طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود_نهم
: این پادشاه طوری عمل می کرد که نخبگان اجتماعی و ملا و ثروتمندان از او حمایت می کردند.
پادشاه ستمگر با کمک شبکه ی نخبگانی، اعمال خلاف عدل و کردار ظالمانه ی خود را به سرعت تبدیل به فرهنگ می کردند و آن را به تمام بدنه ی جامعه تزریق می کردند و کم کم و به تدریج تمام جامعه را درگیر اعتقادات کثیف خودشان می کردند و همچنین آنان پرستش بت ها را به ارزشی تبدیل کرده بودند که مردم طبقات پایین به آن ارزش میل پیدا کنند و برای شبیه شدن به طبقات بالاتر، آن ها عبادت کرده و مانند طبقه اشراف رفتار کنند.
اینگونه بود که فساد در جامعه مدین تبدیل به یک فساد سیستماتیک و نظام مند شد.
از آن جایی که مدین از نظر جغرافیایی در منطقه ی مهمی قرار داشت و از نظر جمعیت نیز جمعیت بالایی را در خود جای داده بود، این قابلیت را داشت که به سرعت فرهنگ فاسد و غلط خود را در میان مناطق اطرافش پخش کند و گسترش دهد.
در این زمان بود که شعیب نبی بسیار تلاش می کرد تا جایی که ممکن جلو گسترش فساد در جامعه را بگیرد اما ثروتمندان شعیب را متهم به برهم
زدن نظم اجتماعی و مخالفت با آداب و رسوم مردم می کردند و اینچنین سعی داشتند تا مردم را در مقابل شعیب قرار دهند.
همچنین آن ها می گفتند ما نسبت به اموالمان مالکیت کامل داریم و هرگونه که خودمان بخواهیم با اموالمان رفتار خواهیم کرد؛ پس شعیب و طرفدارانش حق ندارند نسبت به اموالمان برای ما تصمیم بگیرند.
شعیب نبی توقع داشت تا مومنین در کنار او قرار بگیرند و از گسترش فساد جلو گیری کنند اما عده ای از مومنین درکی از عمق فاجعه نداشتند و فقط می گفتند ما باید به عبادت خودمان مشغول باشیم؛ فساد و بی عدالتی که مانع عبادت ما نمی شود! یعنی به نوعی امر به معروف و نهی از منکر هم در این جامعه به فراموشی سپرده شده بود.
آن ها نمی دانستند که بی عدالتی و طبقاتی شدن جامعه بزرگترین مانع تحقق اقامه دین خواهد بود. به همین خاطر شعیب نبی و همراهانش را در مبارزه با ثروتمندان تنها گذاشتند و آنان را متهم به تندروی کردند.
جامعه ای که از مسیر عدل و عدالت خارج شود محکوم به فنا و نابودی است و این قانون تخلف ناپذیر این عالم
است. اینک جامعه ی رفاه زده ی مدین روز به روز به سمت نابودی پیش می رفت.
شعیب با آنان اتمام حجت کرد و آن ها را از عذاب الهی با خبر ساخت اما آن ها هیچ توجهی نکردند.
