نام این مکان در نقشه سال ۱۲۷۵ق کاروانسرای حاج ملا علی و در نقشه سال ۱۳۰۹ق سرای علاءالدوله ذکر شده است. اکنون تیمچه علاءالدوله به بخش سرپوشیده سرا اطلاق و این مکان به نام سرای ملا علی کنی نامیده میشود.
حاج ملاعلی کنی که اعلم علمای تهران در زمان ناصرالدین شاه قاجار بود، به فعالیت اقتصادی و تقویت بازار توجه ویژهای داشت و بنای این کاروانسرا هم نمونهای از آن است.از دیرباز یکی از کارکردهای فرهنگی سراها این بود که در ایام عزاداری اهل بیت(ع) به همت بازاریان، مجلس روضهای در آن برپا میشد و برخی از وعاظ مشهور در آن منبر میرفتند.از جمله در سالهای پیش از پیروزی انقلاب، مجالس عزاداری دهه آخر ماه صفر در سرای حاج ملا علی کنی، با سخنرانی حاج شیخ احمد کافی، با شکوهی خاص برگزار میشد و از گزارش ساواک مربوط به ۲۵ اردیبهشت ۱۳۴۸ به دست میآید که جمعیتی بالغ بر ۷۰۰ نفر در این مجلس حضور داشتهاند. از سایر گزارشهای ساواک نیز به دست میآید که مرحوم کافی در سالهای متوالی، دهه آخر ماه صفر در این سرا سخنرانی میکرده و محتوای منبرهایش انتقادی بوده است.
#تهرانگردی#بازار_تهران
۱۰:۴۰
تاریخ حوزه طهران
سرای حاج ملا علی کنی
این سرا که به نام بانی آن، #حاج_ملاعلی_کنی نامیده میشود، در #چهارسوق کوچک بازار تهران واقع است. براساس اظهارات معمّرین، در گذشته، در بخشی از این سرا، مدرسه کوچکی وجود داشت که حاج ملا علی در آن به تدریس میپرداخت و بعدها آن را وقف کرد. نام این مکان در نقشه سال ۱۲۷۵ق کاروانسرای حاج ملا علی و در نقشه سال ۱۳۰۹ق سرای علاءالدوله ذکر شده است. اکنون تیمچه علاءالدوله به بخش سرپوشیده سرا اطلاق و این مکان به نام سرای ملا علی کنی نامیده میشود. حاج ملاعلی کنی که اعلم علمای تهران در زمان ناصرالدین شاه قاجار بود، به فعالیت اقتصادی و تقویت بازار توجه ویژهای داشت و بنای این کاروانسرا هم نمونهای از آن است. از دیرباز یکی از کارکردهای فرهنگی سراها این بود که در ایام عزاداری اهل بیت(ع) به همت بازاریان، مجلس روضهای در آن برپا میشد و برخی از وعاظ مشهور در آن منبر میرفتند. از جمله در سالهای پیش از پیروزی انقلاب، مجالس عزاداری دهه آخر ماه صفر در سرای حاج ملا علی کنی، با سخنرانی حاج شیخ احمد کافی، با شکوهی خاص برگزار میشد و از گزارش ساواک مربوط به ۲۵ اردیبهشت ۱۳۴۸ به دست میآید که جمعیتی بالغ بر ۷۰۰ نفر در این مجلس حضور داشتهاند. از سایر گزارشهای ساواک نیز به دست میآید که مرحوم کافی در سالهای متوالی، دهه آخر ماه صفر در این سرا سخنرانی میکرده و محتوای منبرهایش انتقادی بوده است. #تهرانگردی #بازار_تهران
@tarikh_hawzah_tehran
پس از پیروزی انقلاب اما غفلتی عارض شد. محدودیتهای گزینش و استخدام در مشاغل دولتی، عمدتا باورمندان به نظام و افرادی که تا حدودی پایبند به ارزشها هستند را (با شدت و ضعفشان) وارد مشاغل اداری کرد، هرچند کلیت ندارد و البته در نهادهای نظامی از حساسیت بیشتری برخوردار است.کار کارمندی با خصوصیاتی که دارد خیلی از متدینین و حتی طلاب را به خود جلب کرد. بهگونهای که این طیف، مشاغل دولتی را بر اشتغال در بازار ترجیح دادند. سایرین هم که دستشان به کارمندی نمیرسید، ناگزیر به بازار و فعالیت اقتصادی در بخشهای خصوصی روی آوردند. عده زیادی از روحانیون هم همین مسیر را پیمودند و طی چند دهه، پیوند میان حوزه و بازار دچار گسست شد.
