۵:۴۰

پاکت هدیه
😈💀👻ترسناک ،داستان ترسناک،فیلم ترسناک، سریال ترسناک.
صبح بخیر 

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
فیلم کوتاه ترسناک سایه انداخته

JOIN:@TARSNAKK
۵:۴۷

پاکت هدیه
😈💀👻ترسناک ،داستان ترسناک،فیلم ترسناک، سریال ترسناک.
صبح بخیر 

#ارسالی سلام علیکماوممم حدودا یک سال پیش ما با اکیپ هامون خواستیم بریم کلیبر! و اینبار گفتن بیایین یه راهی هست ک زود میرسیم از اونجا بریم و درحالی ک راه بسته بود ما اهمیت ندادیم و رفتیم و وسط راه حدودا ساعت ۸/۹ شب بود ماشینمون پنچر شد و هیچ بن و بشری ت اونجا نبود و از شانس قوی ما ماشین ت کنار قبرستان پنچر شده بود! تو تاریکی هیچی دیده نمیشد فقط میتونستیم جلوی خودمون رو ببینیم اونم با چراغ گوشی خودمون! خلاصه یهو دیدم ت قبرستان ی نور مانندی هست به خواهرم اینا گفتم باور نکردن گفتن بازم گرسنگی زده ب سرت بعدش رفیقم گفت رع منم میبینم و کم کم اون نور مانندی از قبر دور شد و اومد جلوی ماشین ما یهو ی پیر مردی ظاهر شد ما دخترا یهو ترسیدیم ولی شوهر خواهرم اینا گفتن نه بابا یه پیر مرده خلاصه در عرض یک دقیقه لاستیک ماشین رو عوض کرد بعد گفت بهتره که از این راه نرید چون برای شما خوب نیست مخصوصاً واسه شب ها گفتیم پس ت کجا بمونیم جایی ما واسه موندن نداریم گفت من یک کلبه کوچکی دارم اگر میخواهید بیایید اونجا بمونین واسه یک شب ما قبول کردیم و موندیم و از ما پذیرایی هم کرد وقتی که صبح شد یه نور زیادی کل کلبه رو گرفت و بعد غیب شد همه مون از ترس یهو پاشدیم و همه جارو گشتیم و نه مردی بود نه چیز دیگری فقط یدونه نامه بود که مراقبت خودتون باشید همیشه من مهربون نمیشم.. بعد نفهمیدیم چطور خودمون رو جمع و جور کنیم تا بریم وقتی که از کلبه خارج میشدیم و سوار ماشین شدیم دیدیم نه قبرستانی هست نه چیز دیگری فقط یدونه سگ بزرگی هست که روش نوشته طلسم شدهو بعد دو ساعت رسیدیم کلیبر ب یکی از ریش سفید هاش گفتیم و مارو دیوانه فرض کردن که اصلا اونطوری راهی نیست که ت بخواهی با اون راه بیایی کلیبر!ولی در حالی که ما بازم همون راهمون رو ادامه داده بودیم واسه رسیدن به کلیبر..
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۲:۵۹
سلام من علیرضا از اصفهان من وقتی کوچیک تر بودم پدر بزرگم از دنیا رفت و جوری که مادرم تعریف کرد ماخونه مامان بزرگم خوابیدیم میگفت ساعت 2:30 شب بود که صدای خنده و توپ بازی کردن توی حیاط میومد داییم بلند شده و رفته توی حیاط و دیده هیشکی نبوده بعد ده دقیقه صدای قلیون کشید از طبقه بالا میومد(خونه مامان بزرگم دو طبقس و خیلی قدیمیه که توی حیاط یه درخت بزرگ وسط حیاط هس) داییم رفت طبقه بالا که ببینه چی بود بعد چند دقیقه صدای دادا زدن داییم اومد رفتیم بالا که دیدن سر صورت داییم خونیه زنگ زدن امبولانس اون یکی داییم به رفیقش که دعا نویس بود زنگ زد و ماجرا رو براش گفت دوستش گفت روح پدرتون ناراحته برای اینکه صدای قلیون کشیدن مییومد و از همتون دلخوره باید همتون طلا و جواهراتتون رو توی سرکه و نمک بزارین و بعد برشون دارید و با اب بشورید ماهم همین کارارو کردیم و بعدش طلا ها غیب شد.
دستشویی مامانبزرگم اینا تو حیاطه و باید بری تو حیاط داییم یهو ساعت3:15 شب بیدار میشه و دستشویی داشته میخاسته بره ولی بخاطر اون اتفاقات نمیتونسته بره و توی ذهنش هی میگفته برم؟ نرم؟ و یهو صدای یه بچه که از توی کوچه صداش مییومده که انگار پشت دره بهش بلند گفته برو دستشویی نترس کارت ندارم ولی داییم نرفت دوباره همون صدا گفت عصبانی تر.. مگه نمیگم برو چرا نمیری؟ از من میترسی؟ داییم با صدای لرزون گفته نه من از تو نمیترسم بعد به گفته خودش بیهوش میشه و یهو ک بهوش میاد توی کوچه بلند میشه و یک هفته پیش داییم فوت شد توی دستشویی مامانبزرگم اینا
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
