عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_هشتاد_نهمundefined: همه ی جمع به این راهزن جوان که انگار آتش از چشمانش زبانه می کشید خیره شدند که سرانجام بعد از لختی سکوت لابان به سخن درآمد و گفت: ببینم ای جوان که اینچنین رجز می خوانی، بگو بدانم چه نقشه ای در سر داری که ادعا می کنی تا به حال به ذهن ما نیامده؟! ابلیسک نیشخندی زد و گفت: شما گنجی بزرگ در کنار خود دارید و از آن غافل هستید لابان با تعجب گفت: گنج؟! از کدام گنج عظیم سخن می گویی؟! ابلیسک به سمت کنعان اشاره کرد و گفت: مردی در آنجاست که اراده کند می تواند با یک هزارم اموالش همه ی ما را بخرد و بفروشد، چرا به مال او دست درازی نمی کنید، تا آنجایی که می دانم برای گله های دامش نگهبانان آنچنانی ندارد. لابان خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت: پس منظورت از گنج ایوب است که ادعای نبوت دارد و بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: مردک! تو خود می گویی او اراده کند ما را یکجا می خرد و می فروشد و این نشان از قدرت او دارد، در این محل تقریبا تمامی مردم از عوامل او هستند، درست است حرفش را نخوانده و کمتر کسی به دین او درآمده اما اکثرا از بغل او روزی می خورند و سر کاری هستند که صاحب کارش ایوب است، به نظرت با اینهمه عوامل کاری نیاز به نگهبان هم دارد؟! هیچ کس حاضر نمی شود کاری کند که خودش از نان خوردن بیافتد! ابلیسک نگاهی عمیق به لابان کرد و گفت: اگر ما کاری کنید که یکباره اموالی زیاد به دست همان دست اندرکاران برسد چه؟! لابان چشمانش را ریز کرد و گفت: منظورت چیست؟! در این هنگام ابلیسک تمام جمع را از نظر گذراند و گفت: هسته ای ده نفره و مطمئن و مورد اطمینان می خواهم تا نقشه ام را بازگویم، نقشه ای که اگر موفق به انجام آن شویم نه تنها ما که همه ی کنعانیان متمکن می شوند و ایوب به خاک سیاه می نشیند. لابان که از این تعاریف دهانش آب افتاده بود، ده نفر از زبده ترین افرادش را انتخاب کرد تا آن ابلیسک نقشه اش را بگوید و سپس با کمک راهزانان دیگر که از نقشه اطلاعی نداشتند هر آن کنند که ابلیسک می گفت و به نان و نوایی می رسیدند. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود🎬:
ابلیسک طرح و نقشه اش را گفت و اتفاقا مورد توجه همه قرار گرفت، گوییا نقشه ای بسیار ماهرانه بود که به تمام جوانب کار فکر شده بود.
به دستور ابلیسک که هیچ کس او را نمی شناخت اما همه به او اعتماد داشتند کل راهزنان مناطق اطراف جمع شدند، تعداد زیادی بودند که در دسته های چند نفره تقسیم شدند که هر دسته مسول چیزی بود اما مسولیت کلیدی و اصلی این ماجرا بر عهده ی ابلیسک و گروهی بود که تحت فرمان او بودند.
بالاخره بعد از چند روز برنامه ریزی، صبح روز موعود فرا رسید، راهزانان روی خود را بسته و هر کدام به طرف محلی که مورد مأموریتشان بود حرکت کردند.
اولین و مهم ترین گروه، وقت طلوع آفتاب با مشعل های شعله ور در دستانشان خود را به مزارع ایوب نبی رساندند و در چشم بهم زدنی مزارع را آتش دادند، تمام محصول و درختان میوه و باغ و زراعت ایوب در آتش می سوخت، دود آتش به هوا بلند شد و همه ی مردم کنعان و عوامل ایوب نبی به سمت مزارع هجوم آوردند، هر کس می خواست کمکی کند و تا آتش را مهار کنند، اما انگار این آتش گوشه ای از جهنم بود.حتی تعدادی از گوسفندان گله ی ایوب در آتش سوختند و هر آنچه از گوسفندان باقی ماند را همان راهزنانی که آتش را برافروخته بودند دزدیدند
و طبق برنامه ی ابلیسک در همین زمانی که مردم کنعان درگیر خاموش کردن آتش بودند، گروه دیگر راهزنان به گله ی گاو ایوب حمله کردند و چوپانان بی نوا را کشتند و خیلی راحت گله ی گاو را از آن خود کردند
ادامه دارد...undefinedبه قلم: طاهره سادات حسینی

۳۶۳

۱۷:۰۷