عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_چهارundefined: حالا همه ی مردم بنی اسراییل در خیمه گاه میعاد جمع شده بودند، سکویی بلند در صدر خیمه گاه بر پا شده بود که روی آن گاوی طلایی که در کنارش سامری و کمی دورتر هم ابلیس بود، خود نمایی می کرد. مردم چشم به سکوی پیش رو و گاو طلایی و عظیم الجثه ای دوخته بودند که انگار از چشمانش آتش بیرون میزد، این صحنه آنها را به گذشته می برد، درست زمانی که تحت سلطه ی فرعونیان بودند، آنها چنین خدایانی داشتند، البته تعدادی از مردم بنی اسراییل دلشان چنین خدایی می خواست چون سالها پیش چشمانشان از این دست خداها بود و انها به این سمت کشیده شده بودند. هیاهویی در بین جمعیت در گرفته بود که سامری در حالیکه عصایی همچون عصای موسی در دست داشت تا بیشتر شبیه پیامبران شود، دستانش را به علامت سکوت بالا برد. مردم بلافاصله ساکت شدند و سامری در حالیکه سعی می کرد لبخندی ملیح روی لبهایش بنشاند گفت: مژده بر شما قوم بنی اسرائیل باد که خداوند شما را به افتخاری نصیب کرده که تا به حال به هیچ کس چنین سعادتی نداده است، شما همه میدانید که موسی به کوه طور رفت تا با خدا دیدار کند و فرمان خدا را در قالب کتابی برای ما بیاورد، اما موسی بدعهدی کرد و فرار کرد، خداوند و یَهُوَ مهربان که قوم بنی اسراییل را همیشه دوست می دارد و هیچ وقت شما را تنها نگذاشته تا بدعهدی موسی را دید اراده کرد که خود به دیدار شما آید و اینک خداوند در قالب این گوساله ی طلایی تجسم یافته و به سمت شما آمده است و شما به او تعظیم کنید. همه جا در بهت و سکوت بود که ناگهان پیرمردی از میان بر خواست و گفت: سامری! چه می گویی؟! توقع داری ما باور کنیم که خدای نادیده این گوساله طلایی هست؟! گوساله ای که طلایش را از خودمان جمع کردی و صنعت گران خودمان آن را ساختند، حالا می خواهی ما به این گوساله سجده کنیم؟! آنوقت فرق ما با بت پرستان مصر در چیست؟! سامری که انتظار این اعتراض را داشت، نگاهی به پیرمرد کرد و با طمأنینه جواب داد: همه ی شما خوب مرا می شناسید، من از مومنان بنی اسرائیل هستم، به من بگویید جز من چه کسی در این قوم چشم برزخی دارد؟ به من بگویید جز من برای چه کسی مکاشفه رخ میدهد و فرشتگان را می بیند؟! به من بگویید چه کسی جبرییل را ملاقات کرد و خاک کف پای او را دارد؟! همانا تمام اینها در من جمع شده نه شخص دیگری... صدایی از کسی بلند نشد و سامری طبق تعلیم ابلیس پیش رفت و به گوساله اشاره کرد و گفت: آری این گوساله طلایی ساخت دست صنعت گران است، کدام گوساله و مجسمه هست که بتواند حرکت کند و سخن بگوید؟ اما مگر موسی بارها به شما نگفت که خداوند از طریق یک درخت با او سخن گفت؟! حالا خدا می خواهد از طریق این گوساله ی طلایی با شما سخن بگوید. باور نمی کنید؟! پس بنگرید..و بعد اشاره ای به گوساله نمود و گوساله شروع به حرکت کرد و در همین حین ابلیس از کمی دورتر نفسش را بیرون داد و این فشار هوا باعث شد صدایی از گلوی گاو طلایی خارج شود. مردم که چشمانشان از تعجب بیرون زده بود خیره به او بودند که سامری گفت: خداوند اینک با شما سخن گفت و من زبان خدا را می فهمم چون پیامبر اویم، او اینک به شما دستور می دهد که بر او سجده نمایید... در این هنگام هفتاد هزار تن از بنی اسراییل جلوی گوساله طلایی به خاک افتادند و با این حرکت لبخندی بر لبان کریه ابلیس نشست. گرچه هفتاد هزار نفر در مقابل کل جمعیت بنی اسراییل تعداد زیادی نبود اما همین برای ابلیس یک پیروزی محسوب می شد چون هنوز اول راه بود... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_پنج🎬:
هفتاد هزار نفر از قوم بنی اسرائیل در جلوی گوساله ای طلایی بر خاک افتادند و این خبر به هارون رسید.