دستشویی مامانبزرگم اینا تو حیاطه و باید بری تو حیاط داییم یهو ساعت3:15 شب بیدار میشه و دستشویی داشته میخاسته بره ولی بخاطر اون اتفاقات نمیتونسته بره و توی ذهنش هی میگفته برم؟ نرم؟ و یهو صدای یه بچه که از توی کوچه صداش مییومده که انگار پشت دره بهش بلند گفته برو دستشویی نترس کارت ندارم ولی داییم نرفت دوباره همون صدا گفت عصبانی تر.. مگه نمیگم برو چرا نمیری؟ از من میترسی؟ داییم با صدای لرزون گفته نه من از تو نمیترسم بعد به گفته خودش بیهوش میشه و یهو ک بهوش میاد توی کوچه بلند میشه و یک هفته پیش داییم فوت شد توی دستشویی مامانبزرگم اینا
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۳:۰۰
عدد ۶۶۶ معانی و برداشتهای مختلفی در فرهنگها و زمینههای گوناگون دارد.در تاریخ مسیحیت:در کتاب مکاشفه یوحنا، فصل ۱۳، آیه ۱۸، از عدد ۶۶۶ به عنوان "شماره جانور" یا "علامت شیطان" یاد میشود. به همین خاطر، این عدد در میان مسیحیان سنتی به عنوان نمادی از شر و شیطان شناخته میشود.برخی معتقدند که عدد ۶۶۶ با نام نرون، امپراتور روم باستان، که به آزار و اذیت مسیحیان شهرت داشت، مرتبط است.در برخی نسخههای خطی کتاب مکاشفه، به جای عدد ۶۶۶، عدد ۶۱۶ آمده است.در سایر زمینهها:در علم اعداد، عدد ۶۶۶ به عنوان عددی کامل و قدرتمند، اما ناپایدار، دیده میشود.در برخی فرهنگها، عدد ۶۶۶ نمادی از تعادل و هماهنگی است.شیطانپرستان، برخلاف تصور رایج، معمولاً علاقه یا اعتقاد خاصی به عدد ۶۶۶ ندارند و بیشتر از آن برای اذیت و آزار مسیحیان استفاده میکنند.نکاتی قابل توجه:مهم است که به یاد داشته باشیم که معانی و برداشتها از اعداد، از جمله عدد ۶۶۶، تا حد زیادی به باورها و زمینههای فرهنگی افراد بستگی دارد.هیچ مدرک علمی دال بر وجود قدرت نحس یا شیطانی ذاتی در عدد ۶۶۶ وجود ندارد.قضاوت افراد یا گروهها بر اساس باورهایشان به اعداد خاص، رفتاری مغرضانه و غیرمنطقی
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۳:۰۲
#پارت_1سلام بچه ها...من کیارشم... دنبال عشق ماجراجویی و این داستانا هستم...تا به امروز خودم هیچ تجربه ترسناکی نداشتم و فقط از خوندن روایتای ترسناکه شما لذت میبردم تا اینکه دیروز وقتی همگی خونه ی مادربزرگم بودیم بختک افتاد روی پسرخاله ی ۱۴ سالم...خیلی ترسیده بود و بی تابی میکرد...هر چی ما سعی کردیم آرومش کنیم متاسفانه نشد...انگار نمیشنید اصن...گوش نمیداد که ما چی میگیم تا این که ننه سلیمم اومد دم گوشش چند تا دعا خوند و ازش خواست آروم باشه...کیارش بعد شنیدن این دعاها به طور واضح خیلی احساس بهتری پیدا کرد و هی میگفت بازم بخون...بازم بخون...هممون واسمون جالب بود که مگه ننه سلیمه چی گفت و چیکار کرد که اینقدر کیارش آروم شد... ننه سلیمه همونجا تا احساس آرامش کیارشو دید گفت : پس من چی بگم که یه عمری با اونا زندگی کردم!؟ هممون چشمامون چهار تا شد...خالم که مامانه کیارش بود همش چشم ابرو اومد واسه ننه سلیمه که مثلا تعریف نکن و کیارش میترسه...ولی ظاهرا ننه سلیمه هیچ توجهی بهش نکرد...کیارشم گفت :زندگی کردی ننه!؟ چطوری!؟ننه سلیمه یکم فکر کرد و شروع کرد: وقتی از بچگی به همه میگفتم من اونارو میبینم هیچکس حرفمو باور نمیکرد...خیال میکردن که من دارم خودمو لوس میکنم... شروعش از وقتی بود که عروسیه برادر بزرگم ابراهیم بود...من خیلی خیلی کوچیک بودم...حدودا ۵ ساله...داشتم سرخاب سفیداب مادرمو جلوی آیینه به صورت می مالیدم که یهو از توی آینه دیدم چهار نفر با شمایل خیلی عجیب دور و ور منن و دارن نگاهم میکنن...آدم بودنا منتها سم داشتن...موهاشون بلند و سیاه بود...خیلیم لخت...از ترس جیغ کشیدم...مادرمم داشت جلوی آینه موهاشو درست میکرد ولی از جیغ من انقدر عصبانی شد که یکی زد توی سرم...از ترس زبونم قفل کرده بود...به مادرم با اشاره نشونشون دادم ولی بهم اعتنایی نکرد و داشت موهاشو حالت میداد...
