عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_دوundefined: موسی بر سر خوان خداوند به میزبانی حضرت شعیب نشست و بعد از مدتها گرسنگی و بیابان گردی، از طعام لذیذ و نوشیدنی گوارا نوش جان کرد. غذا که خورد سفره جمع شد و حضرت شعیب دوباره به اتاق برگشت. حضرت موسی نمی دانست چه کند، طبق معمول و مرسوم حالا پس از پذیرایی مفصل می بایست خانه ی میزبان را ترک کند که شعیب وارد اتاق شد و خواست با او صحبت کند و موسی هم از این هم صحبتی استقبال کرد پس از آن با یکدیگر شروع به گفتگوی مفصلی کردند. شعیب که می دانست این موسی همان ولی خداست هماندکه خداوند وعده ی دیدار او را داد بود و فرموده بود کلیم الله است و او برای دیدنش اشتیاق داشته و روزها و ماه ها و سالها، ثانیه ها را میشمرده تا او را در آغوش کشد اما اینک که او را در کنار داشت از شدت حیاء نمی توانست به او بگوید که من تمایل داردم مدت زیادی این جا نزد من بمانی او موسی را از جان و دل می خواست اما آن حجب و حیا مانع بروز خواهش دلش میشد و از طرفی موسی نیز از شدت حیاء به خودش اجازه نمی داد که از شعیب نبی درخواست کند تا به او اجازه دهد مدتی را برای استفاده و درس آموزی از محضر این پیامبر الهی در آن جا بماند، یعنی دل هر دو نبی خدا یک چیز را طلب می کرد اما هر دو حیا به خرج می دادند و حرف دل را در دل نگه داشته بودند و گویا کسی می بایست وارد این جمع شود و ناخواسته حرف دل هر دو عزیز را بزند و‌ گویا خدا نفر سوم را جلو انداخت و در این میان دختر بزرگ شعیب وارد صحنه شد و رو به پدر گفت: پدر جان می خواهم حرفی بزنم و پیشنهادی بدهم شعیب که احساس کرد حرف دخترش او را به مراد دلش می رساند لبخندی زد و‌گفت: بگو بدانم چه حرفی و پیشنهادی داری؟! دختر به پدر پیشنهاد داد: ای پدر! این مرد جوان را اجیر کن چرا که او هم قوی و هم امانت دار خوبی است، ایشان از تمام مردانی که تا به حال دیده ام قوی تر است و کسی ست که ما در این زمان، به او نیاز داریم و همانطور که گزارش قوی بودنش را در هنگام کشیدن دلو آب از چاه به شما داده ام و اما امین بودنش را نیز در مسیر و نحوه ی برخورد سراسر حیاگونه ی او فهمیده ام او حاضر نشد که من جلویش راه بروم و از من خواست تا از پشت سر او بیایم و او را به سمت منزل راهنمایی کنم پس او مردی امین است که نمونه اش در اینجا پیدا نمی شود و چوپانی کردن چنین شخصی برای ما باعث توسعه ی گوسفندان و دام های ما می شود و خیر و برکتش به زندگی ما خواهد رسید تا این پیشنهاد از زبان دختر بزرگ شعیب که صفورا نام داشت بیرون آمد. چهره ی موسی و شعیب هم زبان از هم باز شد و دعای موسی به اجابت رسید بدین صورت بود که هم سرپناه و هم شغل برای حضرت موسی درست شد ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_سه🎬:
حضرت موسی با شنیدن پیشنهاد دختر بزرگ حضرت شعیب، خدا را شکر کرد، گویی دعایش به اجابت رسیده بود و اینک شغل او برایش مهیا شد.موسی پیشنهاد را پذیرفت و هنوز در حال و هوای این پیشنهاد بود که پیشنهاد دومی از جانب شعیب داده شد، پیشنهادی که تکمیل کننده ی دعا و زندگی موسی بود.
حضرت شعیب که خوب می دانست با چه کسی طرف هست و می خواست تا عمر دارد با موسی هم نشین باشد رو به موسی نمود و فرمود: ای موسی! همانطور که دیدی و می دانی من دو دختر دارم، هر دو در سن ازدواج هستند، حال که پذیرفتی تا برای ما کار نمایی، می خواهم در این خانه راحت باشی و خود را فرزند این بیت بدانی، پس به تو پیشنهاد می دهم، یکی از دختران مرا به همسری بپذیر.
موسی که اصلا به مخیله اش خطور نمی کرد پدر بزرگوار این دختران، خودش پا پیش بگذارد و به نوعی از موسی خواستگاری کند، چهره اش از حجب و حیای مردانه سرخ شد، سر به زیر افکند و فرمود: خدا را شاکرم که در این بحبوحه ی سخت زندگی، شما را بین راه من قرار داد تا زندگی ام تکمیل شود، اگر اجازه دهید دوست دارم دختر بزرگتان را برای همسری برگزینم.
صفورا دختر بزرگ حضرت شعیب بود که حجب و حیایش چشم موسی را گرفته بود و شاید در دل آرزو می کرد کاش چنین همسری نصیبش شود و خدا حرف ناگفته ی او را شنید و حاجتش روا نمود.حضرت شعیب لبخندی بر چهره نشاند و فرمود: دخترم صفورا را به عقد تو در می آورم، اما با مهریه ای که من می گویم.
حضرت شعیب می خواست پیامبر بعد از خود و منجی بنی اسرائیل را در کنار خود داشته باشد و علاوه بر اینکه نقش مربی او را به عهده می گرفت، با او هم پیوندی برقرار می کرد تا این پیوند در تاریخ بماند و برکاتش شامل حال بنده های خداوند شود.
موسی همانطور که سر به زیر داشت فرمود: برای مهریه چه از من طلب می کنید؟! حال آنکه بر شما واضح است چیزی در بساط ندارم، اما قول می دهم تمام تلاشم را بنمایم تا هر آنچه که طلب کنید را به شما تقدیم کنم.
حضرت شعیب، نفس آرامی کشید و با طمأنینه فرمود: من حاضرم دخترم صفورا را به عقد تو در بیارم و در قابل مهریه اش تو مخیّر هستی که هشت سال یا ده سال برای من چوپانی نمایی...
حضرت شعیب با تعیین این مهریه، هم می خواست موسی که از مال دنیا چیزی ندارد شرمنده ی پرداخت مهریه نشود و هم اینک چند سال ولیّ خدا و منجی بنی اسرائیل را تحت حمایت و تعلیم خود داشته باشد و با او همنشین باشد.
در این هنگام...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۲۲۲

۱۷:۰۴