این یادداشت نه به معنای نفی تدین از بازار و بخش خصوصی است و نه به معنای نفی ارتباط روحانیت با بازاریان؛ و البته کلیت هم ندارد؛ بلکه درنگی است بر چالشی که امروز در پیوند میان حوزه و بازار و سستی دیانت و انقلابیگری در این مرکز مهم اقتصادی به چشم میخورد.این امر یکی از خطاهای راهبردی بود که لازم است حاکمیت، حوزه و متدینین نسبت به آن سیاستگذاری و اقدام نوینی داشته باشند.
#آسیب_شناسی_حوزه_تهران#بازار_تهران
۹:۲۶
موضوع: شرح حال و سیره تربیتی و تبلیغی آیتالله حاج #شیخ_علیاکبر_برهانناشر: واژهپرداز اندیشه
برشی از مقدمه کتاب:
«اما در روزگار ما که ۶۰، ۷۰ سال از آن روزها میگذرد، شهر تهران از هر سو وسعت یافته؛ جمعیتش دهها برابر شده؛ و همه شهر به مثابه یک محله بزرگ درآمده که این سو و آن سویش چندان هویت مستقلی ندارد. آنکه داراتر است بالاتر مینشیند و آنکس که ندارتر پایینتر. چه بسیارها که پایین شهر متولد شدهاند و بالای شهر زندگی میکنند و بالعکس. اصلا هرجا خانه مناسبی برای خرید یا اجاره پیدا کنند همانجا ساکن میشوند و دیگر فرقی ندارد هویت آن محله چیست و آیا اهل آن محله هستند یا نه. بازارها محلههای کهن آن را بلعیدهاند و اساساً دیگر محله به آن معنای پیشینش دیگر از بین رفته و هر محله، اندکی ساکنان همیشگی و بسیاری ساکنان خانهبهدوش دارد که نقش چندانی در هویتبخشی به محله ندارند و محلهها تنها مزیتی برای افزایش یا کاهش هزینه زندگی بهشمار میآیند.در چنین ساختار شهری، دیگر این اهل محل نیستند که برای محلهشان تصمیمسازی و تصمیمگیری میکنند، که نهادها جای آدمها را گرفتهاند و محلهها به منطقهها و ناحیههایی تبدیل شدهاند که کارمندانی نه لزوماً اهل آن منطقه، برایش تصمیم میگیرند.اداره مساجد گرچه ظاهراً وضعیت بومیتر و مردمیتری دارد، اما دیگر این جماعت نیستند که امام جماعتشان را برمیگزینند و اینجا نیز نهادها جای مردم را گرفته و یا در کنارشان نشستهاند. از اینرو چه بسیار امامان جماعتی که «امام محله» نیستند و بلکه حتی امام «جماعت» نیز نیستند، چراکه از اراده جماعت و مردم برنخاستهاند. اینگونه است که از کارایی مساجد کاسته شده و صفوف جماعت هماره کوچکتر و جماعت خلوتتر میشود. در تهرانِ امروز، مساجد پرجمعیت و اثرگذار عمدتاً از آنِ محلههایی است که همچنان هویت خود را حفظ کرده، امام جماعتشان امام محله است و علاوه بر علمیت و معنویت، روحیهای مردمی دارد و از نفوذ حاکمیتی خود برای گرهگشایی از امور مردم استفاده میکند. امور مساجد هم تنها نظارت کرده، خدمات میدهد و موانع را از سر راهشان برمیدارد. امروزه برای نجات مساجد شهر، نیازمند احیای مقوله امام محله هستیم که در این نوشتار یعنی «امام محله لرزاده» سعی داریم به ارائه نمونه موفقی از آن در روزگاری نه چندان دور بپردازیم.