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۳:۰۶
#پارت_2 آخه هنوز اون آدم عجیبا اونجا بودن و داشتن منو نگاه میکردن...فقط یکیشون بود که داشت منو مهربون تر نگام میکرد...چیزی که فقط یادم میاد اینه که غش کردم...به گفته ی بقیه وسطای عروسی بیدار شدم در حالی که گوشه ی خونه جا انداخته بودن و من خوابیده بودم...خوشحال بودم که دیگه اونارو نمیبینم...هیچکسی هم دور و ورم نبود...همه توی حیاط بودن و صدای ساز و بزن و بکوب میومد...پاشدم از جام که برم پیش بقیه...آخه نمیخواستم تنها باشمکه دوباره اونا بیان سراغ من..تا پاشدم و سرجام وایسادم دیدم پاشنه ی پام خیلی داغ شده...آوردم بالا و دیدم خونین و مالین شده... با پای سالمم به سمت دستشویی لی لی میکردم که جایی رو خونی نکنم تا از مادرم که کتک مفصل بخورم...هنوز دو قدم نشده بود که میرفتم یهو احساس سبکی کردم...نگاه کردم دیدم یه نفر منو بلند کرده و داره میبره به سمت دستشویی...برگشتم دیدم همونه...همون که از بقیه مهربون تر بود...یکی از همون جنا...باز دوباره یه جیغ بنفش کشیدم و خودمو از بغلش انداختم پایین...دوباره غیب شد ولی من محکم افتادم زمین...حالا دیگه علاوه بر پام که که به دلایل نامعلومی زخم بود کمرمم درب و داغون شده بود...ولی به دردم فکر نمیکردم...هم از ترس اون از ما بهترون داشتم میمردم و هم از اینکه فرش خونی شده و الان مادرم میاد سرمو میبره و میذاره روی سینه م!یه لحظه همه ی ترس و دردو کنار گذاشتم و دویدم توی آشپزخونه...یه کهنه نمدار آوردم و با تمام وجود کشیدم به فرش که لکه های قرمز پاک بشه...اصلا حالیم نبود که دارم میدوم و دوباره فرشو خونی میکنم!...به حالت درموندگی رسیده بودم...رفتم جوراب پوشیدم و رفتم توی حیاط پیش مامانم و مهمونا...پامو بهش نشون دادم...اونم همونجوری که مشغول صحبت با بقیه مهمونا بود پامو با دستمال کاغذی پاک کرد و منم همینجور لا و لوی مهمونا وول خوردم...آخرشب از ترس نتونستم تنها بخوابم و رفت ما بین مادر و پدرم جا انداختم خوابیدم...بماند که مادرم نصفه شب پاشد و از این که توی حال نخوابیدم و جامو تغییر دادم چقدر فحش خورم کرد...نیمه های شب بود که احساس کردم یکی داره دستمو نوازش میکنه...عصبی شدم...پیش خودم گفتم ای بابا این ننه ی منم وقت گیر افتاده...بذار بخوابیم دیگه...دستمو با قدرت از دستش کشیدم بیرون که چند دقیقه بعدش احساس کردم یه چیزی به تیزی سوزن توی دستم فرو رفت...از ترس جیغ کشیدم...پاشدم نشستم...علاوه بر من پدر و مادرمم بیدار شدن...ولی اصلا بهم توجهی نکردن...پدرم یه چک آبدار بهم زد و به مادرم گفت اینو پرت کن از اتاق بیرون که بعد یه پسر زن دادن و اینهمه خرجی که کردم اصلا اعصاب درست و حسابی ندارم...
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۳:۱۵
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۳:۱۷
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۳:۲۱
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۳:۲۳
این قنات که در 2700 سال پیش ساخته شده که گویند قدیمی ترین قنات جهان نیز ثبت شده است قنات قصبه شهرستان گناباد قدیمی وتاریخی ترین قنات جهاندر گذشته در بین بومیان منطقه روایت شده که این قنات توسط جن ها ساخته شده
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۰:۰۷
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۰:۰۷
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۰:۰۸
پیشینیان گفته اند این شهر بدست جن ها ساخته شده است.
این شهر در سال 2007 بعنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته شد.
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۰:۰۹
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۰:۰۹
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۰:۱۰
@tarsnak1 برای داستان های بیشتر مارو دنبال کنید
۱۰:۱۱