طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_پنج
: فرعون و هامان نقشه ای بسیار خطرناک برای کشتن بنی اسرائیل کشیدند، نقشه ای که همه ی افراد بنی اسرائیل را یکجا از نفس می انداخت و دیگر نه نامی و نه نشانی از آنان روی زمین بود. اما اراده ی خداوند چیز دیگری بود، خداوند می خواست بنی اسرائیل را نجات دهد و همانگونه که موسی را مامور کرده بود تا از آنها عهدی بستاند تا بنی اسراییل زمینه ی ظهور و حضور بنی اسماعیل و پیامبر آخرالزمان را فراهم کنند. خداوند می خواست تا بنی اسراییل آنقدر قوی شوند که در زمان ظهور محمد بن عبدالله یاور او باشند تا دین خدا در همه ی زمین فراگیر شود، پس فرشته ی وحی به موسی فرود آمد و او را از نقشه ی خطرناکی که فرعون کشیده بود آگاه کرد و به موسی دستور داد تا بنی اسرائیل را برای هجرتی مخفیانه آماده کند و قبل از اینکه فرعون به هدفش برسد، موسی و قومش از مصر هجرت کنند. کاری بس سخت و پیچیده بود، هجرت مخفیانه بیش از ششصد هزار نفر که بیشتر انان کودکان خردسال و زنان و افراد سالخورده بودند، کاری غیر ممکن بود آنهم با وسایل زندگی و دام هایشان و زیر چشمان تیز بین نفوذی های فرعون و خبرچینان هامان، کاری نشدنی به نظر می رسید. اما موسی، این پیامبر اولوالعزم، همو که خداوند با او سخن گفته بود، مانند استادی ماهر و معلمی فرهیخته که علمش نشات گرفته از علم خداوند بود، چهل سال این قوم را تعلیم داده بود، قومی که در ابتدای تولد موسی، آنقدر از همه نظر در فقر و استضعاف بودند که حتی نمی توانستند صندوقچه ای چوبی بسازند، اما اینک با آموزش های پیچیده ای که موسی به آنها داده بود هر کدامشان در زمینه ای استاد فن شده بود و آنقدر زیرک و سیاستمدار شده بودند که دست هامان و فرعون و تمام هسته ی تفکر مصر را از پشت بسته بودند. پس موسی عده ای از بزرگان قوم را جمع کرد و به آنها اشاره کرد که باید آماده ی هجرت باشند، اما هجرت ششصد هزار نفر آنهم مخفیانه سخت بود. پس موسی ابتدا این ششصد هزار نفر را در دسته های هزار نفری تقسیم کرد و برای هر دسته فرماندهی گذاشت، سپس هر دسته ی هزار نفری را به ده دسته ی صد نفری و هر دسته ی صد نفری را به ده دسته ی ده نفری تقسیم بندی کرد و برای دسته های کوچک هم فرماندهی مشخص کرد و حکم کرد که فرماندهان دسته های کوچک با فرماندهان رده بالا مدام در ارتباط باشند و... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_شش🎬:
تقسیم بندی قوم بنی اسرائیل به پایان رسید، حضرت موسی استادانه و با فرماندهی بسیار ماهرانه ای با تکیه بر علم الهی و بدون معجزه توانست کاری عظیم انجام دهد.حالا دسته ها و رسته ها و گروه ها مشخص شده بود، وظیفه ی هر کس به او تفهیم شده بود و حتی زنان و کودکان و سالخوردگان آموزش های لازم داده شده بود که خیلی بی صدا، به طوریکه هیچکدام از قبطیان متوجه نشوند مصر را ترک کنند.
اما قبل از ترک مصر، جبرییل بر موسی فرود آمد و پیغام خدا را به او رساند، خداوند از موسی خواسته بود که قبل از خروج مصر، تابوت حضرت یوسف را پیدا کند و آن تابوت را با خود از مصر خارج کند.
همه می دانستند که به دلیل اختلافات زیاد برای دفن حضرت یوسف، بالاخره مصریان قدیم به این نتیجه رسیده بودند که تابوت یوسف نبی را در بستر نیل قرار دهند تا آب رود نیل از روی تابوت رد شود و کل مصر متبرک وجود پیامبر خدا شود.اما بعد از گذشت سالهای سال از آن موضوع، با توجه به اینکه بستر رود نیل در اثر حوادث طبیعی چندین بار تغییر کرده بود، هیچ کس نمی دانست تابوت یوسف نبی دقیقا کجا قرار دارد.
موسی می بایست به فرمان خدا عمل کند، پس گروه هایی مشخص کرد تا کنکاش کنند و به هر طریق ممکن متوجه شوند این تابوت در کجا دفن شده.
چندین روز ماموران مخفی موسی تمام پایتخت مصر را زیر و رو کردند و از همه سوال و پرسش نمودند اما کسی نمی دانست که محل دقیق تابوت کجاست.نزدیک غروب بود و جستجوگران خسته از روزی پر کار به سمت موسی می رفتند که یکی از افراد جستجو گر که از گروه جامانده بود خوشحال خود را به دیگر دوستانش رساند و گفت: یافتم...یافتم...من پیرزنی را یافتم که می داند تابوت یوسف نبی در کجا قرار دارد.یکی از مردها چشم هایش را ریز کرد و گفت: آیا مطمئنی آن پیرزن درست می گوید؟!مرد سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری آری...پیرزنی فرتوت است که عمری دراز دارد و همه ی مصر به گفته هایش اطمینان دارند و به صداقتش ایمان دارند، او مدعی ست که همیشه به محل دفن تابوت می رود خود را متبرک به قبر یوسف نبی می کند.مردی دیگر با هیجان به وسط حرف او دوید و گفت: خوب آدرس محل تابوت را از این پیرزن گرفتی؟!