۱۱:۱۱
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
#پژوهشکده_فرهنگ_و_هنر_اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
بازارسال شده از پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی
۱۸:۳۶
صبح روز عید مبعث هم جلسهای ویژه بانوان در حسینیه ارشاد برگزار شد و سخنرانیهایی با این موضوعات صورت گرفت:چهره محمد(ص)سیمای خدیجه(س)اخلاق محمد(ص)
۶:۱۸
تصویر بالا یکی از راهپیماییهای سال ۱۳۵۷ را نشان میدهد که جمعی از علما و وعاظ تهران پیشران آن هستند.
۱۳:۴۹
برنامه ماجرا
انقلاب اسلامی، چرا و چگونه؟
قسمت هشتمبا موضوع: رهبری انقلاب
آنچه در این قسمت بدان پرداخته میشود: در دوران تبعید امام خمینی، رهبری نهضت در داخل ایران را چه کسانی برعهده داشتند؟ نقش روحانیون تهران، قم و سایر شهرها در این زمینه چه بود؟ آیا وعاظی چون شیخ احمد کافی را جزء روحانیون مبارز میدانستند؟ آیا روحانیت امیدی به پیروزی داشت؟ ماجرای تصمیم طیفی از علما برای مذاکره و توافق با شاه چه بود؟ نسل جوان حوزه که در دهه ۵۰ گاهی متهم به تندروی میشدند چه کسانی بودند؟
میهمان:سید حمید روحانی
زمان:دوشنبه ۲۲ بهمن، ساعت ۲۱شبکه۴ سیما
جهت پیوستن به کانال بله ماجرا روی این نشانی بزنید: ble.ir/join/DcnRniVsmB
@tarikh_hawzah_tehran
۱۱:۳۲
۱۰:۴۶
۱. آشنایی با آیتالله کاشانی
آیتالله مستجابی:«در آن ایام [که در #مدرسه_مروی بودم]، مقابل مدرسۀ مروی یک مغازۀ خیاطی بود که فردی به نام آقای مهدی در آن مشغول کار بود. با آقای مهدی آشنایی پیدا کرده بودم. روزی ایشان به من گفت: شما نمیخواهید آیتالله کاشانی را ببینید؟ گفتم: اتفاقاً خیلی مشتاق دیدار ایشانم. گفت: پس آماده باش به دیدارش برویم...بهاتفاق به محلۀ پامنار، منزل حضرت آیتالله کاشانی، طابثراه، رفتیم. به منزل ایشان که رسیدیم، مشغول تدریس خارج مکاسب بودند. بیان شیوای آیتالله کاشانی اشتیاقم را برای بهرهمندی از محضرشان دوچندان کرد. سراپا گوش شدم و از محضر درسشان استفاده کردم و بعد به معرفی خود پرداختم.ایشان بسیار با گرمی از من استقبال کردند و این اولین ملاقاتم با معظمٌله بود.
ارتباط من با آیتالله کاشانی با رفتوآمدهای پیدرپی موجب شد در ردیف افراد سیاسی قرار بگیرم. بزرگان لشکری و کشوری به خدمتشان میآمدند و در همین ملاقاتها بود که بنده نیز با آنان آشنایی پیدا میکردم و از مباحث اخلاقی و دروس حوزوی ایشان هم بهرۀ وافی میبردم.»
خاطرات آیتالله مستجابی، ج 1، ص 74
@tarikh_hawzah_tehran
ارتباط من با آیتالله کاشانی با رفتوآمدهای پیدرپی موجب شد در ردیف افراد سیاسی قرار بگیرم. بزرگان لشکری و کشوری به خدمتشان میآمدند و در همین ملاقاتها بود که بنده نیز با آنان آشنایی پیدا میکردم و از مباحث اخلاقی و دروس حوزوی ایشان هم بهرۀ وافی میبردم.»
