عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_چهارundefined: آن شب، شبی سخت برای موسی بود و همراهانش میدیدند که موسی مدام دست به دعا داشت و از خدا می خواست که به گوش هامان و به قصر فرعون، خبر کشته شدن آن پیرمرد قبطی توسط موسی نرسیده باشد، این نگرانی موسی آنقدر زیاد بود که رو به سامری فرمود: این کار از وسوسه های شیطان بود و تو نمی بایست مرا به نام منجی بخوانی، حفاظت از ودیعه ی خداوند اینگونه نیست. موسی از جان خویش هراس نداشت، بلکه او می دانست اگر گزندی به وجود او که مقدر شده بود منجی مومنین و بنی اسرائیل باشد، برسد، امکان دارد هر بلایی بر سر بنی اسرائیل بیاید و فرعون با سپاهش حمله کند و آنها را از میان بردارد و نه نامی و نه نشانی از مومنین خداپرست و بنی اسرائیل بر جای ماند. موسی شب را تا سحر به دعا و راز و نیاز و شب زنده داری پرداخت و فردا صبح منتظر خبری از جانب حذقیل بود تا بداند آیا نام او و کشته شدن مرد قبطی لو رفته یانه؟! و زمانی که قاصد حذقیل از راه رسید و به او خبر داد که همه چیز در امن و امان است و کسی از کشته شدن آن جلاد به دست موسی بویی نبرده، خدا را شکر کرد و از خانه بیرون رفت. او می خواست افراد با نفوذ و سرکرده تیم های مومنین را یکجا جمع کند و سخنانی برایشان بازگو نماید و به آنها آموزش دهد که یک مومن باید کیّس باشد و هیچ وقت اطلاعات مومنین را آشکار نکند و‌جان کسی را به خطر نیاندازد. موسی به سمت مکان مورد نظرش حرکت کرد و هارون هم در پی او سایه به سایه اش راه می رفت تا مبادا چشم زخمی به منجی دنیایشان وارد شود. آنها از پیچ کوچه ای گذشتند که دوباره سرو صدایی به گوششان خورد، کمی جلوتر سامری را دیدند که باز با سربازی قبطی درگیر شده بود. در این هنگام سامری چشمش به موسی افتاد و این بار هم با نادانی تمام به سمت موسی اشاره کرد و گفت: ای منجی بنی اسرائیل به فریادم برس که این سرباز می خواهد مرا در بند کند و به قصر فرعون ببرد و حتما سر از تنم جدا می کنند. موسی سری به نشانه ی تاسف تکان داد و همانطور که پیش میرفت تا سامری را از دست سرباز قبطی نجات دهد فرمود: چرا باز نام منجی را بر زبان آوردی؟! مگر نمی دانی این هویت باید پنهان بماند تا زمان موعود فرا رسد؟! سامری که این حرف را شنید، خیال کرد که موسی قصد دارد او را تنبیه کند، پس گستاخانه رو به او گفت: ای موسی! آنقدر به تو گفتند منجی بنی اسراییل که انگار خودت باورت شده که منجی هستی، نه خیر تو یک مردی قلدر و زورگو هستی از بخت خوبت در قصر بزرگ شدی و قوی هیکل گشتی و حالا هم قصد داری همانطور که دیروز آن پیرمرد قبطی که مامور ویژه ی دربار مصر بود را کشتی، مرا نیز بکشی... در این لحظه سرباز که انگار تازه فهمیده بود با چه کسی طرف است و رازی بزرگ را این مرد نادان برایش فاش کرده بود، یقه ی سامری را رها کرد و به طرف موسی حمله ور شد و با صدای بلند دیگر سربازان را که در خانه ها و کوچه های اطراف پراکنده شده بودند به کمک خواست و گفت: آهای سربازها! بیایید...بیایید که منجی بنی اسراییل که سالهای سال فرمانروا در جستجویش بود و نوزادانی زیادی را گردن زد تا او زنده نماند، زنده است و اینجاست، بیایید که این منجی کسی جر موسی،ولیعهد فرعون نیست، کمک کنید تا او را دستگیر نماییم در این هنگام... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_پنج🎬:
سرباز قبطی که حالا با حرف نابخردانه ی سامری هوشیار شده بود، شروع به سر و صدا کرد و تا به خود آمد موسی با کمک هارون و تنی چند از مومنین بنی اسرائیل از مهلکه فرار کرد.
او با راهنمایی هارون به سمت خانه ای از خانه های امنی که حذقیل برای اینجور مواقع پیش بینی کرده بود رفت .
آن شب موسی با تنی چند از مومنین به مشورت نشست، آنها باید کاری می کردند، حالا که هویت حضرت موسی توسط سامری که یکی از شیعیان او بود، آشکار شده بود، حضرت موسی می بایست با احتیاط بیشتری در شهر آمد و شد کند.
در آن جلسه تصمیماتی اتخاذ شد اما با طلوع خورشید فردا و رسیدن قاصد حذقیل از قصر، تمام تصمیماتی که گرفته شده بود لغو شد.
خورشید تازه سر از مشرق بیرون آورده بود و اشعه های آن بر تن صحرا می تابید و‌گرما به جان دنیا می داد که مردی روی بسته، خود را به خانه ی امنی رساند که موسی در آنجا حضور داشت.مرد با ریتم خاصی که به نوعی رمز محسوب میشد بر در کوبید و خیلی زود در به رویش گشوده شد.
آن مرد که کسی جز فرستاده ی حذقیل نبود روبه روی موسی نشست و گفت: جناب حذقیل پیغام داده اند که دیشب جاسوسان هامان به قصر فرعون آمدند و همه ی آنها شهادت دادند که موسی، عامل حکومت مصر را در دفاع از یک مرد بنی اسرائیلی کشته و بعد فراری شده و به گفته ی شاهدان عینی که با گوش خود شنیده اند که موسی همان منجی بنی اسرائیل است که قرار است حکومت رامسیس دوم را بر فنا دهد.اوهمان کسی ست که فرعون به خاطر از بین بردنش قانون های سختی وضع کرد اما آنها موسی را به امن ترین مکان که جایی جز قصر نبود فرستادند و‌موسی در قصر رشد کرد و اینک علم مخالفت با خدای خدایان مصر را برافراشته است.حذقیل پیغام داده بود که فرعون بعد از شنیدن این اخبار حکم اعدام و قتل موسی را صادر کرده و صبح زود، لشکر فرعون به فرماندهی هامان کینه جو، به سمت شهر می آیند تا موسی را گرفتار کنند و بکشند، پس در اولین فرصت موسی از شهر خارج شود و به سمتی برود که رفتن یک لشکر در آن مسیر سخت باشد تا دست کسی به موسی نرسد.
این پیغام که به موسی رسید، با شتاب از جا برخواست و از همراهانش خدا حافظی کرد و با دستار رویش را پوشاند و از شهر خارج شد، او کسی را همراه خود نکرد و اجازه همراهی به کسی نداد، چرا که نمی خواست جان بنده ای از بندگان خدا به خاطر او در معرض خطر قرار گیرد.موسی طبق توصیه حذقیل به راهی رفت که بیابانی پر از سنگلاخ و بی آب و علف بود، صحرایی که گذشتن از آن بسیار طاقت فرسا بود. موسی با توکل بر خدا در راهی خطیر قدم نهاد، بیابانی پر از مشکلات او از شهر و دیار خود به خاطر اشتباه یکی از شیعیانش رانده شد و به زحمت افتاد
ادامه دارد...

۲۴۵

۱۷:۰۹