طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_بیست_ششم
: فضای مصر آنچنان که گفتیم سرشار از مناسک ابلیسی بود و هر چه در مصر جاری بود همه دستورات ابلیس بود و مصر مانند کعبه و بیت المقدس که به عنوان پایگاه خدا پرستی شناخته میشد و در مقابل، پایگاه پرستش ابلیس بود و حکومتی قوی داشت و خداوند اراده کرده بود که این حکومت ابلیس توسط پیامبری از نسل ابراهیم در هم شکسته شود. حضرت ابراهیم بیش از سیصد سال عمر کرد و پس از او حضرت اسماعیل در حجاز و حضرت اسحاق در حبرون راه پدر را ادامه دادند و پیامبران الهی بودند. در زمان حضرت اسحاق روال عادی زندگی برقرار بود و در تاریخ اتفاق خاصی که در این محدوده زمانی افتاده باشد، گفته نشده و پس از اسحاق همانگونه که ملائکه آسمان برای ساره خبر تولد پسرش را داده بودند و خبر پیامبری یعقوب را نیز گفتند، یعقوب به پیامبری رسید. در این زمان حضرت یعقوب به اتفاق خانواده و ایل و قبیله اش در کنعان ساکن شده بود. کنعان سرزمینی ست که از یک طرف به حبرون و از یک طرف به مصر می رسد و در نزدیکی سرزمین فراعنه قرار دارد و حضرت یعقوب را اسرائیل می نامیدند، اسرائیل در زبان فارسی به معنای «بنده خدا» است و در زبان عربی«عبدالله» است و در زبان عبری«اسرائیل» می گویند. حضرت یعقوب از چندین زنی که داشت، دوازده پسر داشت که در سرزمین کنعان به شبانی مشغول بودند. شبی از شبهای خداوند، یازدهمین پسر یعقوب که یوسف نام داشت و مادرش به ملکوت پیوسته بود، خوابی عجیب می بیند و سراسیمه از خواب بیدار میشود. حضرت یعقوب به خاطر محبتی که به یوسف و برادرش بنیامین داشت و همچنین به دلیل اینکه این دو کودک از نعمت وجود مادر محروم بودند، شبها در کنار ایشان بود و البته همین توجه حضرت یعقوب به این دو برادر باعث شده بود که زنهای دیگر یعقوب به همراه فرزندانشان روی این قضیه حساس شوند و حسادت در وجود برادران یوسف ریشه بدواند. زمانی که یوسف با حالتی عجیب از خواب می پرد، حضرت یعقوب مشغول راز و نیاز با پروردگار بود که متوجه حال دگرگون یوسف نُه ساله می شود. یعقوب نزدیک بستر یوسف می شود و.. ادامه دارد...
به قلم:طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_بیست_هفتم🎬:
یعقوب دستان یوسف را در دست می گیرد و می فرماید: چه پیش آمده میوه دلم که اینچنین هراسان از خواب بیدار شدی؟!
یوسف با آستین لباس عرق پیشانی اش را پاک می کند و می گوید: خوابی بسیار عجیب دیدم، این خواب هم عجیب بود و هم عظیم که از عظمت آن از خواب پریدم.
حضرت یعقوب پیامبر خداست و گویی می داند خبرهایی در پس این خواب است، پس آرام می گوید خوابت را برایم بگو
یوسف خیره در چشمان مهربان پدر می گوید: در مجلسی باشکوه بودم ، بر تختی زرین نشسته بودم و لباسی زیبا و تاجی از طلا بر سر داشتم، در این هنگام ماه و خورشید را دیدم به همراه یازده ستاره، آنها پیش آمدند و وقتی به نزدیکی من رسیدند سر به سجده گذاشتند ، پدرجان! این چگونه خوابی ست که من دیده ام؟!
حضرت یعقوب آنچه را که می بایست بداند، فهمید و متوجه شد که خداوند اراده فرموده تا مقام نبوت بعد از خودش را به یوسف عطا کند و علاوه بر آن مقام اجتباء و اعطاء علم تاویل احادیث را به یوسف عنایت نموده است(میان تاویل احادیث با تعبیر خواب تفاوت وجود دارد و آن چیزی که به یوسف اعطا شده علم تاویل احادیث است نه تاویل رؤیا و این علم به معنای وقایعی است که در زندگی انسان اتفاق می افتد. کسی که میداند هر واقعه ای در زندگی اش چه اثری دارد دارای علم تاویل احادیث است. چنین شخصی وقایع را از بالا نگاه می کند و می تواند پشت پرده وقایع را ببیند و می داند که این واقعه به چه نتیجه ای می رسد؛ همچنین می داند برای این که نتیجه ی مطلوب به دست بیاید باید چه شرایطی را صورت دهند)
پس یعقوب می بایست احتیاط کند و او صدایش را پایین آورد تا کسی نشنود و آرام گفت: ای یوسف، خداوند خواسته که به تو مقامی عطا فرماید، مبادا این خواب را برای دیگران تعریف کنی چون میترسم گزندی از جانب برادرانت به تو برسد.