اینگونه بود که وعده ی تخلف ناپذیر الهی به وقوع پیوست و در یک روز تابستان، گرمای هوا بسیار شدت گرفت و ابرهایی در آسمان ظاهر شد، مردم برای فرار از گرما به زیر ابرها پناه بردند و ناگهان رعد و برقی شدید برسرشان نازل شد و مردم به یکباره از این دنیا رفتند و سرانجام از تمدن بزرگ مدین و جمعیت زیاد این شهر، تعدادی اندک در کوره ده ها و روستاهایی کوچک باقی ماند. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد🎬:
حال دوباره به داستان مصر برمی گردیم، شهری که ابتدا در دست فرعون و طاغوتیان بود و باظهور و حضور حضرت یوسف، کم کم حکومت طاغوت و ابلیس برچیده شد و حکومت الهی پایه ریزی شد، کشوری که عدالت و مساوات در آن نمایان شد و فاصله ی طبقاتی در این مکان از بین رفت و مردم همه از جان و دل رهرو پیامبر خدا شدند، اما بعد از مرگ یوسف نبی با به انحراف رفتن بنی اسرائیل، کم کم طاغوتیان قدرت را به دست گرفتند و دوباره شیطان بود که بر مردم حکومت می کرد
برای این که مومنان و بنی اسرائیل فکر حکومت کردن در مصر به ذهنشان خطور نکند و از حکومت منصرف شوند، جمعیت بنی اسرائیل را کنترل کردند؛ چرا که جمعیت یکی از عوامل قدرت است و هر گاه جمعیت فرقه ای خاص در جامعه ای زیاد شود بی شک آن جامعه به سمتی میرود که این جمعیت اعتقاداتشان آنجاست
به عنوان مثال، کشوری که نیروی جوان زیادی داشته باشد، به همان میزان نیروی کار جوان و نیروی فکری جوانی دارد.یکی از عوامل تضعیف تمدنی یک تمدن آن است که تکثیر جمعیت آنان را کاهش دهند و شیب جمعیتی آنان را به سمت پیری پیش ببرند، سیاستی که همینک هم گاهی احساس می شود. فرعون این عملیات را به صورت سخت و ریز بینانه و البته ماهرانه انجام داد. او دستور داد تا مردان بنی اسرائیلی را بکشند.البته این کشتار مردان تا جایی ادامه داشت که قبیله آن ها از بین نرود.
آن ها سالیانه جمعیت مشخصی از مذکرهای بنی اسرائیلی را می کشتند تا جمعیت آنان تعدیل شوند.آن ها جوان ها را که عناصر اصلی انقلاب و مبارزه بودند را می کشتند و پیرمردان که نسبت به جوانان رام تر و مطیع تر بودند را زنده نگه می داشتند.
و البته نقشه های دیگری به همراه این رویه انجام می دادند که همه برگرفته از دستورات ابلیس بود
ادامه دارد...
به قلم:طاهره سادات حسینی
حال دوباره به داستان مصر برمی گردیم، شهری که ابتدا در دست فرعون و طاغوتیان بود و باظهور و حضور حضرت یوسف، کم کم حکومت طاغوت و ابلیس برچیده شد و حکومت الهی پایه ریزی شد، کشوری که عدالت و مساوات در آن نمایان شد و فاصله ی طبقاتی در این مکان از بین رفت و مردم همه از جان و دل رهرو پیامبر خدا شدند، اما بعد از مرگ یوسف نبی با به انحراف رفتن بنی اسرائیل، کم کم طاغوتیان قدرت را به دست گرفتند و دوباره شیطان بود که بر مردم حکومت می کرد
برای این که مومنان و بنی اسرائیل فکر حکومت کردن در مصر به ذهنشان خطور نکند و از حکومت منصرف شوند، جمعیت بنی اسرائیل را کنترل کردند؛ چرا که جمعیت یکی از عوامل قدرت است و هر گاه جمعیت فرقه ای خاص در جامعه ای زیاد شود بی شک آن جامعه به سمتی میرود که این جمعیت اعتقاداتشان آنجاست
به عنوان مثال، کشوری که نیروی جوان زیادی داشته باشد، به همان میزان نیروی کار جوان و نیروی فکری جوانی دارد.یکی از عوامل تضعیف تمدنی یک تمدن آن است که تکثیر جمعیت آنان را کاهش دهند و شیب جمعیتی آنان را به سمت پیری پیش ببرند، سیاستی که همینک هم گاهی احساس می شود. فرعون این عملیات را به صورت سخت و ریز بینانه و البته ماهرانه انجام داد. او دستور داد تا مردان بنی اسرائیلی را بکشند.البته این کشتار مردان تا جایی ادامه داشت که قبیله آن ها از بین نرود.
آن ها سالیانه جمعیت مشخصی از مذکرهای بنی اسرائیلی را می کشتند تا جمعیت آنان تعدیل شوند.آن ها جوان ها را که عناصر اصلی انقلاب و مبارزه بودند را می کشتند و پیرمردان که نسبت به جوانان رام تر و مطیع تر بودند را زنده نگه می داشتند.
و البته نقشه های دیگری به همراه این رویه انجام می دادند که همه برگرفته از دستورات ابلیس بود
ادامه دارد...
۲۶۹
۱۶:۴۰