۱۰:۴۶
۲. ارتباط با #شهید_نواب_صفوی
آیتالله مستجابی:«زمانی که در مدرسۀ آخوند [در نجف] ساکن بودم، از جمله طلبهها مرحوم شهید آقا سید مجتبی نواب صفوی در آن مدرسه مشغول تحصیل علوم حوزوی بود. چند روزی نگذشته بود که آشنایی من با ایشان رقم خورد و خیلی زود با هم مأنوس شدیم. روزها و شبها، با هم ساعات فراغت و تحصیل را میگذراندیم و خاطرات متعددی از ایشان دارم. ایشان جوان بااحساسی بود که اندیشههای بلندی در سر داشت. او همیشه در جستجوی کاری بود که خاطرهای را رقم بزند...؛این سیر رفاقت ما با شهید سید مجتبی نواب صفوی ادامه داشت تا اینکه روزی بنا شد همراه حجتالاسلام والمسلمین آقا سید هاشم تهرانی، رحمةاللهعلیه، برای مبارزه با انحرافات سید احمد #کسروی راهی ایران شویم.آن روز به نواب گفتم: آقا سید مجتبی! من در این مسیر تاپایخون همراه شما هستم؛ اما اگر خونی اتفاق بیفتد، من نیستم. تا آخر هم در این موضوع پافشاری داشتم... ما، سهنفری، اصلاً به ایران آمدیم که سراغ احمد کسروی برویم و شروع به نصیحت او کنیم.»
خاطرات آیتالله مستجابی، 1399ش، چ 1، ج 1، صص 91ـ 94
@tarikh_hawzah_tehran
آیتالله مستجابی:«زمانی که در مدرسۀ آخوند [در نجف] ساکن بودم، از جمله طلبهها مرحوم شهید آقا سید مجتبی نواب صفوی در آن مدرسه مشغول تحصیل علوم حوزوی بود. چند روزی نگذشته بود که آشنایی من با ایشان رقم خورد و خیلی زود با هم مأنوس شدیم. روزها و شبها، با هم ساعات فراغت و تحصیل را میگذراندیم و خاطرات متعددی از ایشان دارم. ایشان جوان بااحساسی بود که اندیشههای بلندی در سر داشت. او همیشه در جستجوی کاری بود که خاطرهای را رقم بزند...؛این سیر رفاقت ما با شهید سید مجتبی نواب صفوی ادامه داشت تا اینکه روزی بنا شد همراه حجتالاسلام والمسلمین آقا سید هاشم تهرانی، رحمةاللهعلیه، برای مبارزه با انحرافات سید احمد #کسروی راهی ایران شویم.آن روز به نواب گفتم: آقا سید مجتبی! من در این مسیر تاپایخون همراه شما هستم؛ اما اگر خونی اتفاق بیفتد، من نیستم. تا آخر هم در این موضوع پافشاری داشتم... ما، سهنفری، اصلاً به ایران آمدیم که سراغ احمد کسروی برویم و شروع به نصیحت او کنیم.»
۱۰:۴۷
۳. روایت یک تصویر از مدرسه مروی
از سمت راست: سید محسن امیرحسینی، مترجم مدنی، شیخ عباس مهاجرانی، دکتر جواد مقصودی، دکتر کمال موسوی، #سید_مرتضی_مستجابی و سایر آقایان طلاب در مدرسۀ مروی، موقع جشن.
آیتالله مستجابی:«این تصویر مربوط میشود به روزی که دولت وقت، جشنی در مدرسۀ مروی تهران برپا کرد و پیش از شروع مراسم، بالای سر درب مدرسه، عکس شاه را نصب کرده بودند که #فدائیان_اسلام عکس شاه را برداشته و عکس آیتالله کاشانی را به جای آن گذاردند. هنگامی که جلسه کاملاً آمادۀ سخنرانی شد، روی عکسها را برداشتند. عکس آقای کاشانی در میان چراغها مشاهده میشد که درگیری رخ داد و چند نفر از مجاهدان دستگیر شدند. آن روز آیتالله کاشانی در بیروت تبعید بود.»
خاطرات آیتالله مستجابی، ج 1، ص 100
@tarikh_hawzah_tehran
آیتالله مستجابی:«این تصویر مربوط میشود به روزی که دولت وقت، جشنی در مدرسۀ مروی تهران برپا کرد و پیش از شروع مراسم، بالای سر درب مدرسه، عکس شاه را نصب کرده بودند که #فدائیان_اسلام عکس شاه را برداشته و عکس آیتالله کاشانی را به جای آن گذاردند. هنگامی که جلسه کاملاً آمادۀ سخنرانی شد، روی عکسها را برداشتند. عکس آقای کاشانی در میان چراغها مشاهده میشد که درگیری رخ داد و چند نفر از مجاهدان دستگیر شدند. آن روز آیتالله کاشانی در بیروت تبعید بود.»
