طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_سه
: فرعون می خواست به خدای موسی که معجزه ای به این بزرگی رو کرده بود ایمان بیاورد، هامان که در همان نزدیکی بود، خود را جلو انداخت و پیش رفت. چشمش به اژدها بود، گویی او هم از اژدهای موسی هراس داشت که متوجه شد، موسی به خاطر قسمی که فرعون داده بود، به سوی اژدها دست برد و اژدها دوباره عصایی چوبی شد در دستان موسی... هامان با اطمینان بیشتری نزد فرعون رفت و سر در گوشش برد و گفت: ای خدای خدایان! از شما بعید است که به این زودی وا دهید و اظهار عجز نمایید، نگاه کنید دیگر اژدها نیست، عصایی چوبی ست در دست موسی، همانا موسی ساحری چیره دست است و آن اژدها یک سحر بیشتر نیست، سرزمین ما ساحران زیادی دارد که موسی در مقابل آنها هیچ است، پس هراس به دل راه ندهید و با او سر جنگ داشته باشید و محکم با موسی مقابله کنید چرا که شما خدای خدایان مصر هستید و موسی برده ای بیش نیست، برده ای که اینک ساحر شده است و سپس صدایش را آهسته تر کرد و نقشه ای را که برای موسی چیده بود در گوش فرعون زمزمه کرد و فرعون لبخندی زد و بر جای خود تکیه زد. حالا سخن هامان در فرعون اثر گذاشته بود و او یک باره از جا برخواست و قد علم کرد، این فرعون دوباره فرعون پر از نخوت قبل شده بود. در این هنگام موسی نگاهی به فرعون و سپس به اطراف نمود و متوجه شد ملاء مصر که از ترس اژدها گریخته بودند، دوباره یکی یکی به جایگاهشان بر گشتند، موسی گلویی صاف کرد و فرمود: آیا به خدای من ایمان می آوری یا اینکه نشانه ای دیگر رو کنم؟! فرعون زهر خندی زد و گفت: نشانه ی دیگر؟! مگر غیر از این نشانه ای دیگر داری؟! بیا میدان بگیر که این گوی و این میدان، در اختیار تو.. و در این لحظه موسی به سراغ معجزه بعدی رفت.
همه ی جمعیت چشم شده بودند که موسی می خواهد چه کند البته در دل می ترسیدند که نکند نشانه ی دیگر هم چیزی شبیه اژدهای افسانه ای باشم، همه خیره به موسی شده بودند و پلک هم نمی زدند و در این لحظه موسی دست کارگری و آفتاب خورده خود را در گریبان فرو کرد و هنگامی که دستش را بیرون آورد به قدری نورانی بود که بر نور خورشید غلبه می کرد. در مقابل مردم مصر که نور مستقیم خورشید را در روز دیده و تجربه کرده اند، نور خورشیدی که در سرزمین مصر بیش از بقیه ی سرزمین ها قابل لمس بود، حالا
دست موسی تبدیل به خورشیدی درخشان شده بود که نورش به شدت از نور خورشید بیشتر بود اما این نور با نور خورشید خیلی متفاوت بود و این نور، نوری ست شدیدا درخشان که نورانیتش نه سوزانندگی دارد نه آسیب میرساند و حتی چشم را نمی زند و به هر چیز می خورد آن را می نوازد و این موضوع برای همه عجیب است.
