بله | کانال طریـق القـღدس
عکس پروفایل طریـق القـღدسط

طریـق القـღدس

۵۵۴ عضو
°•○●﷽●○#نـــاحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_سوم #پارت_دوم


وقتی که رسیدیم ساعت دو شب شده بود همه خسته و کوفته تو رخت خواب ولو شدیمواسه نماز صبح بیدار شدم و بقیه رو هم بیدار کردم بعد خوندن نمازم رو سجادم خوابم برد
نمیدونم ساعت چند شده بود که با افتادن نور آفتاب تو صورتم بیدارشدم تا بلند شدم دردی و تو ناحیه گردنم حس کردمدر اتاقم و باز کردم و رفتم سمت روشویی.بعد اینکه صورتمو شستم و سرحال شدم رفتم آشپزخونه که ریحانه با دیدنم گفت+عه سلام داداش .بیدار شدی؟بیا صبحونه با تعجب گفتم_بح بح ب حق چیزای ندیده و نشنیده چی شده ریحانه خانوم تنبلمون پاشده صبحانه درست کرده ؟نکنه ک....روشو برگردوندخندم گرفت.خیلی سریع یه لقمه بزرگ گرفتمو گذاشتم تو دهنم . بعد خوردن چاییم شناور شدم سمت اتاق . لباسامو پوشیدم و از ریحانه خداحافظی کردم که گفت+کجا به سلامتی ؟_میرم خرید کنم چیزی نداریم تو خونه .تو هم زنگ بزن به علی و زنداداش واسه امشب +چشم داداش سرمو تکون دادمو بعد پوشیدن کفشم رفتم سمت ماشین
زنگ خونه رو زدم و با دستای پر وارد شدم . _ریحانههه بیا کمکم دیسک کمر گرفتم . خیلی سریع خودشو رسوند به من ‌ وسایلو دادم دستشو رفتم که بقیه رو از تو ماشین بیارم که نگاهم به هدیه ای که واسش گرفته بودم افتاد . لای پالتوم قایمش کردم .با کیسه های میوه و جعبه ی شیرینی که تو دستم بود رفتم سمت در و با پام هلش دادم . دزدگیر ماشینو زدم که درش قفل شد . رفتم تو آشپزخونه و وسایلو گذاشتم رو اپن!+اوووو چقد خرید کردی اقا داداش جیبت خالی شد ک حالا چرا انقد جو میدیکی گفته ک من قبول میکنم ؟بی توجه به حرفش شونمو انداختم بالا و رفتم تو اتاقش و روسریِ گل گلی ای که براش هدیه گرفته بودم و گذاشتم رو لباساش و از اتاقش اومدم بیرون . خونه رو برق انداخته بود.همه چی سر جاش بود . یه نگاه به اطراف کردمو _بابا کجاس ؟ +تو اتاقش داره کتاب میخونه_قرصاشو بهش دادی؟ +بله خیالت تخت. رفتم پیش بابا و راجع به روح الله باهاش حرف زدم و نظرشو پرسیدمیه نیم ساعت کنارش نشستم و بعدش از خونه زدم بیرون . از اینکه ریحانه دیگه بزرگ شده بود خیلی خوشحال بودم.دلم میخواست زودتر سر و سامون بگیره.ولی نمیدونستم چرا راجع به خودم تعلل میکردم.شاید به قول ریحانه غرورم اجازه نمیداد کسیو ببینم و از نظرم هیچکس اهلِ زندگی نبود و با شرایطم کنار نمیومد..ولی خب واقعا نمیدونستم حکمتش چیه .خیلی سعیم بر این بود تا کسیو انتخاب کنم که همه جوره بهم بخوره . خلاصه سنی هم ازم گذشته بود و خلاف عقیدم که پسر فوقش باس تا سن ۲۴ سالگی ازدواج کنه دیگه ۲۶سالم شده بود و تقریبا همه دوستام ازدواج کرده بودن جز محسن که اونم تازه ۲۲ سالش شده بودشایدم دلیل ازدواج نکردنم هم این بود ک همه ی فکر و ذکرم ریحانه بود که اگه ان شالله ماجراش با روح الله درست شه خیالم راحت میشد از جانبش .تقریبا چیزی تا عید نمونده بود و قرار بود با بچه های سپاه بریم مناطق جنوب واسه تفحص شهدا که سال تحویل دل یه خانواده شهیدُ شاد کنیم !*

ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۹:۳۷

°•○●﷽●○#نـــاحلــه🌸#قسمت_بیست_و_چهارم #پارت_اول



تو فکر بودم که رسیدم دم سپاه شهرِ خودمون . گزارش کارا رو گرفتم و برناممونو براشون توضیح دادم . رفتیم نماز جماعت و بعدشم به بچه ها یه سری زدم و باهم رفتیم بیرون که نهار بخوریمدوباره برگشتیم سپاه تا به کارای عقب موندم برسم .__تقریبا ساعت ۵ عصر بود .حرکت کردم سمت ماشینو روندم‌ تا خونه.‌ به محض ورود با ریحانه مواجه شدم که صورتش گل انداخته بود . بعد سلام و احوال پرسی با بابا و ریحانهدستشو گرفتم و بردمش سمت اتاق تا باهاش حرف بزنم ...مشغول صحبت بودیم که صدای آیفون اومدبابا اومد تو اتاق و +نمیخای درو باز کنی ؟ دل بِکَن دیگهبا حرف بابا خندیدمو_ای به چشم . به صورت ریحانه نگاه کردم که از خجالت سرخ شده بود .با خنده گفتم_عه صدای قلبت از ۲۰ متریم شنیده میشه. چرا استرس دارییی دخترم !!!اینو گفتمو رفتم سمت در .با بابا رفتیم استقبالشونراهنمایی کردیم‌که ماشینشونو پارک‌ کنن. پدر روح الله خیلی گرم و صمیمی باهامون احوال پرسی کرد مادرشم با یه جعبه شیرینی از ماشین پیاده شد بر خلاف تصورم پدر و مادرش جوون بودن بعد احوال پرسی با مادرش و دعوتشون به داخل خونه منتظر موندیم که روح الله از ماشین پیاده شه تو دلم خدا خدا میکردم ریحانه سوتی نده و بتونه مسلط ازشون استقبال و پذیرایی کنه روح الله با دسته گل رفت سمت بابا .به وضوح استرس و تو حرکاتش حس میکردم مخصوصا وقتی که نگاه نافذ و دقیق پدرم و رو خودش دید...بابا با همون ابهت و مهربونی که انگاری ذاتی خدا ذاتی تو وجودش گذاشته بود سمتش رفت و بهش دست داد وخوش آمد گفت به من که رسیده بود استرسش کمتر شدیه لبخند نشست رو لباش و با خوش رویی احوال پرسی کرد*


ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۹:۳۸

°•○●﷽●○#نـــاحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_چهارم#پارت_دوم



انگار منو به چشمِ یه حامی میدید و وجودم براش در مقابل نگاه بابا دلگرمی بود بابا رفت و ماهم پشت سرش رفتیم تو.ریحانه کنار در هال ایستاده بود یه نگاه به صورتش انداختم . روسری ای که براش خریده بودم و با مدل قشنگی بسته بود و با چادرِ رو سرش خیلی خانوم شده بود.سرخی صورتشم ک از استرس و خجالتش نشات میگرفت بامزه ترش کرده بود ولی انقدر خانومانه رفتار میکرد که شاید فقط من میفهمیدم استرس داره .منو یاد مامان انداخت. چقدر خوب تونسته بود ریحانه رو تربیت کنه و ریحانه چقدر زود ب اینهمه درک و شعور رسیده بود ...شاید اگه این فهم و شعور و تو وجود ریحانه نمیدیدم نمیزاشتم روح الله حتی اسمشم بیاره...بابا جلو ایستاده بود و من آخر از همه !!! مثل محافظای گارد ویژه دور روح الله رو گرفته بودیمخلاصه نمیدونم از ترس ما یا از حجب و حیای زیادش بود ک به ریحانه نگاهم ننداخت سر ب زیر سلام کرد و دسته گل و گرفت سمتش ریحانه هم جوابش و داد و دسته گل و ازش گرفت دستم و گذاشتم رو کمر روح الله و راهنماییش کردم به هال پدرم و آقا کمیل پدر روح الله گرم صحبت شدنمنم که کنار روح الله نشسته بودم سر صبحت و باز کردم تا بیشتر از این به جون دستمال تو دستش نیافتهمادرش این وسط تنها مونده بود واسه همین از روح الله عذر خواهی کردم و رفتم آشپزخونه+ریحانه جان حاج خانوم تنهاست زودتر چایی بریز بیا بشین پیشش_چشماز آشپزخونه اومدم بیرون که صدای آیفون هم همون زمان بلند شد فهمیدم داداش علی و زن داداش اومدن دکمه ی آیفونو زدم و خودم هم رفتم پایین .بخاطر حال زن داداش دیر اومده بودن. چن وقت دیگه قرار بود عمو شم...با دیدن علی دست دراز کردمو_بح بح سلام داداش عزیزمم+سلام بر آقا محمد خوشتیپ اومدن مهمونا؟_آره یه ربعی میشه +آها خب پس زیادم دیر نرسیدیم داداش رفت داخل با زنداداش سلام واحوال پرسی کردم و بعد اینکه رفتن داخل در و بستم و دنبالشون رفتم همه از جاشون بلند شدن و مشغول احوال پرسی بودن داداش علی هم کلی عذر خواهی کرد دوباره رفتم آشپزخونه و به ریحانه گفتم که داداش اینا اومدن تا واسه اوناهم چایی بریزه زن داداشم اومد آشپزخونه و ریحانه رو بغل کرد و شروع کردن ب صحبت نشستم سر جام و به حرفای علی و روح الله گوش میدادم گاهی وقتا هم من چیزی میگفتم زن داداشم چن دقیقه بعد اومد و سرگرم صحبت با خانوم آقا کمیل شد خلاصه همه مشغول بودیم ک با اومدن ریحانه توجمعمون ٬توجهمون بهش جلب شد سکوت عجیبِ بینمون باعث شد اضطراب بگیره....*


ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۹:۳۹

بسم رب ام اشهدا

۱۸:۵۵

°•○●﷽●○#نـــاحلــه🌸 #قسمت_بیست_و_پنجم#پارت_اول


واسه اینکه واسش سخت نشه ب حرف زدن ادامه دادم نگاه تحسین آمیز آقا کمیل و خانومش رو ریحانه مشهود بود روح الله هم وقتی متوجه سکوت جمع شده بود برگشت و به ریحانه نگاه کرد بعدشم که به حرف گرفتمش و مشغول صحبت شدیمریحانه سینی چایی و جلوی آقا کمیل نگه داشت که گفت+بح بح دست شما درد نکنه چایی و پخش کرد و هرکی یه چیزی گفت با اشاره زن داداش نشست کنارش .ظرف شیرینی و شکلات و از رومیز ورداشتم و تعارف کردم بهشوندوباره جو مثه قبل شده بود که بابا نگاهش و به روح الله دوخت به نظر میرسید روح الله هم خودشو برای رگبار سوالای بابا آماده کرد بوداز تحصیلش پرسید که جواب داد میخواد درسش و تو حوزه ادامه بده از دارایی و شغلش پرسید که خیلی صادقانه و با اعتماد ب نفسی ک نشان از یه پشتیبان قوی تو زندگیش میداد جواب دادو اینم ب حرفاش اضافه کرد که ان شالله اگه خدا بخواد کار میکنه تا خونه بگیره و خلاصه تمام تلاشش و میکنه تا رفاه و برای ریحانه فراهم کنه .وضع مالیِ باباش خوب بود ولی روح الله دوست داشت رو پاهای خودش وایسته و مطمئن بودم این ویژگی برای پدر من میتونه خیلی جذاب باشه.با لبخندی ک روی لبای بابا نشست از حدسی ک زدم مطمئن شدم .خلاصه یه سری حرفای دیگه زدن و ریحانه و روح الله و فرستادن تا حرف بزنن ریحانه خجالت زده روح الله و به سمت اتاقش راهنمایی کرد سعی کردم حس کنجکاویم و سرکوب کنم و آروم بشینم سر جام با اینکه خیلی سخت بود ۲۰ دقیقه بعد روح الله در و باز کرد و کنار وایستاد تا اول ریحانه خارج شه با دیدن قیافه شاد و خندون ریحانه تو دلم گفتم که حتما روح الله مخشو زده...و با شناختی که ازش داشتم میدونستم میتونه قلبشو تسخیر کنه...از لبخند ریحانه یه لبخند عمیق رو لبم نشست و خیالم راحت شد با تمام وجود ارزو کردم خوشبخت شه و همیشه لبخند رو لباش باشه وقتی ک متوجه نگاهای ما رو خودشون شدن دوباره سر ب زیر شدن و لبخنداشون جمع شد ک باعث خنده ی جمع شدبیشتر خجالت کشیدن...بابا گفت +ریحانه جان مبارکه؟ریحانه سکوت کرد که آقا کمیل پرسید دخترم +سکوتت و چی تعبیر کنیم ؟قبول میکنی دخترِ ما شی ؟ریحانه لبخندی زد و بازم چیزی نگفت*


