طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_نه
: حالا بنی اسرائیل به سلامت از دریای خروشان گذشتند و با چشم خود معجزه ی خداوند را دیدند و نابودی تمام قبطیان را شاهد بودند، خوشحال از این بودند که دیگر فرعون و فرعونیانی وجود ندارد که آنها را به بند بکشد و ظلم بر آنها روا دارد. ویژگی جمعی بنی اسرائیل در مصر، آن بود که سال ها برده و در استضعاف و فشار بودند و آنها توسط فرعون و حکمرانان مصر سالهای سال در یک حالت محدودیت قرار داشتند و حالا به خاطر وجود صبر در آنها و این که مدتها در استضعاف و سختی و مرارت بودند لطف خدا شامل حالشان شد زیرا این وعده ی خداست که او با صابران است پس معلمی به نام موسی برایشان فرستاده شده بود. موسی چهل سال تلاش کرد به آنها آموزش دهد و از استضعاف روانی خارجشان کند و این تلاش بالاخره ثمر داد و این قوم که از همه نظر در فقر بودند حالا آنچنان مهارتی پیدا کرده بودند که می توانستند عملیات های پیچیده ای همچون هجرت پنهانی انجام دهند. آنها کم کم رشد کردند و در اثر آموزشهایی که موسی به آنها داده بود در یک حالتی قرار گرفته بودند که گمان می کردند خدا خیلی زیاد آن ها را دوست دارد و همین طور هم بود و این کلام خداست که خداوند متوکلین و صابران درگاهش را دوست می دارد. آنها انتظار داشتند دیگر تمام فضائل، خوبیها و توجهات خدا برای آنها باشد در حالی که غافل بودند از اینکه خدا تمام این توجهات و امکانات را به آن ها داده بود تا مقدمه ساز حضور کلمات مقدس شوند، کلماتی که باعث رشد تمام عالم شده اند، کلمات مقدسی که خلقتشان با خلقت کل بنی بشر فرق داشت و مستقیم از نور خدا خلق شده بودند، کلماتی که در نقطه های حساس تاریخ به فریاد پیامبران و مومنان رسیده بودند و از طرفی این کلمات قرار نبود از طایفه بنی اسرائیل باشند و قوم بنی اسرائیل توقع داشتند که این کلمات مقدس تمام و کمال از آن، بنی اسراییل باشند و از میان آنها انتخاب شوند، اما اراده ی خدا این بود کلمات مقدس از بنی اسماعیل باشند و همین امر باعث شد که قوم موسی دچار حسادت و نفاق شوند. حسادت و نفاق و سرپیچی از آموزه های مربی توسط قومی که سال ها به استضعاف کشیده شده بودند قدری طبیعی بود. اگر بنا بود که تمام آنها مومن و قوی و مجاهد و تربیت شده باشند، اساسا ارسال پیامبر قوی و اولوالعظمی مثل موسی برای این قوم معنی نداشت.
َ خداوند این حالت بنی اسرائیل را این گونه توضیح میدهد: آیا پادشاهی از آن خودشان است که از این که من آن را به کس دیگری می دهم ناراحت میشوند؟ گرچه اگر مال آنها هم بود به خاطر بخلشان به کسی چیزی نمیدادند. شاید خداوند متعال یکی از دلایلی که حکومت را به بنی اسرائیل نمیدهد را همین موضوع عنوان میکند
که آنها سخی و بخشنده نبودند، نوعی خودخواهی داشتند که هر چیزی را برای خودشان میخواستند و تلاش میکردند هر آنچه که در روی زمین هست را برای خود داشته باشند و دیگر اقوام را نصیبی از آن نباشد. خداوند در این بار در قران می فرماید: آیا یهود و بنی اسرائیل از این که من فضلم را به کسان دیگری دادم حسادت میکنند؟ ما به بنی اسماعیل کتاب و حکمت و ملک عظیم را دادیم.