در این هنگام فرعون که خود نیز از این نور متعجب شده بود اما نمی خواست میدان را خالی کند و در مقابل موسی کم بیاورد رو به ملاء گفت: بدانید و آگاه باشید که موسی نه پیامبر خدای نادیده بلکه جادوگر شده است، او در این چندین سالی که از نظرها پنهان بوده، برخلاف ادعایش به جای اینکه دنبال کار و زندگی برود به دنبال سحر و جادو رفته است و تمام تلاشش را در این را گذارده و چه انسان با استعدادیست که در این ده سال، چنین ساحر چیره دستی شده
است. در اینجا فرعون نفسی تازه کرد، او می بایست مردم مصر را از موسی بترساند تا هیچ کس به سمت او متمایل نشود، پس افکار شیطانی خود را بر زبان آورد و ادامه داد: موسی بسیار با هوش است او ساحر شده و به نزد شما باز گشته و در ذهنش نقشه ها دارد و گویا تصمیم دارد شما را از سرزمین خودتان بیرون کند، همانا اگر او را تصدیق کنید بدانید که خانه و زندگی و سرزمینتان را از دست شما به در خواهد نمود و زین پس باید برده ی موسی و سحرهایش باشید. فرعون با گفتن این سخنان میخواست یک شانس دیگر برای خود پیدا کند که موسی را از طریق سحر و جادو شکست بدهد و نقشه ای را که هامان در ذهنش فرو کرده بود انجام دهد و به نوعی برای خودش وقت بخرد، درست همین کاری که اینک شیطان پرستان انجام می دهند و با هزاران ترفند ظهور را به تعویق می اندازند تا برای ابلیس وقت بخرند چرا که خوب میدانند طبق وعده ی قران ، ابلیس تا روز ظهور زنده است و با ظهور حضرت حجت، بساط او بر چیده و او به دست مبارک امام زمان به درک واصل می شود. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_چهار🎬:
هامان در گوش فرعون زمزمه کرده بود که باید مسابقه ای راه اندازیم، اینجا سرزمین مصر است، سرزمینی که معدن سحر و ساحری ست و اساتید حاذق سحر در اینجا حضور دارند، حالا که موسی از در سحر وارد شده، ما باید به همین شیوه او را شکست دهیم، او که شکست بخورد انگار خدایش شکست خورده و دیگر مردم برای حرف چنین کسی اهمیتی قائل نمی شوند.
پس فرعون رو به موسی گفت: ای موسی می خواهم با تو به مقابله برخیزم او می خواست بزرگترین و بهترین ساحران را پیداکند تا در مقابل موسی، قد علم کنند. فرعون و اطرافیانش حق را میشناختند، درست است در ظاهر خود را حق نشان می دانند اما از عمق وجود می دانستند که باطل هستند و فقط به دنبال زمان خریدن بودند تا شاید بتوانند مردم را فریب دهند و اگر هم نتوانستند لااقل لحظه از بین رفتنشان به تاخیر بیافتد.
موسی که حجت خدا بود و این رسم خداست که راه حق و باطل را نشان می دهد تا انسان ها با اختیار خود یکی از راه ها را برگزینند، پیشنهاد فرعون را پذیرفت، او می خواست مردم مصر با تمام وجود به حقانیت او و خدایش و باطل بودن فرعون و دم و دستگاهش پی ببرند.
پس فرعون و ملاء به موسی گفتند: ای موسی! زمان و مکانی مشخص کن که برای همه ما یکسان باشد تا آن جا به مبارزه و مسابقه بپردازیم و همه ببینند و بدانند که چیزی جز سحر در چنته نداری .موسی نگاهی به فرعون و اطرافیانش کرد و گفت: پس بدانید که وعده ی ما روز (یوم الزینة ) و روز یوم الزینه همان اول بهار و روز تحویل سال بود که در این روز رسم بود در یک مکان وسیع تمام مردم مصر دور هم جمع می شدند و با برنامه های مختلف به جشن و پایکوبی می پرداختند.یعنی حضرت موسی با زیرکی تمام روزی را برای مبارزه انتخاب نمود تا اکثر مردم مصر حضور داشته باشند و این دقیقا قصه ی همان جلسه ی پرسش و پاسخ حضرت ابراهیم در مقابل نمرود را در اذهان میاورد.
مردم آن زمان در مصر رسم داشتند که روز تحویل سال در محل بزرگی تحویل سال را جشن بگیرند و این بهترین موقعیت بود برای معرفی خدای موسی به کل مصریان چه آنان که از بنی اسرائیل بودند و در این جشن نقش غلام و برده را داشتند و چه آنان که از بزرگان و ملاء مصر بودند، همه و همه حضور داشتند.