مومنانی از بنی اسراییل دور هارون را گرفته بودند و اکثریت بنی اسرائیل مهر سکوت بر لب زده بودند که نه طرفداری از سامری می کردند و نه هوادار هارون بودند چه بسا اگر این ساکتین حرکتی میزدند در همین لحظه اول تکلیف سامری و گوساله طلایی اش مشخص میشد.
هارون برای اینکه وجدان های خواب این ساکتین و منحرفین را بیدار کند، بر بالای بلندی رفت و فریاد زد: مردم!چه زود زحمات موسی را فراموش کردید، چه راحت عهدهایی که خداوند از شما گرفت را به بوته ی نسیان سپردید، آیا موسی بارها و بارها به شما نگفت که هر کجا کارتان گره خورد در زندگی درماندید به محمد و آل محمد متوسل شوید؟! به خدا قسم که امروز خداوند شما را در بوته ی آزمایش قرار داده، ایشان اراده کرده به شما نعماتی بدهد اما بدون امتحان نعمتی به کسی عطا نمی شود اگاه باشید و از راه حق منحرف نشوید، همانا موسی بر خواهد گشت او پیامبر خداست و حرفش حق است و در کلامش صداقت دارد... شما چرا....
سخن هارون در دهانش بود که عده ای از منافقین به سمت او یورش بردند، هارون یاد سفارش های موسی افتاد که فرمود: در نبود من مراقب باشد اتحاد مردم بهم نخورد و دوم اینکه منحرفانی از بین قوم برمی خیزند، تو به راه آنان نرو و جان خویشتن را حفظ نما...
حالا تعدادی دور هارون را گرفته بودند، یکی از آنها که شمشیری برّان در دست داشت جلو امد و گفت: هارون! ما پیامبری از بین خود برگزیدیم و اینک خداوند با ما سخن می گوید دیگر نیازی به تو نداریم، اگر ساکت نشوی همین جا خونت را خواهیم ریخت.
حالا هارون چاره ای جز سکوت و گوشه نشینی نداشت، چون مأمور بود بر وصایای موسی...
و سالیان بعد هم قوم بنی اسماعیل در حق علی دقیقا همان کاری را کردند که بنی اسراییل در حق هارون و این نقطه ی شروع انحراف این اقوام بود.
حالا گوساله طلایی را به میدان اصلی خیمه ها آورده بودند و اعمالی را که ابلیس به سامری آموزش داده بود پیرامون گوساله ی طلایی انجام می دادند، سامری در کنار گاو قرار گرفت و‌گفت: یهو می گوید من نعمتم را بر شما نازل می کنم و دیگر عهدی از شما نمی گیرم و احتیاج نیست شما به محمد و آل محمد متوسل شوید، هر آنچه می خواهید را مستقیم از گوساله طلایی بخواهید و این حیله ی شیطان بود تا محمد و آل محمد را از یادها ببرد چرا که او کینه و دشمنی شدیدی با این پنج نور مقدس داشت.
حالا بنی اسرائیل با تنی عریان به دور گوساله حرکاتی موزون می کردند و وردهایی را که ابلیس به آنان آموخته بود با هم تکرار می کردند، وردهایی که هر کدام مربوط به سحری و شیطانکی می شد...
ادامه دارد....
undefined۱

۱۲۵

۱۶:۵۸