ادامـہ دارد...


نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۶

°•○●﷽●○#نـــاحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_پنجم #پارت_دوم


لبخندم و جمع کردم و اخم کردم منتظر بودم مهمونا برن حالش و بگیرم دیگه زیادی داشت میخندید و این روح الله سر ب زیرم پررو شده بود و هی نگاش میکرد متوجه اخمم که شد لبخندش خشک و شد و خوشبختانه دیگه نیشش تا بنا گوش وا نشد مادر روح الله گفت+اذیتت نمیکنیم عزیزم میتونی بعد جوابمونو بدی ریحانه که با این حرف معصومه خانوم خیالش راحت شده بود نفس عمیق کشید نشستن سر جاشون دوباره .همش داشتم حرص میخوردم عه عه عه تا الان نگاه نمیکردن به هماا الان چرا چش ور نمیدارن از هم معلوم نی چی گفتن ک...اصن باید با ریحانه میرفتم تو اتاق .خوشبختانه خُلَم شده بودم .درگیر افکارم بودم که از جاشون بلند شدن و بعد خداحافظی باهامون از خونه خارج شدنتا رفتن بیرون با اخم زل زدم ب ریحانه که باترس نگاشو ازم گرفت و رفت آشپزخونه دنبالش رفتمداشت آب میخورد و متوجه حضور من نبود به چارچوب در تکیه دادم و دست ب سینه شدم وقتی برگشت گفت +عهههه داداش ترسیدم چیزی نگفتم که گفت +چیه ؟جعبه دستمال کاغذی و گرفتم و پرت کردم براش و_چیه و بلااا خجالت نمیکشی؟؟رفتی تو اتاق جادو شدیااااا ؟چرا هی میخندیدی هااا؟
دستپاچه گفت +عه داداش اذیت نکن دیگه _یه اذیتی نشونت بدم من دوییدم سمتش دور میز میچرخید +داداشششش _داداش و بلااا حرف نزن بزا دستم بت برسههه علی اومد آشپزخونه و گفت+ عه محمد گناه داره ولش کن .بچمون ذوق زده شد تا علی اومد داخل ریحانه پرید بیرون ک دنبالش رفتم با پام محکم لگد زدم به پشتِ زانوش صدا زن داداشم بلند شد+ولش کن آقا محمد کشتی عروس خانوممونو با این حرف زن داداش گفتم _عه عه عه دختره ی هل نزدیک بود همونجا بله رو بگهههیدونه آروم زدم تو گوشش و گفتم_خب واسه امروز کافیه دیگه دلم خنک شدهمه خندیدنبابا هم با خنده نگاهمون میکرد و سرش و تکون میداد ریحانه دیگه نگام نکرد و هی چش غره میداد رفت تو اتاقشدرو بستبابا گفت شام بریم بیرون رفتم تو اتاق ریحانه با خشم گفت+اون درو و واس چی گذاشیم ؟ باهام قهر بود نشستم کنارش هلم داد و گفت +محمد برو بیرون میخوام بخوابمدستشو گرفتمو بلندش کردمیه خورده بد قلقی کرد ولی بعدِ کلی ناز کشیدن راضی شد باهامون بیاد.چادرشو سرکردو رفتیم بیرون!*


ادامـہ دارد...


نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۶

°•○●﷽●○#ناحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_ششم#پارت_اول


با بابا و ریحانه نشستیم تو ماشینداداش علی و زن داداشم تو ماشین خودشون نشستنبه محض وارد شدن به ماشین تلفنم زنگ خورد از تهران بود . خیلی زود جواب دادم . _جانم بفرماییدیکی از بچه های سپاه بود . +سلام اقا محمد. واسه تفحص اسمتونو خط بزنم؟_عههههه چراااا نهههه!!!!+ خو کجایی تو پ برادر من . بچه ها فردا عازمن تو ن تلفنتو جواب میدی ن فرمتو اوردی . اضطراب گرفتم... نکنه این دفعه هم جا بمونم . _باشه باشه خودمو میرسونم فعلا خداحافظ. رو کردم سمت بابا و ریحانه . _من باید برم خیلی شرمنده بابا خیلی جدی پرسید +کجا؟_تهران ریحانه با اخم نگام کرد‌+الان ؟نصف شب؟چه کار واجبی داری؟کجا باید بری؟_باید زود برسم تهران .فردا صبح بچه ها عازم‌میشن جنوب برا تفحص.منم باید برم حتما . شما با علی اینا برین بیرون شام بخورین . ریحانه از ماشینم پیاده شد و محکم درو کوبید+برو بینم بابا . همیشه همینی!از رفتارش خیلی ناراحت شدم به روش نیاوردم پاشدم درو واسه بابا هم باز کردم تا پیاده شه ‌ محکم بغلش کردمو بهش گفتم ک مراقب خودش باشه . خیلی سریع رفتم بالا و وسایلامو جمع کردم و گذاشتم تو ماشین.یه مقدار پولم برا ریحانه گذاشتم لای قرآنش. از علی و زنداداشم عذر خواهی کردم و براشون توضیح دادم که قضیه چیه.بعدشم سریع نشستم تو ماشینو گازشو گرفتم سمت تهران .از ضبط یه مداحی پلی کردمو صداشو خیلی زیاد کردم تا خوابم نبره و یه کله روندم تا خودِ تهران
تقریبا نزدیک ساعتای ۳ خسته و کوفته رسیدم خونه . کلید انداختم و درو وا کردم . بدون اینکه لباسمو در آرَم دراز کشیدم.به ثانیه نکشید که خوابم برد.با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم تقریبا ساعت ۷ بود . با عجله به دست و صورتم آب زدم . سریع از تو کشو لباس فرم سپاه و لباس چیریکیمو در اوردمو گذاشتم تو ساک یه سری لباس راحتی و چفیه و مسواک و خمیر دندون و حوله هم برداشتم .خیلی گرسنم بود ولی بیخیال شدم و خیلی تند رفتم سمت ماشین و تا سپاه روندمهمه ی عضلات گردنم گرفته بود از رانندگیِ زیاد.طی ۴۸ ساعت دوبار این مسافت طویل و پر ترافیک و طی کرده بودم . تو راه همش چرت میزدم و با صدای بوق ماشینا میپریدم . خدا خواهی بود تصادف نکردم*