موسی این سخن را گفت و این مهلت را داد و به همراه هارون از مجلس خارج شد.عوامل فرعون از همان لحظه دست به کار شدند و تمام شهرهای مصر را به دنبال ساحران بزرگ گشتند، مصر کشوری بزرگ و پهناور بود که در زمینه ی سحر و ساحری حرف اول را در روی کره ی زمین میزد، یعنی ناشی ترین ساحران مصر مانند اساتید سحر بقیه ی جاها بودند، حالا عوامل فرعون صد ساحر را که استاد حاذق سحر و ساحری بودند به نزد فرعون آوردند و باز هم از بین آنها هشتاد نفر که از بزرگترین ساحران بودند را انتخاب و گلچین کردند.ساحران را به دربار مصر آوردند و برای آنها توضیح دادند که از آنها چه می خواهند، اغلب ساحران جسته گریخته از ماجرای ورود موسی و هارون به قصر و معجزه ی موسی چیزی شنیده بودند، پس وقتی در مقابل فرعون قرار گرفتند به او گفتند: ای فرمانروای مصر و ای خدای خدایان، شما، خودتان خوب میدانید که از ما ساحرتر در دنیا وجود ندارد حال اگر ما بر موسی غلبه کنیم به ما چه میدهی؟ و قرار است چه جایزه ای نصیب ما شود، حال آنکه میدانی ما از مال و ثروت و طلا به واسطه ی کارمان، در دنیا بی نیازیم، پس چه به ما عطا می کنی که ارزش جنگیدن با موسی را داشته باشد؟
فرعون نگاهی به همه ی ساحران کرد و گفت: خوب می دانم که شما از ثروتمندترین مردم مصر هستید، من به شما چیزی عطا می کنم که آرزویتان هست و قول می دهم اگر بر موسی پیروز گشتید، شما را وارد جمع ملاء و نزدیکان و اقربین خود میکنم و به شما قدرت میدهم و شما می توانید برای کل مردم مصر تصمیم بگیرید و شما را از عوامل اصلی مجلس سنای مصر می کنم
در این هنگام یکی از ساحرها به نمایندگی از دیگران بر خواست و رو به فرعون گفت: حال اگر فرض کنیم سحر ما کارگر نشد و موسی برنده شد و سحر ما را به طریقی باطل کرد؛ آنگاه ما می فهمیم موسی کاری به جز سحر و نیرنگ انجام میدهد پس همه می دانیم که کار او نه سحر بلکه معجزه است، معجزه ای از سوی پروردگارش، پس ما به او ایمان می آوریم و او را تصدیق میکنیم.
فرعون سری تکان داد و گفت: اگر چنین شد پس من هم او را تصدیق می کنم چون دیگر چیزی برای ارائه ندارم، اما شما به هیچ وجه به این موضوع فکر نکنید و تمام توان و علم خود را به میدان بیاورید که بی شک برد با شماست چون من فرعون، خدای خدایان پشتیبان شما هستم
ساحران به فرعون تعظیم کردند و از سالن ملاقات بیرون آمدند و به دستور هامان، فضای وسیعی در قصر برای آنها فراهم شد، تا آنان از همین لحظه تا وقت موعود، شروع به تمرین کنند تا در مقابل موسی قوی ظاهر شوند.
هامان در گوش فرعون زمزمه کرده بود که باید مسابقه ای راه اندازیم، اینجا سرزمین مصر است، سرزمینی که معدن سحر و ساحری ست و اساتید حاذق سحر در اینجا حضور دارند، حالا که موسی از در سحر وارد شده، ما باید به همین شیوه او را شکست دهیم، او که شکست بخورد انگار خدایش شکست خورده و دیگر مردم برای حرف چنین کسی اهمیتی قائل نمی شوند.
پس فرعون رو به موسی گفت: ای موسی می خواهم با تو به مقابله برخیزم او می خواست بزرگترین و بهترین ساحران را پیداکند تا در مقابل موسی، قد علم کنند. فرعون و اطرافیانش حق را میشناختند، درست است در ظاهر خود را حق نشان می دانند اما از عمق وجود می دانستند که باطل هستند و فقط به دنبال زمان خریدن بودند تا شاید بتوانند مردم را فریب دهند و اگر هم نتوانستند لااقل لحظه از بین رفتنشان به تاخیر بیافتد.
موسی که حجت خدا بود و این رسم خداست که راه حق و باطل را نشان می دهد تا انسان ها با اختیار خود یکی از راه ها را برگزینند، پیشنهاد فرعون را پذیرفت، او می خواست مردم مصر با تمام وجود به حقانیت او و خدایش و باطل بودن فرعون و دم و دستگاهش پی ببرند.