و براستی که تجلی این ملک عظیم ان شاالله در ظهور حضرت حجت خواهد آمد. خداوند مرتبا به موسی میفرماید
به آنها ایام اَّلله را تذکر بده و در روایات داریم این ایام اَّلله سه موقع است. یکی زمان ظهور دیگر زمان رجعت و روز سوم هم روز قیامت است. خداوند از اینهمه تذکر و عهد گرفتن از بنی اسرایئل هدفی والا داشت و میخواست بنی اسرائیل از همان زمان متوجه باشند که هر تلاشی که میکنند برای آن است که ملکی را که بناست خدا برای حضرت حجت محقق کند، آماده کنند، یعنی به زبان ساده تر اینکه خداوند قوم موسی را برگزید تا یاریگر بنی اسماعیل باشند و راه ظهور حجت دوازدهم را نواده ی اسماعیل نبی را باز کنند، چیزی که در زمان حال ما بر عکسش را می بینیم و الان یهودی های صهیون یکی از موانع ظهور مولایمان هستند و باز هم این بر می گردد به همان حسادتشان و همانا حسادت اولین تیر ترکش شیطان است.
و تمام این شرایط باعث ایجاد حسادت در بنی اسرائیل می شد و نمود بیرونی آن در قالب غر زدن و بهانه گیری قوم اتفاق می افتاد. آنها در واقع غر میزدند تا توانایی موسی و خداوندش را در حل مسائل، زیر سوال ببرند و بگویند حتما انتخاب بنی اسماعیل هم انتخاب غلط و مشکل داری است. بنابراین این قوم اعجاز ها را میدیدند اما منتظر بودند اشکالی پیدا کنند و از زیر بار آن عهد و مسئولیت فرار کنند.
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل🎬:
قبیله ی بنی اسراییل از کنار چند قبیله گذشتند و حالا پا درون صحرایی خشک و سوزان گذاشته بودند، صحرای سینا جایی ما بین مصر و ارض مقدس یا همان اورشلیم بود.
همگی خسته و تشنه بودند و با دیدن قبایل کنار دریا که بت می پرستیدند، فیلشان یاد هندوستان کرده بود و به گذشته فکر می کردند و گمان می بردند فرعون به عنوان خدای مصر آب و غذایشان را فراهم می کرد و نمی توانستند تطبیق دهند همان خدایی که آنها را با معجزه از راه های خشک بین نیل نجات داد، همان خدا هم می تواند نیاز آب و غذایشان را برآورده سازد.پس جمعیتی زیاد به سمت موسی رفتند و دور او حلقه زدند و یک نفر به نمایندگی از دیگران جلو آمد و گفت: ای موسی! مگر نمی بینی ما از تشنگی هلاک شدیم، تمام بنی اسراییل زبانشان از تشنگی به کامشان چسپیده و احشام و چهارپایان هم از بی آبی در معرض مرگ قرار گرفته اند، تو ما را از مصر این سرزمین پر از سرسبزی و نعمت هجرت دادی تا در این بیابان بی خاک و علف به کام مرگ کشانی؟! و ناگهانی مردی دیگر فریاد براورد: لطفا خدایی بساز تا ما او را عبادت کنیم مانند قبایلی که از کنارشان گذشتیم، خدایی قدرتمند با سرانگشتان هنرمندت بساز که تمام نیازهای ما را بر آورده سازد...
در این هنگام موسی آهی کشید و گفت: چرا شما اینچنین غفلت زده حرف می زنید؟! نتیجه ی چهل سال آموزشی که به شما دادم کجاست؟! آیا شما نمی دانید خدایی که آنهمه معجزه رو کرد و سالهاس سال قبطیان را دچار عذاب های مختلف و ترسناک و تازه کرد و جلوی چشمان شما آب را شکافت تا شما رد شوید و دشمنانتان را در همان آب غرق کرد، نمی تواند رازق آب و غذای شما باشد؟!