ادامـہ دارد...


نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۷

°•○●﷽●○#ناحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_ششم #پارت_دوم

ماشین و تو پارکینگ سپاه پارک کردم و روشو با روکشِ مخصوصش پوشوندم .زود رفتم سمت بچه ها بعد سلام و احوال پرسی ازشون پرسیدم ساعت چند حرکته که تو همین حین اتوبوس وارد حیاط سپاه شد . ایستاد بچه ها دونه دونه واردش شدن . از خستگی هلاک بودم برا همین دنبال کسی نگشتم .از پله های اتوبوس به زور خودمو کشوندم بالا که صدای محسن منو جلب کرد +حاج محمد . بیا بشین اینجا برات جا گرفتم . یه لبخند زدم و رفتم سمتش . سلام و احوال پرسی کردیم . وقتی نگام کرد فهمید خیلی خستم .نگاه به ساکم‌کرد و +عه عه عه اینو چرا اوردی بالا .اومد و از دستم گرفتش و بردتش پایین . نشستم سمت پنجره و تکیه دادم به شیشش که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای صلوات بچه ها از خواب پریدم .به ساعتم‌نگاه کردم ‌.تقریبا ۱۱ بود . سبک شده بودم .ولی خیلی احساس ضعف داشتم . رو کردم به محسن و چیزی نداری بخورم؟از دیشب شام نخوردم!گرسنمه
سرشو تکون دادو از جاش بلند شد و از قسمت بالای سرش یه نایلون اورد پایین که توش پر از ساندویچ بود ‌
یه دونه ازش گرفتمو با ولع مشغول خوردنش شدم ‌.
که محسن با خنده گف
+حاجی یواش تر خفه میشیا
یه چش غره براش رفتمو رومو برگردوندم سمت پنجره که ادامه داد
+حالا چرا انقد درب و داغونی ؟
قحطی زدتت یهو؟
_اره اره .
بابا رو که اوردم تهران دوباره برشون گردوندم . دیشبم برا ریحانه خواستگار اومد شامم نخوردم خیلی سریع برگشتم تهران .
زدم زیر خنده و بلند گفتم
اصن تو چه میدونی زندگی چیه .
اونم شروع کرد به خندیدن . +عه به سلامتی . پس خواهرتم شوهر دادی رفت که نه شوهر که نه هنوز .
ولی خواستگارش آشناس.روح الله خودمون .
+عهههه روح الله خودموووننن
ارههههه
+ایشالله خوشبخت بشن .
_ایشالله
اخرای خوردن ساندویچ کتلتم بود که مامان محسن درستش کرده بود.
فرمانده از جاش پاشد و شروع کرد به صحبت کردن و تذکرای اونجا و تو راه .
با دقت ولی بی حوصله مشغول گوش کردن به حرفاش شدم .
فاطمه :از سرمای عجیبی که خورده بودم عصبی بودم . کل این روزا رو بی رمق رفتم مدرسه و درست و حسابی هم نتونسته بودم درس بخونم و تست بزنم . صدامم خیلی گرفته بود . رفتم پایین و یه لیوان شیر داغ کردمو مشغول خوردن شدم . نزدیکای عید بود و مامان اینا بودن بازار.بعد خوردن شیرم رفتم بالا سمت اتاق صورتی خوشگلم .گوشیمو روشن کردم که بلافاصله دیدم از ریحانه پیام دارم . +سلام جزوه ها رو میفرستی !؟اصلا حال جواب دادن نداشتم . گوشیو خاموش کردم و انداختمش کنار.*



ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۷

°•○●﷽●○#ناحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_هفتم #پارت_اول

مشغول تست زدن شدم . طبق برنامه ریزی نوبت جمع بندی مطالب چهار تا پایه اول و دوم و سوم و چهارم بود!!!خسته به اتاق شلختم نگاه کردم که هرگوشه اش یه دسته کتاب روهم تلمبار شده بود . دلم میخواست از خستگی همشونو پاره کنم . دیگه حوصلمم از درس خوندن سر رفته بود ‌ بند بند هر کتاب و از (از و به و در و را) حفظ بودم . دیگه حالم بهم میخورد وقتی چشام به متناش میافتاد. دلم هیجان میخاست . بیخیال افکارم شدم و تست دینیو وا کردم .تایم گرفتم و تو ده دقیقه تونستم ۹ تا سوالو بزنم از اینکه نمیتونستم زمانمو مدیریت کنم حرصم میگرفت .دوباره زمان گرفتمو با دقت بیشتری مشغول شدم.این دفعه تونستم ۱۲ تا تستو تو ۱۰ دقیقه بزنم . خوشحال پریدم رو تختو با اون صدام یه جیغ داغون کشیدم که باعث شد خودم ازشنیدن صدام خجالت بکشم .صدای ماشین بابا رو ک شنیدم‌از اتاق پریدم بیرون .مامان و دیدم که با دست پر وارد خونه شد. باعجله از پله ها پایین رفتمو ازدستش نایلکس خریدو کشیدم بیرون و همه ی خریداشو رومبل واژگون کردم .‌به لباسایی ک واسه خودش خریده بود اعتنایی نکردم ‌ داشتم دنبال لباسایی که واسه من خریده بود میگشتم که مامان داد زد+علیک سلام خانم . لباسامو چرا ریخت و پاش میکنییی عه عه هه نگرد واس تو چیزی نگرفتم پکر نگاش کردمو _چقد بدیییی توو راحت میگه واست لباس نخریدم . مشغول حرف زدن بودیم که بابا هم با نایلکسای تو دستش اومد تو سلام کردمو از پله ها رفتم بالا که بابا گفت+کجا میری ؟ بیا اینو بپوش ببین سایزت هست یا نهاز خوشحالی خیلی تند پریدم سمتش و نایلکس و ازش گرفتم و محتویاتشو ریختم بیرون .یه پیرهنِ بلند بود سریع رفتم تو اتاقمو پوشیدمش. رفتم جلو آینه و مشغول برانداز کردن خودم شدم . پیرهن بلندِ آبی که تا رو مچ پام میرسید و دامن زیرش سه تا چین میخورد . آستین پاکتیشم تا رو ارنجم بود. یقش هم گرد میشد و روش مدل داشترو سینشم سنگ کاری شده بود . وا این چه لباسیه گرفتن برا من . مگه عروسی میخام برم . به خودم خیره شدم تو آینه که مامان درو باز کرد و اومد تو . پشتش هم بابا اوموعجیب نگاشون کردم._جریان این چیه ایا؟مگه عروسیه؟بابا خندیدو +چقد بهت میاد . مامانم پشتش گف +عروسی که نه حالا . _پس چیه این؟+حالا بَده یه لباس مجلسی خوب پیدا کردم بعد سالی برات . که واسه یه بار دقیقه نود نباشیم .از حرفاشون سر درنمیاوردم بی توجه بهشون گفتم _برین بیرون میخام لباسو در ارم .‌از اتاق رفتن و درو بستن .لباسه رو در اوردمو دوباره کنار کمدم گذاشتمش.گوشیمو گرفتم*


ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۷

°•○●﷽●○#ناحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_هفتم#پارت_دوم

از رو جزوه های کلاسا عکس انداختم و برا ریحانه فرستادم . اینستاگراممو باز کردم و داشتم دونه دونه پستا رو چک میکردم که چشمم به پست محمد داداش ریحانه افتاد.عکس یه سری بچه بسیجی بود از پشت که تو اتوبوس نشسته بودن . زیرشم نوشته بود:(پیش به سوی دیار عشق و دگر هیچ)با خنده گفتمدیار عشق؟ دیارم مگه عشق داره
شاید منظورش همون بسیج و اینا باشن .
پیجشو باز کردم تا همه ی پستاشو ببینم.
دونه دونه بازشون میکردم و تند تند میخوندم.
همش یا مداحی بود یا لباس بسیجی یا شهید .
یه دونه عکسم محض رضای خدا از صورتش نزاشته بود واقعا فازشو درک نمیکردم .
تعداد بالای کامنتاش منو کنجکاو کرد تا ببینم چنتا فالوئر داره که دهنم از تعجب وا موند
اههههه 23k چه خبرهههه؟؟؟!
یاعلیییی
این از خودش عکس نزاشته که واسه چی انقدر بازدید کننده داره؟
لابد الکین...
خب حق داره الکی خودشو بگیره .
از پیچ مذهبیام مگه بازدید میکنن وا.
دقیقا چه چیزی براشون جذابه؟
عجبا .آدم شاخ در میاره!
تو افکارم غرق بودم و مشغول فضولی تو پیج این و اون که ریحانه پیام داد :مرسی عزیزم دستت درد نکنه
یه قلب براش فرستادمو گوشیمو خاموش کردم.
که مامان داد زد :
+فاطمهههه قرصات و خوردی؟
گوشیو انداختم رو تختو رفتم پایین .
قرصمو ازش گرفتمو با یه لیوان اب خوردم .
_مرسی مامان .
+خواهش میکنم.اخر من نفهمیدم تو این سرمایِ کوفتیو از کی گرفتی .
_والا خودمم نمیدونم .
اینو گفتم و دوباره از پله ها رفتم بالا که احساس سرگیجه کردم .
فوری اومدم تو اتاق و دوباره دراز کشیدم رو تخت ساعت ۱۱ شب بود
۲۰ دیقه هم نشد که خوابم برد
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم .به ساعت نگا کردم ۶ و نیم بود و نمازم‌قضا شده بود . از تخت پاشدم رفتم دسشویی وضومو گرفتمو نمازمو خوندم .با عصبانیت رفتم‌پایین که کسیو ندیدم. با تعجب مامان و صدا زدم کسی جواب نداد . رفتم تو اتاقش که دیدم گرفته تخت خوابیده. متوجه شدم که امروز شیفتِ شبِ. بیخیال در اتاقو بستم‌وسایلمو جمع کردم لباسامو پوشیدم و رفتم پایین .با صدای بوق سرویسم کلافه بندای کفشمو بستمو رفتم تو ماشین ‌!_به محض رسیدن به کلاس کیفمو انداختم رو صندلی و منتظر شدم که معلم بیاد‌....*


ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی‌_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است #رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۸