۱۰:۴۸
۴. تظاهرات علیه هژیر، و سید مرتضی مستجابی که قرآن به دست پیشاپیش مردم حرکت میکند
آیتالله مستجابی:«هژیر با توجه به سابقهای که داشت، با مخالفت شدید آیتالله کاشانی و فدائیان اسلام روبرو شد. تظاهرات گستردهای در تهران بهپا شد که من، خود، محور حرکت آن بودم. بهدستور آیتالله کاشانی اجتماعی عظیم بهراه افتاد. در ابتدای صف، حقیر بودم که در دستم قرآن کریم بود که آن را در دستمالی تمیز پیچیده، در صف اول جمعیت، بهطرف مجلس حرکت کردیم. پشت سر ما علما و طلاب بودند که از قم و دیگر بلاد برای شرکت در این کار بزرگ آمده بودند و تعدادشان زیاد بود. بعد از علما، جمعیت فدائیان اسلام حرکت میکرد و پس از آنها، مجمع مسلمانان مجاهد که آیتالله کاشانی آنها را هدایت میکردند و پس از این قشر تحصیلکرده، مردم کوچه و بازار بودند.
میگفتند که اول جمعیت درب #مسجد_سپهسالار، جنب مجلس شورای ملی، و آخر جمعیت نزدیکی مسجد شاه (امام فعلی) بوده است. مقابل مدرسۀ سپهسالار که رسیدیم، کامیونهای نظامی از دور پیدا شد. مرحوم سید حسین امامی و مرحوم خاقانی مرا سر دوش خود گرفتند و حرکت خود را دنبال کردیم بهسوی مجلس شورا. شعار ما این بود که: «دولت خائن هژیر لیاقت ادارهکردن مملکت را ندارد.»
سه صف نظامی جلوی ما را گرفت. میان آنها سرتیپ دفتری بود... سرتیپ دفتری با چوبدستیاش به پای من زد. من هم با پاهایم به سینۀ او زدم و به زمین افتاد. سرتیپ دفتری دستور زدن داد. اول با ته تفنگ، سپس با سر نیزه و بعداً با فشنگ. البته قصدشان این بود که مردم را بترسانند و رعبووحشت ایجاد کنند. آقای خاقانی که من روی شانهاش قرار گرفته بودم، پیاپی سرنیزه به ران پایش خورد و خون از آن فواره زد. بوکسور ایران بود؛ قدبلند و رشید. تمام خونهای پاهایش را میگرفت و به سر و صورت و بدنش میریخت؛ یکپارچه خون شده و از حرکت نایستاد. ما به درب مجلس رسیدیم، بعضیها زخمی شدند.
پس از سخنرانی که آرامش در پی نداشت، به خانۀ آیتالله کاشانی برگشتیم. آقا خیلی ناراحت بودند. خواسته بودند به خیابان بیایند که مردم پامنار نگذاشته بودند. در هر حال، مرا که دیدند، فرمودند: به من خبر دادهاند که شما شهید شدهای! حقیر گفتم: فعلاً خدمت شما هستم. زخمیها را به سالن خانۀ آقا آوردند و پزشکان شروع به معالجه و مداوا کردند.
به اکثر رسانهها، از داخلی و خارجی، تلفن شد که برای مصاحبه با آیتالله کاشانی حضور بههم رسانند. همگی آمدند و به هر زبانی با آنان مصاحبه شد و جریان روز را برای آنها تعریف کردند. تا اینکه سپهبد رزمآرا و سرتیپ دفتری، رئیس کل شهربانی، به خانۀ آقا آمدند و تقاضا کردند زخمیها را به درمانگاه ببرند، ولی آقا اجازه نداد و خطاب به آنان فرمودند: پدرسوختهها! با پول ملت گلوله میخرید و به خود ملت شلیک میکنید؟! به هژیر بگویید نعشت را در #میدان_بهارستان میاندازم!