در این هنگام هیاهویی به پا شد، یکی میگفت حالا کجا چاه بزنیم تا به آب برسیم و ان دیگری می گفت باید از چهارپایان استفاده کنیم تا بوی آب را تشخیص دهند و مارا به سمت رودخانه ای، چشمه ای راهنمایی کنند.باز هم بنی اسرائیل اشتباه کردند و فکر می کردند خدا همیشه از راه معقول بشری به آنها رزق می دهد و نمی دانستند اگر اراده کند از زیر خار بیابان چشمه پدید می آید .
سر و صدا و فریاد بنی اسراییل به آسمان بلند بود و مدام غر میزدند که موسی آرام از جمع آنان بیرون آمد و به گوشه ای رفت و به نماز ایستاداو می خواست نماز استسقاء بخواند که....
ادامه دارد...
قبیله ی بنی اسراییل از کنار چند قبیله گذشتند و حالا پا درون صحرایی خشک و سوزان گذاشته بودند، صحرای سینا جایی ما بین مصر و ارض مقدس یا همان اورشلیم بود.
همگی خسته و تشنه بودند و با دیدن قبایل کنار دریا که بت می پرستیدند، فیلشان یاد هندوستان کرده بود و به گذشته فکر می کردند و گمان می بردند فرعون به عنوان خدای مصر آب و غذایشان را فراهم می کرد و نمی توانستند تطبیق دهند همان خدایی که آنها را با معجزه از راه های خشک بین نیل نجات داد، همان خدا هم می تواند نیاز آب و غذایشان را برآورده سازد.پس جمعیتی زیاد به سمت موسی رفتند و دور او حلقه زدند و یک نفر به نمایندگی از دیگران جلو آمد و گفت: ای موسی! مگر نمی بینی ما از تشنگی هلاک شدیم، تمام بنی اسراییل زبانشان از تشنگی به کامشان چسپیده و احشام و چهارپایان هم از بی آبی در معرض مرگ قرار گرفته اند، تو ما را از مصر این سرزمین پر از سرسبزی و نعمت هجرت دادی تا در این بیابان بی خاک و علف به کام مرگ کشانی؟! و ناگهانی مردی دیگر فریاد براورد: لطفا خدایی بساز تا ما او را عبادت کنیم مانند قبایلی که از کنارشان گذشتیم، خدایی قدرتمند با سرانگشتان هنرمندت بساز که تمام نیازهای ما را بر آورده سازد...
در این هنگام موسی آهی کشید و گفت: چرا شما اینچنین غفلت زده حرف می زنید؟! نتیجه ی چهل سال آموزشی که به شما دادم کجاست؟! آیا شما نمی دانید خدایی که آنهمه معجزه رو کرد و سالهاس سال قبطیان را دچار عذاب های مختلف و ترسناک و تازه کرد و جلوی چشمان شما آب را شکافت تا شما رد شوید و دشمنانتان را در همان آب غرق کرد، نمی تواند رازق آب و غذای شما باشد؟!
در این هنگام هیاهویی به پا شد، یکی میگفت حالا کجا چاه بزنیم تا به آب برسیم و ان دیگری می گفت باید از چهارپایان استفاده کنیم تا بوی آب را تشخیص دهند و مارا به سمت رودخانه ای، چشمه ای راهنمایی کنند.باز هم بنی اسرائیل اشتباه کردند و فکر می کردند خدا همیشه از راه معقول بشری به آنها رزق می دهد و نمی دانستند اگر اراده کند از زیر خار بیابان چشمه پدید می آید .
سر و صدا و فریاد بنی اسراییل به آسمان بلند بود و مدام غر میزدند که موسی آرام از جمع آنان بیرون آمد و به گوشه ای رفت و به نماز ایستاداو می خواست نماز استسقاء بخواند که....
ادامه دارد...
۱۴۱
۱۷:۱۰