°•○●﷽●○#ناحلــه🌸#قسمت_بیست_و_هشتم #پارت_اول

مشغول حرف زدن با بچه ها شدم که ریحانه اومد.بح بح چه عجب خانوم خانوما تشریف اوردن مدرسه ‌
+هیسسس برات تعریف میکنم.
_عجبا
بعد اویزون کردن چادرش اومد نشست کنارم
+خوبی!؟سرما خوردی؟
_اره . صدام خیلی تغییر کرد؟
+اره
_خب چه خبر؟ بابات خوبه؟
+اره خوبن الحمدالله.قرار شد بعد عید واسه عملش بریم تهران.
_ایشالله خدا شفا بده ‌
خودت کجا بودی تا الان ؟
+هیچی دیگه . از تهران که برگشتیم اومدم مدرسه خب.
یهو با ذوق داد زد
+اهااااااا فاطمهههه
لبخند زدمو:جانم؟ باز چی شده؟
اومد در گوشمو
+واسم خواستگار اومده
خندم شدت گرفت
_عه بختت بالاخره واشد.حالا چرا با ذوق میگی؟تو که قصد نداری حالا حالاها.....؟
حرفمو قطع کرد .
+چرا قصد دارم .
با تعجب بهش خیره شدم .
_خدایی؟
+اره.اشکالش چیه؟
_خب حرف بزن کیه این شادوماد که اینجور دلتو برده؟
مشغول تعریف کردن بود که معلمم اومد ‌
انقد بی حال بودم که حتی از جام بلند نشدم
_بقیشو بعدا تعریف کن
+باشه .
همونجور بی حال مشغول گوش دادن ب صحبتای معلم بودم که زنگ خورد
ریحانه دوباره با همون هیجان مشغول تعریف کردن شد .
حرفش و قطع کردم و
ریحانه حالاجدی میخای ازدواج کنی ؟
تازه اول جوونیته دخترجون. بیخیالبهش بگو دوسال صبر کنه برات خو . حالت حق به جانبی به خودش گرفت+نه من خودم دلم میخواد زود ازدواج کنم که به گناه هم خدایی نکرده نیافتم . به نظرم ازدواج زود خیلی خوبه و باعث میشه فساد جامعه کم شه ‌ .حرفاش برام عجیب و خنده دار بود!همینجور حرف میزد و من بی توجه ب حرفاش فقط سرمو تکون میدادم حرفاش ک تموم شد گفتم باشه عزیزم ایشالله خوشبخت شی.
حالا کی عقد میکنین؟
+اگه خدا بخاد دو هفته دیگه .
چشام از حدقه بیرون زد ولی سعی کردم چیزی نگم که دوباره حق به جانب شه .
سرمو تکون دادمو رفتم سمت آبخوری تا یه آبی به دست و صورتم بزنم .
__
کل کلاس با فکر به شخصیت ریحانه و داداشش گذشت. چه آدمای عجیبی بودن . با شنیدن صدای زنگ رشته افکارم پاره شد وسایلمو جمع کردمو بعد از خداحافظی با بچه ها،راهیِ منزل شدم*



ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۹

°•○●﷽●○#ناحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_هشتم #پارت_دوم

محمد:چند ساعتی بود که رسیدیم .قرار شد امشب و استراحت کنیم فردا بریم منطقه . از بچه های عملیات فقط من و محسن بودیم که وظیفمون هماهنگی بود.بقیه هم از بچه های تفحص بودن. دل تو دل هیچکس نبود .بعدِ اسکان دادن بچه ها تو حسینیه با فرمانده صحبت کردم که ببینیم شامشونو از کجا باید تهیه کنیم.با محسن سوار یه وانت شدیم و تا یه ادرسی رفتیم بعد اینکه شام بچه ها رو گرفتیم برگشتیم حسینیه. شام و بینشون تقسیم کردیم خودمونم یه جا نشستیم و مشغول شدیم که فرمانده دوباره شروع کرد به تذکرات و ...بعد اینکه حرفاش تموم شد شامشو براش بردم.خودمم برگشتم سمت جایی که محسن پتو پهن کرده بود بود . همه ی بدنم درد میکرد .به گوشیم نگاه کردم که دیدم خبری نیست . بیخیال شدم.یه شب بخیر به محسن گفتمو بعد چند دیقه خوابم برد . __با کتک محسن از خواب پریدم . بطری آبِ بالا سرمو سمتش پرت کردم . _بی خاصیییتتت با خنده دویید سمت در خروجی+حاجی بچه ها دارن میرن منطقه دیر شد...انگار یه پارچ آب یخ روم خالی کرد خیلی تند از جام پاشدم گوشیمو گذاشتم تو جیبِ شلوارم و دنبالش دوییدم . رفتم تو حیاط که دیدم همه نشستن و دارن صبحانه میخورن . نشستم کنارِ محسن _بالاخره که حالتو میگیرم . خندید و+اگه میتونی بگیر خو . یه قلپ از چاییمو خوردم که دآغیش زبونمو سوزوند. .لیوان چاییمو بردم سمت دست محسن که داشت برای خودش لقمه میگرف. لیوانو برعکس کردم رو دستش که صدا جیغش رفت آسمون . + آقا محمددد خیلی نامردییی خیلییی.همه برگشتن سمتمون و با تعجب نگامون میکردن ‌ که فرمانده گفت +محمد اقا چاه کَن! چاه نَکَن برا مردم!! چاه میکَنَن براتا !!!اینو گفتو قهقهه بچه ها بلند شد .منم باهاشون خندیدم صبحانمون که تموم شد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سمت فکه !!!به دست محسن نگاه کردم که با باند بسته بودتش. _عه عه این بچه سوسول و نگااا میخوای مامانتم صدا کنم ؟ روشو ازم برگردوندو چیزی نگف _خب حالا قهر نکن دیگه مثه دخترا بهش برخورد برگشت سمتمو +لا اله الا الله حیف که ....از حرفش هم من خندم گرفته بود هم خودش .تا خودِ فکه یه مداحی گذاشتم و گوش کردم .یه خورده هم با گوشیم ور رفتم و سندِ جنایتم رو محسن وثبت کردم .بعد یه ساعت و نیم رسیدیم منطقه . پوتینامون و در اوردیم دما تاحدود ۴۰ درجه میرسید ‌ دو رکعت نماز زیارت خوندیم و هر کدوم یه سمتی رفتیم . یه سریا از جلو مشغول پاک سازیِ مین بودن بقیه هم پشت سرشون با احتیاط با خاکا ور میرفتن .یه گوشه نشستم و مشغول تماشای بچه ها شدم که یکی با لهجه مشهدی داد زد.... *



ادامـہ دارد...


نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۸:۵۹

°•○●﷽●○#ناحلـــه🌸#قسمت_بیست_و_نهم

+ها یره تو کاری نداری؟بیا اینجا ب مو کمک کنرفتم‌سمتشو _من آموزشِ تفحص ندیدمامن مسئول هماهنگیم+ایراد نداره بیا پیش من یاد میگیریباشه گفتمو رفتم‌کنارش رو خاک نشستم.اسمش سید مرتضی بود آروم با دستش با خاکا ور میرفتبه منم میگف با دقت همین کارو کنم واگه چیز مشکوکی دیدم بهش بگمکل روز به همین منوال گذشتهمه مشغول بودن تا اذان ظهر که برا نماز جماعت پاشدیمبعد از اینکه نماز خوندیم قرار شد من و محسن بریم غذاها رو بیاریم که همه ممانعت کردن و گفتن تا چیزی پیدا نکنن کسی نهار نمیخورهدوباره همه رفتن سر کارشون و مشغول شدنمنم رفتم سمت سید مرتضی که فرمانده صدام زد+برو دوربین و از تو اتوبوس بگیر بیار چندتا عکس بگیربا عجله حرکت کردم سمت اتوبوستا اتوبوس خیلی راه بودبچه ها به خاطر قداسَت این منطقه اجازه ندادن راننده، اتوبوسو جلو تر از ورودی یادمان بیارهراهِ زیادیو دوییدمدوربینو گرفتم و دوباره همین راهو دوییدم تا بچه هااز زوایای مختلف چندتا عکس گرفتم ‌ هوا دیگه غروب کرده بودبچه ها هم برا اینکه دقت بالایِ کار کم نشه وسایلا رو جمع کرده بودن و حرکت کردن سمت اتوبوس!همه پکر بودیم . از ساعت ۷ تا ۶ این همه آدم این همه زحمت بی نتیجه . اما یه شور و شوق خاصی داشتیم و بی نتیجه موندن و پای بی لیاقتی گذاشتیم. وسط راه منو محسن از بچه ها جدا شدیم تا بریم و شام و نهار فردای بچه ها رو یه جا از آشپزخونه ای که قرار داد بسته بودن بگیریم.
صبح با صدای اذان پاشدم !!با صمیمیتی که با بچه ها پیدا کرده بودیم بقیه روهم بیدار کردم که نمازشون قضا نشهطلبه ی جمع جلو وایستاد و بقیه بهش اقتدا کردنبعد نماز جماعت محسن رفت از نونوایی بغل حسینیه نون بگیرهما هم‌تو همون فاصله سفره پهن کردیم و همون شامِ کبابِ دیشب که مونده بود و صبحانه ی دیروز و گذاشتیم وسط سفره و چایی دم کردیم تا محسن برسهبچه ها خیلی خوب بودناکثرا متاهل بودن و مجردای جمع جز منو محسن دو نفر بودناین دفعه عزممونو جزم‌کردیم وزودتر آماده رفتن شدیم که به اذن خدا ان شالله بتونیم چیزی پیدا کنیموسایلا رو جمع کردیم و نشستیم تو اتوبوسطبق معمول بعد یه ساعت رسیدیم منطقهتو راه هم هی نذر صلوات و زیارت عاشورا که یه معجزه ای بشهبه محض رسیدن، بچه ها ‌کارشونو شروع کردنهر کسی نشست سر جای خودشو مشغول شد
یازده روز از وقتی که اومدیم میگذشت و هنوز هیج خبری نبودبچه ها امشب به نیت روزه و با وضو بعد دعای توسل و روضه امام زمان خوابشون برد ‌ بعضی ها هم مث من بیدار بودنتو این مدت چند باری با بابا و داداش علی و ریحانه صحبت کرده بودمبه ریحانه هم گفتم که با پولایی که براش گذاشتم برا عیدش لباس بخرهو یکم هم راجع به روح الله باهاش حرف زدمهمش از من گله داشت که چرا تو این شرایط ولش کردمسه روزدیگه عقدش بودتو این دو هفته چندباری با حضور زنداداش رفته بودن بیرون و باهم حرف زدن و تقریبا شناخت کافی پیدا کردن از هم‌حتی پیش مشاور هم رفته بودناز طرف دیگه ای هم از قبل میشناختن هموخیلی مطمئن از ریحانه خواستم که فکر کنه و عجولانه تصمیم نگیرهبا اینکه عادت داشتم ولی یه کوچولو دلم برا بابا تنگ شده بودتاصبح با محسن و سید مرتضی و فرمانده نشستیم ‌و ذکر گفتیمدم دمای صبح بود که بقیه خوابشون بردبا بطری آب معدنی بالا سرم وضو گرفتم و ایستادم برا نمازدلم نمیخواست دست خالی برگردیمحداقل اگه شده یه شهیدفقط یدونهقبل اذان بچه ها رو بیدار کردم یه آبی چیزی بخورن فردا تو اون گرما نَمیرن از تشنگی که میخوان روزه بگیرن!نمازو به جماعت حاج احمد طلبه ی ۲۹ ساله ی گروه خوندیم روز سه شنبه روزآقا امام زمان بودنشستیم و دعای عهدم خوندیم و بعدش راهی منطقه شدیم روزِ آخر موندنمون تو این شهر و این منطقه بودبعدش باید برمیگشتیم تهرانهمه ی چشم و امیدمون به امام زمان بود که ما رو دست خالی برنگردونه
برا نماز ظهرو عصر پاشدیم و بعد خوندن دوباره همه مشغول شدنمنم دیگه تو این چند روز یاد گرفته بودم و با اجازه ی فرمانده کمک میکردمبچه ها تو این چند روز خوب پیش رفته بودنخیلی دیگه جلو رفته بودیم و تقریبا یک پنجم منطقه پاک سازی شده بود.تو حال و هوای خودم بودم و تو دلم‌مداحی میخوندمبچه ها دیگه با زبون روزه نا نداشتن کار کنندیگه تقریبا همه چشما گریون شده بود که همزمان دو نفر داد زدن+یا علییی!!الله اکبرر بچه ها بیاین اینجااابا شنیدن این صدا همه دوییدن سمتشون و دورشون حلقه زدنبچه ها شهیدددداینجاا کانالههه بشینین همین جا با دقتهمه نشستنمنم رو خاک زانو زدم و با دستم آروم خاکا رو کنار کشیدم‌*

ادامـہ دارد...

نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۹:۰۰

°•○●﷽●○#ناحلــه🌸#قسمت_سی_ام


دیگه از شدت گریه چشام جایی رو نمیدید که احساس کردم دستم به چیز زبری برخورد کرد !اشکامو با آستینم پاک‌کردم و با دستم خاک و از روش کنار زدم . یه چفیه و یه دفترچه ی تیکه تیکه شده.گذاشتمشون رو وسایلی که بقیه پیدا کردن.با دقت خاکا رو فوت کردم سمت دیگه. دستمو گذاشتم تو خاک که حس کردم دستم با یه استخون برخورد کرد !سید مرتضی رو صدا زدم . خودم رفتم کنار .فرمانده هم نشسته بودیکی دو ساعتی گذشت و دقیقا دوازده تا شهید پیدا شد . هیچکی تو پوست خودش نمیگنجیدخیلی گشتیم ۱۲ تا شهید حتی دریغ از یه پلاک !!فوری با سپاه تهران تماس گرفتم و گزارش دادم . قرار شد در اسرع وقت شهدا رو ببریم معراج و بعدشم برن برا DNA.شهدا منتقل شدن معراجاز بچه های شناسایی اومدن برا آزمایش!بعد اینکه کارشون تموم شد بچه های تفحص و به زور فرستادیم حسینیه.من و محسن موندیم و شهدا.منتظر جواب DNA شدیم ‌.انقدر وقت عشق بازی بود که تونستم از شهدا عکس و فیلم بگیرم و تو پیجم پست بزارمخیلیا التماس دعا گفتن . اصلا حال و هوامون دگرگون شده بود بین اون همه شهید . از اذان ۴ ساعت میگذشت و من و محسن هنوز روزَمونو باز نکرده بودیم .‌با ریحانه تماس گرفتم و بهش اطلاع دادم‌.از لرزش صداش فهمیدم‌که اونم گریش گرفته ‌. محسن از جاش بلند شد و +حاجی من برم یه چیزی بگیرم‌بخوریم میمیریم الان .سرمو تکون دادمو باشه برو
نفهمیدم چند دقیقه گذشت که با چندتا ساندویچ و نوشابه برگشت.اصلا میل خوردن نداشتم .
دوتا گاز زدم و گذاشتمش کنار
به معنای واقعی کلمه حالم خوب بود.
از هیجان قلبم داشت کنده میشد.
از تو جیبم قرصمو برداشتم و بدون آب گذاشتم تو دهنم . شبو پیش شهدا موندیم .
خلاصه انقدر باهاشون حرف زدیم و از دلتنگیامون گفتیم که خالی شدیم از درد و غصه!!!
و من مطمئن بودم اونا بهترین شنوندن .
تلفنم زنگ خورد
بعد چند ثانیه جواب دادم
_
اشک ازچشام‌جاری شد. بین این همه شهید هیچ‌کدوم نه نامی نه نشونی. خانواده هاشون چی.. تلفن و قطع کردمزنگ‌زدم به فرمانده و اطلاع دادم که همشون گمنامن .سریع خودشو رسوند به من .بعد تموم شدن کارا خیلی سریع شهدا رو منتقل کردن. ما هم قرار بود فردا صبح حرکت کنیم سمت تهران_فاطمه: فردا عقد ریحانه بود ‌ خدا رو شکر مشکل لباس نداشتم. لباسی که مامان خریده بود برامو میپوشیدم ‌.تو این ده دوازده روز از این سال مضخرف همه ی توانمو گذاشته بودم رو درسام .چند باری هم مصطفی بهم پیام داده بود ولی سعی کردم بی توجهی کنم . ولی درعوضش محو پیج داداشِ ریحانه شدم . چقدر از شخصیتش خوشم اومده بود .هر روز از اتفاقات اطرافش پست میذاشت و خاطره هاشو مینوشت. چه قلم گیرایی داشت . تو وقتای استراحتم بقیه پُستاشم نگا میکردم و نظراتشو راجع به مسائل مختلف میخوندممثلا حجاب یا مثلا ازدواج . حس میکردم پر بیراهم نمیگه . ولی هر چی هم بود نباید بی ادبی میکرد*


ادامـہ دارد...



نویسندهundefined#غیــن_میــــم🧡 #فـــاء_دآل💚#کپی_بدون_ذکر_نام_نویسنده_حرام_است❌#رمان@tariqghodasundefined

۱۹:۰۰

(لازمه بگم ۱۰ پارت برای جبران گذاشتم )undefinedundefined

۱۹:۰۱

thumbnail
مرهم دردهاست...
پسرتundefined‍🩹
#مادر_سقای_کربلا@tariqghodasundefined

۱۹:۲۰

thumbnail
#بدون_شرح#مادر_سقای‌کربلا@tariqghodasundefined

۱۹:۴۲

می‌دونین امُ‌البـنین بودن ینی چی؟ینی مـٰاه ِبـَنی‌هـٰاشم پسرت باشه و بگی از حـُسین چه‌خبر؟!undefined#مادر_سقای‌کربلا

۱۹:۴۲

به نیت ظهور یه صلوات هدیه به خانم ام البنین کنیم؟undefined

۱۹:۴۳

thumbnail
دنبال‌ شهادت‌ نرو که‌ بهش‌ نمیرسی ؛ یه‌کاری‌کن شهادت دنبال‌ تو باشه... undefined⃟؎•°undefined↓ ️
• حاج قاسم سلیمانی •
۱:۲۰ به وقت سردار دلها #شهیدانه#تلنگر@tariqghodasundefined

۲۱:۵۰