مرد شانه ای بالا انداخت و گفت: هر چه کردم چیزی بروز نداد، او می خواست خود پیامبر خدا را ببیند و گفت برای اینکه جای تابوت را نشان دهد شرط و شروطی دارد که اگر موسی شرطش را پذیرفت او هم جای تابوت را میگوید و اگر نپذیرفت او هم چیزی بروز نمی دهد.
حالا گروه جستجوگر با دستی پر به سمت موسی می رفتند، آنها به موسی وجود این پیرزن را اطلاع دادند.
روز بعد موسی به همراه تعدادی از یارانش نزد پیرزن رفت، او پیرزنی علیل را دید که توانایی راه رفتن نداشت، سوی چشمانش از بین رفته بود و بدنش فرتوت تکیده شده بود.پیرزن متوجه جمعیت شد و شروع به بو کشیدن کرد و بعد همانطور که بر دیوار گلی پشت سرش تکیه داده بود و تلاش می کرد برخیزد گفت: من بوی نبی خدا را میشنوم، کمکم کنید که به احترامش از جا برخیزم...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
تقسیم بندی قوم بنی اسرائیل به پایان رسید، حضرت موسی استادانه و با فرماندهی بسیار ماهرانه ای با تکیه بر علم الهی و بدون معجزه توانست کاری عظیم انجام دهد.حالا دسته ها و رسته ها و گروه ها مشخص شده بود، وظیفه ی هر کس به او تفهیم شده بود و حتی زنان و کودکان و سالخوردگان آموزش های لازم داده شده بود که خیلی بی صدا، به طوریکه هیچکدام از قبطیان متوجه نشوند مصر را ترک کنند.
اما قبل از ترک مصر، جبرییل بر موسی فرود آمد و پیغام خدا را به او رساند، خداوند از موسی خواسته بود که قبل از خروج مصر، تابوت حضرت یوسف را پیدا کند و آن تابوت را با خود از مصر خارج کند.
همه می دانستند که به دلیل اختلافات زیاد برای دفن حضرت یوسف، بالاخره مصریان قدیم به این نتیجه رسیده بودند که تابوت یوسف نبی را در بستر نیل قرار دهند تا آب رود نیل از روی تابوت رد شود و کل مصر متبرک وجود پیامبر خدا شود.اما بعد از گذشت سالهای سال از آن موضوع، با توجه به اینکه بستر رود نیل در اثر حوادث طبیعی چندین بار تغییر کرده بود، هیچ کس نمی دانست تابوت یوسف نبی دقیقا کجا قرار دارد.
موسی می بایست به فرمان خدا عمل کند، پس گروه هایی مشخص کرد تا کنکاش کنند و به هر طریق ممکن متوجه شوند این تابوت در کجا دفن شده.
چندین روز ماموران مخفی موسی تمام پایتخت مصر را زیر و رو کردند و از همه سوال و پرسش نمودند اما کسی نمی دانست که محل دقیق تابوت کجاست.نزدیک غروب بود و جستجوگران خسته از روزی پر کار به سمت موسی می رفتند که یکی از افراد جستجو گر که از گروه جامانده بود خوشحال خود را به دیگر دوستانش رساند و گفت: یافتم...یافتم...من پیرزنی را یافتم که می داند تابوت یوسف نبی در کجا قرار دارد.یکی از مردها چشم هایش را ریز کرد و گفت: آیا مطمئنی آن پیرزن درست می گوید؟!مرد سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری آری...پیرزنی فرتوت است که عمری دراز دارد و همه ی مصر به گفته هایش اطمینان دارند و به صداقتش ایمان دارند، او مدعی ست که همیشه به محل دفن تابوت می رود خود را متبرک به قبر یوسف نبی می کند.مردی دیگر با هیجان به وسط حرف او دوید و گفت: خوب آدرس محل تابوت را از این پیرزن گرفتی؟!
مرد شانه ای بالا انداخت و گفت: هر چه کردم چیزی بروز نداد، او می خواست خود پیامبر خدا را ببیند و گفت برای اینکه جای تابوت را نشان دهد شرط و شروطی دارد که اگر موسی شرطش را پذیرفت او هم جای تابوت را میگوید و اگر نپذیرفت او هم چیزی بروز نمی دهد.
حالا گروه جستجوگر با دستی پر به سمت موسی می رفتند، آنها به موسی وجود این پیرزن را اطلاع دادند.
روز بعد موسی به همراه تعدادی از یارانش نزد پیرزن رفت، او پیرزنی علیل را دید که توانایی راه رفتن نداشت، سوی چشمانش از بین رفته بود و بدنش فرتوت تکیده شده بود.پیرزن متوجه جمعیت شد و شروع به بو کشیدن کرد و بعد همانطور که بر دیوار گلی پشت سرش تکیه داده بود و تلاش می کرد برخیزد گفت: من بوی نبی خدا را میشنوم، کمکم کنید که به احترامش از جا برخیزم...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۱۹۲
۱۷:۰۵