پس فرعون و ملاء به موسی گفتند: ای موسی! زمان و مکانی مشخص کن که برای همه ما یکسان باشد تا آن جا به مبارزه و مسابقه بپردازیم و همه ببینند و بدانند که چیزی جز سحر در چنته نداری .موسی نگاهی به فرعون و اطرافیانش کرد و گفت: پس بدانید که وعده ی ما روز (یوم الزینة ) و روز یوم الزینه همان اول بهار و روز تحویل سال بود که در این روز رسم بود در یک مکان وسیع تمام مردم مصر دور هم جمع می شدند و با برنامه های مختلف به جشن و پایکوبی می پرداختند.یعنی حضرت موسی با زیرکی تمام روزی را برای مبارزه انتخاب نمود تا اکثر مردم مصر حضور داشته باشند و این دقیقا قصه ی همان جلسه ی پرسش و پاسخ حضرت ابراهیم در مقابل نمرود را در اذهان میاورد.
مردم آن زمان در مصر رسم داشتند که روز تحویل سال در محل بزرگی تحویل سال را جشن بگیرند و این بهترین موقعیت بود برای معرفی خدای موسی به کل مصریان چه آنان که از بنی اسرائیل بودند و در این جشن نقش غلام و برده را داشتند و چه آنان که از بزرگان و ملاء مصر بودند، همه و همه حضور داشتند.
موسی این سخن را گفت و این مهلت را داد و به همراه هارون از مجلس خارج شد.عوامل فرعون از همان لحظه دست به کار شدند و تمام شهرهای مصر را به دنبال ساحران بزرگ گشتند، مصر کشوری بزرگ و پهناور بود که در زمینه ی سحر و ساحری حرف اول را در روی کره ی زمین میزد، یعنی ناشی ترین ساحران مصر مانند اساتید سحر بقیه ی جاها بودند، حالا عوامل فرعون صد ساحر را که استاد حاذق سحر و ساحری بودند به نزد فرعون آوردند و باز هم از بین آنها هشتاد نفر که از بزرگترین ساحران بودند را انتخاب و گلچین کردند.ساحران را به دربار مصر آوردند و برای آنها توضیح دادند که از آنها چه می خواهند، اغلب ساحران جسته گریخته از ماجرای ورود موسی و هارون به قصر و معجزه ی موسی چیزی شنیده بودند، پس وقتی در مقابل فرعون قرار گرفتند به او گفتند: ای فرمانروای مصر و ای خدای خدایان، شما، خودتان خوب میدانید که از ما ساحرتر در دنیا وجود ندارد حال اگر ما بر موسی غلبه کنیم به ما چه میدهی؟ و قرار است چه جایزه ای نصیب ما شود، حال آنکه میدانی ما از مال و ثروت و طلا به واسطه ی کارمان، در دنیا بی نیازیم، پس چه به ما عطا می کنی که ارزش جنگیدن با موسی را داشته باشد؟
فرعون نگاهی به همه ی ساحران کرد و گفت: خوب می دانم که شما از ثروتمندترین مردم مصر هستید، من به شما چیزی عطا می کنم که آرزویتان هست و قول می دهم اگر بر موسی پیروز گشتید، شما را وارد جمع ملاء و نزدیکان و اقربین خود میکنم و به شما قدرت میدهم و شما می توانید برای کل مردم مصر تصمیم بگیرید و شما را از عوامل اصلی مجلس سنای مصر می کنم
در این هنگام یکی از ساحرها به نمایندگی از دیگران بر خواست و رو به فرعون گفت: حال اگر فرض کنیم سحر ما کارگر نشد و موسی برنده شد و سحر ما را به طریقی باطل کرد؛ آنگاه ما می فهمیم موسی کاری به جز سحر و نیرنگ انجام میدهد پس همه می دانیم که کار او نه سحر بلکه معجزه است، معجزه ای از سوی پروردگارش، پس ما به او ایمان می آوریم و او را تصدیق میکنیم.
فرعون سری تکان داد و گفت: اگر چنین شد پس من هم او را تصدیق می کنم چون دیگر چیزی برای ارائه ندارم، اما شما به هیچ وجه به این موضوع فکر نکنید و تمام توان و علم خود را به میدان بیاورید که بی شک برد با شماست چون من فرعون، خدای خدایان پشتیبان شما هستم
ساحران به فرعون تعظیم کردند و از سالن ملاقات بیرون آمدند و به دستور هامان، فضای وسیعی در قصر برای آنها فراهم شد، تا آنان از همین لحظه تا وقت موعود، شروع به تمرین کنند تا در مقابل موسی قوی ظاهر شوند.
۲۵۲
۱۷:۰۲