در حالی که آیتالله کاشانی بینهایت ناراحت و خشمگین بودند، آنها مرخص شدند.آن روز و شب در خانۀ آقا مردم خیلی در رفتوآمد بودند و مواظب بودند که خطری آقا را تهدید نکند. در همین روزها بود که نواب صفوی با تلاش پیگیر خود، مبارزات سیاسی و اجتماعی را به دستور آیتالله کاشانی دنبال کرد. با سقوط هژیر در آبان ماه ۱۳۲۷، محمد ساعدی مراغهای جای او را گرفت که کابینۀ او هم ۶ ماه بیشتر دوام نیاورد.»
خاطرات آیتالله مستجابی، ج 1، صص 105 ـ 102.
@tarikh_hawzah_tehran
میگفتند که اول جمعیت درب #مسجد_سپهسالار، جنب مجلس شورای ملی، و آخر جمعیت نزدیکی مسجد شاه (امام فعلی) بوده است. مقابل مدرسۀ سپهسالار که رسیدیم، کامیونهای نظامی از دور پیدا شد. مرحوم سید حسین امامی و مرحوم خاقانی مرا سر دوش خود گرفتند و حرکت خود را دنبال کردیم بهسوی مجلس شورا. شعار ما این بود که: «دولت خائن هژیر لیاقت ادارهکردن مملکت را ندارد.»
سه صف نظامی جلوی ما را گرفت. میان آنها سرتیپ دفتری بود... سرتیپ دفتری با چوبدستیاش به پای من زد. من هم با پاهایم به سینۀ او زدم و به زمین افتاد. سرتیپ دفتری دستور زدن داد. اول با ته تفنگ، سپس با سر نیزه و بعداً با فشنگ. البته قصدشان این بود که مردم را بترسانند و رعبووحشت ایجاد کنند. آقای خاقانی که من روی شانهاش قرار گرفته بودم، پیاپی سرنیزه به ران پایش خورد و خون از آن فواره زد. بوکسور ایران بود؛ قدبلند و رشید. تمام خونهای پاهایش را میگرفت و به سر و صورت و بدنش میریخت؛ یکپارچه خون شده و از حرکت نایستاد. ما به درب مجلس رسیدیم، بعضیها زخمی شدند.
پس از سخنرانی که آرامش در پی نداشت، به خانۀ آیتالله کاشانی برگشتیم. آقا خیلی ناراحت بودند. خواسته بودند به خیابان بیایند که مردم پامنار نگذاشته بودند. در هر حال، مرا که دیدند، فرمودند: به من خبر دادهاند که شما شهید شدهای! حقیر گفتم: فعلاً خدمت شما هستم. زخمیها را به سالن خانۀ آقا آوردند و پزشکان شروع به معالجه و مداوا کردند.
به اکثر رسانهها، از داخلی و خارجی، تلفن شد که برای مصاحبه با آیتالله کاشانی حضور بههم رسانند. همگی آمدند و به هر زبانی با آنان مصاحبه شد و جریان روز را برای آنها تعریف کردند. تا اینکه سپهبد رزمآرا و سرتیپ دفتری، رئیس کل شهربانی، به خانۀ آقا آمدند و تقاضا کردند زخمیها را به درمانگاه ببرند، ولی آقا اجازه نداد و خطاب به آنان فرمودند: پدرسوختهها! با پول ملت گلوله میخرید و به خود ملت شلیک میکنید؟! به هژیر بگویید نعشت را در #میدان_بهارستان میاندازم!
در حالی که آیتالله کاشانی بینهایت ناراحت و خشمگین بودند، آنها مرخص شدند.آن روز و شب در خانۀ آقا مردم خیلی در رفتوآمد بودند و مواظب بودند که خطری آقا را تهدید نکند. در همین روزها بود که نواب صفوی با تلاش پیگیر خود، مبارزات سیاسی و اجتماعی را به دستور آیتالله کاشانی دنبال کرد. با سقوط هژیر در آبان ماه ۱۳۲۷، محمد ساعدی مراغهای جای او را گرفت که کابینۀ او هم ۶ ماه بیشتر دوام نیاورد.»
۱۰:۴۹