حضرت یعقوب پیامبر خدا بود و خوب می دانست که برادران یوسف با شنیدن این موهبتی که به یوسف عطا شده، حس حسادتشان به غلیان می افتد، او میترسید اتفاقی که بین هابیل و قابیل افتاد که آن هم ناشی از حسادت برادر بزرگتر به مقام برادر کوچکتر بود برای یوسفش هم بیافتد، یوسفی که یادگار محبوب ترین همسر او بود، کودکی که طعم مهر مادری را نچشیده بود و یعقوب می بایست برای او هم مادر باشد و هم پدر...
یوسف که در عین کودکی بسیار با ذکاوت و فهمیده بود دست بر چشم نهاد و به پدر قول داد که به کسی از این خواب چیزی نگوید.
اما ابلیس که شاهد این ماجرا بود دست به کار شد تا ماجرایی دیگر برای بنی آدم رقم زند و دوباره هابیل را به مسلخ کشاند، پس یکی از همسران یعقوب متوجه صدای گفتگوی یعقوب و یوسف شد و پشت در گوش ایستاد و هر چه که بین این پدر و پسر در جریان بود را شنید.
ادامه دارد...
به قلم:طاهره سادات حسینی
یعقوب دستان یوسف را در دست می گیرد و می فرماید: چه پیش آمده میوه دلم که اینچنین هراسان از خواب بیدار شدی؟!
یوسف با آستین لباس عرق پیشانی اش را پاک می کند و می گوید: خوابی بسیار عجیب دیدم، این خواب هم عجیب بود و هم عظیم که از عظمت آن از خواب پریدم.
حضرت یعقوب پیامبر خداست و گویی می داند خبرهایی در پس این خواب است، پس آرام می گوید خوابت را برایم بگو
یوسف خیره در چشمان مهربان پدر می گوید: در مجلسی باشکوه بودم ، بر تختی زرین نشسته بودم و لباسی زیبا و تاجی از طلا بر سر داشتم، در این هنگام ماه و خورشید را دیدم به همراه یازده ستاره، آنها پیش آمدند و وقتی به نزدیکی من رسیدند سر به سجده گذاشتند ، پدرجان! این چگونه خوابی ست که من دیده ام؟!
حضرت یعقوب آنچه را که می بایست بداند، فهمید و متوجه شد که خداوند اراده فرموده تا مقام نبوت بعد از خودش را به یوسف عطا کند و علاوه بر آن مقام اجتباء و اعطاء علم تاویل احادیث را به یوسف عنایت نموده است(میان تاویل احادیث با تعبیر خواب تفاوت وجود دارد و آن چیزی که به یوسف اعطا شده علم تاویل احادیث است نه تاویل رؤیا و این علم به معنای وقایعی است که در زندگی انسان اتفاق می افتد. کسی که میداند هر واقعه ای در زندگی اش چه اثری دارد دارای علم تاویل احادیث است. چنین شخصی وقایع را از بالا نگاه می کند و می تواند پشت پرده وقایع را ببیند و می داند که این واقعه به چه نتیجه ای می رسد؛ همچنین می داند برای این که نتیجه ی مطلوب به دست بیاید باید چه شرایطی را صورت دهند)
پس یعقوب می بایست احتیاط کند و او صدایش را پایین آورد تا کسی نشنود و آرام گفت: ای یوسف، خداوند خواسته که به تو مقامی عطا فرماید، مبادا این خواب را برای دیگران تعریف کنی چون میترسم گزندی از جانب برادرانت به تو برسد.
حضرت یعقوب پیامبر خدا بود و خوب می دانست که برادران یوسف با شنیدن این موهبتی که به یوسف عطا شده، حس حسادتشان به غلیان می افتد، او میترسید اتفاقی که بین هابیل و قابیل افتاد که آن هم ناشی از حسادت برادر بزرگتر به مقام برادر کوچکتر بود برای یوسفش هم بیافتد، یوسفی که یادگار محبوب ترین همسر او بود، کودکی که طعم مهر مادری را نچشیده بود و یعقوب می بایست برای او هم مادر باشد و هم پدر...
یوسف که در عین کودکی بسیار با ذکاوت و فهمیده بود دست بر چشم نهاد و به پدر قول داد که به کسی از این خواب چیزی نگوید.
اما ابلیس که شاهد این ماجرا بود دست به کار شد تا ماجرایی دیگر برای بنی آدم رقم زند و دوباره هابیل را به مسلخ کشاند، پس یکی از همسران یعقوب متوجه صدای گفتگوی یعقوب و یوسف شد و پشت در گوش ایستاد و هر چه که بین این پدر و پسر در جریان بود را شنید.
ادامه دارد...
۴۳۴
۱۶:۵۰