی را می داد، با شنیدن این حرف فی الفور جلسه را ترک کردم و به سمت شهر تاختم اما از بخت بدم در بین راه اسبم...
فرعون که از شنیدن این خبر برآشفته بود با تحکم به میان حرف مرد دوید و گفت: خاموش باش! دیگر سخنی نگو که گویا اوضاع بسیار نگران کننده هست و بی شک این خواب امشب من هم در تایید خبر توست.مرد همانطور که سرش پایین بود و به سنگ های مرمرین کف قصر خیره شده بود زیر لب گفت: خواب؟!در همین هنگام نگهبان جلوی در ورود کاهنان و خوابگزاران را اعلام کرد.
فرعون با اشاره ی دست، مرد جاسوس را مرخص کرد و اجازه ورود کاهنان را صادر نمود.
آنها وارد شدند، فرعون درحالیکه با انگشتان دست بر کمینه ی طلایی تختش تند تند میزد و این عمل نشان از ذهن مغشوش داشت رو به خوابگزاران گفت: در چند مرحله خوابی عجیب دیدم، خوابی که گویی واقعیتی هولناک در خود پنهان داشت و شروع به تعریف خوابش نمود.
خوابگزاران با دقت حرفهای فرعون را گوش کردند و بعد از اتمام حرفهای او به شور نشستند و بعد از دقایقی مشورت، یکی از آنها جلو آمد و گفت: قربان! خوابتان بسیار واضح است، از آنجایی که بنی اسرائیل از کنعان و سرزمین اطرافش وارد مصر شده اند و آن آتش از همان حوالی سرزده و همه چیز را جز خانه های بنی اسرائیلیان نابود کرده، نشان می دهد، کسی از این قوم و قبیله می آید که قصد نابودی حکومت شما و نجات بنی اسرائیل را دارد.
در این لحظه کاهن اعظم نیز گلویی صاف کرد و جلو آمد و گفت:...
ادامه دارد..#طاهره_سادات_حسینی
جاسوس وارد شد، تعظیم بلند بالایی کرد و گوشه ای ایستاد.فرعون نگاهی به سر و وضع ژولیده ی او کرد و با بی حوصلگی گفت: چه امر مهمی پیش امده که با این وضعیت در نیمه شب به حضور ما رسیدی و مزاحم استراحتمان شدی؟!
جاسوس نفس آرامی کشید و گفت: قربان! من در بین بنی اسرائیل نفوذ کردم و چند روز است در بیابان سرگردانم تا خود را به قصر برسانم و خبر مهمی برایتان دارم.
فرعون ابروهایش را در هم کشید و گفت: چه خبر مهمی؟! زودتر حرفت را بزن که اوقاتمان تلخ است.
مرد گفت: به من خبر رسید که برخی مومنین بنی اسرائیل در غاری جلسه ای اضطراری برگزار کردند، من هم با ترفندی وارد مجلسشان شدم، فقیهی از فقیهان بنی اسرائیل با رویی پوشیده که نمی خواست شناخته شود بر صدر مجلس نشسته بود و سخنرانی می کرد، همانطور که می دانید سالهاست که بنی اسرائیل منتظر آمدن منجی هستند تا بیاید و آنها را نجات دهد، آن فقیه با اطمینان به همه می گفت که صبر پیشه کنند و مژده ظهور قریب الوقوع منجی را می داد، با شنیدن این حرف فی الفور جلسه را ترک کردم و به سمت شهر تاختم اما از بخت بدم در بین راه اسبم...
فرعون که از شنیدن این خبر برآشفته بود با تحکم به میان حرف مرد دوید و گفت: خاموش باش! دیگر سخنی نگو که گویا اوضاع بسیار نگران کننده هست و بی شک این خواب امشب من هم در تایید خبر توست.مرد همانطور که سرش پایین بود و به سنگ های مرمرین کف قصر خیره شده بود زیر لب گفت: خواب؟!در همین هنگام نگهبان جلوی در ورود کاهنان و خوابگزاران را اعلام کرد.
فرعون با اشاره ی دست، مرد جاسوس را مرخص کرد و اجازه ورود کاهنان را صادر نمود.
آنها وارد شدند، فرعون درحالیکه با انگشتان دست بر کمینه ی طلایی تختش تند تند میزد و این عمل نشان از ذهن مغشوش داشت رو به خوابگزاران گفت: در چند مرحله خوابی عجیب دیدم، خوابی که گویی واقعیتی هولناک در خود پنهان داشت و شروع به تعریف خوابش نمود.
خوابگزاران با دقت حرفهای فرعون را گوش کردند و بعد از اتمام حرفهای او به شور نشستند و بعد از دقایقی مشورت، یکی از آنها جلو آمد و گفت: قربان! خوابتان بسیار واضح است، از آنجایی که بنی اسرائیل از کنعان و سرزمین اطرافش وارد مصر شده اند و آن آتش از همان حوالی سرزده و همه چیز را جز خانه های بنی اسرائیلیان نابود کرده، نشان می دهد، کسی از این قوم و قبیله می آید که قصد نابودی حکومت شما و نجات بنی اسرائیل را دارد.
در این لحظه کاهن اعظم نیز گلویی صاف کرد و جلو آمد و گفت:...
ادامه دارد..#طاهره_سادات_حسینی
۲۳۷
۱۸:۰۳